صفحه 5 از 5 نخستنخست ... 2345
نمایش نتایج: از 41 به 42 از 42

موضوع: دلنوشته ؟

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1297
    نوشته ها
    125
    امتیاز
    3,456
    پسندیده
    120
    مورد پسند : 320 بار در 102 پست
    میزان امتیاز
    2

    دلنوشته ؟

    از جایی شنیدم هرگز دل انهایی که بی صدا میگریند را نشکنید ...
    چون انها هیچکس را ندارند تا اشک هایشان را بزداید ...
    دلم شکست ...
    ساده میشکنم ، با یک تلنگر کوچک ...
    انگونه نبودم .
    شد ...
    گاهی اوقات حرف هایی چنان آتشت میزنند که دوست داری فریاد بزنی ...
    ولی نمیتوانی ...
    دوست داری اشک بریزی ...
    ولی نمیتوانی ...
    حتی دیگیر نفس کشیدن هم برایت سخت میشود ...
    انگاه تمام وجودت میشود بغض که نمیترکد ...
    به این میگویند درد بی درمان ...

    میدانی : عجب وفایی دارد تنهایی ...
    تنهایش که میگذاری و به جمعی میروی ، کلی میگویی و میخندی ...
    بعد از همه که جدا میشوی ، از کنج تاریکی بیرون میاید و دست سردش را روی شانه ات میگذارد و میگوید : خوبی رفیق ؟

    زندگی ام سیاه شده است و من هم برای خالی کردن خودم صفحه های سفید دفتر را به گند میکشم ...
    چشم هایم طوفانی است و هر چند در میان هزاران نفر باز هم تنهایم و مرحمی برای زخم هایم ندارم ...
    امضای ایشان

    ای مرگ مرا زهره خود کشتن نیست
    یک مرتبه هم به سوی من سرگردان


  2. Top | #41


    تاریخ عضویت
    Jan 2019
    شماره عضویت
    1784
    نوشته ها
    172
    امتیاز
    425
    پسندیده
    329
    مورد پسند : 350 بار در 145 پست
    میزان امتیاز
    2
    دلنوشته؟
    در تنهایی خیره به هر آنچه باقی مانده از رویاهای کودکیم ، تبدیل به کودکی افسرده شدم و آخرین مهره ی جورچینم را از دست آن ها پنهان کردم.
    مدتی میگذرد و آن را نیز گم کردم . آن ها میگفتند که آن را ندیده اند و مرا بزرگ میخواندند .
    بخشی از وجودم آن نور را میدید جایی که آخرین تکه جورچینم آنجا بود ولی همه نشانه ها مکانی دیگر را رهنمود میشدند حتی آنها.
    مدتی میگذرد و من به دنبال نشانه ها همچنان آخرین تکه جور چینم را نیافتم.
    دیگر خودم را گم کردم و آخرین تکه جور چینم را نیز فراموش کرده ام ؛ خبری از نشانه ها نیست و آن ها هم دیگر نیستند .
    گه گاهی افرادی از من نشان از آخرین تکه جور چینشان میپرسند ولی میلی به جواب دادن ندارم....
    امضای ایشان
    زندگی همچون آینه ای است که خواستت را بازتاب میدهد.
    زیاد بخواه . دقیق بخواه . قدر بدان

  3. Top | #42


    تاریخ عضویت
    Nov 2018
    شماره عضویت
    1743
    نوشته ها
    208
    امتیاز
    2,228
    پسندیده
    116
    مورد پسند : 341 بار در 161 پست
    میزان امتیاز
    2
    ای گروه فراموش شده
    دوستی قدیمی،
    خاطره ای قدیمی،
    چیزی به یادم می آوری
    چیزی..
    به کوچکی شمع امید
    به کوچکی قطره ای اشک
    می لرزد
    میخواهد بیرون لغزد
    ولی چه میتوان دید،
    با وجود چشم شعله ور در اشک؟
    دستم را دراز می کنم
    به سمت تو
    و رها می کنم
    دست تنهایی رو
    ولی سقوط میکنم
    چرا که تو مرا نمی گیری
    وقتی در پرتگاه سقوط می کنم
    مانند سقوطی در خلا،
    در تارتاروس ذهنم،
    چیزی را می یابم
    که تو هرگز نمی دانی،
    اینکه من
    دوستت دارم
    تنهایی.
    امضای ایشان
    من دیوانه ام!
    اگر جانتان، چیپسهایتان، کتابهایتان و فلش های پر از فیلمتان را دوست دارید، از من فاصله بگیرید :)
    با کمال احترام،
    نویسنده ای قلابی،
    دختر کاغذی
    هلن پراسپرو




صفحه 5 از 5 نخستنخست ... 2345

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد