صفحه 4 از 4 نخستنخست 1234
نمایش نتایج: از 31 به 38 از 38

موضوع: دلنوشته ؟

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1297
    نوشته ها
    118
    امتیاز
    3,475
    پسندیده
    112
    مورد پسند : 292 بار در 97 پست
    میزان امتیاز
    2

    دلنوشته ؟

    از جایی شنیدم هرگز دل انهایی که بی صدا میگریند را نشکنید ...
    چون انها هیچکس را ندارند تا اشک هایشان را بزداید ...
    دلم شکست ...
    ساده میشکنم ، با یک تلنگر کوچک ...
    انگونه نبودم .
    شد ...
    گاهی اوقات حرف هایی چنان آتشت میزنند که دوست داری فریاد بزنی ...
    ولی نمیتوانی ...
    دوست داری اشک بریزی ...
    ولی نمیتوانی ...
    حتی دیگیر نفس کشیدن هم برایت سخت میشود ...
    انگاه تمام وجودت میشود بغض که نمیترکد ...
    به این میگویند درد بی درمان ...

    میدانی : عجب وفایی دارد تنهایی ...
    تنهایش که میگذاری و به جمعی میروی ، کلی میگویی و میخندی ...
    بعد از همه که جدا میشوی ، از کنج تاریکی بیرون میاید و دست سردش را روی شانه ات میگذارد و میگوید : خوبی رفیق ؟

    زندگی ام سیاه شده است و من هم برای خالی کردن خودم صفحه های سفید دفتر را به گند میکشم ...
    چشم هایم طوفانی است و هر چند در میان هزاران نفر باز هم تنهایم و مرحمی برای زخم هایم ندارم ...
    امضای ایشان

    ای مرگ مرا زهره خود کشتن نیست
    یک مرتبه هم به سوی من سرگردان


  2. Top | #31



    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    105
    نوشته ها
    232
    امتیاز
    1,181
    پسندیده
    1,483
    مورد پسند : 524 بار در 228 پست
    میزان امتیاز
    2
    چه پست سی ام تون خوبه. خیلی جالب بود خیلی.

  3. 2 پسندیده توسط:


  4. Top | #32


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1297
    نوشته ها
    118
    امتیاز
    3,475
    پسندیده
    112
    مورد پسند : 292 بار در 97 پست
    میزان امتیاز
    2
    جاده های سبز را زیر پاهای سرخم میکنم و هوای سیاه را، آبی نفس میکشم!به شوق وصل غنچه های خار را میچینم و از درد فراق رز سفید را پر پر میکنم.
    ایستاده، خمیده راه میروم و با چشم های نابینایم، خوب به اطراف مینگرم.
    صدای پیانو در ریه هایم تکرار میشود و فریاد اکسیژن به گوش هایم میرسد. نور به چشمانم حمله میکند و من بی دفاع در زیر شلاق هایش آینه میشوم.
    تکان های ریزی که میخورم بخاطر سرماست؛ آب تنی در دریای خیس نگاهت هم دنیای خودش را دارد. به نخل های خمیده ی ساحلت خیره میشوم و آغوشم را به روی امواج متلاطم باز کرده ام.
    کشتی مردم نرگست هر کوچه میرود جز به خرابه های من؛ و من هنوز منتظرت نشسته ام...
    امضای ایشان

    ای مرگ مرا زهره خود کشتن نیست
    یک مرتبه هم به سوی من سرگردان

  5. 3 پسندیده توسط:


  6. Top | #33


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1297
    نوشته ها
    118
    امتیاز
    3,475
    پسندیده
    112
    مورد پسند : 292 بار در 97 پست
    میزان امتیاز
    2
    جایی در آن چند قدمی دور تر،
    صدای قطارت می آید...
    جایی میان ماندن و رفتن،
    که صدای قطارت می آید...
    کفش های قطار تو اینجاست،
    زیر پای لخت بارانم...
    زیر چشمی نگاه هم بکنی،
    من همان دختر نگهبانم...
    من همانم همان که سوزاندی،
    چشم دل را به در کوباندی...
    من همان حاشیه ی خیابانم،
    هرزه ی کودکی های تو...
    دخترک باز میبارد،
    زیر ریل های قطار تو...
    وقتی نفس به تنگ می آید،
    جیغ قطارت بلند خواهد شد...
    رو ی پیراهن بنفش من،
    اندکی خون جمع خواهد شد...
    تا سفیر گلوله می آید،
    راه را نشانم بده ای مرد...
    تو با قطار خواهی رفت،
    پای پیاده در هوای سرد...
    شالگردن خاکالودم،
    همچو طنابی به دور گردن من...
    پای رفتنی دگر ندارم من،
    چون استخوان های در پس برف...
    ویرایش توسط hana6872 : 03-10-2018 در ساعت 16:03
    امضای ایشان

    ای مرگ مرا زهره خود کشتن نیست
    یک مرتبه هم به سوی من سرگردان

  7. 2 پسندیده توسط:


  8. Top | #34


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1297
    نوشته ها
    118
    امتیاز
    3,475
    پسندیده
    112
    مورد پسند : 292 بار در 97 پست
    میزان امتیاز
    2
    با کتاب ها زندگی میکنم! عجیب تمام دنیارا به چشم آیدین ها میبینم و سخت همراه با آیدا میسوزم...
    حرف هایم را به خوک ها می گویم و پاکی سیاوش را ملامت میکنم!
    به یاد سورملینا، چشم هایم را سورمه میکشم و اشکم بخاطر آرمان میچکد...
    صدای مژگان ها را میشنوم و در دل ناسزا را به ایاز میگویم... خسته تر از دیاکو استایل دانیار را به خود میگیرم و مغزم از حرف های ساناز پر شده است...
    بعد از سالها به جای صابر غصه گذشته را می خورم و همچو هادسون چشم هایم را از درد روی هم میفشارم...
    دنیا پر از الکساندرا شده و من هنوز به دنبال گمشده ام هستم!
    به پژمان هایی فکر میکنم که در آن دوردست ها به فراموشی سپرده میشوند و ترانه تنها در گوش من می نوازد!
    کتاب های ام دل را ذهنم ورق میزنم و ارمیا ها را بدرقه میکنم...
    تنها یک من، در خود من باقی مانده! آن هم فقط آرزویی دست نیافتنی در میان گم شده هایم است؛ فراموشش کرده ام...
    خوشا دنیای مارا آب برده...
    امضای ایشان

    ای مرگ مرا زهره خود کشتن نیست
    یک مرتبه هم به سوی من سرگردان

  9. 1 پسندیده توسط:


  10. Top | #35


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1297
    نوشته ها
    118
    امتیاز
    3,475
    پسندیده
    112
    مورد پسند : 292 بار در 97 پست
    میزان امتیاز
    2
    آواز نمیخوانم
    آفتاب گردان من زیر آسمان ابری گم نمی شود
    دست های خورشید خالی نمی ماند
    تو رفته بودی
    از وقتی که تو رفته بودی
    تو رفته بودی
    و خانه همچنان غبار آمدنت را به رویش ندیده
    به رفتن فکر میکنم
    به خورشیدی پنهان
    به تنهایی
    فراق
    باز به رفتن فکر می کنم
    فکر می کنم و در قمار به خودم می بازم
    فکر می کنم و شرط آمدنت را هم به خودم می بازم
    غروب می شود
    آفتاب گردان می شوم
    سرگردان
    در رویای زندگانی ام به زانو می افتم
    مرا به خاک کشانده ای
    خدای بزرگ آرزو های من
    چهره ات در مغز من حک می شود
    و صبح
    هوای ابری
    صدایی می آید
    باران
    سنگسار غربت می شوم
    به خاک افتاده ای بیش نیستم
    اما تو خدایی کن
    تو عشق را خدایی کن
    شمشیر اطاعت است که سینه ام را می شکافد
    گلی می روید
    سرخ
    از خاک خون
    پیشکشی است به خدای بزرگ آرزو های من


    #Hana_Sha
    امضای ایشان

    ای مرگ مرا زهره خود کشتن نیست
    یک مرتبه هم به سوی من سرگردان

  11. 2 پسندیده توسط:


  12. Top | #36


    تاریخ عضویت
    Dec 2015
    شماره عضویت
    680
    نوشته ها
    483
    امتیاز
    9,545
    پسندیده
    1,077
    مورد پسند : 1,151 بار در 401 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط hana6872 نمایش پست ها
    آواز نمیخوانم
    آفتاب گردان من زیر آسمان ابری گم نمی شود
    دست های خورشید خالی نمی ماند
    تو رفته بودی
    از وقتی که تو رفته بودی
    تو رفته بودی
    سرخ
    از خاک خون
    پیشکشی است به خدای بزرگ آرزو های من


    #Hana_Sha
    قشنگ بود
    حس قشنگی داخلش بود
    افرین
    امضای ایشان

  13. 1 پسندیده توسط:


  14. Top | #37


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1297
    نوشته ها
    118
    امتیاز
    3,475
    پسندیده
    112
    مورد پسند : 292 بار در 97 پست
    میزان امتیاز
    2
    می خواهم بمیرم، اما اینطور نیست که به بدنت دستور مرگ بدهی و او نیز اطاعت کند! پس بیخیال وضع قوانین خلاف طبیعت، دست به قلم می شوم؛ نامه ای می نویسم خالی از اتفاقات مضحک دور بر، پر از اندیشه های متولد نشده... نمی دانم در ابتدا نامه را به چه کسی پیشکش کنم؟ در واقع نمی دانم کسی لیاقت نامه را یا نامه لیاقت کسی را دارد؟ همیشه موسیقی درمانگر خوبی به نظر می آید اما نمی دانم می تواند زخم هایی را که سرطان کتاب بر جان میگذارد معالجه کند یا خیر؟ به هر حال که قرار است بمیرم اما نمی دانم مهم است اکنون یا هر وقت دیگر؟ دستانم را باز میکنم، منظره زیبایی هستیم، اقیانوس وحشی و من زخمی. سرم را به عقب تکیه می دهم، هوا ابریست. نامش به لبم میآید، چشم هایم را میبندم و تازیانه هایی از جنس آب بر بدن به صلیب کشیده شده ام فرود می آید. از پرواز خوشم می آید اما از بریدن بال و پر اذهان دیگر نیز بدم نمی آید؛ برای همین است که رنگ ها به وضع قراردادی نامتقارن هستند، هیچکس نباید مستقل از نوشته هایم بپرد! این جملات چرند سکوییست برای پرش اما هیچکس نمی تواند از پله ها گذر کند، در هر تعدادی چند پله مفقود شده است. راستی که داشتم نامه می نوشتم، یادم رفته بود! آخر مگر این درد عجیب سرطانی مجال می دهد! داشتم از باران می گفتم؛ در کرانه ای از ساحل سنگی اقیانوس، به صلیب کشیده می شوم طوریکه بعد ها هر کس نامه ام را بخواند، به شدت اندوه و رنجم ترحم می کند. شوکران به دهانم میریزند، فرو می دهم. شاید اندکی نگذشته بود که به آغوش رقاصه ی باد رفتم و با ملودی باران رقصیدیم و رقصیدیم و رقصیدیم و‌آنگاه من مردم، جنازه ای شدم که انگار وحشیانه از دهان اقیانوس به بیرون پرتاب شده... نامه ام تمام شد و نمی دانم چه پایانی می تواند مناسبش باشد! اصلا بیخیال این کلیشه ها هم که بشوم هنوز نمی دانم نامه را به چه کسی باید بدهم، شاید اقیانوس بی پروا یا شاید باد، البته رقاصه ی باد میتواند گزینه ی بهتری باشد کسی چه میداند شاید نامه را هم با من به مرگ سپردند...
    امضای ایشان

    ای مرگ مرا زهره خود کشتن نیست
    یک مرتبه هم به سوی من سرگردان

  15. Top | #38


    تاریخ عضویت
    Jul 2016
    شماره عضویت
    1010
    نوشته ها
    165
    امتیاز
    237
    پسندیده
    185
    مورد پسند : 160 بار در 95 پست
    میزان امتیاز
    2
    چرا کلمات معنی دارند ؟ چرا چند کلمه زندگی را زیر رو می کنند ؟
    میخواهم بدانم چرا یک کلمه باید رنگ غم داشته باشد؟
    چرا واژه تنهایی اینقدر سنگین است ؟
    چرا یک مرد نمیتواند زیرش بایستد ؟
    حتما باید سنگ بود که وزنش را تحمل کرد ؟
    اگر اینگونه است سنگ میشوم و تحمل میکنم...
    خاطرات خلوتنشینم را بر خود حک میکنم و بقیه را به دست باد فراموشی میسپارم
    گویی که چیزی غیر از آن نبوده ام ...
    شاید چندی بگذرد ولی...
    شاید که بار دیگر با خود انس بگیرم و نرم شوم ...
    باز بشکنم و انس شوم
    امضای ایشان
    i was thinking about the problem " why every thing went wrong?,why the world ended ?" that was when i found out we are the problem
    there is no light end of the tunnel not until we exist
    <the 100>
    .................................................. ........

صفحه 4 از 4 نخستنخست 1234

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد