نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: داستان کدام‌یک را می‌پسندید؟!

رأی دهندگان
4. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.
  • hana6872

    4 100.00%
  • bahani

    0 0%
نظرسنجی با انتخاب چندگانه
صفحه 2 از 8 نخستنخست 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 11 به 20 از 79

موضوع: مسابقه‌ی پرواز خیال -دور هفتم. پایانی

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Mar 2016
    شماره عضویت
    791
    نوشته ها
    43
    امتیاز
    3,957
    پسندیده
    209
    مورد پسند : 134 بار در 40 پست
    میزان امتیاز
    2

    مسابقه‌ی پرواز خیال -دور هفتم. پایانی

    سلام دوستان مسابقه‌ی هفتگی عکس- متن بوک‌پیج با نام «پرواز خیال» در حال شروع شدن است.این تاپیک برای اطلاع‌رسانی از نحوه‌ی برگذاری و شرایط مسابقه است و اولین دور مسابقه پنجشنبه 9 شهریور آغاز خواهد شد.برای این مسابقه جایزه و قوانینی در نظر گرفته شده که در ادامه بهشون می‌پردازیم.
    قوانین و شرایط مسابقه:
    1- مسابقه پنجشنبه و جمعه‌ی هر هفته برگذار می‌شود.
    2- در این مسابقات، شما باید یک متن (حداکثر ده خط و نه بیشتر) راجع به تصویری که هر هفته در این تاپیک گذاشته می‌شه بنویسید.
    نکته1:سبک متن و یا نظم و نثر بودن بنا به سلیقه‌ی خود نویسنده است.
    نکته2:ده خط حدوداً 500 کلمه است با فونت 14 بی نازنین و مارجین سه از هر طرف.
    3- مدت زمان تعیین شده، برای نوشتن این متن، دو روز است (ساعت 24 روز جمعه).
    نکته: مدت زمان تعیین شده تحت هیچ شرایطی تغییر نخواهد کرد.
    4- روزهای شنبه نظرسنجی برای انتخاب متن برگزیده توسط رای کاربران گذاشته می‌شود و روزهای یکشنبه (ساعت 17) نتیجه نهایی مشخص می‌شود.
    5- آخرین و اصلی‌ترین قانون مسابقه: به هیچ نژاد و شخصیتی توهین نکنید و از انجام اینکار بپرهیزید.
    جوایزی هم در نظر گرفته شده که به نفر اول ارائه خواهد شد. اولین تصویر روز پنچشنبه در همین تاپیک قرار می‌گیره و مطابق با آنچه گفته شد، تنها دو روز برای نوشتن مهلت خواهید داشت. و در آخر اینکه از همه‌ی دوستان مشتاق دعوت می‌شود در این مسابقه شرکت کنند. دو روز برای نوشتن یک متن کوتاه زمان کافی‌ای هست. ترسی نداشته باشین و با کمال اعتماد به نفس شرکت کنید.پی‌ نوشت: احتمال تغییر قوانین تا آخرین روز ادامه دارد.
    با آرزوی موفقیت و سربلندی
    لینک پست شروع + عکس دور برندگان + لینک متن
    دور اول پست 1 - لینک عکس آتوسا و فرهنگ
    دور دوم
    پست 19 فرهنگ
    دور سوم پست 39 فرهنگ
    دور چهارم پست 56 Afshan14
    دور پنجم پست 67 Fantezy_killer
    دور ششم پست 71 hana6872
    دور هفتم پست 76 -

    هفتمین دوره‌ی مسابقه‌ی پرواز خیال. برای تصویر زیر، به دلخواه متنی بنویسید.

    مهلت ارسال تا ساعت دوازده روز جمعه پنجم آبان.
    لطفاً به قوانین و شرایط توجه کنید. متن های خود را در همین تاپیک ارسال کنید.
    ویرایش توسط reza379 : 03-01-2019 در ساعت 15:42


  2. Top | #11


    تاریخ عضویت
    May 2015
    شماره عضویت
    333
    نوشته ها
    349
    امتیاز
    15,046
    پسندیده
    1,062
    مورد پسند : 1,868 بار در 464 پست
    میزان امتیاز
    0
    سکوتی که در شب جاری شد، نوع متفاوتی از سکوت بود. خیلی متفاوت.
    می‌دانستم حتی فریاد یک لشکر تشنه به خون یا جیغ کلاغی که می‌خواهد از لانه‌اش محافظت کند نمی‌تواند این سکوت را بشکند. باد زوزه می‌کشید و روشنایی روز در مه سرد گم شده بود... بله، سکوت کرکننده بود و تنها یک چیز بود که قادر به شکستن این سکوت بود. تنها یک چیز، که فقط در گوش من طنین‌انداز بود.
    صدای جیغ رانیا. صدای جیغ، ضجه و صدای افتادن او بر روی زمین.
    حتی صدای ریزش قطرات خون، و صدای تپش‌های قلبش که رو به خاموشی می‌رفت. این صداها بودند که سکوت را می‌شکافتند و پیش می‌رفتند. هر لحظه این پیام را در سرم فریاد می‌زدند که رانیا مرده! خواهرت را کشتند و تو هیج کاری نکردی!
    تو هیچ کاری نکردی و حتی دوش به دوش قاتل او قدم برمی‌داری.
    سرم را چرخاندم و به مردی که کنارم قدم برمیداشت نگاه کردم. بهترین جنگجوی ما، افتخارآفرین ما، رودریک بزرگ. کسی که با هیکل بزرگ و قدرت زیادش جنگ های زیادی را برده بود. من می ترسیدم؟ آری، حقیقت چیزی جز این نبود. من نمی‌توانستم انتقام زجر خواهرم را بگیرم. و همانطور که به یاد می‌آوردم چگونه لحظه آخر در آغوشش گرفته بودم و موهایش را که با خون خیس شده بود کنار می‌زدم قدرت حرکت دادن پاهایم را از دست دادم.
    چشمانش را به یاد آوردم، که قدرت باز نگه داشتنشان از او سلب شده بود. پلک‌هایش که به آرامی روی هم می‌افتادند و لبخندی که برای خداحافظی با من به روی لب‌هایش آمد...
    رودریک. کنار من گام برمی‌داشت، گاهی حوصله‌اش سر می‌رفت و با خنده حرفی می‌زد و بقیه همراهیش می‌کردند. جوک زشتی می‌گفت و قاه قاه می‌خندید، سربازان زن تحت فرمانش را به اسم های زشت صدا می ‌کرد و کارهای شرم‌آور دیگری که هیچ‌کدام چیز تازه‌ای نبودند.
    بسته شدن پلک‌های رانیا مساوی بود با بی‌حس شدن بدن او در آغوشم. او رفته بود، رفته بود و هیچ چیز نمی‌توانست او را بازگرداند.
    و اگر وجود نحس رودریک روی این کره خاکی باقی می‌ماند، دیگر چه کسی می‌توانست حرف از عدالت بزند؟
    وقتی که چرخیدم و تبرم را بالا بردم، رودریک را جلوی چشمانم نمی‌دیدم. خواهرم را می‌دیدم که آن چنان وحشیانه از او سواستفاده شده بود، و خنده‌های سرشار از هوس و لذت رودریک در گوشم طنین انداز می‌شد. دیگر مهم نبود رودریک بهترین جنگجوی ماست، مهم نبود چقدر قوی هست و مهم نبود که با حمله به او حکم قتل خودم را امضا می‌کردم. فقط تبر را بالا بردم، دستم را عقب بردم و ضربه زدم.
    فکر کنم فقط ناگهانی بودن عملم بود که به من اجازه داد ضربه بعدی را هم بزنم، ضربه که که به گردنش وارد شد و لگدم که بلافاصله او را به زمین زد. ولی بعد، سوزش تیر را حس کردم.
    مرگ کنار گوشم نجوا می ‌کرد، اما من تنها نمی‌رفتم. قرار بود از این مطمئن شوم.
    تبر بالا رفت، با ضربه سریعی پایین آمد...
    پایان اینجا بود.
    امضای ایشان
    جدل ها تا به این اندازه دوام نمی آوردند، اگر که تنها یک طرف مقصر بود.

    _لاروش_


  3. 5 پسندیده توسط:


  4. Top | #12


    تاریخ عضویت
    May 2015
    شماره عضویت
    341
    نوشته ها
    825
    امتیاز
    12,123
    پسندیده
    2,123
    مورد پسند : 1,862 بار در 814 پست
    میزان امتیاز
    2
    آخرین لحظه برادرش را دید که وارد جنگل شد. به سرعت ردش را گرفت و دنبالش کرد. دو همراهش با کمی فاصله پشت سرش میدویدند، یکی از آن­ها بریده بریده فریاد زد: «کجا میری؟ ولش کن. باید از اینجا بریم.» اما مرد تبر به دست انگار که حرف آن­ها هیچ اهمیتی برایش نداشته باشد فقط فریاد زد: «خفه شید!» برادرش را دقیقا مقابل خط دید خود داشت، لباس های پوستینش در سرعت به او برتری داده بودند، و با سرعت هرچه تمام تر داشت به برادرش که زره و کلاهخود فولادی به تن داشت نزدیک میشد. بالاخره خود را روی برادرش پرتاب کرد. او را روی زمین سبز و نمدار خواباند، جلوی چشمانش را خون گرفته بود، دندان­هایش را مانند آهن به یکدیگر فشار میداد و چهره­اش از همیشه گداخته تر بنظر می­رسید. مانند هیولایی آماده شکار، قصد دریدن برادرش را داشت. برادرش نفس­ زنان اما با خنده تمسخرآمیزی گفت: «بالاخره گرفتیم.»
    هر دو تبرش را روی زمین انداخت و مشت هایش را روانه چهره برادرش کرد. میان مشت­هایش تکه تکه جمله­هایی ادا می­کرد: «آشغال عو.ضی... خونوادم... خونوادم رو کشتی... کثافت، میکشمت...» بالاخره دو همراه مرد تبردار هم رسیدند و به نظاره ایستادند. برادر زخم خورده، که خون از دهان و بینی ­اش بیرون میریخت و چهره ­اش از ریخت افتاده بود، با دیدن آن دو لبخندی از رضایت زد. گفت: «من فقط انتقام تمام همرزمامون رو که کشتی گرفتم. تو گذاشتی همه افرادمون اونجا بمیرن! بخاطر دوتا بچه کوچولو و یه زن؟!» دو سرباز با تعجب به حرف­ های او گوش می­کردند که ناگهان تیری به کمر برادر داغدار فرو رفت. با شوک کمی به جلو پرتاب شد، یکی از کمانداران پیش قراول دشمن به آن­ها رسیده بود. بدون توجه به درد تبرهایش را برداشت، یکی را روی سینه برادرش گذاشت، بدون هیچ نگاهی به دو همراهش که تعجب و خشم چهره ­شان را پر کرده بود تبر دیگرش را هم بالا برد و فریاد زد: «اونا خونوادم رو گروگان گرفته بودن آشغال!» و در همین لحظه تیری دیگر به کمرش فرو رفت. دستش کمی پایین آمد. سرش را برگرداند و با خشم نگاهی به کماندار انداخت، کماندار قدمی عقب گذاشت. نفسش را بیرون داد و تبر را با قدرت وسط چهره برادرش پایین آورد، سر مرد شکافته شد، ثانیه ای دست و پا زد و بالاخره از حرکت ایستاد. کماندار کمانش را با تمام قدرتش عقب کشید، دو مرد دیگر فقط نگاه میکردند، سر مرد تبر به دست را نشانه گرفت، و رها کرد... تیر از پیشانی برادر بزرگتر بیرون آمد، تبرها از دستانش رها شدند و مرد تبردار روی برادر خود افتاد.
    دو مرد نگاهی به یکدیگر و سپس کماندار اندختند، باقی افراد دشمن کم کم نزدیک تر می­شدند، سری تکان دادند و بدون دخالت کماندار در جنگل ناپدید شدند...
    ویرایش توسط reza379 : 09-01-2017 در ساعت 22:10

  5. 3 پسندیده توسط:


  6. Top | #13


    تاریخ عضویت
    Jan 2015
    شماره عضویت
    200
    نوشته ها
    362
    امتیاز
    2,115
    پسندیده
    57
    مورد پسند : 816 بار در 352 پست
    میزان امتیاز
    2
    نعره های دو جنگجو مانند نسیمی از درختان جنگل می گذشت. سربازان پادشاه به حمایت از هم رزمشان آن دو را دوره کرده و آماده بودند تا به جنگجوی شورشی حمله کنند. مبارز شورشی، ادوارد با دو پیکان، که مانند زالو هایی بر پشتش بودند می جنگید. ناگهان با لگدی که به وسط پای حریفش زد موفق شد او را روی زمین بیاندازد، رویش خیمه زد و با دست ازادش تبرش را به سینه اش چسباند، سپس درحالی که نا امیدی را در چشمان دشمنش می دید، تبرش را پایین آورد و با ضربه سهمگینی جمجمه اش را شکافت. خون مانند پرندگانی که ناگهان برای فرار از هیولایی به هوا می پرند، از زخم عمیق سرباز بیرون می زد و روی لباس ادوارد می پاشید.
    قبل از اینکه دیگران از شوک شکست هم رزمشان بیرون بیایند، ادوارد به سرعت تبر دشمنش را برداشت و با مهارت به سمت کماندار پرتاب کرد. صدای شکافته شدن هوا با فریاد خفه کماندار همراه شد. روی زانو افتاده و سعی می کرد تبر را بیرون بکشد، اما تنها چیزی که عایدش می شد مایع سرخ رنگ زندگی خودش بود.
    ادوارد نعره ای سر داد و به سمت دو سربازی که به سمتش خیز برداشته بودند دوید. خودش را محکم به سپر اولین سرباز کوبید و او را نقش بر زمین کرد. سپس خودش را عقب کشید و از ضربه شمشیر دیگری جاخالی داد، برای لحظه ای با او چشم در چشم شد، ترس را در چشمان سرباز بیچاره دید، برای همین نعره زنان به سمتش رفته و با ضربه ای دورانی شکل صورتش را از وسط به دو نیم تقسیم کرد. تابی به تبرش داد که بارانی از خون را به سمت زمین روانه کرد. سپس تبرش را محکم به سر سربازی که تلاش می کرد از روی زمین بلند شود کوبید و خلاصش کرد. خون داغ صورتش را خیس کرده و هیجان نبرد را افزایش داد. تعداد بیشتری از سربازان در راه بودند، و او بدون کوچک ترین ترسی ایستاده بود، ایستاده بود تا همه شان بیایند.
    ویرایش توسط سورن : 09-01-2017 در ساعت 22:49

  7. 4 پسندیده توسط:


  8. Top | #14


    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    37
    نوشته ها
    160
    امتیاز
    1,035
    پسندیده
    58
    مورد پسند : 566 بار در 203 پست
    میزان امتیاز
    2
    چیزی که داشت میدید، تنها یک تبر هیزمشکنی قدیمی بود. اما زمانی که با مرگ پنج ثانیه فاصله دارید، تشخیص سلاح­ها از هم دشوار است. در آن موقعیت، همه سلاح­ها شکل داس ستاره مرگ را به خود می­گیرد.
    بنابراین، رودا برای چند ثانیه در عمر پراز گناه و کثافتش هم که شده، از ته دلش به هر درگاه و خدایی که می­شناخت دعا کرد.
    دعایش به خدای درستی رسید، شایدهم فقط از روی بختش بود که چند لحظه بعدش صدای فریاد دشمنش گوشش را کر کرد و تبری که قرار بود سرش را بشکافد، تنها خراشی سطحی روی صورتش به وجود آورد. از فرصت کوتاهش استفاده کرد و با پاهای آزاد شده ­اش، بدن مرد عظیم ­الجثه را از روی خودش به میان حلقه محاصره دوستانش انداخت و سرپا ایستاد.
    هرکسی جای مرد بود تابه­حال سه ­بار مرده بود؛ اما با این وجود هیچ نشانه ­ای از تسلیم شدن در او دیده نمی­شد. میان کمانداری ماهر، دو سرباز و رهبرشان بود، که چند ثانیه با کشتنش فاصله داشت، اما تیر داخل دستش مانعش شده بود. نمیتوانست پیروز شود، اما خوب می­مرد.
    در کل چهار نفر بودند و افراد دیگری نیز به زودی اضافه می­شدند. نگاهی به آنها کرد و گفت:
    _سه نفرتون رو می­کشم. خون در برابر خون.
    سپس به طرف کماندار یورش برد. سرباز بیچاره تیری را به بیراهه زد و قبل از اینکه کاری کند، به زمین افتاد و پایی صورتش را له کرد. یک! به سمت نفر دوم رفت. سپرش را با دو دست گرفت و به طرفی دیگر انداخت و با تبر خودش کارش را ساخت. دو!
    به سمت سومی رفت، اما فرمانده پا به فرار گذاشت. به سمت آخرین نفر برگشت، اما قبل ازاینکه حرکت کند درد اورا به زانو درآورد. سپس، تبری دید که به سمت سرش حرکت می­کند. درحالی که هنوز انتقام خون همسرش را نگرفته بود.
    ویرایش توسط bookbl : 09-01-2017 در ساعت 23:03
    امضای ایشان
    امضا

  9. 4 پسندیده توسط:


  10. Top | #15



    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    42
    نوشته ها
    781
    امتیاز
    3,593
    پسندیده
    423
    مورد پسند : 2,794 بار در 985 پست
    میزان امتیاز
    2
    بسم الله الرحمن الرحیم

    من وایکینگ نیستم.
    در آن هوای گرگ و میش صبحگاهی، نبردگاه خاکستری صبح و شب، گوران داشت از میان درختان غرق در مه میدوید. من و چهار نفر دیگر دنبالش بودیم. دنبال فردی که بیشتر از حدش فهمیده بود. بیشتر دانسته بود. آن هم چیزی را که فقط من باید میدانستم.
    کماندار گروه-لئا-تیری را به سمت گوران شلیک کرد. مرد ریشو خم شد و از آن جا خالی داد.
    من واکینگ نیستم.
    هر لحظه‌ای در تمام مکان‌های عالم جریان داره. همشون تو این لحظه جا میگیرن. چیزی که من بهش میگم جغرافیای زمان.
    گوران به سرعت برگشت، چاقوی جیبی خود را بیرون کشید و آن را با تمام قدرت پرت کرد. من فرصت نکردم مسیر چاقو را دنبال کنم ولی مطمئن بودم که قربانی آن آریستوفان‌ جوان هستش، چشمانم را بستم. نباید احساسات مانع کارم میشد.
    من وایکینگ نیستم.
    یک روز، یک بمب، یک لحظه، زمان رو شکست.
    سنگی را از کیسه کوچک کنارم برداشتم و به سمت گوران پرتاب کردم، او با جاخالی و چرخشی دوباره، خنجری را به سمتم پرت کرد.
    من وایکینگ نیستم.
    دنیا بهم ریخت، قسمت‌هایی از تاریخ ثابت ماندند و قسمت‌هایی دیگر تغییر کردند. قسمتی از دنیا تمدن فوق پیشرفته بود، قسمتی غار نشین. در جایی هنوز جنگ جهانی دوم ادامه داشت، در جایی دیگر ترامپ و چین به جان یکدیگر افتاده بودند.
    الان بهترین موقعیت بود! در نزدیک‌ترین فاصله با او قرار داشتم. خم شدم و با حرکتی خنجرش را در هوا گرفتم، چرخیدم و با هدف‌گیریی دقیق، خنجر درون پای گوران فرو رفت.
    من یه محافظم. محافظ زمان.
    دروغه!
    من وایکینگ نیستم!
    گوران فریادی کشید و بر زمین افتاد. من صدای خوشحالی بقیه را نادیده گرفتم، از میان درختان به سرعت رد شدم و تبرم را در کنار گوش او درون زمین فرو کردم و با صدایی که خشم در آن میجوشید گفتم:« این مسئله رو میشد با گفت و گو حل کرد.»
    حرص یکی از صفات انسانه. صفتی که میتونه در تعدادی از برده‌ای مفلوک باشد و در وجود تعدادی دیگر شاهی بی‌رقیب. ماها حریص‌ترین آدم‌ها بودیم.
    من وایکینگ نیستم.
    گوران در حالی که سعی میکرد درد مانع صحبت کردنش نشود گفت:« اونا باید بدونن. اونا باید بدونن که چه اتفاقی افتاده.»
    ما وظیفمون حفظ زمان از چیزهایی بود که میتوانستند حکومت ما را بر باد دهند. انقلاب‌ها، روشن‌گری‌ها، دیوانگی‌ها و هرچیزی که موجودیت ما را بر هم می‌ریخت.
    من وایکینگ نیستم.
    خنجرم را از پشتم بیرون کشیدم و گفتم:« نه، هیچ‌کس نباید بفهمه. هیچ‌کس.» گوران تا مرگش تنها لحظه‌ای فاصله داشت.
    بنابراین ما زمان‌هایی که نفوذناپذیر بودند را رها کردیم و در تعدادی دیگر مانند مار خزیدیم.
    من وایکینگ نیستم.
    قبل از اینکه خنجر کار این مزاحم را تمام کند او فریاد کشید:«زمان شکسته! پروروک رو پیدا کنید!» لعنتی!
    و خنجر درون گلوی او فرو رفت.
    به پشت برنگشتم، زیرا میتوانستم نامیدی و هیچ انگاریی که درونشان رشد می‌کرد را ببینم.
    لائیا، بهترین دوست من در این سالهای دور از خانه، با صدایی پر از شک پرسید:« اون چی میگه رئیس؟»
    من در حالی که به شغلم لعنت میفرستادم. از جایم بلند شدم و با صدایی پر از غم و تاسف گفتم:« باید گوشاتون رو میگرفتید رفقا.» تبرم را از زمین برداشتم.
    من وایکینگ نیستم.
    امضای ایشان
    نه آدم درست و حسابیی هستم و نه در حدی هستم که بخوام بگم مصداق سخنان این مردم، ولی خب، رویا پرداختن درباره خوب بودن که اشکالی نداره.

    من به همه سفارش میکنم به هر شکل ممکن وسایل ارتقای اخلاقی و اعتقادی و علمی و هنری جوانان را فراهم سازید؛ و آنان را تا مرز رسیدن به بهترین ارزش ها و نوآوری ها همراهی کنید؛ و روح استقلال و خودکفایی را در آنان زنده نگه دارید. مبادا ... جوانان ما را، تحقیر و سرزنش نمایند و خدای ناکرده از پیشرفت و استعداد خارجی ها بت بتراشند و روحیه پیروی و تقلید و گداصفتی را در ضمیر جوانان تزریق نمایند. به جای اینکه گفته شود که دیگران کجا رفتند و ما کجا هستیم به هویت انسانی خود توجه کنند و روح توانایی و راه و رسم استقلال را زنده نگه دارند.
    #امام
    #خمینی
    #امام_خمینی


  11. Top | #16


    تاریخ عضویت
    Nov 2014
    شماره عضویت
    7
    نوشته ها
    831
    امتیاز
    26,136
    پسندیده
    863
    مورد پسند : 2,370 بار در 845 پست
    میزان امتیاز
    2
    دور اول به قسمت نظرسنجی رسید، نظرسنجی هم به پست اول اضافه شد، لطفا در اون شرکت کنین.

  12. 5 پسندیده توسط:


  13. Top | #17


    تاریخ عضویت
    Mar 2016
    شماره عضویت
    791
    نوشته ها
    43
    امتیاز
    3,957
    پسندیده
    209
    مورد پسند : 134 بار در 40 پست
    میزان امتیاز
    2
    دور اول تموم شد و طبق رای دوستان ما دو برنده داریم.
    Farhang.N@ و Lady Joker@ برنده های اولین دوره‌ی پرواز خیال هستند. بهشون تبریک می‌گم.
    ویرایش توسط _Hamid_rz : 09-03-2017 در ساعت 18:40

  14. 5 پسندیده توسط:


  15. Top | #18

    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1285
    نوشته ها
    25
    امتیاز
    824
    پسندیده
    105
    مورد پسند : 101 بار در 24 پست
    میزان امتیاز
    2
    گفتن که بعد از تموم شدن رأی گیری می‌شه نظر داد. ما هم از این فرصت [سوء]استفاده می‌کنیم و نظر می‌دیم.



    اول یه چیزی بگم.
    یه چیزی به نظرم اومد توی بیشتر داستانا بود، که یه بک‌استوری خیانت و جنایت و اینا وصل می‌کردن به قضیه.
    حالا این نظر شخصیمه و شاید هم درست نباشه، ولی به نظرم وقتی که حجم داستان ققراره ۲۰۰-۳۰۰ کلمه باشه، فرصتی برای شخصیت‌پردازی و پیش‌زمینه دادن نیست. بابت همین حرکتایی مثه «این زن اونو کشته بود» و «اون خواهر اینو چیز کرده بود» یه مقدار به داستان نمی‌شینن. وقتی که مثلاً شما ۴-۵ هزار کلمه (یا ۴۰-۵۰ هزار کلمه) جا دارین برای پرورش داستان، می‌تونین پیش‌زمینه بدین به شخصیتا، اون وقت این‌که این برادر اونه و دوسش داره ولی چون خیانت کرده باس بکشدش، یه بار حسی داره برای من خواننده. ولی اگه شما بیاین بگین نه تنها زنشو کشتن، بلکه زنش حامله هم بوده! هیچ بار احساسی‌ای برای من نداره، چون شخصیت رو برای من نساختین که مردنش احساس خاصی به من منتقل کنه.

    حالا بازم می‌گم، نظر شخصیمه، در کل به نظرم اون داستانکایی که سعی نمی‌کردن پیش‌زمینه بدن و فقط یه صحنه‌ی نبرد رو بسط می‌دادن موفق‌تر بودن.

    اینو خلاصه گفتم این اول بذارم که هی یکی در میون پای همه‌ی داستانکا نگم D:



    استاد proti!
    خوب بود به نظرم. توصیف صحنه خوب بود، و حتی این حرکت پیش‌زمینه دادن به قضیه (این برادر اونه، دوسش داره ولی خوب یارو خائنه) هم نشسته توی داستان. این‌که پیش‌زمینه‌ی خیانت چی بوده توی این صحنه تأثیری نداره، و این‌که نویسنده بهش نمی‌پردازه به نظرم نکته‌ی مثبتیه. درود بی‌کران بر شما D:
    این‌که کای ته‌ش نیشخند می‌زنه به دلم ننشست، ولی خوب اونش دیگه سلیقه‌ایه.



    استاد Farhang!
    حالا شاید که سلیقه‌ای باشه، ولی توصیفات بعضاً به دل من نشستن. «پیروزی چون غزالی تیزپا از آنان فراری گشت» یه حالت کیوتی داره که به «یاروهایی که برای نجات جونشون فرار می‌کنن» نمی‌شینه.
    اما غیر از اون حرکت قشنگی بود. به طور خاص این تکرار دیالوگ توی خاطره‌ی یارو و بعد ته داستان قشنگ بود. توصیف فضا و حس‌ها هم خوب بودن به نظرم. آقا درود بی‌کران بر شما!

    به طور بی‌ربط، من یه کم قاطی کردم که اینی که صدا می‌شنوه و تبر می‌چرخونه شمالیه یا جنوبی. چون یارو تک افتاده و می‌ترسه، من اول فک کردم جنوبیه. بعد که یارو به‌ش حمله کرد، بازم فک کردم جنوبیه (چون خوب جنوبیا دارن فرار می‌کنن و شمالیا داشتن تعقیب می‌کردن) ولی آخرش به نظر میاد که یارو شمالی بوده. حالا شایدم مشکل از گیرنده‌ی من بوده، ولی خلاصه گفتم اینم بگم.



    استاد امید!
    توصیف صحنه و اینا خوب بودن به نظرم. ولی احساس می‌کنم که فلش بک تو داستان سیصد کلمه‌ای نمی‌شینه.
    ظرف نوشیدنی‌ای که از خونه آورده بود ایده‌ی عجیبیه یه کم. هم از نظر خود کلمه‌ی «نوشیدنی» و هم این‌که یاروها مهاجمن، از جای دیگه اومدن، خونه کجا بود؟ حالا پیشنهاد جایگزین من برای این‌که یه عده‌ای مسموم نشن اینه که مثلاً بگین شهریا شراب سوسولی می‌خوردن و اینا چون خیلی جنگجو و خفنن شراب درصدبالای خودشون رو از کشتی آورده بودن. حالا من نمی‌دونم وایکینگا چی دوس داشتن، ولی می‌شه یه حرکتی زد خلاصه ((:
    ولی در کل توصیف صحنه‌ها خوب بود. من به طور خاص با یارویی که می‌زنه میز و میز رو چپ می‌کنه حال کردم! درود بی‌کران بهش، و دورد بی‌کران بر شما D:



    به به! آقای mikaiel! حال شما چه‌طوره؟ D:

    توصیف صحنه‌ی نبرد و ریتم اکشن قضیه خوبه: از جایی که نشسته و صدای تیر میاد تا تکل کردن و کشتی گرفتن به نظرم خیلی خوب و شسته رفته رفت جلو. من فقط مشکلم با بک‌استوری‌ای بود که به داستان نمی‌شینه، چون وقتی برای بسط دادنش نداریم. آقا یه کاری کرده و دارن تعقیبش می‌کنن دیگه. این‌که کی زنش جادوگر بوده یا کی می‌خواسته دیمن احضار کنه، اگه رمان بود شما جا داشتین روش کار کنین، ولی تو سیصد کلمه می‌زنه از داستان بیرون.



    سیدتنا و مولاتنا Lady Joker!
    آقا صرف نظر از خود داستان، من با استفاده از اسمای بازی تاج و تخت حال کردم. بالاخص که یاروی تو عکس واقعاً شکل تورمونده! خلاصه که درود بی‌کران بر شما D:
    مجدداً با بک‌استوری قضیه (کی خونه‌ی کی رو آتیش زده، کی بچه‌ی کی رو کشته) حال نکردم. اما به جاش با توصیف حالات راوی، و این‌که خودش رو مقصر می‌دونه، و نمی‌خواد جلوی کشته شدنش به دست یارو رو بگیره حال کردم. خوب بود اینش به نظرم. درود بی‌کران بر شما.



    اه، فلش؟ تویی؟ تا حالا کجا قایم شده بودی؟
    اهم. بعدی. بعدیییییی!



    دکتر Amaj!
    آقا من با ایده‌ی پرنده (عقاب؟ شاهین؟ هر چی) که شاهده و میاد پایین و یارو رو نیگا می‌کنه حال کردم بسیار. درود بی‌کران بر شما!
    یه پرش داریم تو روایت (از سوم شخص به اول شخص) که نویسنده می‌گه تعمدیه. ما هم فقط چپ چپ نگاهش می‌کنیم (اون اموجی یارویی که ابروشو انداخته بالا رو نداریم این‌جا؟ D: )
    مجدداً با سندرم جنگجوی زن‌مرده طرفیم. به قرآن اینا همه‌ش تقصیر شجاع‌دله ((:



    جناب bahani!
    آقا من با این ایده‌ی «یارویی که از درد و خستگی تمرکزش رو از دست داده و همه چیز تو ذهنش گنگه» رو خیلی حال کردم باهاش. خیلی حرکت خوبیه تو روایت. درود بی‌کران بر شما!
    اگه بخوام مته به خشخاش بذارم (همینه اصطلاحش؟) باس بگم بعضی از کلمات رو دوست نداشتم.
    شاید که به جای مغز بهتر باشه بگیم ذهن، یا این جمله‌ی «شاید آن موقع بود که افکاری عمیق‌تر از هدفش را دریافت کرد» یه مقدار از متن می‌زنه بیرون.
    ولی در کل ایده‌ی خوبی بود و درود بی‌کران بر شما!



    رهام به روایت محمد!
    آستریکس؟ اونی که می‌میره هم اوبلیکسه؟ D:
    آقا خوب بود، مینیمالیستی و جمع و جور. بک‌استوری هم نداشت. جنگجوی خسته به استقبال مرگ می‌ره، روحش جنازه رو نیگا می‌کنه، برفم میاد که قشنگ هایکو طور شه. باریکلا.
    اگه بخوام خیلی غر بزنم می‌گم «با آرامش تمام» حالا شاید خیلی لازم نباشه، یا بالا«تر» بردن تبر هم شاید لزومی نداشته باشه. ولی اینا دیگه گیر دادن زیادین. خوب بود آقا، خوب بود. درود بی‌کران بر شما.



    استاد حریر!
    عرض کنم که، لحن نثر خوبه، توصیفات هم خوبه، درون‌نگری به تفکرات راوی هم خوبه. این‌که جفت‌شون مردن هم خوب بود! درود بی‌کران بر شما!
    (به نظر میاد من این‌جا از هر کسی که هر دو نفر رو کشته تشکر می‌کنم ((: )
    چندتا چیز خوب نبودن ولی به نظرم.
    یکی ایراد منطقی این‌که به خواهر هم‌قبیله‌ایش تجاوز کرده بود و کشته بودش. یعنی یاروها هرچه‌قدرم که انسان‌ها سایکوپتی باشن، به دخترای قبیله‌ی خودشون تجاوز نمی‌کنن، می‌رن به دخترای قبیله‌ی بغلی تجاوز می‌کنن. منظورم هم از نظر علاقه به قبیله و اینا نیست. از این نظر می‌گم ایراد منطقی که شما که شب می‌خوابی تو قبیله‌ت، ترجیحاً می‌خوای خیالت راحت باشه که یکی نیاد گلوتو پاره کنه نصفه شبی D: کسی که کلاً تو قبیله‌ی خودش کارای این‌جوری می‌کنه، اون‌قد عمر نمی‌کنه معمولاً که بشه جنگجوی بزرگ.

    یه موردم این توصیف یاروئه که «جوک زشتی می‌گفت و قاه قاه می‌خندید، سربازان زن تحت فرمانش را به اسم های زشت صدا می ‌کرد و کارهای شرم‌آور دیگری که هیچ‌کدام چیز تازه‌ای نبودند.»
    کارکردش اینه که به من خواننده بگه که یارو آدم ضدزن بی‌شعوریه. که خوب این خوبه. منتها خود توصیفه به کم نمی‌چسبه. این‌که بگین «کارهای شرم آور» یا «اسم‌های زشت» به نظرم خوب نمی‌شینه تو داستان. حالا شاید سلیقه‌ایه، ولی به نظرم شما یا باید مستقیم نشون بدین (یعنی حرف زشته رو نشون بدین) یا فقط بگین که طرف با همه‌ی زنا بد رفتار می‌کنه و دیگه مثال ناقص نیارین. حالا شایدم اشتباه می‌کنم D:



    به به! آقای رضای عشقی D:
    آقا در کل خوب بود. این حرف زدن بریده بریده (که وسطش داره یعنی مشت می‌زنه) هم خوب بود. این‌که جفتشون مردن هم خوب بود. باریکلا!
    منتها محددا مشکلم این بک‌استوری بود که تو داستان نمی‌نشست.
    یه چیز بی‌ربطم بگم که حالا اساتید آناتومی بلد میان می‌گن. ولی فک کنم نشه که تیر از پشت جمجمه وارد شه و از پیشونی خارج شه. یعنی فک نکنم جمجمه به این راحتیا سوراخ شه D:
    ترجیحاً دفعه‌ی بعد تیر رو بزن تو گردنش p:



    جناب سورن!
    آقا این توصیف مبارزه به نظرم خیلی خوب بود. یعنی به طور خاص دنباله‌ی حرکات و ضربات و اینا خوب بودن. درود بی‌کران بر شما!
    بعضی از توصیفات خیلی خوب نبودن شاید (فریاد مثل نسیم) و بعضیاشون خیلی خوب بودن (خون پاشیدن خون، مثل پرواز پرنده‌ها از ترس هیولا).
    دو تا غر کوچولو هم بزنم:
    حالا شاید هدف این بوده که خشونت انیمه‌ای/تارانتینویی باشه، ولی جمجمه فک نکنم با یه ضربه‌ی تبر مثل هندونه بترکه D:
    غر بعدیم هم استفاده از «برای همین» بود. یارو ترس رو تو چشاش می‌بینه، می‌زنه کله‌شو می‌ترکونه، «برای همین» زائده به نظرم.
    این البته خیلی بی‌ربطه، ولی نظر غیر تخصصیم (به عنوان انسان بی‌کاری که ۱۳-۱۴ فصل سی‌اس‌آی نیگا کرده) اینه که ضربه‌ی اول با عث نمی‌شه که خون بپاچه این‌ور اون‌ور. این خونایی که تو فیلم و سریالا نشون می‌ده پاچیدن رو سقف، مال از ضربه‌ی دوم به بعده که خون می‌پاچه این‌ور اون‌ور. حالا شایدم اشتباه می‌کنم. ولی خلاصه گفتم که این سی‌اس‌آی نیگا کردنم رو یه جا مصرف کنم ((:

    اشاره کردم که اکشنش خیلی خوب بود؟ درود بی‌کران بر شما!



    جناب bookbl!
    خوب بود آقا. توصیف صحنه‌ی نبرد و دنباله‌ی اکشن و بکش بکش! خوب بودن. باریکلا!
    حالا این شاید سلیقه‌ایه، ولی من این جانب‌داری راوی از یه شخصیت (عمر پر از گناه و کثافت رودا؟) رو نمی‌پسندم.
    انتقام خون همسر هم به نظرم لزومی نداشت ته‌ش بیاد. ولی خوب این‌که قبل از این‌که نفر سومی که قولش رو داده بود کشته شد خوب بود. درود بی‌کران بر شما!



    به به! جناب ALMATRA!
    آقا خوب بود! آفرین!
    ایده‌ی سفر در زمان ایده‌ی خوبی بود. ایده‌ی روایتی که یه خط اکشن، یه خط توضیح، هم ایده‌ی خوبی بود. باریکلا.
    تیکه‌ی «حرص» به نظرم به داستان نمی‌نشست، یکی از این نظر که راوی داره خودزنی می‌کنه، یکی از این نظر که نقشی و روایت نداره.
    تیکه‌ی ترامپ هم خوب نبود به نظرم. یه مثال جنگ جهانیه، یه مثال درگیری لفظی ترامپ و چینه. هم‌وزن نیستن. یه صحنه‌ی بزرگ‌تر یا دورتر شاید بهتر کنه قضیه رو.
    اگه بخوام خیلی گیر بدم، در باب توصیف صحنه، چندتا چیز به چشم خورد. یکی «چاقوی جیبی» بود که این‌جا به نظرم کاربرد نداره. یا حداقل من وقتی می‌شنوم چاقوی جیبی فک می‌کنم چاقو ضامن‌دار، نه چاقویی که پرت می‌کنن. یه چیز دیگه هم «کیسه‌ی کوچک کنارم» بود که احتمالاً باید می‌بود کیسه‌ی کمری یا کیسه‌ی کوچکی که به کمربندش آویزونه یا هم چی‌چیزی. یعنی منظور رو می‌رسونه‌ها، ولی یه کم عجیبه استفاده از «کنارم»

    این‌که ته‌ش چون همراهاش فریاد یارو رو شنیدن، باید بکشدشون هم ایده‌ی خوبیه. درود بی‌کران بر شما D:



    و ایشان انسانی غرغرو و پرحرف بودند D:
    امضای ایشان
    We're all mad here


  16. Top | #19


    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    16
    نوشته ها
    493
    امتیاز
    18,444
    پسندیده
    3,305
    مورد پسند : 2,430 بار در 610 پست
    میزان امتیاز
    2
    دومین دوره‌ی مسابقه‌ی پرواز خیال. برای تصاویر زیر، به دلخواه متنی بنویسید.
    شما می‌توانید برای هر دو تصویر و یا فقط یکی از آن ها متنی بنویسید. و اگر تنها برای یک تصویر می‌نویسید لطفاً شماره ی آن را نیز بنویسید.
    مهلت ارسال تا ساعت دوازده روز جمعه هفده شهریور.
    لطفاً به
    قوانین و شرایط
    توجه کنید. متن های خود را در همین تاپیک ارسال کنید

    تصویر شماره 1



    تصویر شماره 2
    امضای ایشان
    http://bayanbox.ir/view/5930941821106425395/IMG-20151229-123900.jpg


  17. Top | #20



    تاریخ عضویت
    Jan 2015
    شماره عضویت
    171
    نوشته ها
    70
    امتیاز
    1,665
    پسندیده
    60
    مورد پسند : 107 بار در 50 پست
    میزان امتیاز
    2
    شماره1
    از اسمان اتش میبارید بوی خون و دود و بدبختی از همه جای شهر به مشام میرسید
    تمامی مردان نای سپاه دونه دونه داشتند کشته میشدند
    چیزی نمانده بود دشمن وارد شهر شود و شهر از دست برود
    رسپینا با گیجی مثل دیوانگان در خیابان های شهر پرسه میزد
    او با چشمان خودش مرگ پدر و برادرانش را به دست بربر ها دید و از ان لحظه دنیا برایش رنگ باخت زمانی که پدرش عصای خاندان انان را به او داد و از او خواست که مراقب ان باشد.
    باخود فکر کرد عصایی که برای مردان پر قدرت خاندان او بی استفاده بود به چه دردی میخورد به نظر او ان تنها تکه چوبی بی ارزش بود
    صدای ناله کودکی از پس هیاهوی مردم ترسا درحال فرار بودند و توجهی به بچه نداشتند اورا به سمت خود جلب کرد
    کودک ناله میکرد اما کسی به دادش نمی رسید
    رسپینا سریع به میان جمعیت رفت و کودک را در غوش گرفت
    دخترک به ارامی تنها یک کلمه گفت:مادرم به سمت خانه ای درحال سوختن اشاره کرد اما رسپینا خوب میدانست که دیگر کسی در ان خانه با ان اتش سوزان زنده نیست.
    ناگهان صدای مهیب فرو رختن دیوار نشان از شکست اخرین سپاهیان داشت
    خوب نگاه های تحقیر امیز ان مردان را زمانی که برای ارتش نام نویسی کرده بود به یاد داشت
    در ان زمان حضور یک دختر ان هم به عنوان جنگجو بسیار احمقنه و مسخره بود
    اما چه کسی از سرنوشت و بازی های ان خبر دارد
    چه کسی میداند اینده چه چیزی را رقم خواهد زد و چه کسی انرا هدایت میکند
    دشمن دیوانه وار در حال پیشروی در شهر بود و داشت کم کم به جمعیت انبوه مردم ترسان که به دلیل ازدهام و زن ها و کودک ها وپیر ها بسیار کند بودند میرسید
    رسپینا کم کم احساس کرد در پشت سرش اتفاقاتی دارد میفتد و این دقیقا زمانی بود که دشمن تقریبا به انان رسیده بود
    ناگهان احساس کرد ضربه ای محکم به سرش خورده
    به زمین افتاد انگار دنیا به حالت کند در امده بود او سرباز بربری را مشاهده مرد که کودک در اغوش اورا از مو هایش گرفته و خنجرش را زیرگلوی دختر قرار داده
    رسپینا تلاش کرد بلند شود از پیشانیش خون میچکید سعی کرد خود را به کودک برساند اما نتوانست و بربر با نهایت بی رحمی گلوی دختر را برید
    رسپینا احساس پوچی میکرد نا گهان چشمانش گرم شد انگار نیروییی از قلبش به شمت دستانش حرکت میکرد ناگهان عصایش را بالا اود و باقدرت فریاد کشید
    صدای ترسناکی از جانب عصا بلند شد سپس نوری سفید و بعد سکوت همه جارا فراگرفت

    سید صدرا محمدی
    تابستان 96
    ویرایش توسط sadra90 : 09-07-2017 در ساعت 23:10

  18. 3 پسندیده توسط:


صفحه 2 از 8 نخستنخست 12345 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد