نمایش نتایج: از 1 به 10 از 10

موضوع: جناب معزی و هیولاهایش

  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1285
    نوشته ها
    23
    امتیاز
    805
    پسندیده
    98
    مورد پسند : 87 بار در 21 پست
    میزان امتیاز
    2

    جناب معزی و هیولاهایش

    یکی از دانش‌آموزان (محمدی) پای تخته مشغول حل مسئله بود. باقی دانش‌آموزان دوتا دوتا و سه‌تا سه‌تا، پشت میزهایشان پچ پچ می‌کردند. معزی ته کلاس ایستاده بود، به دیوار تکیه داده بود و از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد. هیولاهایش کنارش ایستاده بودند.
    هیولای سرخ بلند و کشیده بود، یک سر و گردن بلندتر از معزی، با پوست سرخ چرمی. چشم‌هایش، دوتا تیله‌ی سیاه کوچک، توی سر کوچک‌ش می‌درخشیدند. لب‌های باریکش را با اوقات تلخی به هم فشرده بود و دست به سینه، تخته را نگاه می‌کرد.
    هیولای سیاه، چاق و کوتاه بود، با پوست سیاه براق، انگار که شیشه‌ای باشد. دست‌هایش دراز بودند و پاهایش کوتاه. چیزی از جزئیات صورتش دیده نمی‌شد، غیر از دندان‌های سفید و نوک‌تیزش،‌ وقتی دهنش را باز می‌کرد.
    هیولای سفید کوچک جثه بود، انگار پسر بچه‌ی ده دوازده ساله‌ای باشد (با چهارتا دست به جای دوتا). سر تا پایش پویشده بود از موهای بلند سفید فرفری. وقتی که موهای سفیدش را از صورتش کنار می‌زد، چشم‌های آبی درخشانش توی صورتش می‌خندیدند.
    هیولای سرخ زیر لب گفت: «حیف نون! کی اینا رو قبول می‌کنه تو دبیرستان؟»
    هیولای سیاه گفت: «اگه کله‌هاشونو باز کنی، همه‌شون پر گچن!»
    هیولای سفید آه کشید.
    معزی بی‌توجه، از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد.
    یکی از دانش‌آموزان از وسط کلاس برگشت و گفت: «آقا...» معزی رویش را برگرداند به سمت کلاس. ناصری بود. نگاهش از روی ناصری گذشت و روی راه حل محمدی متوقف شد. «جناب محمدی...» محمدی دست‌پاچه برگشت و گفت: «بله آقا؟» چندتا از دانش‌آموزان نخودی خندیدند. «می‌فرمایند» با دست به ناصری اشاره کرد «ضریب اکس۲ باید سه باشد.» محمدی گیچ به تخته نگاه می‌کرد. معزی توضیح داد «برای مشتق چند جمله‌ای، توان را در ضریب ضرب می‌کنیم...» مکث کرد «و از توان یکی کم می‌کنیم.» محمدی هنوز گیج بود. هیولای سیاه زیر لب گفت: «گچ! همه‌ش پر گچه!» معزی با حوصله ادامه داد «وقتی که از اکس۳ مشتق گرفتید، باید می‌نوشتید ۳ اکس۲، و نه ۲ اکس۲.» محمدی با عجله مشغول تصحیح راه حلش شد. خنده‌ها بیشتر شد. «متشکرم جناب محمدی. جناب بوشهری...» بغل دستی بوشهری به دستش زد تا سرش را از کتابش بیرون بیاورد. «بله آقا؟» معزی دستش را به آرامی به سمت تخته بالا آورد «اگر به سر ما منت بگذارید و سؤال بعدی رو حل کنید...» بوشهری با عجله کتابش را بست (روی کتاب نوشته بود «اگر فردا بیاید»)، زیر میز گذاشت و پای تخته رفت. «متشکرم جناب بوشهری.»
    هیولای سیاه گفت: «قصه می‌خونه؟!» هیولای سرخ غرولند کرد «اونم سیدنی شلدون.» هیولای سفید بی‌حوصله گفت: «مگه سیدنی شلدون چشه؟ از ریاضی که بهتره...» رویش را برگرداند و رفت کنار پنجره ایستاد «دلم هوس شمال کرده...»
    هیولاهای سرخ و سیاه برگشتند به سمت معزی. معزی راه حل بوشهری را دنبال می‌کرد. هیولای سیاه گفت: «فردا کلاس نداری. اگه بعد از مدرسه راه بیافتیم، شب می‌رسیم کنار دریا...» هیولای سرخ گفت: «پنجشنبه و جمعه رو هم داریم. شنبه صبح اگه برگردیم به مدرسه هم می‌رسیم.» هیولای سفید آه کشید. معزی نگاهش را از تخته برداشت و از پنجره بیرون را نگاه کرد. در ضلع شمالی شهر، کوه‌ها زیر لایه‌های دود و مه مخفی بودند.

    ***

    معزی پژوی ۵۰۴ سبز باستانیش را روبه‌روی خانه پارک کرد. از صندوق عقب چادر راه‌راه سفید و آبیش را بیرون آورد و ماشین را پوشاند. خانه‌ی معزی در طبقه‌ی دوم یک آپارتمان ۴ طبقه بود، با دو واحد ۵۰ متری در هر طبقه. قبل از این‌که کلید را از جیبش در بیاورد، محسن (پسر ۱۰-۱۲ ساله‌ی همسایه‌ی طبقه‌ی سوم) در را باز کرد و بیرون پرید «اه... سلام آق معزی...» و دوان دوان دور شد. هیولای سرخ زیر لب گفت: «تخم...» هیولای سیاه حرف‌ش را برید «بچه رو چی کار داری؟» هیولای سفید با خوشحالی تکرار می‌کرد: «آخ جون شمال! آخ جون شمال!»

    معزی آرام از پله‌ها بالا رفت، در آپارتمان کوچکش را باز کرد و داخل شد. خانه مستطیل باریک و درازی بود. آشپزخانه در یک طرف و اتاق خواب در طرف دیگر. فرش کوچکی وسط پذیرایی پهن بود. یک مبل سه نفره، روبه‌روی تلویزیون، نیمی از اتاق را گرفته بود. معزی کفشش را در آورد، به اتاق خواب رفت. کتش را از جا رختی کنار تخت آویزان کرد. چمدان کوچکش را از کنار تخت برداشت. از کمد چند دست لباس زیر و جوراب و پیژامه برداشت و در چمدان گذاشت. مسواک و خمیردندان و شامپوی کوچکی را توی کیسه‌ی فریزر پیچید و گذاشت توی چمدان. چمدان را بست و از خانه بیرون زد. هیولای سفید هنوز تکرار می‌کرد «آخ جون شمال! آخ جون شمال!»

    توی راهرو اسماعیلی را دید، همسایه‌ی طبقه‌ی اول. «مسافرت تشریف می‌برین آقای معزی؟» «با اجازه‌تون. یه سر بریم خدمت ابوی اراک. اگه خدا بخواد شنبه بر می‌گردم.» «به سلامتی ایشالا... سلام برسونین خدمت خانواده.» معزی از کنارش گذشت و به طرف در رفت «بزرگیتونو می‌رسونم قربان.» هیولای سفید هنوز تکرار می‌کرد «آخ جون شمال! آخ جون شمال!»

    معزی چند دقیقه‌ای در کوچه پس کوچه‌های محله رفت تا به ایستگاه بی‌آرتی رسید. وقتی روبه‌روی ایستگاه دروازه دولت پیاده شد، هیولای سیاه هم به هیولای سفید پیوسته بود «آخ جون شمال! آخ جون شمال!». وقتی در ایستگاه ترمینال جنوب از مترو پیاده شد، هیولای سرخ هم با برادران جوان‌ترش دم گرفته بود «آخ جون شمال! آخ جون شمال!» چند دقیقه‌ی بعد، وقتی روبه‌روی پارک بعثت برای ماشین‌های گذری دست تکان می‌داد، هر سه با هم دست می‌زدند «آخ جون شمال! آخ جون شمال!»

    معزی دستش را برای سمند نقره‌ای بلند کرد «دربست!» سمند چند قدم جلوتر ایستاد. راننده میان‌سال بود، با موهای جوگندمی و ته‌ریش. «کجا می‌ری رئیس؟» «شهرک غرب، یه کم بالاتر از بولوار دریا.» «اووووووو... از این‌جا تا اون‌جا؟» «چند می‌گیری تا اون‌جا.» راننده کمی فکر کرد «چهل تومن.» هیولای سیاه داد زد «چه خبره؟!» هیولای سرخ داد زد «سر گردنه‌اس؟!» هیولای سفید با خوشحالی جیغ کشید «آخ جون شمال! آخ جون شمال!» معزی چند لحظه مکث کرد. بالا و پایین خیابان را نگاه کرد. بعد آهی به نشانه‌ی تسلیم کشید «بریم آقا... بریم.» سوار شد و چمدان کوچکش را در صندلی عقب گذاشت. هیولای سفید با هر دو جفت دست‌هایش دست می‌زد «آخ جون شمال! آخ جون شمال!» هیولای سرخ با اخم به پس کله‌ی راننده خیره بود. چیزی از چهره‌ی هیولای سیاه معلوم نبود. ضیط ماشین می‌خواند: «خوشید و نورو... ابرای دورو... هر چی که تو زمین و آسمونه بهم انگیزه می‌ده... رها کن دیروزو... زندگی کن امروزو... هر روز یه زندگی دوباره‌ست، یه شروع جدیده...» راننده شروع کرد به زمزمه کردن با آهنگ «دوست دارم زندگی رو... دوست دارم زندگی رو...»

    ***

    یک ساعت و نیم بعد، معزی راننده را در کوچه پس کوچه‌های انتهای تهران هدایت می‌کرد. «این خیابون رو تا ته بریم بالا می‌رسیم.» «این‌که جاده خاکیه رئیس...» «یه چیز باس بردارم از اون بالا. بعد بر می‌گردیم پایین سر دریا پیاده می‌شم. پنج تومنم پیش ما داری بابت دردسر اضافی.» راننده غرولند کنان به رانندگی ادامه داد. «همین‌جا بغل این ساختمون نیگر دارین ممنون می‌شم.» «این‌که نیمه تمومه که...» معزی پیاده شد «شما این‌جا وایسا، من دو دیقه دیگه بر می‌گردم. یه چی فقط باس بردارم و میام.» معزی رفت و پشت ساختمان ناپدید شد. راننده چند لحظه مکث کرد. ماشین را خاموش کرد و پیاده شد. چند قدم جلو رفت تا ببیند پشت ساختمان چه می‌گذرد. معزی بیل به دست زمین را می‌کند. راننده با احتیاط به معزی نزدیک شد. «گنج در میاری رئیس؟» معزی برگشت و به راننده نگاه کرد. صورتش عرق کرده بود، ولی هیچ حسی توی نگاهش نبود. بیل را در دستش بالا پایین کرد. راننده از کنار پای معزی می‌دید که چاله‌ای که کنده‌است خالیست. هیولای سرخ لحن معلمانه‌ی معزی را تقلید کرد «در حرکت پاندولی، طول پاندول نسبت مستقیم دارد با سرعت پاندول...» هیولای سیاه با همان لحن ادامه داد «اندازه حرکت متناسب است با جرم جثم و سرعت لحظه‌ای آن در لحظه‌ی برخورد...» هیولای سفید هر چهار دستش را به آسمان پرتاب کرد «و شپلخ!»

    سر هیولای نقره‌ای به نسبت تنش بزرگ بود. موهای جوگندمی و چرکی، مثل یال اسب، از سر و گردنش به پشتش ریخته بود. سوار ماشین شد و روی صندلی کنار راننده نشست. پرسید «برنامه چیه رفقا؟» هیولای سفید از صندلی عقب، با خوشحال فریاد زد «می‌ریم شمال داداش! می‌ریم شمال!» هیولای سرخ با بی‌خیالی گفت «دفعه‌ی بعد ماشین بزرگتر لازم داریم جناب معزی.»
    معزی پشت و فرمان نشسته بود. برگشت و از جیب کناری چمدان کاستی قدیمی بیرون کشید و در ضبط صوت ماشین گذاشت. آهنگ از میانه شروع شد «من شبا نخفتمو... از غم تو گفتمو... از تموم قصه‌ها اسم تو رو شنفتمو... دل من عشقو شناخت... واسه تو عقلشو باخت... واسه دیوونگیاش، من دیوونه رو ساخت...»
    امضای ایشان
    We're all mad here


  2. Top | #2


    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    شماره عضویت
    280
    نوشته ها
    40
    امتیاز
    19
    پسندیده
    13
    مورد پسند : 36 بار در 26 پست
    میزان امتیاز
    2
    خیلی خوب بود با تشکر از زحماتت

  3. 1 پسندیده توسط:


  4. Top | #3


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1306
    نوشته ها
    148
    امتیاز
    1,029
    پسندیده
    131
    مورد پسند : 152 بار در 78 پست
    میزان امتیاز
    2
    به جون مادرزنم نفهمیدم راننده تاکسی چش شد.
    هیولا نقره ای کجا پیداش شد؟
    در کل خوب بود.
    موفق باشی منتظر ادامه اش هستم
    امضای ایشان

  5. 1 پسندیده توسط:


  6. Top | #4

    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1285
    نوشته ها
    23
    امتیاز
    805
    پسندیده
    98
    مورد پسند : 87 بار در 21 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط Envelope نمایش پست ها
    به جون مادرزنم نفهمیدم راننده تاکسی چش شد.
    هیولا نقره ای کجا پیداش شد؟
    در کل خوب بود.
    موفق باشی منتظر ادامه اش هستم
    ممنون که خوندی و نظر دادی (سلام bahani).
    ادامه نداره، همین بود همه‌ش D:
    روم سیاه که روشن نبود چی شده. حالا می‌ذارم تو اسپویلر کسی نخواست نخونه
    معزی راننده تاکسی رو با بیل کشت. یارو شد هیولای نقره‌ای D:
    امضای ایشان
    We're all mad here

  7. Top | #5


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1297
    نوشته ها
    76
    امتیاز
    700
    پسندیده
    64
    مورد پسند : 156 بار در 58 پست
    میزان امتیاز
    2
    داستان ته نداشت 😐
    و کوتاه هم به نظر نمیرسید متنظر ادامش بودم که گفتید نداره 😐
    امضای ایشان

    ای مرگ مرا زهره خود کشتن نیست
    یک مرتبه هم به سوی من سرگردان

  8. 1 پسندیده توسط:


  9. Top | #6



    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    105
    نوشته ها
    197
    امتیاز
    1,570
    پسندیده
    1,293
    مورد پسند : 452 بار در 202 پست
    میزان امتیاز
    2
    چیزی از جزئیات صورتش دیده نمی‌شد، غیر از دندان‌های سفید و نوک‌تیزش،‌ وقتی دهنش را باز می‌کرد.

    نمیدونم چرا اما احساس میکنم یه چیزی کم داره.

    در ضلع شمالی شهر، کوه‌ها زیر لایه‌های دود و مه مخفی بودند.

    خیلی ریاضیه نه؟

    چه خشن بود، الان باید دقیقا چه برداشتی کنم، هر وقت میریم شما یکی رو بکشیم، یا هرقت میریم شما چی واقعا، اون راننده چیه؟ طعمه روزمرگی خود روزمرگی، باعث روزمرگی، اون راننده چرخدنده های روزمرگی اند یا آدمای فضولی که نباید باشن. همون آدما که تو هر کاری دخالت میکنن، و اون هیولاها چی، عذاب وجدانند، یا اون بخش از اجباری که جامعه به اشخاص میاره، بار بعد ماشین بزرگتری احتیاج داریم، اینا همون عرف دست و پا گیرند که با قربانی کردن بقیه اومدن، یا با قربانی کردن وجدان خودمون، این همون بیان پست مدرن دزد دوچرخه دسیکاست، یا داره دنیای رو تصور میکنه که غریزه بالا تر از انصافه! و اون عشق پایانی چیه، توهمی که خودمون میسازیم تا جنایاتمون رو توجیه کنیم!
    اما متن، جا هایی نارسا بود، جاهایی گیج بود، جاهایی میتونست بهتر باشه.
    و مگه سیدنی شلدون واقعا چشه؟! :)

  10. 3 پسندیده توسط:


  11. Top | #7



    تاریخ عضویت
    May 2015
    شماره عضویت
    341
    نوشته ها
    400
    امتیاز
    3,912
    پسندیده
    1,350
    مورد پسند : 1,048 بار در 495 پست
    میزان امتیاز
    2
    آقا خیلی خوب بود این داستان... یعنی ایدش رو که گرفتم چیه همون اولاش، آب روغن قاطی کردم. تازه این که هیچی، یه نثر باحالیم داری، خیلی جالب بود، اونو که دیگه داشتم میخوندم کف کردم :-) احساس میکردم خیلی خوب میتونم با نثرت ارتباط برقرار کنم... چیز جالبی داره سبک نوشتنت؛ هرچند که خب... یه کمی سردرگمی هم توش هست، که آزاردهنده ممکنه باشه، ممکنه.
    ولی دوباره هم میگم خیلی خوب بود! وقتی فهمیدم که زندگی چندگانه و روزمره هر انسانی رو تفکیک کردی و برای هر قسمتش یه تمثیلی قرار دادی... واقعا تعجب کرده بودم. و این که یه معلم و کلاس درس رو هم انتخاب کرده بودی بازم جالب بود. ولی هیچی از اینا که درباره ریاضی لعنتی گفتی نفهمیدم:' -( فکر کنم امسال دارم میرم که ریاضیو بیفتم دیگ:'(
    تشکر برای این داستان باحال
    ویرایش توسط reza379 : 09-01-2017 در ساعت 03:13

  12. 1 پسندیده توسط:


  13. Top | #8


    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    شماره عضویت
    300
    نوشته ها
    167
    امتیاز
    268
    پسندیده
    93
    مورد پسند : 293 بار در 134 پست
    میزان امتیاز
    2
    جالب بود واقعا خوب نوشتیدش و ایدش به نظر من مناسب داستان بلنده تا کوتاه فقط یه چیز هست و اونم استفاده از اسم هاس معزی محمدی....اگه اسم عادی استفاده میکردید بهتر نبود؟البته نظر بازم با نویسندس اما فکر میکنم اونجوری خواننده حس نزدیکی بیشتری پیدا کنه
    امضای ایشان
    ﺍﮔﺮ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﯼ ﺁﺏ ﺩﺭﻭﻥ ﺩﺭﯾﺎﭼﻪ ﺍﯼ ﺑﯿﻔﺘﺪ، ﻫﯿﭻ ﺍﺛﺮﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻧﻤﯽﻣﺎﻧﺪ ...
    ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﻫﻤﯿﻦ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺑﺮﮔﯽ ﺍﻓﺘﺪ، ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺭﺧﺸﯿﺪ ...
    ﭘﺲ، ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻣﮑﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻨﯿﺪ ﺗﺎ ﺑﺪﺭﺧﺸﻴﺪ ....
    ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺗﻮﺳﻂ ﮐﻔﺶ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﭘﻮﺷﯿﺪﻩ ﺍﯾﻢ، ﺭﻗﻢ ﻧﻤﻴﺨﻮﺭﺩ، ﺑﻠﮑﻪ ﺑﻪ ﻗﺪﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻭﺍﺑﺴﺘﻪ ﺍﺳﺖ ....


    زمانی که تنها قهرمانان برای نجات دنیا کافی نباشند، دنیا به شخصیت‌های افسانه‌ای نیاز دارد

  14. 1 پسندیده توسط:


  15. Top | #9


    تاریخ عضویت
    May 2015
    شماره عضویت
    333
    نوشته ها
    348
    امتیاز
    15,502
    پسندیده
    1,064
    مورد پسند : 1,847 بار در 464 پست
    میزان امتیاز
    2
    گفتن‌ اینکه‌خوب بود، اصلا حق مطلب رو ادا نمیکنه! چیزی فراتر از خوب بود، یه کار خیلی خیلی قوی. چیزی هم سطح با بهترین داستان‌های کوتاهی که‌ خوندم. نگارش داستان، مفاهیمش، تک تک کلمات و شیوه بیانش همه‌خیلی حرفه‌ای بودند!
    اگر کسی نفهمیده داستان رو یا خوشش نیومده، مشکل از داستان نبوده. زیادی به خوندن داستان‌های ساده‌ای عادت کردید که لقمه رو میگیره و میذاره دهنتون. داستان خوب داستانیه که این کار رو نکنه و یه کاری کنه خواننده با تقلا خودش مفهومی رو برداشت کنه.
    علی، واقعا خوشحال میشم بقیه کارهات رو هم بخونم. و من مدتیه هیولای سفید خودمو سخت تنبیه می‌کنم، کار بدی می‌کنم به نظرت؟!
    امضای ایشان
    جدل ها تا به این اندازه دوام نمی آوردند، اگر که تنها یک طرف مقصر بود.

    _لاروش_


  16. 1 پسندیده توسط:


  17. Top | #10


    تاریخ عضویت
    Nov 2014
    شماره عضویت
    4
    نوشته ها
    786
    امتیاز
    15,777
    پسندیده
    2,834
    مورد پسند : 2,592 بار در 863 پست
    میزان امتیاز
    2
    داستان خوب و جالبی بود. هیجان خاصی داشت . راستش اولش فکر کروم مثل دفترچه مرگ باشه ولی دیدم اینطور نیست بلکه خیلی بهتره.
    یه مرد روانپربش و دیوانه و توهمی که خوب پیاده سازی شده بود چون هیولاها فقط حرف میزدن و کاری نمیکردن اینو گفتم!
    البته باید بگم از بکار بردن پرانتز در داستان اصلا لذت نبردم اگه توضیحی لازمه توی خود متن باید تزریق بشه نه با پرانتز توضیح داده بشه .
    تشکر و خسته نباشی.
    امضای ایشان
    زندگی زندان سرد کینه هاست، من گریزانم ازاین زندان که نامش زندگیست.


  18. 1 پسندیده توسط:


کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد