نمایش نتایج: از 1 به 6 از 6

موضوع: مکس

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Nov 2014
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    1,226
    امتیاز
    17,016
    پسندیده
    859
    مورد پسند : 4,037 بار در 1,295 پست
    میزان امتیاز
    2

    مکس

    سلام دوستان
    اونجور که با الکس صحبت کردیم تصمیم بر این شد که افرادی که نقشهاشون رو دارن در صورتی که مایلن همزمان با مراحلی که اجرا میکنن بازی شون رو قسمت به قسمت بنویسن و تو یه تاپیک بذارن
    خب از اونجا که اول از همه پیشنهاد دهنده باید وارد عمل بشه من وارد میشم و شرحی از زندگی مکس رو میذارم اینجا
    فقط چون یه کم دیر شروع کردیم این ط رح رو باید کم کم و بخش بخش بذارمش
    این منم


    درست بیاد نمیارم کی و کجا به دنیا اومدم. از بچگیم خاطرات خیلی کمی دارم. از وقتی یادم میاد یه زندانی بودم.مینتراها اینجوری نگهداری میشن. اونا یا اسیرن یا برده یا گلادیاتور...و من در بین همه اینا یه برده ام.برده مردی که از همه بیشتر ازش متنفر بودم. آرسن کلاو... آرسن کلاو رو زیاد دیدم. وقتهایی که به قفس ها سر میزد. از حرفهای نگهبانها شنیدم که اون فرمانده نیروهای نظامی افیرلنه. اما من هیچ وقت شهر رو ندیدم. تنها مکانی که از شهر دیدم میدان مبارزس....و قفس ....من تقریبا داخل یه قفس بزرگ شدم. مثل خیلی از بچه های دیگه...هر از چندگاهی یه بچه جدید یا شایدم بزرگسال به زندانها اضافه میشد. از وقتی که اولین بار روی پاهام ایستادم بهم جنگیدن رو یاد دادن...اول با دست خالی بعد با اسلحه. معمولا تا قبل از شونزده سالگی مبارزات افراد شروع نمیشه اما من هیکل درشتی داشتم به خاطر همین اولین بار وقتی چهارده سالم بود به ارینا رفتم. بعد از اون مشخص بود. ارباب تا اون سن غذای منو تامین کرده بود و روی من سرمایه گذاری کرده بود حالا باید هزینه هاشو جبران میکردم . این یه قانون بود. از اولین باری که وارد آرینا میشدی فقط برای جونت نمیجنگیدی. خیلی وقتها مجبور بودی برای یکم غذا کسانی رو که کنارت بزرگ شده بودن بکشی.
    وقتی ندونی کی چه کسی رو میکشی نمیتونی دوستان زیادی داشته باشی.با این حال بین ماها همیشه یه اتحادی هست. نژاد مینتراهای جنگجو قدرت زیادی دارن اما قرنهاست که به اسارت گرفته شدن. قرن هاست که همگی بردگی میکنن. اما همیشه امید دارن. امید به داستانهای احمقانه ای که پیرمردا تعریف میکنن.
    بعد تمرین کنار دیواره سنگی نشسته بودم و دست چپم رو که موقع تمرین صدمه دیده بود رو مالش میدادم. میتونستم از اونجا صدای تام پیر رو بشنوم که کنار دیوار چهار پنج تا بچه مینترای هفت هشت ساله رو نشونده بود و براشون حرف میزد. اون پیرمرد یه زمانی جزو جنگجوهای بزرگ بود، یه گلادیاتور فوق العاده که سالها زنده مونده بود. معمولا اینطوری نیست. افراد میجنگن تا کشته بشن اما چندین سال قبل آرسن کلاو به دلیلی که نمیدونم چی بود پیرمرد رو از جنگیدن معاف کرده بود. حالا اون به کارهای داخلی قفس ها میرسید. تقسیم کردن غذا، کنترل بچه ها ... و اون این کارا رو تا روزی که بمیره ادامه میده. مثل همه اون پیرمردهای ناامیدی که تو تموم زندگیشون رنگ آزادی رو ندیدن.مثل من و بقیه که هیچ وقت رنگ آزادی رو نمیدیدیم...
    با یک آه از ته دل سرم رو به دیوار تکیه دادم. تمرین امروز خسته کننده تر از همیشه بود. صدای پیرمرد رو شنیدم که مثل همیشه مشغول داستان بافتن برای بچه ها بود. داستانهایی که قبل از این در دوره کودکی بارها برای من و بقیه تعریف کرده بود
    _ اون زمانها مینراها بر اتیلن حکومت میکردن. اونا حاکمان خردمندی بودن. همه مردم با خوشحالی به اونا خدمت میکردن.
    یک پسر بچه هشت ساله با چشمان گشاد شده از هیجان پرسید: همه؟ حتی الف ها؟حتی هومانور ها؟حتی آرسن کلاو؟
    چشم های پیرمرد برای لحظه ای از وحشت گشاد شدند. آرسن کلاو نامی بود که او هنوز هم از آن میترسید. اما این فقط یک لحظه طول کشید: حتی هومانورها...
    سرش را بالا آورد و برای لحظه ای نگاهمان در هم گره خورد. اما من به سرعت نگاهم را از او گرفتم. هنوز حرفهایی که به من میزد بیاد داشتم:تو یه میدگاردی...
    میدگارد....میدگارد...
    هیچ وقت حرفهای پیرمرد رو باور نکردم. کار اون سرگرم کردن بچه ها بود پس بگذار به حرفهاش ادامه بده: هیچ کس نمیدونه مینترا ها چطوری سقوط کردن. اما پیشگوهای ما چیزهایی گفتن... اونا گفتن که مینراها برمیگردن .ملکه برمیگرده و باز قدرت رو به دست میگیره
    تقریباً تمام مینراها به ملکه اعتقاد دارن. هیچ کدومشون ملکه رو ندیدنش اما اعتقاد داشتن که هست.رویاهای احمقانه یک عده بدبخت که برای زنده بودن دست و پا میزدن. پیرمرد میگفت: این دستور ملکه بوده که قوم مینترا بردگی رو به جون بخره و توی دنیا پخش بشه. اون خواسته بود که تعداد ما زیاد بشه و قوی و آماده باشیم تا وقتی که زمانش برسه. اون موقع ملکه فرماندهی رو به دست میگیره و مینتراها دوباره بر جهان حاکم میشن.
    به چهره های حیرت زده و آرزومند اون بچه ها نگاه کردم همونطور که به تام پیر خیره شده بودن امید و آرزو رو تو نگاهشون میدیدم .امیدی که یه وقتی خودم هم داشتم.
    صدامو بالا بردم: تا کی میخوای این قدر افسانه بهم ببافی تام؟
    _اینا افسانه نیست مکس حقیقته...
    بچه ها با دهان باز به ما نگاه میکردند. با خشم بلند شدم و غرش خشمگینم داخل تونل طنین انداخت: حقیقت؟ حقیقت اینه که این داستان ها رو وقتی من بچه بودم بهم گفتن، وقتی تو بچه بودی بهت گفتن، وقتی پدرت بچه بود هم به اون گفتن... افسانه هایی که باعث بشه تو این کثافت دست و پا بزنی...به بچه های وحشت زده نگاهی کردم و ادامه دادم: حقیقت زندگی ما این تونله، این قفس هاس. این که حتی نمیدونیم چند نسل قبلمون برده بوده و چند نسل بعد از ما هم باید بردگی کنه. پس اگه خیلی دلت میخواد این بچه ها امیدی برای زندگی داشته باشن به جای مزخرف بهم بافتن شمشیر زدن رو بهشون یاد بده. شاید یکیشون به بیست سالگی برسه.
    _هی مکس آروم باش رفیق
    کایل بود. صمیمی ترین و تنها دوستی که داشتم.لباس چرمی بند داری پوشیده بود. از من کوتاه تر بود اما قوی تر از تمام گرگهایی بود که دیده بودم. برای یک نیمه گرگ بیش از حد بلند بود. دستش را روی شانه ام گذاشت:چه عیبی داره که یه کم تاریخ به این بچه ها منتقل بشه.
    درد دست دردناکم دوباره زنده شد با خشم خودم را عقب کشیدم: میدونم تو به این مزخرفات باور داری کایل ...
    _اینکه تو به اینها باور داری یا نه انتخاب خودته
    _بهت میگم من چی رو باور دارم.اینکه هفده ساله برده ارتش هومانورای آرسن کلاوم و بیشتر از ده ساله که دارم تو میدون گلادیاتورها میجنگم....هیچ ملکه ای هم ندیدم که بخواد جونم رو نجات بده پس وقتتون رو با مزخرفات تلف نکنید.اگه قرار باشه کسی زندگیتون رو نجات بده فقط و فقط خودتونین
    با عصبانیت چرخیدم و به داخل خابگاه رفتم. درد دست دردناکم هر لحظه بیشتر میشد.
    ویرایش توسط proti : 07-18-2017 در ساعت 13:16
    امضای ایشان
    برای بهتر بودن کافی است از آنچه هستید بیشتر تلاش کنید...
    زمانی که هر روز از روز قبل بهتر باشید بیاد داشته باشید که شما بهترینید


  2. Top | #2


    تاریخ عضویت
    Nov 2014
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    1,226
    امتیاز
    17,016
    پسندیده
    859
    مورد پسند : 4,037 بار در 1,295 پست
    میزان امتیاز
    2
    دو نفر از جنگجوها خودشان را از سر راهم کنار کشیدند. کار عاقلانه ای بود برای خودشان بهتر بود که جلوی یک شیر عصبانی ظاهر نشوند. وقتی وارد اتاقم شدم با عصبانیت در را پشت سرم بهم کوبیدم. اتاق که نه ، سلول مشترک من و کایل جای بزرگی نبود. یک اتاقک شش هفت متری با تختی دو طبقه و دیوارهای لخت سنگی. مانند بیشتر مکانهای زندان پنجره ای نداشت. یک سکو که لباسها و ابزارمان را روی آن میگذاشتیم زندان محقرمان را کامل میکرد. خودم را روی تختم انداختم و به سقف چوبی خیره شدم. عصبانیتم تمامی نداشت. چرا آنها نمیفهمیدند؟ یک مشت پیرمردی که تمام عمرشان را در دیوارهای نمناک زندان سپری کرده بودند و برای زندگی کردن پشت سر هم آدم میکشتند چپ و راست افسانه های بی سرو تهشان را به گوش بچه ها میخواندند. بچه هایی که فروخته شده بودند یا از آغوش مادرانشان جدا گشته بودند. من به افسانه ها اعتقادی نداشتم. هنوز گاهی آن تصویر را در خواب میدیدم. تصویر مینترا/ شیر گریانی که کودکش را به آغوش میفشرد.صدایش را میشنیدم که زمانی که مرا از آغوشش بیرون کشیدند نام مرا فریاد میکشید. این تنها تصویری است که از مادرم دارم و یک خاطرۀ دیگر...خاطره ای از سوفیا... خواهر کوچکتری که همۀ زندگیم را در کنارش گذراندم. در ماههای اول بعد از جدایی شبی نبود که خوابش را نبینم اما حالا...حتی به درستی صورتش را بیاد نمی آورم. نه صورت سوفیا و نه مادرم را...
    تنها چیزی که از کودکیم به خوبی بیاد دارم چهرۀ مردی است که مرا از مادرم جدا کرد. آرسن کلاو... او را بیاد داشتم که به خانۀ ارباب مادرم آمد...آن زمان کمتر از هفت سال داشتم و اجازه داشتم زمانی که مادر به کارهای ارباب رسیدگی میکرد با سوفیا در باغ خانه بازی کنم.زمانی که به دنبال هم در باغ میدویدیم را به خوبی بیاد می آورم. این چیزی نبود که ما همیشه مجاز به انجام آن باشیم. مینتراهای برده هرگز کاملا ازاد نبودند حتی بچه هایشان و ما تنها زمانی که ارباب در خانه نبود از لطف بانوی مهربان خانه استفاده میکردیم . از انبار محل زندگیمان بیرون می آمدیم و اندکی بچگی را تجربه میکردیم. سرخوشانه به دنبال خواهرم میدویدم که صدای غرشی در گوشم پیچید. چند متر جلوتر از من هیکل سگ سیاهی نمایان شد. یکی از سگ های باغ ... در گردش کودکانه مان به دور باغ پا به مکان خطرناکی گذاشته بودیم. قبل از اینکه به خواهرم برسم سگ خشمگین به سمت اوحمله کرد. خودم را بین خواهرم و سگ انداختم وسگ را برزمین کوبیدم. خشم من از صدمه دیدن سوفیا باعث شد که دندانهایم را در گلویش فرو ببرم. این زمانی بود که او را دیدم. موجود نفرت انگیزی که با اشتیاق به من خیره شده بود...میدیدم که ارباب خانه با مهمانش سر چیزی بحث میکند اما آنقدر نگران آخر این ماجرا بودم که به آن اهمیتی ندادم. من یکی از سگ های ارباب را کشته بودم.این چیزی نبود که ارباب راحت از آن بگذرد.بدون شک شلاق سختی میخوردم اما اهمیتی نداشت سوفیا سالم بود.اما بهایی که برای این دردسر پرداختم بسیار بیشتر از آن بود. من آنروز ناخواسته جلوی آرسن کلاو کاری را انجام داده بودم که زندگیم را تغییر داد.
    چانه زدن مدت زیادی طول نکشید. زمانی که ارباب تصمیمش را به مادرم منتقل کرد مادرم خودش را به پای او انداخت.گریه کنان برای پسرش طلب بخشش میکرد اما کیسۀ طلایی آرسن کلاو چشم ارباب را گرفته بود. آنروز آخرین روزی بود که مادرم را دیدم.ارسن کلاو مرد مهربانی نبود. از آن افرادی نبود که به یک مینترای تازه از مادر جدا شده اهمیتی بدهد.او مرا به خانه اش برد. خانۀ او ...زندان من...جایی که با سرسختی و وحشی گری به تعلیم من پرداخت.او حملۀ من را به سگ ها دیده بود و معتقد بود که بچه ای که در هفت سالگی سگی با آن هیکل را به سادگی برزمین میزند جنگجوی خوبی خواهد شد.من نمیخواستم بجنگم...تا به حال نجنگیده بودم اما آرسن کلاو معلم خوبی بود . شلاق او به هرکسی آنچه را که نمیخواست بیاموزد آموزش میداد.
    وقتی دید که به دلخواه خودم کشتار نمیکنم ترفند کثیفی به کار بست. او مرا به سالن تمرین انداخت...تنها با یک سگ بزرگ وحشی... زخمی که زیر چشمم به جا مانده از زخمهای همان روز است. روزی که من فهمیدم باید بکشم. قبل از اینکه سگ را بکشم تقریبا مرده بودم. و ارباب من برای مطیع کردنم تا مرز کشتنم پیش رفت و او از من یک درنده ساخت...یک قاتل کشنده.
    کایل را در همین زمان شناختم. او را چند ماه قبل از من خریداری کرده بودند و او حریف تمرینی من شد کسی که باید به من آموزش میداد تا زنده بمانم. او برادر من، رفیق من و همرزم من بود کسی که میتوانستم برای زنده بودن به او تکیه کنم.
    و امروز من تنها یک ارزوی دیگر دارم. قبل از دیدن مادر و خواهرم تنها یک چیز دیگر هست که میخواهم ببینم....سر مردی که مرا به یک قاتل تبدیل کرد. تنها کسی که از او میترسم...ارباب من...آرسن کلاو

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    دو نفر از جنگجوها خودشان را از سر راهم کنار کشیدند. کار عاقلانه ای بود برای خودشان بهتر بود که جلوی یک شیر عصبانی ظاهر نشوند. وقتی وارد اتاقم شدم با عصبانیت در را پشت سرم بهم کوبیدم. اتاق که نه ، سلول مشترک من و کایل جای بزرگی نبود. یک اتاقک شش هفت متری با تختی دو طبقه و دیوارهای لخت سنگی. مانند بیشتر مکانهای زندان پنجره ای نداشت. یک سکو که لباسها و ابزارمان را روی آن میگذاشتیم زندان محقرمان را کامل میکرد. خودم را روی تختم انداختم و به سقف چوبی خیره شدم. عصبانیتم تمامی نداشت. چرا آنها نمیفهمیدند؟ یک مشت پیرمردی که تمام عمرشان را در دیوارهای نمناک زندان سپری کرده بودند و برای زندگی کردن پشت سر هم آدم میکشتند چپ و راست افسانه های بی سرو تهشان را به گوش بچه ها میخواندند. بچه هایی که فروخته شده بودند یا از آغوش مادرانشان جدا گشته بودند. من به افسانه ها اعتقادی نداشتم. هنوز گاهی آن تصویر را در خواب میدیدم. تصویر مینترا/ شیر گریانی که کودکش را به آغوش میفشرد.صدایش را میشنیدم که زمانی که مرا از آغوشش بیرون کشیدند نام مرا فریاد میکشید. این تنها تصویری است که از مادرم دارم و یک خاطرۀ دیگر...خاطره ای از سوفیا... خواهر کوچکتری که همۀ زندگیم را در کنارش گذراندم. در ماههای اول بعد از جدایی شبی نبود که خوابش را نبینم اما حالا...حتی به درستی صورتش را بیاد نمی آورم. نه صورت سوفیا و نه مادرم را...
    تنها چیزی که از کودکیم به خوبی بیاد دارم چهرۀ مردی است که مرا از مادرم جدا کرد. آرسن کلاو... او را بیاد داشتم که به خانۀ ارباب مادرم آمد...آن زمان کمتر از هفت سال داشتم و اجازه داشتم زمانی که مادر به کارهای ارباب رسیدگی میکرد با سوفیا در باغ خانه بازی کنم.زمانی که به دنبال هم در باغ میدویدیم را به خوبی بیاد می آورم. این چیزی نبود که ما همیشه مجاز به انجام آن باشیم. مینتراهای برده هرگز کاملا ازاد نبودند حتی بچه هایشان و ما تنها زمانی که ارباب در خانه نبود از لطف بانوی مهربان خانه استفاده میکردیم . از انبار محل زندگیمان بیرون می آمدیم و اندکی بچگی را تجربه میکردیم. سرخوشانه به دنبال خواهرم میدویدم که صدای غرشی در گوشم پیچید. چند متر جلوتر از من هیکل سگ سیاهی نمایان شد. یکی از سگ های باغ ... در گردش کودکانه مان به دور باغ پا به مکان خطرناکی گذاشته بودیم. قبل از اینکه به خواهرم برسم سگ خشمگین به سمت اوحمله کرد. خودم را بین خواهرم و سگ انداختم وسگ را برزمین کوبیدم. خشم من از صدمه دیدن سوفیا باعث شد که دندانهایم را در گلویش فرو ببرم. این زمانی بود که او را دیدم. موجود نفرت انگیزی که با اشتیاق به من خیره شده بود...میدیدم که ارباب خانه با مهمانش سر چیزی بحث میکند اما آنقدر نگران آخر این ماجرا بودم که به آن اهمیتی ندادم. من یکی از سگ های ارباب را کشته بودم.این چیزی نبود که ارباب راحت از آن بگذرد.بدون شک شلاق سختی میخوردم اما اهمیتی نداشت سوفیا سالم بود.اما بهایی که برای این دردسر پرداختم بسیار بیشتر از آن بود. من آنروز ناخواسته جلوی آرسن کلاو کاری را انجام داده بودم که زندگیم را تغییر داد.
    چانه زدن مدت زیادی طول نکشید. زمانی که ارباب تصمیمش را به مادرم منتقل کرد مادرم خودش را به پای او انداخت.گریه کنان برای پسرش طلب بخشش میکرد اما کیسۀ طلایی آرسن کلاو چشم ارباب را گرفته بود. آنروز آخرین روزی بود که مادرم را دیدم.ارسن کلاو مرد مهربانی نبود. از آن افرادی نبود که به یک مینترای تازه از مادر جدا شده اهمیتی بدهد.او مرا به خانه اش برد. خانۀ او ...زندان من...جایی که با سرسختی و وحشی گری به تعلیم من پرداخت.او حملۀ من را به سگ ها دیده بود و معتقد بود که بچه ای که در هفت سالگی سگی با آن هیکل را به سادگی برزمین میزند جنگجوی خوبی خواهد شد.من نمیخواستم بجنگم...تا به حال نجنگیده بودم اما آرسن کلاو معلم خوبی بود . شلاق او به هرکسی آنچه را که نمیخواست بیاموزد آموزش میداد.
    وقتی دید که به دلخواه خودم کشتار نمیکنم ترفند کثیفی به کار بست. او مرا به سالن تمرین انداخت...تنها با یک سگ بزرگ وحشی... زخمی که زیر چشمم به جا مانده از زخمهای همان روز است. روزی که من فهمیدم باید بکشم. قبل از اینکه سگ را بکشم تقریبا مرده بودم. و ارباب من برای مطیع کردنم تا مرز کشتنم پیش رفت و او از من یک درنده ساخت...یک قاتل کشنده.
    کایل را در همین زمان شناختم. او را چند ماه قبل از من خریداری کرده بودند و او حریف تمرینی من شد کسی که باید به من آموزش میداد تا زنده بمانم. او برادر من، رفیق من و همرزم من بود کسی که میتوانستم برای زنده بودن به او تکیه کنم.
    و امروز من تنها یک ارزوی دیگر دارم. قبل از دیدن مادر و خواهرم تنها یک چیز دیگر هست که میخواهم ببینم....سر مردی که مرا به یک قاتل تبدیل کرد. تنها کسی که از او میترسم...ارباب من...آرسن کلاو
    ویرایش توسط proti : 08-06-2017 در ساعت 13:46
    امضای ایشان
    برای بهتر بودن کافی است از آنچه هستید بیشتر تلاش کنید...
    زمانی که هر روز از روز قبل بهتر باشید بیاد داشته باشید که شما بهترینید

  3. 2 پسندیده توسط:


  4. Top | #3


    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    شماره عضویت
    272
    نوشته ها
    216
    امتیاز
    2,437
    پسندیده
    310
    مورد پسند : 885 بار در 312 پست
    میزان امتیاز
    2
    سلام کجا می تونم داستانش رو بخونم
    خیلی جالبه
    امضای ایشان

  5. Top | #4


    تاریخ عضویت
    Nov 2014
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    1,226
    امتیاز
    17,016
    پسندیده
    859
    مورد پسند : 4,037 بار در 1,295 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط نیمه شب نمایش پست ها
    سلام کجا می تونم داستانش رو بخونم
    خیلی جالبه
    سلام
    این داستان سرگذشت شخصیت من در گروه داستان نویسی الدریمه.
    حالت یه بازی داره که به طور مرتب انجام میدیم و بعد افرادی که مایل باشن شخصیت هاشون رو پیاده میکنن که بقیه هم بخونن .سرگذشت این شخصیت کامل همینجا گذاشته میشه
    امضای ایشان
    برای بهتر بودن کافی است از آنچه هستید بیشتر تلاش کنید...
    زمانی که هر روز از روز قبل بهتر باشید بیاد داشته باشید که شما بهترینید

  6. Top | #5


    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    شماره عضویت
    272
    نوشته ها
    216
    امتیاز
    2,437
    پسندیده
    310
    مورد پسند : 885 بار در 312 پست
    میزان امتیاز
    2
    سلام این بازی روایتش کجا گذاشته میشه
    ما هم می تونیم درحال بازی شما اونو بخونیم
    امضای ایشان

  7. Top | #6


    تاریخ عضویت
    Nov 2014
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    1,226
    امتیاز
    17,016
    پسندیده
    859
    مورد پسند : 4,037 بار در 1,295 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط نیمه شب نمایش پست ها
    سلام این بازی روایتش کجا گذاشته میشه
    ما هم می تونیم درحال بازی شما اونو بخونیم
    تو پیج الدریم میتونی درخواست بدی
    اما در حال بازی خوندنی نیست مطالب باید جمع بندی بشه. میتونی وارد بازی بشی و داستان خودتو شروع کنی و هر قسمت که میری جلو داستانت رو تو تاپیکت بنویسی تا بقیه بخونن
    امضای ایشان
    برای بهتر بودن کافی است از آنچه هستید بیشتر تلاش کنید...
    زمانی که هر روز از روز قبل بهتر باشید بیاد داشته باشید که شما بهترینید

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد