نمایش نتایج: از 1 به 8 از 8

موضوع: مصائب نویسندگی

  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1307
    نوشته ها
    22
    امتیاز
    289
    پسندیده
    10
    مورد پسند : 35 بار در 13 پست
    میزان امتیاز
    2

    مصائب نویسندگی

    انگار با خودش عهد کرده بود، بار علمی مملکتو خودش به تنهایی به دوش بکشه. هرچی بهش میگفتم پدر جان، جامعه فقط دکتر مهندس نمیخواد . هیچ اثری نداشت.هر وقت منو میدید، تمام نا امیدی های یک پدر رو تو چشاش میدیدم . 5 تا بچه بزرگتر از خودم یا دکتر بودن یا مهندس. وقتی فهمید من میخوام نویسنده بشم ، افروخته شد ، معنی هنر تو فرهنگ لغت اقا جون جایی نداشت. هنرمند و با بقال سر کوچه یکی میدونست. مشکلش با هنر اوابل تو منبع در امد بود. اما بعد حالتهای تهاجمی تری گرفت. استدلال های خودش رو برتر از خواسته های ما میدید. به نظرش نویسندگی فقط هدر دادن وقت و عمر بود. مدام میگفت اگه درس نمیخونی بزارمت دم بازار تاجر بشی.
    خواهر بزرگم که سرپرست یه بیمارستان بزرگ بود ، شاید منطقی ترین عضو خانواده بود. و همین طور گل سر سبد خونه. اقا جون طوری نگاهش میکرد ، طوری بهش افتخار میکرد که ادم دلش میخواست فقط جای اون باشه. واقعا به دکتر بودنش افتخار میکرد. ولی به جای اون ،به من به چشم یه معضل نگاه میکرد. به من به چشم یه لکه نگاه میکرد . و مدام کاردک به دست منو از روی دیوار زندگیش محو میکرد. تصمیم گرفتم باهاش حرف بزنم. ولی هیچ اثری نداشت.وقتی وارد دانشگاه هنر شدم . منو از تمام حق و حقوقم محروم کرد. تصمیم بزرگی رو تو زندگی گرفتم، از خونه رفتم ، با پولی که داشتم و از خواهرو برادرا گرفتم ، یه زندگی جدید شروع کردم.سالهای بعد وقتی از دانشگاه فارغ التحصیل شدم. دنبال یه ناشر گشتم تا رمانی که سالها روش تمرکز کرده بودمو چاپ کنه. بعد همه بالا و پائین رفتن ها داستان چاپ شد و مورد استقبال قرار گرفت..
    تو این مدت با خانواه در ارتباط بودم و از حال و روزم خبر داشتن، به جز اقا جون.قلبن دوسش داشتم چون پدرم بود ، ولی از این که منو به عنوان یه نویسنده نمیپذیرفت ناراحت بودم..بر خلاف تصورم روزی که جایزه بهترین کتاب و بهترین نویسنده سال رو دریافت کردم ، خوشحال نبودم. حتی اگر تمام جایزه های ادبی رو هم میگرفتم . رضایت و تحسین اقا جون الزامی بود.ولی از این خوشحال بودم که تو کارم موفق شدم. خدا بیامرز تا اخر عمرش از من ناراضی بود. و من امید وار بودم پدری باشم که مثل اقا جون نباشم
    امضای ایشان
    سنگ چون بر خود گمان شیشه کرد
    شیشه گردید و شکستن پیشه کرد


  2. Top | #2



    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    42
    نوشته ها
    766
    امتیاز
    1,677
    پسندیده
    361
    مورد پسند : 2,608 بار در 941 پست
    میزان امتیاز
    2
    هعی...
    خدا رو شکر پدر من با نویسنده شدنم مشکلی نداره
    ولی حرفای مردم جامعه قلب آدمو میترکونه
    من حالا نویسنده نیستم ولی وقتی این که کتاب اولیمه رو داشتم مینوشتم، وقتی میشنیدن به قصد پول نیست خیلی تعجب میکردن

    بیکار یکی از بدترین فحشاشونه
    امضای ایشان
    مردی که میخواهد از 66 گلوله باشد


  3. Top | #3


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1306
    نوشته ها
    160
    امتیاز
    1,064
    پسندیده
    143
    مورد پسند : 165 بار در 86 پست
    میزان امتیاز
    2
    با هردوتون موافقم.
    پدر من با نویسنده شدنم مشکل نداره...
    ولی چون نمیدونه که مینویسم،فک می کنه بیکارم و همونطور که almatraگفت،گفتن اینکه "ما"بیکاریم،بدترین فحششونه.
    من به هیچکس(جز دو سه نفر)نگفتم که با کتاب سر و کار دارم(حتی نمیدونن من مینویسم،فقط میدونن میخونم).
    چون میبینم(و دیدم)که جوری رفتار می کنن انگار...
    بگذریم.کتاب خوندن،مساویه با مسخره شدن.
    حداقل تو جامعه الان.
    امیدوارم بعدا بهتر بشه...
    امضای ایشان

  4. 2 پسندیده توسط:


  5. Top | #4


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1297
    نوشته ها
    79
    امتیاز
    682
    پسندیده
    66
    مورد پسند : 178 بار در 62 پست
    میزان امتیاز
    2
    درک هنرمند تو وجود همه نیست
    خواندن و نوشتن هم یکی از عمیق ترین کار های بشره که تمام مدت با تفکر اون سر و کار داره
    وقتی چند نفر از عقل و تفکرشون استفاده نمیکنند
    به فهمش نمیرسند
    پس جایگاهی برای قضاوت هم ندارند
    و حکمشون هم ارزشی نداره

    تا که به هر واژه ستم میشود دست طبیعست قلم میشود
    امضای ایشان

    ای مرگ مرا زهره خود کشتن نیست
    یک مرتبه هم به سوی من سرگردان

  6. 2 پسندیده توسط:


  7. Top | #5


    تاریخ عضویت
    Dec 2015
    شماره عضویت
    680
    نوشته ها
    254
    امتیاز
    3,865
    پسندیده
    490
    مورد پسند : 467 بار در 202 پست
    میزان امتیاز
    2
    جالبه همه جا یه شکله
    نویسندگی مساوی با بیکار علاف خونه نشین معتاد رایانه حالا...
    من توی خونه هر چیزی رو با پول میسنجن هر کاری میکنم میگن پول توش هست؟ رشتم کامپیوتره وقتی یه ویروس میساختم بابام میگفت چیه میسازی پول توشه مگه
    ولی نمیدونست با اینکار سطح سوادم رو بالا میبرم.
    وقتی داستان مینوشتم میگفتن پول توش هست؟ میگفتم رایگان میزارم رو نت بقیه بخونن ، عصبانی می شدن میگفتن نشستی ور دلمون پیر پسر شدی وخی برو پول در بیار زن و زندگی و .....
    من به هیچ کسی توی فامیل و اطرافیان و دوستانم حتی نمیتوم بگم مینویسم یه بار گفتم یه جمعی خنده بازار شد
    میگفتن امید کتاب مینویسه انگار خیلی عجیبه ، انگار کاریه که از ما بهترون فقط باید انجام بدن.
    دوستام میگفتم کتاب مینویسم میگفتن کتاب کامپیوتر؟ منم برای اینکه میدونستم اونا احل رمان خوندن نیستن و اصلا کلمه رمان براشون سنگینه
    برای بستن دهنشون میگفتم رمان و داستان بلند مینویسم اونام چیزی نمیگفتن و میگفتن پول توش هست؟
    کلا نمیدونم اخر عاقبت من با این اوضاع چی میشه شاید روزی برسه بگن نفس میکشی؟ پول توش هست؟
    یا علی
    امضای ایشان

  8. 1 پسندیده توسط:


  9. Top | #6

    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1286
    نوشته ها
    11
    امتیاز
    180
    پسندیده
    5
    مورد پسند : 18 بار در 8 پست
    میزان امتیاز
    2
    یکی ار اقوام اومده بود خونه مون. یه کم گپ زدیم. بعد کتابی که تازه منتشر کرده بودم رو نشونش دادم. یه کم ورق زد، سبک و سنگینش کرد و دست آخر گفت: بابت ترجمه چیزی هم گیرت میاد؟!!!!!

  10. 1 پسندیده توسط:


  11. Top | #7

    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1310
    نوشته ها
    24
    امتیاز
    202
    پسندیده
    26
    مورد پسند : 27 بار در 10 پست
    میزان امتیاز
    2
    هی چی بگم، مطمئنا هر خانواده ای برای فرزندانشون ارزش قائلن چون می دونن یه روز می رسه که کنار بچه هاشون نیستن و چون آدم های بدبخت توی زندگیشون زیاد دیدن نمی خوان بچشون بی پولی و ... بکشه. منم تقریبا همینطورم؛ پدرم با نویسنده بودنم مخالف نیست ولی می گه نویسندگی رو به عنوان تفریح کنار خودت داشته باش و همیشه یه شغل با حقوق ثابت داشته باش..... واقعا حرف درستی هم می زنه برای همینه که من رشتم رشته ی هنر و اینا نیست ولی نویسندگی رو بیشتر از هر چیزی تو زندگیم دوست دارم، نیمه ی روح منه.....البته رشتم رو هم با علاقه ی خودم انتخاب کردم و دارم با علاقه ادامه می دم ولی باید قبول کنم که می تونم به هر دوشون یعنی نویسندگی و درسم برسم، تنها مشکلی که دارم تنبلیه، باید تنبلیم رو برطرف کنم و اونوقته که می تونم شبانه روز به هر دو تا کار بپردازم ولی یکی از مشکلاتم اینه که من صدها داستان و .... توی ذهنم دارم و وقتی که می بینم عمرم داره می گذره و به هر انتشاراتی ای که سر می زنم و پیغام می فرستم اصلا جواب نمی دن { چون سرانه ی مطالعه پایینه } یه جورایی از ادامه ی راه درسم پشیمون می شم چون احساس می کنم به چیزی که می خوام نمی رسم ولی دارم در چیزی که کمتر از نویسندگی بهش علاقه دارم پیشرفت می کنم ....... و یا شاید من به اندازه ی کافی سمج نیستم و تلاش نمی کنم و دوست دارم همه چیز از آسمون رو سرم بریزه
    تنها چیزی که می تونم بگم اینه که وقتی من یه روز درست غذا نخورم یا ناراحت باشم مغزم برای نوشتن حال نمی ده، اصلا توی مود نویسندگیم نمی رم، مطمئنا نویسنده ای که دغدغه ی مالی نداشته باشه ذهنش راحت تر و آزاد تره برای نوشتن تا کسی که هی دغدغه ی مالی داره و باید برای سیر کردن شکم خودش ..... حالا به زن و بچه نمی رسیم ..... هی پشت سر هم کتاب و فیلمنامه و کارهایی رو بده بیرون که نتونسته زیاد روش کار کنه و فقط یه کار می کنه که شکم خودش رو سیر کنه.
    یک کتاب خوب سال ها وقت می خواد، همین نویسنده ی هری پاتر در بدبختی کامل بود جوری که می گفت فکر می کردم بعضی روزها که از خواب پا می شم دخترم دیگه مرده چون بدبختیش به تمام و کمال رسیده بود.
    بعضی ها می تونن و بعضی ها نمی تونن و اونایی که نمی تونن وای به حالشون ..... درسته که من نویسندگی رو مثل زندگی با ارزش خودم دوست دارم و بدون اون زنده نیستم ولی حقیقت رو هم نمی تونم نادیده بگیرم که من یه روزی پول می خوام یه روزی می رسه که پدر و مادرم دیگه نمی تونن خرجم رو بدن ..... چقدر بده اون روز وقتی کتابت رو هیچکس نخونه، هیچ پول نداشته باشی و بدبختی کامل رو حس کنی و گاهی وقت ها دیوانه بشی و .......
    خلاصه من سعی دارم در کنار نویسندگیم یه شغل ثابت هم داشته باشم و این خیلی خوبه ولی با این حال خودم جایی و دلم جای دیگر است ........


    نقل قول نوشته اصلی توسط Abner نمایش پست ها
    انگار با خودش عهد کرده بود، بار علمی مملکتو خودش به تنهایی به دوش بکشه. هرچی بهش میگفتم پدر جان، جامعه فقط دکتر مهندس نمیخواد . هیچ اثری نداشت.هر وقت منو میدید، تمام نا امیدی های یک پدر رو تو چشاش میدیدم . 5 تا بچه بزرگتر از خودم یا دکتر بودن یا مهندس. وقتی فهمید من میخوام نویسنده بشم ، افروخته شد ، معنی هنر تو فرهنگ لغت اقا جون جایی نداشت. هنرمند و با بقال سر کوچه یکی میدونست. مشکلش با هنر اوابل تو منبع در امد بود. اما بعد حالتهای تهاجمی تری گرفت. استدلال های خودش رو برتر از خواسته های ما میدید. به نظرش نویسندگی فقط هدر دادن وقت و عمر بود. مدام میگفت اگه درس نمیخونی بزارمت دم بازار تاجر بشی.
    خواهر بزرگم که سرپرست یه بیمارستان بزرگ بود ، شاید منطقی ترین عضو خانواده بود. و همین طور گل سر سبد خونه. اقا جون طوری نگاهش میکرد ، طوری بهش افتخار میکرد که ادم دلش میخواست فقط جای اون باشه. واقعا به دکتر بودنش افتخار میکرد. ولی به جای اون ،به من به چشم یه معضل نگاه میکرد. به من به چشم یه لکه نگاه میکرد . و مدام کاردک به دست منو از روی دیوار زندگیش محو میکرد. تصمیم گرفتم باهاش حرف بزنم. ولی هیچ اثری نداشت.وقتی وارد دانشگاه هنر شدم . منو از تمام حق و حقوقم محروم کرد. تصمیم بزرگی رو تو زندگی گرفتم، از خونه رفتم ، با پولی که داشتم و از خواهرو برادرا گرفتم ، یه زندگی جدید شروع کردم.سالهای بعد وقتی از دانشگاه فارغ التحصیل شدم. دنبال یه ناشر گشتم تا رمانی که سالها روش تمرکز کرده بودمو چاپ کنه. بعد همه بالا و پائین رفتن ها داستان چاپ شد و مورد استقبال قرار گرفت..
    تو این مدت با خانواه در ارتباط بودم و از حال و روزم خبر داشتن، به جز اقا جون.قلبن دوسش داشتم چون پدرم بود ، ولی از این که منو به عنوان یه نویسنده نمیپذیرفت ناراحت بودم..بر خلاف تصورم روزی که جایزه بهترین کتاب و بهترین نویسنده سال رو دریافت کردم ، خوشحال نبودم. حتی اگر تمام جایزه های ادبی رو هم میگرفتم . رضایت و تحسین اقا جون الزامی بود.ولی از این خوشحال بودم که تو کارم موفق شدم. خدا بیامرز تا اخر عمرش از من ناراضی بود. و من امید وار بودم پدری باشم که مثل اقا جون نباشم
    و با عرض سلام خدمت شما
    باید بگم که حرفاتون رو شنیدم و روشون کامل فکر کردم، فقط می تونید به چند تا سوال من به عنوان یک استاد و کسی که با موفقیت این راه رو طی کرده جواب بدید. امیدوارم پیروز باشید
    1- می تونید اسم کتابتون رو بگید؟
    2- آیا الان وضع مالیتون خوبه و از زندگیتون راضی هستید؟
    3- چطور تونستید کتاب خودتون رو انتشار بدید؟ ژانر کتابتون چیه؟ آیا کتاب داستان می نویسید یا علمی؟
    4- چیکار کنیم تا بتونیم کتاب هامون رو انتشار بدیم؟
    5- آیا انتشاراتی خوب سراغ دارید؟
    6- چند سال در این راه تلاش کردید تا به موفقیت رسیدید؟
    با تشکر
    موفق و سربلند باشید
    ویرایش توسط غریبه ی آسمانی : 08-11-2017 در ساعت 17:22
    امضای ایشان
    عاشق اینم که پرواز کنم به سمت ستاره ها، داخل کهکشان ها محو بشم، جایی که هیچکس دستش به من نرسه.

  12. Top | #8


    تاریخ عضویت
    Nov 2015
    شماره عضویت
    603
    نوشته ها
    59
    امتیاز
    1,193
    پسندیده
    4
    مورد پسند : 75 بار در 42 پست
    میزان امتیاز
    2
    دغدغه منم مثل شما عزیزان منم توسط خانواده خیلی مسخره می‌شم برای نوشتن و حتی کتاب خوندن کلا وقتی به سمت رمان و اینجور چیزا میام انواع متلکا و جملات مسخره رو می‌شنوم...اما انتظاری ندارم وقتی حتی دولت که باید برای فرهنگ تلاش کنه فقط شعار می‌ده و حرف می‌زنه و هیچ عملی انجام نمیده منم از خانوادمو دوست و آشنا توقعی ندارم...همتون می‌بینین که چه استعدادهایی دارن حروم می‌شن...تو جامعه ما نویسنده بودن یعنی بیکار و بی عرضه بودن اما تو خارج یعنی اندیشمند بودن...این فاصله طبقاتی فرهنگی آدم و به گریه می‌اندازه...همه از داستان های حضرت یوسف و موسی وعیسی و نوح و... حرف می‌زنن و از فیلم هایی که برای این بزرگواران توسط ایران و هالیوود ساخته شده تعریف و تمجید می‌کنن اما نمیگن که این داستان ها قبل از اینکه تبدیل به فیلم بشه نوشته شده بوده...امیدوارم یه روزم ما توی دید بیایم...نمی‌دونم بزرگانی همچون جلال آل احمد و دیگر نویسنده های بزرگ ایرانی هم درد ما رو کشیدن یا نه؟

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد