نمایش نتایج: از 1 به 3 از 3

موضوع: آتش به جان

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1297
    نوشته ها
    82
    امتیاز
    675
    پسندیده
    67
    مورد پسند : 190 بار در 65 پست
    میزان امتیاز
    2

    آتش به جان

    بعد از باز کردن چشمانم، اولین نگاهم به سقف دودگرفته جلب شد. تعجب کردم نه تنها سقف تمام خانه سیاه و دودی شده بود و وسایل هایش سوخته بود. یادم نمی امد چه شده است، تن و بدنم هم کمی آسیب دیده به نظر می آمد اما دردی احساس نمیکردم، از جایم برخاستم و باعث شدم خاکستر های اطرافم کمی به هوا بلند شوند، سرم کمی گیج میرفت و تلو تلو میخوردم، اما بعد از چندی موفق به صاف ایستادن شدم و سعی کردم راه بروم. چند قدمی به سمت میز سوخته برداشتم ، البته که دیگر چیزی از میز باقی نمانده بود. به سمت در خروجی رفتم اما هر قدر تلاش کردم در را باز کنم انگار در را از آنطرف قفل کرده باشند یا پشت در وسیله گذاشته بودند، راه خروجی وجود نداشت. کلافه شدم، من که نمیتوانستم در این اتاق حبس شوم و بدون هیچ اب و غذایی بمیرم. در اصلا تکان نمیخورد به نظر می آمد در را به دیوار میخ کرده اند، عصبی بودم و به دنبال راهی برای خروج که متوجه پنجره ی آنسوی اتاق شدم، لبخندی بر روی لبانم جای گرفت اما بعد از دیدن ارتفاع ساختمان اشک در چشمانم حلقه زد، من در طبقه ی ده یک ساختمان بلند بودم، جمعیت انبوه مردم در پایین ساختمان توجهم را جلب کرد، چقدر جمعیت ان پایین بود، مگر چه اتفاقی افتاده است؟! نور امیدی در ذهنم درخشید میتوانستم فریاد بزنم و از مردم ان پایین کمک بخواهم، صدایم را بلند کردم : آهای؟! کمک! کمک!
    اما هیچکس صدایم را نشنیده بود چون هیچ تغیر و جنب و جوشی را حس نمیکردم. چند بار دیگر همینطور فریاد زدم اما موفق نبودم، کسی صدایم را نمیشنید. کورسوی امید ذهنم از بین رفته بود درمانده و با چشمهای اشک بارم به جمعیت خیره شدم... اینهمه ادم اما دریغ از ذره ای کمک، بهم ثابت شد که زندگی ادم ها برای دیگری مهم نیست... احساس میکردم نفسم سنگین شده است و به دنبال دلیل بودم دوباره از پنجره ی سوخته به بیرون نگاه کردم اما اینبار به بالا نگاه کردم، خدایا طبقات بالایی ساختمان در حال سوختن بودند! تقریبا دود غلیظ اتاق را پر کرده بود من بیشتر حس میکردم که نفس کشیدن سخت است. کنار پنجره ی باز ایستادم قطرات اشک از گونه هایم جاری بود، گریه نمیکردم دود سیاه بود که چشمانم را میسوزاند. پوست تنم داغ شده بود و با هر دم ریه هایم بود که آتش میگرفت، چند قدم راه رفتم، کلافه و درمانده... همه ی دنیایم رو به نابودی و من فقط میتوانستم از این پنجره در این ارتفاع به زیستن مردم نگاه کنم. دوباره به سمت در رفتم اما اینبار با نفسی سنگین و ریه های در حال سوختن، دستگیره و در داغ بود و نمیتوانستم لمسش کنم، شاید آتش جهنم پشت این در زبانه میکشید...
    گذر زمان قلبم را فشرده میکرد، فکر کنم چند ساعتی گذشته بود هوا گرم تر شده بود، دود غلیظ دست از سر ریه های دردناکم برنمیداشت، کنار پنجره روی زمین دراز کشیده بودم و به مرگ تلخم فکر میکردم... دیگر هیچ چیز مهم نبود، حتی جمعیت پایین ساختمان، صدای آژیر های پی در پی، من، نفس های سنگین، هیچ چیز مهم نبود... در همین افکار بودم که لرزش را در زیر بدنم حس کردم ، هر لحظه شدید تر میشد فکر کردم قرار است معجزه ای رخ بدهد اما نه سقوط کردم از طبقه ی دهم سقوط کردم، دیوار ها فروریخت، دردناک به زمین خوردم، هیچ نوری وجود نداشت تکه های بتنی سقف محصورم کرده بود و نمیتوانستم حرکت کنم، سرفه امانم نمیداد اما نه بخاطر دود، بخاطر گرد و خاک زیادی که جلوی دید و نفسم را گرفته بود... تمام استخوان هایم درد میکرد، عجیب بود که هنوز زنده بودم... زمان دیر میگذشت، صداهای گنگی میشنیدم، صدای فریاد بود، خواستم پاسخ فریاد را بدهم اما توان نداشتم، صدا از گلویم خارج نمیشد...گذر زمان خواب را به چشمانم آورد....
    بیدار شدم و به اطراف نگاه کردم هنوز در زندان بتنی گیر کرده بودم دریغ از کمک، دریغ... صداهای فریاد نزدیک به گوش میرسید اما قدرت پاسخ از من سلب شده بود، نمیدانستم چگونه بمیرم که اینقدر دردناک نباشد، حس میکردم گناه بزرگی مرتکب شده ام و مرا به سیاهچال انداخته اند و به دیوار زنجیر شده ام... خاطرات مبهم به یادم آمدند گناهم وارد شدن به این ساختمان برای نجات جان آدم ها بود و سیاهچالم این بتن ها بودند و زنجیر شدنم هم فضای تنگ و تاریک اینجا بود... به لحظات ورودم فکر کردم ، با دوستانم به اینجا امده بودیم چون گذارش اتش سوزی یک اتاق را داده بودند اما بعد به خاطر چند نفر دیگر من به این طبقات بالا امدم و انجا بود که دقیق یادم نیست چه اتفاقی افتاد، تصاویر گنگ از ذهنم میگذشت دادن ماسک صورتم به پیرمردی، و بستن در برای راحت کردن خیال انها گفته بودم در را میبندم که دود وارد اتاق نشود و گرنه پیرمرد حاضر به رفتن نبود، من جان او را نجات دادم اما حالا این من هستم که در این سیاهچال گیر افتاده ام...
    صدای فریاد ها زیاد شده بود و نزدیک، ناگهان نور بود که تمام صورتم را در برگرفت چشمانم را بستم و فریاد بلند الله اکبر چند نفر را شنیدم ، امدند و من را بلند کردند بردند، هنوز چشمانم بسته بود.

    بیدار شده بودم و هوشیار اما نمیدانم چرا هنوز در این مکان تنگ و تاریک بودم، انها که من را پیدا کرده بودند؟! شاید خواب میدیدم... صدا ها زیاد بود و من در این جعبه احساس حرکت میکردم، من را داشتند روی دست میبردند...
    با شجاعت آتشی بر پیکرت انداختی **** با نجات دیگران جان خودت را باختی
    امضای ایشان

    ای مرگ مرا زهره خود کشتن نیست
    یک مرتبه هم به سوی من سرگردان

  2. 3 پسندیده توسط:


  3. Top | #2


    تاریخ عضویت
    Jun 2015
    شماره عضویت
    392
    نوشته ها
    831
    امتیاز
    6,982
    پسندیده
    1,842
    مورد پسند : 3,576 بار در 1,075 پست
    میزان امتیاز
    2
    سلام بر حنا بانو
    داستان رو خوندم و اما نمی دانم چرا از خواندن آن هیچ احساسی به من دست نداد. انگار داشتم متن سرد و پشت سر هم یک روزنامه با فونت خیلی ریز رو میخوندم و به همین دلیل احساس یه متن خام بهم دست داد. از همون اولش معلوم بود که این آتش نشانه قرار شهید بشه و تمام متن انگار تو همون چند خط اول لو میرفت. انتقال حست اصلا خوب نبود و توصیفاتت نمی تونستن وخامت اوضاعی که این آتش نشانه توش گیر افتاده بود رو نشون بدن. جمله هایی که به کار برده بودی به یه روزمرگی رسیده بودن و یه جوری شده بودن که من هی سعی میکردم که زود تر داستان رو بخونم و تموم شه بره. میدونی یه جورایی بود که نه کنجکاوی ایجاد میکرد و نه میتونست اگر کنجکاوی ای ایجاد میشد اونو ارضا کنه اما نمی خوام همش خط رد بکشم رو داستانی که نوشتی، همین که یه کار ارزشی نوشتی دستت هم درد نکنه اما برای این که بچشم بیاد لطفا معایبی رو که ذکر کردمو بر طرف کن و دوباره متنو باز نویسی کن. خسته نباشی. منتظر کار های بعدیت هستم
    امضای ایشان

  4. 2 پسندیده توسط:


  5. Top | #3


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1297
    نوشته ها
    82
    امتیاز
    675
    پسندیده
    67
    مورد پسند : 190 بار در 65 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط Anobis نمایش پست ها
    سلام بر حنا بانو
    داستان رو خوندم و اما نمی دانم چرا از خواندن آن هیچ احساسی به من دست نداد. انگار داشتم متن سرد و پشت سر هم یک روزنامه با فونت خیلی ریز رو میخوندم و به همین دلیل احساس یه متن خام بهم دست داد. از همون اولش معلوم بود که این آتش نشانه قرار شهید بشه و تمام متن انگار تو همون چند خط اول لو میرفت. انتقال حست اصلا خوب نبود و توصیفاتت نمی تونستن وخامت اوضاعی که این آتش نشانه توش گیر افتاده بود رو نشون بدن. جمله هایی که به کار برده بودی به یه روزمرگی رسیده بودن و یه جوری شده بودن که من هی سعی میکردم که زود تر داستان رو بخونم و تموم شه بره. میدونی یه جورایی بود که نه کنجکاوی ایجاد میکرد و نه میتونست اگر کنجکاوی ای ایجاد میشد اونو ارضا کنه اما نمی خوام همش خط رد بکشم رو داستانی که نوشتی، همین که یه کار ارزشی نوشتی دستت هم درد نکنه اما برای این که بچشم بیاد لطفا معایبی رو که ذکر کردمو بر طرف کن و دوباره متنو باز نویسی کن. خسته نباشی. منتظر کار های بعدیت هستم
    از روی خستگی نوشتم در واقع ، قرار نبود بذارم اما یه دوستی گفت مهم نیست بذارش، بعدن حالت خوب شد درستش کن
    به هر حال متشکر از خوندن
    امضای ایشان

    ای مرگ مرا زهره خود کشتن نیست
    یک مرتبه هم به سوی من سرگردان

  6. 1 پسندیده توسط:


کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد