نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: داستان کدام‌یک را می‌پسندید؟!

رأی دهندگان
4. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.
  • hana6872

    4 100.00%
  • bahani

    0 0%
نظرسنجی با انتخاب چندگانه
صفحه 3 از 8 نخستنخست 123456 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 21 به 30 از 79

موضوع: مسابقه‌ی پرواز خیال -دور هفتم. پایانی

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Mar 2016
    شماره عضویت
    791
    نوشته ها
    43
    امتیاز
    3,947
    پسندیده
    206
    مورد پسند : 133 بار در 39 پست
    میزان امتیاز
    2

    مسابقه‌ی پرواز خیال -دور هفتم. پایانی

    سلام دوستان مسابقه‌ی هفتگی عکس- متن بوک‌پیج با نام «پرواز خیال» در حال شروع شدن است.این تاپیک برای اطلاع‌رسانی از نحوه‌ی برگذاری و شرایط مسابقه است و اولین دور مسابقه پنجشنبه 9 شهریور آغاز خواهد شد.برای این مسابقه جایزه و قوانینی در نظر گرفته شده که در ادامه بهشون می‌پردازیم.
    قوانین و شرایط مسابقه:
    1- مسابقه پنجشنبه و جمعه‌ی هر هفته برگذار می‌شود.
    2- در این مسابقات، شما باید یک متن (حداکثر ده خط و نه بیشتر) راجع به تصویری که هر هفته در این تاپیک گذاشته می‌شه بنویسید.
    نکته1:سبک متن و یا نظم و نثر بودن بنا به سلیقه‌ی خود نویسنده است.
    نکته2:ده خط حدوداً 500 کلمه است با فونت 14 بی نازنین و مارجین سه از هر طرف.
    3- مدت زمان تعیین شده، برای نوشتن این متن، دو روز است (ساعت 24 روز جمعه).
    نکته: مدت زمان تعیین شده تحت هیچ شرایطی تغییر نخواهد کرد.
    4- روزهای شنبه نظرسنجی برای انتخاب متن برگزیده توسط رای کاربران گذاشته می‌شود و روزهای یکشنبه (ساعت 17) نتیجه نهایی مشخص می‌شود.
    5- آخرین و اصلی‌ترین قانون مسابقه: به هیچ نژاد و شخصیتی توهین نکنید و از انجام اینکار بپرهیزید.
    جوایزی هم در نظر گرفته شده که به نفر اول ارائه خواهد شد. اولین تصویر روز پنچشنبه در همین تاپیک قرار می‌گیره و مطابق با آنچه گفته شد، تنها دو روز برای نوشتن مهلت خواهید داشت. و در آخر اینکه از همه‌ی دوستان مشتاق دعوت می‌شود در این مسابقه شرکت کنند. دو روز برای نوشتن یک متن کوتاه زمان کافی‌ای هست. ترسی نداشته باشین و با کمال اعتماد به نفس شرکت کنید.پی‌ نوشت: احتمال تغییر قوانین تا آخرین روز ادامه دارد.
    با آرزوی موفقیت و سربلندی
    لینک پست شروع + عکس دور برندگان + لینک متن
    دور اول پست 1 - لینک عکس آتوسا و فرهنگ
    دور دوم
    پست 19 فرهنگ
    دور سوم پست 39 فرهنگ
    دور چهارم پست 56 Afshan14
    دور پنجم پست 67 Fantezy_killer
    دور ششم پست 71 hana6872
    دور هفتم پست 76 -

    هفتمین دوره‌ی مسابقه‌ی پرواز خیال. برای تصویر زیر، به دلخواه متنی بنویسید.

    مهلت ارسال تا ساعت دوازده روز جمعه پنجم آبان.
    لطفاً به قوانین و شرایط توجه کنید. متن های خود را در همین تاپیک ارسال کنید.
    ویرایش توسط reza379 : 03-01-2019 در ساعت 15:42


  2. Top | #21


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1297
    نوشته ها
    126
    امتیاز
    3,310
    پسندیده
    124
    مورد پسند : 327 بار در 103 پست
    میزان امتیاز
    2
    شماره یک
    سال ها پیش
    همسرم برای پیدا کردن چشمه از کوهستان خارج شد اما دیگر بازنگشت
    مدتی از نبود او گذشت و روزی
    من در پایین کوهستان مردی دیدم که خزی هم رنگ پوست همسرم بر تن دارد
    کمی بیشتر که دقت کردم دیدم ان همرنگ نیست
    دقیقا پوست تن همسرم است
    نفرت از ادم ها از همانجا به درونم رخنه کرد
    روز بعد از اینکه تمام قبیله را در جریان اتفاق افتاده قرار دادم
    شورای اصلی تصمیم گرفت تا برای انتقام از همسرم به روستای ادم ها که در پایین کوهستان بنا نهاده بودند حمله کنیم
    زمان به سرعت میگذشت و روز حمله فرا رسیده بود
    همه برای افزایش توان حمله تمارین سختی را پشت سر گذاشته بودیم
    و فقط کافی بود من به عنوان الفا دستور حمله را صادر کنم
    به گوشه ای از کوهستان رفتم و به اتفاق پیش رو فکر کردم
    ادم های پست نمیدانستند با کشتن همسرم چه سرنوشت تلخی برای خود رقم زده اند
    صدای یکی از افرادم باعث شد از صخره ای که در ان خلوت کرده بودم پایین بیایم
    تمام افراد به صف و اماده حمله ایستاده بودند
    فرمان حرکت داده شد
    و ارام و بی سر و صدا به سمت پایین به راه افتادیم
    کوهستان در سکوتی محض فرو رفته بود و جمعیت زیادی از افراد من سطح کوه های جنوبی را پوشانده بود
    در جلوی گله حرکت میکردم تا متوجه اولین حرکت از اولین موجود زنده شوم
    تا پایین ترین نقطه کوهستان هیچ جنبشی وجود نداشت
    و روستای ادم ها چند قدمی دور تر در دل شب خفته بود
    با قدم های استوار وارد روستا شدیم
    خیابان ها خالی بود و تنها نوری که بر زمین میتابید از مشعل های کوچکی بود که بر در و دیوار خانه ها روشن مانده بود
    اولین حرکتم که جزوی از حمله بود اتش زدن انبار غله و اسلحه ی انها بود
    با کمی بو کشیدن هوا انبار های غله را پیدا کردم و مشعل روشنی که روی دیوار بود را درون انبار انداختم
    کمی بعد انبار و غلاتش شعله کشید
    چندی از افراد هم موفق به اتش زدن انبار تسلیحات انها شده بودند
    به دستور من همه در سایه ها کمین کردیم
    و منتظر ماندیم
    بعد از لحظاتی ادم ها دسته دسته از خانه هایشان بیرون امدند و برای خاموش کردن اتش دست به کار شدند
    با علامت حمله ای که دادم تمام افراد از کمین گاه هایشان بیرون جستند و تک تک ادم ها را به قتل رساندند
    در همین گیر و دار متوجه دخترکی شدم که حیران و درمانده در میان میدان نبرد ایستاده بود
    به سمتش متمایل شدم
    او گناهی نداشت که در این جنگ کشته شود
    ناگهان زنی مهاجم به سمتم پرید
    متوجه شدم که همه انسان ها از بین رفته بودند و تنها همین دختر بچه و زن مهاجم در میان گله ی تشنه به خون من مانده بودند
    زن قدرت مقابله با ما را نداشت
    با اشاره ی من گروهی از افرادم به سمت زن حمله کردند
    دخترک تنها و بی محافظ با چشمان اشکبار به من نگاه میکرد
    وقتی از مرگ همه ادم ها مطمئن شدم به همراه دختر بچه راهی کوهستان شدیم
    از ان روز ها سال ها میگذرد و تو اکالیا
    تنها باز مانده ی ان مردمی و همین طور تنها دختر من
    میتوانی تصمیم بگیری با پدرت بمانی یا پیش ان **** های منفور زندگی کنی


    دوستان غلط املایی و نگارشی داره عذر میخوام چون که یک بار خوندم 😄
    و اگر که میبینید که علائم نگارشی هم نداره شرمنده ، چون این نسخه از وردم پاسخ گو نیست 😁
    به هر حال به بزرگی خودتون ببخشید 😄
    امضای ایشان

    ای مرگ مرا زهره خود کشتن نیست
    یک مرتبه هم به سوی من سرگردان

  3. 4 پسندیده توسط:


  4. Top | #22

    تاریخ عضویت
    Sep 2017
    شماره عضویت
    1360
    نوشته ها
    8
    امتیاز
    -355
    پسندیده
    18
    مورد پسند : 20 بار در 6 پست
    میزان امتیاز
    2
    تصویر شماره یک
    صدای مهیبی برخاست....روبینا به سرعت به سمت صدا برگشت دیده بانی شمال شرقی با خاک یکسان شده بود ،اتش و دود اسمان شهر را پوشانده بودند .منجنیق های دشمن بی امان به کارخود ادامه می دادند و انچه را که زمانی با شکوه ترین قلعه سرزمین پرشیا می دانستند به کپه ای از سنگ فرسوده و خاک تبدیل می کردند.از عصبانیت فریاد زد دست خودش نبود ،ذره ذره ی خاک این سرزمین با گوشت و خونش آمیخته بود و دیدن این صحنه دلش را به رنج می اورد...ایا این پایانی بود که سرنوشت برای سرزمینش رقم می زد?...ایا قرار بود شکوه ،افتخار ، عزت و اعتبارسالیان دراز به همین راحتی در مقابل دیدگانش به مشتی خاکستر تبدیل شود?...به سمت میدان اصلی شهر دوید ، قلبش گرومب گرومب می‌تپید و ترسی کهنه در جانش میپیچید....ترس از مرگ? نه روبینا از مرگ نمی‌ترسید اما از بیهوده مردن چرا ...سعی داشت آخرین نیروهای را به دور هم جمع کند تا حداقل زنان و کودکان فرصت فرار داشته باشند تند و تند می دوید و دستور هایی را برای تازه واردان تکرار میکرد .طی دو ساعت اینده بیشتر غیر نظامی ها را خارج کرده بود ناگهان هق هق بلندی در سرش پیچید نگران برگشت دخترک کوچکی زیر گاری گریه می کرد .سریع به سمتش دوید سعی کرد در آغوشش بگیرد و اورا از این جهنم دور کند اما دخترک مانع میشد...هق هق زنان گفت:نههههه.......مادرم...خوب که نگاه کرد پیکر دیگری نیز در زیر گاری مچاله شده بود .....یک زن باردار ....صدای ضجه ای از پشت شنیده شد...دشمن....تقریبا صد قدم انطرف تر بود دندان هایش را بر هم فشار داد دخترک را به زور بلند کرد و شروع کرد به دویدن....از خودش بدش می امد...اما راهی نداشت ... نمی توانست ان زن را نجات دهد...بیست دقیقه بعد به ورودی دروازه جنوبی رسید اما....دروازه بسته بود داد زد و کمک خواست این تنها راه خروج بود...ناگهان دخترک جیغی کشید ....دشمن ....با نا امیدی به اطراف نگاه کرد .می دانست که کارش تمام است .اسیری در کار نبود دشمن بی رحمش علاقه زیادی به کشتن داشت...ان هم به فجیع ترین طرز ممکن .دخترک را زمین گذاشت ارام بوسیدش در گوشش زمزمه کرد:چشمانت را ببند...خودش نیز چنین کرد و با یک ضربه سریع سر دخترک را جدا کرد به سمت دشمن برگشت می دانست که پیروز نخواهد شد...میدانست که خواهد مرد....با افتخار?....ارام خندید حالا می فهمید که افتخار جنگ فرقی به حال مرده ها نخواهد داشت.....


    دوستان لطفا هر چی میتوانید انتقاد کنید تازه کارم
    ویرایش توسط نیوتیش : 09-08-2017 در ساعت 01:21

  5. 5 پسندیده توسط:


  6. Top | #23

    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1285
    نوشته ها
    25
    امتیاز
    824
    پسندیده
    105
    مورد پسند : 101 بار در 24 پست
    میزان امتیاز
    2
    تصویر شماره‌ی ۱:


    دختر نشسته‌است در آغوش خواهرش
    فریاد می‌زند:
    «بنگر!
    دیوارهای مرمری شهر
    در پنجه‌ی گشوده‌ی آتش
    تاریک می‌شوند!»

    فریاد می‌زند:
    «بنگر!
    دیوان سرخ‌روی جهنم
    در کوچه‌های شهر
    آوار می‌شوند!»

    آنجا
    در های و هوی آتش و فریاد
    در سیل مردمان فراری
    چونان ستون آبی‌ای از سنگ لاجورد
    با چوب‌دست جادو به دستش
    استاده‌است راست.

    «باید گذشت و رفت...»
    نجواش
    زبر است،
    چون غژ غژ گشودن دروازه‌ای عظیم، بعد از هزار سال
    «باید گذشت و رفت، از شهر سوخته...»

    «باید گذشت و رفت؟»
    دختر
    با بهت
    تکرار می‌کند:
    «زانجا که مادران مقدس
    با اشک و خون خویش
    برج سفید را
    بنیاد ساختند؟
    زانجا که خفته‌اند، پدرانم؟»

    نجواش
    مثل صدای باد
    در شاخه‌های خشک درختی کهن که حال
    در زیر تیغ صاعقه مرده‌ست
    خشک است:
    «چیزی نمانده‌است
    از شهر سوخته.
    باید گذشت و رفت...»

    «زانجا که در میان درختان پر برش،
    شعر بهار را،
    با باد خوانده‌ایم؟
    زانجا که برگ‌های خزان را،
    رقصان به سان باد،
    از سنگ‌فرش‌های خیابان زدوده‌ایم؟»

    نجواش
    نرم است...
    چون قطره‌های آب،
    کز بارش شبانه‌ی باران،
    بر برگ‌های سبز درختان نشسته‌اند...
    چون قطره‌های کوچک شبنم،
    بر روی برگ‌های گلی که
    در باغ رسته‌است...
    چون قطره‌های اشک که اکنون
    از چشم‌های خسته‌ی غمگین
    آرام می‌چکند:
    «از آن درخت‌ها
    چیزی نمانده‌است
    در خاک سوخته...»
    آرام
    چرخید
    پشتش به سوی شهر
    چون برف‌های سرد زمستان
    کز دست آفتاب
    در جوی‌های کوه روانند
    در راه اوفتاد
    «آن سوی کوه‌ها
    در دشت‌های خرم سر سبز
    برج سفید را
    با اشک و خون خویش
    از نو
    بنیاد می‌کنیم...»





    #بچه‌پررو
    #بیا_و_شعر_نگو_مرامی
    #هشتگ_بی‌رویه_کار_خیلی_بدیه
    ویرایش توسط flash : 09-08-2017 در ساعت 20:53
    امضای ایشان
    We're all mad here


  7. Top | #24

    تاریخ عضویت
    Aug 2017
    شماره عضویت
    1356
    نوشته ها
    28
    امتیاز
    216
    پسندیده
    48
    مورد پسند : 79 بار در 25 پست
    میزان امتیاز
    2
    تصویر1:خون پاک
    «و آنگاه که غرور، حقیقت خاک را به نیستی سپرد و سودای سریر‌سپهر و جایگَه‌ایزدان را در جانتان پروَرید. سینه زمین بشکافیم و آتش بُرون آوریم.چرا که آتش بهترین پاک‌کنندکان باشد. خِردتان بستانیم و تن گیتَوی‌تان بسوزانیم.سپس از آب و خاکستر‌خاموش دوباره آفریده می‌شوید تا نزد خدایان پاسخگو باشید.اگر از آن روز هراسان هستید خونی پاک فدای پروردگارتان کنید»*
    کّرپان‌ها(روحانیون)،پادشا را دوره کرده بودند و چکامه‌های‌باستانی می‌خواندند. اما دل رَشَن* جای دیگر بود؛او به عنوان یاریگر مردم یک نظامی شده بود نه برای حفاظت از پادشاه.کرپان‌ها‌ از وعده باستانی خدایان می‌گفتند که بی‌راه هم نبود؛زلزله آمده بود و کوه آتش‌فشان هم آرام نداشت و بی‌صدا می‌غرید. پادشاه ترسو قصد فرار داشت و می‌خواست مردم را فدای خویش کند. رشن تاب نیاورد و فریاد کشید:« اگه قراره کسی از خشم خدایان فرارکنه.همه میکنیم»کلاه‌خودش را به زمین کوفت و ادامه داد:«تو لیاقت پادشاهی را نداری.تو هستی که ظلم وستمت خدایان عادل را رنجانده.من میرم که با مردم بمیرم...یا با آنها نجات پیدا کنم»
    ***
    چندی بعد شهر آرام، به شدت مزدحم گشت.ابرهای نگون‌بختی آسمان را سیاه پوش کردند.زمین گاه‌به‌گاه می‌لرزید و آتشفشان بزرگ که در مرکز شهر قرار داشت فعال شده بود.رشن و تعدادی از ارتشی‌ها که با او همراه شده‌بودند مردم را به سمت خارج شهر می‌بردند. رشن در حالی که به یک پیرزن کمک می‌کرد تا سوار ارابه شود متوجه دخترکی موسیاه شد که بر خلاف دیگران به سمت کوه خدایان می‌رفت!!!
    -آهای...صبر کن...کجا داری میری؟
    دخترک اعتنایی به حرفش نکرد و با عروسک در آغوشش به راه خود ادامه داد.رشن به دنبالش دوید. دخترک سعی کرد که فرار کند؛اما رشن او را گرفت و بلند کرد.
    -ولم کن می‌خوام شهر رو نجات بدم...
    با اینکه یک سرباز خشک بود اما توانست اندکی لبخند بزند...
    -هیچ راه نجاتی نیست دخترجون
    دخترک بندی از چکامه‌های‌مقدس را خواند و گفت:«اگر خدایان با اهدا یک خون پاک فرصتی دیگر به انسانیت می‌دن؛میتونن خون منو داشته باشن...»با انگشت های‌کوچکش قله کوه را نشان کرد و ادامه داد:«اگه بتونم خودم رو به بالای کوه برسونم شاید خون من آتش رو خاموش کنه»
    رشن بعد از سالها اشک بر گونه‌هایش جاری شد.بغضی عجیب گلویش را گرفت اما او یک سرباز بود؛غرور یک مملکت.گریستن آگاهانه او شکستن کمر مردمش بود.پس صبوری کرد.
    -عزیزم دریایی از خون پاک هم نمیتونه مارو نجات بده. ما مردم مغروری هستیم وغرور ماست که این شهر بزرگ با بناهای بلندبالایش را ساخته.آتش همه ساخته های غرور رو میسوزونه. فکر میکنم دیگه برای خاکی بودن یکم دیر باشه...
    رشن دخترک را به مادرش سپرد و تا ساعتی بعد همه مردم، شهر بزرگ و باستانی را خالی کردند؛همه بجز یک نفر...
    زرین موی بود و بلند بالا.جوشنی بر تن داشت که نماد دلاوران میهنش بود.او یک سرباز بود؛غرور و افتخار یک ملت.اما اینکنون بر قله کوه آتشین‌مزاج در محضر خدایان بود.زانو زد و خنجرش را برای اهدا خون درآورد.هوای سمی او را به سرفه اندخت و ناگهان خنجر از دستش جدا شد و به میان آتش افتاد. دیگر راهی برای نجات نبود.گریه کرد... چیزی جز اشک هایش برای خدایان نداشت.نمی‌دانست،ولی خون پاک اهدا شده بود.

    ف.ن
    *:الهام گرفته از آیات قرآن
    *:رشن در دین زرتشت فرشته عدالت است
    *کرپان ها روحانیون دین مهرپرستی(میترائیسم)هستند
    ویرایش توسط Farhang.N : 09-08-2017 در ساعت 15:01
    امضای ایشان
    ندانم اندرون من خسته دل کیست
    که من خموشم و او در فغان و در غوغاست



  8. 6 پسندیده توسط:


  9. Top | #25

    تاریخ عضویت
    Aug 2017
    شماره عضویت
    1354
    نوشته ها
    24
    امتیاز
    -16
    پسندیده
    41
    مورد پسند : 42 بار در 21 پست
    میزان امتیاز
    2
    تصویر 1:جنگجوی رعد
    آسمان در سوگ این جنگ رخت سوگواری به تن کرده بود.گاه گداری صدای رعدی هولناک پیکر آسمان و زمین را به لرزه درمی آورد و نحسی این شب را به رخ زمین و زمان میکشاند.صدای فریادهای وحشت زده مردمی که به طرف دروازه شرقی شهر می گریختند در غرشهای بی امان آسمان محو شده بود.او سراسیمه بین جمعیت می دوید،به دنبال کسی بود،آسمان بالای سرش مملو از هجوم توپهای آتشینی بود که از منجیق های آن سوی دروازه برخاسته بودند.همانطور که دوان دوان به طرف خانه اش میرفت به ناگاه توپی آتشین بر خانه اش فرود آمد و آن را غرق آتش کرد.برای لحظه ای از حرکت باز ایستاد،بهت و اشک در چشمانش زندانی شده بود.در همین لحظه بود که با شنیدن صدای جیغ خواهرش به خودش آمد،بی توجه به شعله های آتش به درون خانه رفت.چندی گذشت و او درحالیکه خواهرش را روی یک دست سوار کرده بود،از خانه بیرون آمد.نفس راحتی کشید،انگار برای او تمام اتفاقات بد پایان یافته بود.در این لحظه دخترک با چشمانی وحشت زده و دستی لرزان به طرف دروازه شهر اشاره کرد.جنگجو به آرامی سرش را بالا آورد،در چهره اش ناامیدی و کمی ترس مامن گزید.دروازه در برابر حمله خصمانه دژکوبها به زانو در آمد و حالا ارتش دشمن به درون شهر هجوم آورده بود.به آرامی خواهرش را روی زمین گذاشت،با دو دست شانه های ظریف او را گرفت و گفت:((تو باید فرار کنی.)) دخترک با چشمانی اشکی به خواهرش نگاه میکرد.جنگجو پیشانی او را بوسید و گفت:((قول بده زنده بمانی.)) دخترک کمی از او فاصله گرفت،میخواست برای آخرین بار با تمام جزئیات چهره خواهرش را به خاطر بسپارد حتی با آن زخم کهنه ای که روی صورت او نقش بسته بود.به آرامی رویش را از جنگجو گرفت،گام های اول را آهسته و مردد و گام های بعدی را سریعتر برداشت طوری که حالا کاملا از خواهرش دور شده بود.جنگجو،نگاهش را به سیلی که به طرفش جریان یافته بود،انداخت.او قدم از قدم بر نمیداشت، ایستاده بود تا یکه وتنها یک ارتش را به مبارزه بطلبد،ایستاده بود تا مردانه تر از هر مردی بجنگد.نیزه اش را محکم در دستش فشرد،رعدی نیرومند در پشت سرش غرید،تمام شجاعتش را به میدان نبرد فرا خواند و زیر لب زمزمه کنان گفت:(( آیا فردای دیگری هم خواهد بود...))

    نویسنده: Novelist_M
    نوشته شده در تاریخ 16 شهریور 1396 ساعت 21:31
    ویرایش توسط Novelist_M : 09-08-2017 در ساعت 18:12
    امضای ایشان
    چرا آرزوی پرواز؟! آدمها هنوز راه رفتن را بلد نیستند...

  10. 6 پسندیده توسط:


  11. Top | #26


    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    شماره عضویت
    231
    نوشته ها
    519
    امتیاز
    8,378
    پسندیده
    1,212
    مورد پسند : 1,296 بار در 541 پست
    میزان امتیاز
    2
    تصویر شماره دو
    مثل تمام شب های گذشته منتظرم ، منتظر آن صدا .
    صدای کشیده شدن ناخن بر سطح ناهموار دیوار .
    نمی دانم چند شب از اولین بار گذشته است ، اولین بار شنیدن آن صدا .جای تعجب اینجاست هربار که برای بررسی صدا از اتاقم خارج شدم ، هیچ نیافتم.
    اتاق من در یک سالن باریک در کنار چهار اتاق دیگر در طبقه ی دوم خانه مان قرار گرفته است . جایی که تنها عامل روشنایی آن چند دیوارکوب قرمز رنگ است . می گویم خانه مان چون اینجا خانه ی من و همسرم است ، همسر فوت شده ام.
    ترررررر تررررررر
    به ساعت نگاه می کنم . ۲ بعد از نیمه شب است . دقیقا راس ساعت.
    این بار بدون معطلی و به سرعت به سمت در اتاق می روم . با گشودن در و پا گذاشتن به داخل سالن متعجب می شوم . مطمئن هستم که در ورودی را قفل کرده ام. پس چگونه؟!
    در میانه سالن زنی را می بینم که ناخن های خود را به دیوار می کشد . موهای پریشانش اجازه نمی دهد صورتش را ببینم . یعنی در تمام این شب ها او بوده است که باعث آن صدا ها می شده است . خشمگین می شوم . اصلا چگونه وارد خانه می شود؟
    « چطور وارد خانه ی من شدی؟»
    «تو....ما....س»
    « بله من توماس هستم . اما این جواب سوال من نبود، چطور وارد خانه من شدی؟»
    «تو...ما...س»
    بیشتر دقت می کنم، ناگهان از وحشت یکه می خورم چطور نفهمیدم ؟ این زن لباس خواب بر تن دارد و همانند ارواح روی هوت سر می خورد . حال عصبانیتم جای خود را به وحشت داده است. زن نزدیک تر می شود.
    « توماس به من خوشامد نمی گویی؟»
    صدای ضربان غیر عادی قلبم را می شنیدم . زن چند گام دیگر ( اگر بشود اسمش را گام گذاشت) به سمتم حرکت کرد . با شناخت زن قلبم برای لحظاتی از حرکت ایستاد ، خدای من او اواست ، همسرم .
    قلبم به شدت تند می زند . باورم نمی شود که او روح اوا باشد . به چشمانش خیره شده ام، گویی نمی توانم نگاهم را از آن دو چشم مشکی بگیرم.
    در عمق آن چشمان مشکی لحظات مرگش را می بینم . خودم را می بینم که دارم او را خفه می کنم، در آن شب شوم.
    من آن شب مست بودم و متوجه حرکاتم نبودم . فردای آن روز متوجخ شدم چه اشتباهی انجام داده ام . وحشت کرده بودم و نمی دانستم با جسد خفه ی شده ی همسرم چه کنم . بعد از ساعاتی تصمیم گرفتم او را در حیاط خانه ام دفن کنم . حال روح همسرم در مقابلم ایستاده و در چشمانم خیره شده است .
    حس می کردم لحظات آخر عمرم است. او حتما برای انتقام برگشته است.
    کم کم تصاویر در مقابل چشمانم به تاریکی بدل می شد و من را می بلعید . آخرین کلماتی که شنیدم جمله ی اوا بود
    :
    «بالاخره به آرامش خواهم رسید»
    امضای ایشان
    براي سه چيز كسي را مسخره نكن
    1- زيبايي
    2- پدر و مادر
    3- زادگاه
    زيرا در انتخاب آنها نقش نداشته است


  12. Top | #27


    تاریخ عضویت
    May 2015
    شماره عضویت
    341
    نوشته ها
    824
    امتیاز
    12,113
    پسندیده
    2,120
    مورد پسند : 1,856 بار در 812 پست
    میزان امتیاز
    2

    تصویر شماره 1
    زن موطلایی با زرهی که مخلوطی از رنگ­ های آبی بود، دختر کم­سن و سال را به آغوش گرفته بود و به سرعت از آتش دور می­شد. شنل کوتاه دخترک در باد شبانگاهی می­رقصید. زن جنگجو عصایش را از زمین دور نگه ­داشته بود مبادا درد وادارش کند آن را تکیه ­گاه قرار دهد و از سرعتش بکاهد. با اینکه چهرة خودش درهم بود و هر آن امکان فرو ریختن اشک­هایش وجود داشت، اما دختر کوچک متوجه چیزی نبود. فقط آتش را می­دید و نمی­دانست که دقیقا چه اتفاقی در قصر افتاده است. پشت سرشان صدای چکاچک شمشیرها و فریادها و نعره­ های مردان و زنان میان آتش خفه می­شد.

    به یاد آورد، به یاد آورد لحظه ­ای را که سرسرای مملو از انسان­ ها، شاه و ملکه و شاهزاده ­ها ناگهان غرق در آتش شده بود. در کسری از ثانیه صدای جیغ و فریاد تمام سالن را پر کرده بود و مردان و زنان در حالی­که لباس­ هایشان در آتش زردرنگ شعله می­کشید، به این سو و آن سو می­دویدند. چشم­ هایش از تعجب گرد شده بودند. توان حرکت نداشت. تنها کسی بود که دیر به جشن رسیده بود، و حالا می­دید که همین دیر آمدن، که همین غضبی که از پیروزی ناعادلانه ­شان در جنگ وجودش را پر کرده بود، جانش را نجات داده بود. درب سرسرا طاق­باز بود و فرمانده در چهارچوب در به نظاره ایستاده بود. آن لحظه وحشتناک­ترین لحظة زندگیش شد. پادشاه، ملکه و شاهزاده جوانِ موبور را دید که در صدر مجلس، با آتشی بسیار قدرتمندتر، در لحظه به استخوان تبدیل شدند. ورود گارد سلطنتی مساوی شده بود با برخاستن موجوداتی شیطانی و عظیم­ الجثه از شعله ­های آتش. بلافاصله پس از ظاهر شدن موجودات قدرتمند و کریه ­منظر، شعله ­های فروزان آتش انگار که به سمت ارباب خود برمی­گشتند داخل زمین کشیده شده بودند. نگاهی پر از وحشت به سالن انداخته و به سرعت به سمت خانه­ اش برگشته بود. خواهر تنهایش را از خواب بیدار کرده بود، او را به آغوش گرفته و به سمت دروازة شهر گریخته بود.
    هم­ اکنون بیش از پیش اطمینان داشت که قصر به تصرف دشمنان جهنمی درخواهد آمد. هیچ امیدی به پیروزی و فتح دوبارة کاخ نداشت. دوباره به یاد آورد، همرزمانش را در سرسرا رها کرده بود... مطمئن بود که مرگ در انتظار آن­هاست، اما فقط با وجدانی پر از درد نجات جان خودش و خواهرش را به جان مبارزان دیگر ترجیح داده بود.
    به تک دروازة شهر نزدیک می­شد، از شکوه و جلال کاخ پادشاهی تنها زبانه­ های آتش پدیدار بود. خواهرش تمام راه با تعجب به قصر خیره شده بود و فریادها در گوشش زنگ می­زدند. چهار سرباز محافظ دروازه در دیدرسش قرار گرفتند که ناگهان تمام خانه­ های اطرافش به آتش کشیده شدند. اکثرا خالی از سکنه بودند چرا که تمامشان در قصر بودند. سربازان جلویش را گرفتند، فرمانده با صدای زنانه ­اش نعره زد: «از سر راهم گمشید کنار! دیگه چیزی برای محافظت اینجا باقی نمونده.» سر عصایش را به سمت آن­ها گرفت، صفحة چوبی حکاکی شده روی آن شروع به نورانی شدن کرد که سربازان از سر راهش کنار کشیدند. به سمت دروازة جادویی حرکت کرد...

    ویرایش توسط reza379 : 09-09-2017 در ساعت 04:45

  13. 6 پسندیده توسط:


  14. Top | #28


    تاریخ عضویت
    May 2015
    شماره عضویت
    333
    نوشته ها
    349
    امتیاز
    15,046
    پسندیده
    1,062
    مورد پسند : 1,868 بار در 464 پست
    میزان امتیاز
    0
    تصویر شماره یک

    توقف برای من بی معنا بود. من هدف تایین می‌کردم و به آن می‌رسیدم، به همین سادگی.
    بوی دود و خون ترکیب دلپذیری را ایجاد کرده بود، نفس عمیقی کشیدم و به اطرافم نگاه کردم. شمار اجساد از دستانم خارج شده بود، ولی می‌دانستم ساعت‌ها از وقتی که هفتمین کشته امشبم را به روی زمین انداختم می گذشت.
    من که بودم و چه بودم؟
    خودم هم نمی‌دانستم.
    خون بود که مرا به جلو می‌راند، تنها خون.
    همانطور که روی زمین زانو زده بودم دندان‌هایم را درون گلوی قربانی آخرم فرو کردم. خون گرمش در دهانم جاری شد، و آهی از سر لذت کشیدم. بعد یک دقیقه دندان‌هایم را با اکراه از گلویش بیرون کشیدم و جسم خالی از خونش را روی زمین انداختم.
    می‌توانستم تصور کنم که با دیدن من چه حسی به دیگران دست می دهد...شوک، وحشت، انزجار. هیولایی که از خون پوشیده شده و شاخ‌هایی مانند یک اهریمن بر سر دارد به خودی خود ترسناک است، چه برسد به این که دو متر و نیم قد داشته باشد و زره‌ای باشکوه به تن داشته باشد. به ناخن‌های تیزم که در اثر هیجان کشتار رشد زیادی کرده بود نگاهی کردم و زبانم را روی دندان‌های نیشم کشیدم.
    میان آن همه آتش و مرگ، ناگهان عطری توجهم را جلب کرد. عطری که تنها می‌توانست از یک کودک برخواسته باشد... رایحه را دنبال کردم و تنها چند قدم آن طرف‌تر، دختربچه کوچکی زیر یک گاری شکسته پنهان شده بود و می‌لرزید. اشکی در چشمانش نبود، شوک تمام وجودش را منجمد کرده بود.
    به آرامی به او نزدیک شدم. هرچند خون زیادی در این بدن کوچک و شکننده وجود نداشت، ولی قدرتی که خون کودکان در بر داشت قابل معاوضه با هیچ چیز دیگری نبود. چشمانم روی او متمرکز شد و به سمتش خم شدم، به قدری روی او تمرکز کرده بودم که ضربه شمشیری که به سمتم می‌آمد را ندیدم.
    -« ازش دور شو هیولا!»
    نه تنها کسی جرات کرده بود و مرا زخمی کرده بود، بلکه با لحنی جسورانه مرا خطاب کرده بود. همانطور که زخم پهلویم به آرامی بسته می‌شد، به فردی که به من حمله کرده بود نگاه کردم... و ناگهان همه چیز تغییر کرد!
    موهای بلندی که در باد می‌رقصیدند....چهره ای که چیزی دور، خیلی دور را به خاطرم می‌آورد. چیزی مثل ...انسانیت. وقتی که چشم‌های سرشار از نفرتش روی من قفل شدند، توانستم انعکاس تعجبی که بر چهره خودم نشسته بود را در چهره او نیز ببینم. کودک را در آغوش گرفت و محکم به خودش فشرد، ولی از جایش تکان نخورد و با سردرگمی به چشمانم خیره شد.
    خاطراتی فراموش شده...خاطراتی دور و محو به ذهنم سرازیر شدند. دستی که از دستانم بیرون کشیده شد، و ومرگی که پایان نبود!
    خطوط خشن چهره‌ام از هم باز شدند. خودم را به یاد آوردم و برای لحظه‌ای توانستم جز خون به چیز دیگری فکر کنم. قدمی سست به سمت او برداشتم، او که تنها نقطه اتصال من به خودم بود، به واقعیت وجودیم. دهانم را باز کردم تا صدایش کنم و در همان لحظه دستم را به سمتش دراز کردم:« ساریا...»
    و ناگهان درد، از جای که انتظارش را نداشتم به من هجوم آورد. چیزی مثل نیزه در پشتم فرو رفت و از شکمم بیرون زد. با ناباوری روی سوراخ خون آلود روی شکمم دست کشیدم، و نیزه‌ مسموم را با شوک لمس کردم. سرم را بالا آوردم و به ساریا خیره شدم.
    عشق ابدی من. او را یافته بودم و دوباره از دستش می دادم.
    لبخند کوچکی زدم، شاید آنقدرها هم بد نبود. من اکنون یک هیولا بودم و او... هرچیزی بود که من نبودم. جنگجویی قوی و زیبا.
    قدرتم از بین رفت، زانوانم نتوانستند وزنم را تحمل کنند و به زمین افتادم. ثانیه آخر توانستم جیغ ساریا را بشنوم، جیغ او که تازه از شوک دیدن من به شوک دیدن مرگ من گام برمی‌داشت.
    سیاهی.


    بچه ها می تونید جز مسابقه حسابش نکنید، چون هرکاری کردم نتونستم تعداد کلمات رو به حد نصاب برسونم. فقط بخونید و امیدوارم خوشتون بیاد:)
    امضای ایشان
    جدل ها تا به این اندازه دوام نمی آوردند، اگر که تنها یک طرف مقصر بود.

    _لاروش_



  15. Top | #29


    تاریخ عضویت
    Mar 2016
    شماره عضویت
    791
    نوشته ها
    43
    امتیاز
    3,947
    پسندیده
    206
    مورد پسند : 133 بار در 39 پست
    میزان امتیاز
    2
    دور دوم به قسمت نظرسنجی رسید، نظرسنجی هم به پست اول اضافه شد، لطفا در اون شرکت کنین

  16. 3 پسندیده توسط:


  17. Top | #30



    تاریخ عضویت
    Dec 2015
    شماره عضویت
    680
    نوشته ها
    943
    امتیاز
    32,629
    پسندیده
    2,767
    مورد پسند : 3,417 بار در 894 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط نیوتیش نمایش پست ها
    تصویر شماره یک
    صدای مهیبی برخاست....روبینا به سرعت به سمت صدا برگشت دیده بانی شمال شرقی با خاک یکسان شده بود ،اتش و دود اسمان شهر را پوشانده بودند .منجنیق های دشمن بی امان به کارخود ادامه می دادند و انچه را که زمانی با شکوه ترین قلعه سرزمین پرشیا می دانستند به کپه ای از سنگ فرسوده و خاک تبدیل می کردند.از عصبانیت فریاد زد دست خودش نبود ،ذره ذره ی خاک این سرزمین با گوشت و خونش آمیخته بود و دیدن این صحنه دلش را به رنج می اورد...ایا این پایانی بود که سرنوشت برای سرزمینش رقم می زد?...ایا قرار بود شکوه ،افتخار ، عزت و
    دوستان لطفا هر چی میتوانید انتقاد کنید تازه کارم


    راستشو بگم از اخرش خوشم نیومد مگه خل بود دختره رو بکشه ، خب اگر قرار بود بمیره میزاشت تو شهر فرار کنه شاید یه سوراخ سمبه ای مخفی میشد میتونست بعدا در بره.
    خوب بود ولی اون اخرش یه طوری بود به نظرم.
    موفق باشی

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    حنا بانو بسیار عالی و خوب بود خیلی قشنگ گفته بودیی به نظرم اون پوست گرگ و انتقام یه جورایی اشنا میزد ولی خیلی خوب بود بازم.
    موفق باشی

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط flash نمایش پست ها
    تصویر شماره‌ی ۱:


    دختر نشسته‌است در آغوش خواهرش
    فریاد می‌زند:
    «بنگر!
    دیوارهای مرمری شهر
    در پنجه‌ی گشوده‌ی آتش
    تاریک می‌شوند!»

    فریاد می‌زند:
    «بنگر!
    فلش جان فل حقیقت از شعر چیزی سر در نمیارم
    ایشاا... که موفق باشی

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط Farhang.N نمایش پست ها
    تصویر1:خون پاک
    «و آنگاه که غرور، حقیقت خاک را به نیستی سپرد و سودای سریر‌سپهر و جایگَه‌ایزدان را در جانتان پروَرید. سینه زمین بشکافیم و آتش بُرون آوریم.چرا که آتش بهترین پاک‌کنندکان باشد. خِردتان بستانیم و تن گیتَوی‌تان بسوزانیم.سپس از آب و خاکستر‌خاموش دوباره آفریده می‌شوید تا نزد خدایان پاسخگو باشید.اگر از آن روز هراسان هستید خونی پاک فدای پروردگارتان کنید»*
    کّرپان‌ها(روحانیون)،پادشا را دوره کرده بودند و چکامه‌های‌باستانی می‌خواندند. اما دل رَشَن* جای دیگر بود؛او به عنوان یاریگر مردم یک نظامی شده بود نه برای حفاظت از پادشاه.کرپان‌ها‌ از وعده باستانی خدایان می‌گفتند که بی‌راه هم نبود؛زلزله آمده بود و کوه آتش‌فشان هم آرام نداشت و بی‌صدا می‌غرید. پادشاه ترسو قصد فرار داشت و می‌خواست مردم را فدای خویش کند. رشن تاب نیاورد و فریاد کشید:« اگه قراره کسی از خشم خدایان فرارکنه.همه میکنیم»کلاه‌خودش را به زمین کوفت و ادامه داد:«تو لیاقت پادشاهی را نداری.تو هستی که ظلم وستمت خدایان عادل را رنجانده.من میرم که با مردم بمیرم...یا با آنها نجات پیدا کنم»

    جالب بود فرهنگ جان ولی چرا اینقدر اسم رشن رو توش تکرار میکردی به قول مهرنوش بانو یکم از این افعال نمیدونم چی چی استفاده کن و جایگزین اسم البته من ویراستار نیستم و نمیدونم ولی به نظرم این قسمتش یکم اسمه زیاد تکرار شده بود.
    چیز دیگه اینکه ادبییاتش خیلی سنگین بود برای من چون معمولا کلمات ساده و متن روون رو ترجیح میدم(نظر شخصی)
    ولی داستان خوبی بود.
    موفق باشی

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط nafise نمایش پست ها
    تصویر شماره دو
    مثل تمام شب های گذشته منتظرم ، منتظر آن صدا .
    صدای کشیده شدن ناخن بر سطح ناهموار دیوار .
    نمی دانم چند شب از اولین بار گذشته است ، اولین بار شنیدن آن صدا .جای تعجب اینجاست هربار که برای بررسی صدا از اتاقم خارج شدم ، هیچ نیافتم.

    «بالاخره به آرامش خواهم رسید»
    ترسناک بود خیلی ترسناک بود نفیسه بانو

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط nafise نمایش پست ها
    تصویر شماره دو
    مثل تمام شب های گذشته منتظرم ، منتظر آن صدا .
    صدای کشیده شدن ناخن بر سطح ناهموار دیوار .
    نمی دانم چند شب از اولین بار گذشته است ، اولین بار شنیدن آن صدا .جای تعجب اینجاست هربار که برای بررسی صدا از اتاقم خارج شدم ، هیچ نیافتم.

    «بالاخره به آرامش خواهم رسید»
    ترسناک بود خیلی ترسناک بود نفیسه بانو

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط reza379 نمایش پست ها

    تصویر شماره 1
    زن موطلایی با زرهی که مخلوطی از رنگ­ های آبی بود، دختر کم­سن و سال را به آغوش گرفته بود و به سرعت از آتش دور می­شد. شنل کوتاه دخترک در باد شبانگاهی می­رقصید. زن جنگجو عصایش را از زمین دور نگه ­داشته بود مبادا درد وادارش کند آن را تکیه ­گاه قرار دهد و از سرعتش بکاهد. با اینکه چهرة خودش درهم بود و هر آن امکان فرو ریختن اشک­هایش وجود داشت، اما دختر کوچک متوجه چیزی نبود. فقط آتش را می­دید و نمی­دانست که دقیقا چه اتفاقی در قصر افتاده است. پشت سرشان صدای چکاچک شمشیرها و فریادها و نعره­ های مردان و زنان میان آتش خفه می­شد.


    عالی بود منم تقریبا یه همچین چیزی توی ذهنم بود ، که دختره خواهرش رو نجات میده و به یه جای امن میبره ولی خودش به خاطر شرافتش بر میگرده ، فرداش وقتی نبرد تموم میشه دختر کوچیک به طرف دروازه شهر بر میگرده و جنازه خواهرش رو میبینه که از دروازه شهر اویزونه و از اونجا داستان خواهر کوچیک شروع میشه .
    البته این میشه یه داستان بلند .
    عالی بود موفق باشی

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط Harir-Silk نمایش پست ها
    تصویر شماره یک

    توقف برای من بی معنا بود. من هدف تایین می‌کردم و به آن می‌رسیدم، به همین سادگی.
    بوی دود و خون ترکیب دلپذیری را ایجاد کرده بود، نفس عمیقی کشیدم و به اطرافم نگاه کردم. شمار اجساد از دستانم خارج شده بود، ولی می‌دانستم ساعت‌ها از وقتی که هفتمین کشته امشبم را به روی زمین انداختم می گذشت.
    من که بودم و چه بودم؟
    خودم هم نمی‌دانستم.

    پرفکت حریر بانو به نظرم قشنگ شده بود خب ولی نمیدونم چرا اخرش رو همتون میزنین میکشید نمیشه اخرش عروسی باشه ؟ مثل این فیلمای ایرانی؟ خسته شدم ازبس داستان دارک خوندم!


    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    در اخر جای خودم خالی!
    به نظرم این دور خیلی بهتر از دور قبل نوشته بودن بچه ها بسی لذت بردم
    مهرنوش بانو دیدی همرو خوندم اگر امتحانی هست بفرما در خدمتم.

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    در اخر جای خودم خالی!
    به نظرم این دور خیلی بهتر از دور قبل نوشته بودن بچه ها بسی لذت بردم
    مهرنوش بانو دیدی همرو خوندم اگر امتحانی هست بفرما در خدمتم.
    ویرایش توسط AmbrellA : 09-11-2017 در ساعت 10:14
    امضای ایشان


صفحه 3 از 8 نخستنخست 123456 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد