صفحه 3 از 3 نخستنخست 123
نمایش نتایج: از 21 به 24 از 24

موضوع: داستان گروهی دنیای درهم‌شکسته|دور اول |مشترک با زندگی پیشتاز

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Feb 2015
    شماره عضویت
    211
    نوشته ها
    59
    امتیاز
    -19
    پسندیده
    47
    مورد پسند : 194 بار در 78 پست
    میزان امتیاز
    2

    داستان گروهی دنیای درهم‌شکسته|دور اول |مشترک با زندگی پیشتاز

    باسلام خدمت همه خوانندگان عزیز اولین داستان گروهی مشترک با زندگی پیشتاز
    قبل از هرچیزی لازم میدونم چند نکته متذکر بشم:
    اول این که برای شرکت در داستان حتما باید با ناظر داستان (در بوک پیج @Harir-Silk ) صحبت کنید قبلش و کلاستون رو تعیین کنید برای اطلاعات بیشتر هم میتونید به کانال تلگرامی داستان گروهی مراجعه کنید
    دوم اینکه قوانین داستان گروهی رو مطالعه کنید:

    قوانین مربوط به نوشتن پست برای هر کاربر:
    ۱. قدرت، هوش، سرعت و سایر فاکتورهایی که به کاراکتر برتری می دهند نباید بدون هماهنگی برای شخصیتتان انتخاب شود. باید توجه داشته باشید به هیچ عنوان ساخت شخصیت های قدرتمند توصیه نمی شود و حتی در صورت دیدن این شخصیت ها تذکر داده می شود. جذابیت داستان به این است که با یک شخصیت متوسط و حتی ضعیف به موفقیت برسید.


    ۲. در هر دور از داستان، تعداد پست برای هر گروه حداقل ۲ و حداکثر ۴ تاست. (برای اینکه بفهمید گروه ها چیه و ... به کانال مراجعه کنید و یا با ناظر داستان صحبت کنید)


    ۳. پست هاتون قبل از ارسال یه دور بازبینی و ویرایش بکنین (سعی کنین با همگروهی هاتون کاملا هماهنگ باشین تا داستان تون انسجام داشته باشه)


    ۴. شیوه ی نوشتن پست در هر دور توضیح داده خواهد شد.


    ۵. توی داستان سعی کنین برای حل مشکلات به جای استفاده از قدرت با خلاقیت و هوشمندی عمل کنین.


    ۶. هر پست باید حداقل شامل ۵۰۰ کلمه در ورد باشد.


    7-هر پست باید هدف داشته باشد و منسجم باشد.


    و درنهایت هم قوانین مربوط به جاسوس‌هارو مطالعه کنید:

    جاسوس کیست؟ مامورینی که تمایل دارند در هر دو سایت بنویسند اما با شرایط زیر:
    1- یک سایت رو به عنوان سایت اصلی انتخاب میکند و اونجا مثل بقیه فعالیت میکنه ولی در حقیقت در سایت دوم بصورت جاسوس و ناشناس گزارش هایی رو تحویل ناظر اون سایت میده (در بوک پیج حریر ناظر و در پیشتاز اعظم ناظر میباشد) و اون ناظر با یک اسم مستعار برای این جاسوس اون گزارش هارو منتشر میکنه
    و بقیه اعضای اون سازمان باید تا انتهای دور اول جاسوس رو پیدا کنن براساس گزارشهایی که رد کرده (اما این گزارش ها هم یسری قوانینی داره)
    قوانین برای جاسوس ها:
    ۱. هویت تان را به هیچ وجه به کسی لو ندهید.


    ۲. در هر دور حداقل ۲ پست باید برای مدیرتان ارسال کرده تا به صورت ناشناس ارسال کند.


    ۳‌. درصورتی که بقیه ی کاربران موفق شوند با سند و مدرک معتبر و کافی هویت شما را فهمیده و افشا کنند به آن گروه (یا شخص ) امتیازاتی تعلق گرفته و شما مجازات خواهید شد.


    ۴. مطالب افشا شده در پست جاسوسی تان تنها میتواند شامل مطالبی باشد که کارکتر شما امکان فهمیدن آن را داشته باشد‌. (یعنی مطالبی که براساس داستان ها و ماموریت ها و ... تونسته باشید بفهمید نه اینکه مثلا مطالب سایر گروه هارو همینطوری الکی کپی پیست کنید برای اطلاعات بیشتر به ناظرا مراجعه کنید)


    روزگاری بس سیاه و کینه‌توز
    رعد کینه، ابر یأس سینه‌سوز
    در میان این بلا باش و بمان
    همره ما در پی رمز و رموز
    م.داشخانه
    تاکسی مرا جلوی ساختمان بزرگ و بسیار مرتفع خبرگذاری بوک پیج پیاده کرد.
    بوک‌پیج هم مثل زندگی پیشتاز یک سازمان مطالعه و بررسی و حذف موارد ماورءالطبیعه مثل شکار اشباح و اجنه و دستگیری خوناشامان و ... بود، و آنها برخلاف پیشتاز ترجیح داده بودند بجای در دست گیری رسانه تصویری و صوتی از رسانه چاپی و کاغذی استفاده کنند، این روزها به جرئت میشد گفت که اکثر نشریات و روزنامه ها و مجله‌های خبری از زیر سبیل این سازمان رد میشد و حتی خیلی از کتابها و فیلنامه‌های معروف و ... شعار این سازمان ک بزرگ روی سردر ساختمان ثبت شده بود: ما ابدیت را ثبت میکنیم.
    دقیقا نیم ساعت پیش بود که از ساختمان آن یکی سازمان بیرون آمده بودم، اطراف را نگاه کردم، متاسفانه هیچ بیکاری آن اطراف نبود ک گل و شیرینی دستش باشه و من کش برم، درنتیجه دست خالی وارد ساختمان شدم.
    انتظامات اینجا کمی با قبلی فرق داشت، اینجا انتظامات را به دخترها سپرده بودند و این کار را برای من بسیار راحت‌تر میکرد، هرچند من به سادگی میتوانستم بگویم با رئیستون تماس بگیر و اونوقت منشی رئیسشان تایید میکرد من میتوانم تا طبقه اتاق رئیس بالا بروم، اما این اصلا باحال نبود و من دوست داشتم برتریم را به رخ بکشم.
    - سلام آقا میتونیم کمکتون کنیم؟
    - فکر میکنم خونه همسایمون شبح زده میخوام کمکم کنید
    - ببخشید اقا ما اینجا تو کار خبرنگاری و خبرگذاری هستیم نه شبح...
    - ولی قبلا هم از همین شرکت اومده بودن و به من کمک کردن و ادرس اینجارو برای مواقع بعد بهم دادن!
    - اممم خب پس اگه اینطوره همراه من بیایید.
    نقشه‌ام گرفت. انتظامات اینجا حتی از آن بادمجان دور قاپچین‌های متملقِ پیشتاز هم هالوتر بودند.
    -----------------------
    من و یکی از دخترها داخل آسانسور بودیم و تمام حواس من به کارت او بود که در محفظه آسانسور کشید و طبقه چهارم را انتخاب کرد، اگر من میخواستم به طبقه آخر برسم میبایست کارتش را میدزدیم به هرحال خیلی کم پیش می‌آمد اعضای سازمان رئیسشان را مستقیم ببیند و اصولا از منشی دستورات و ماموریت‌ها را تحویل میگرفتند. وقتی آن را پشت سرش گذاشت الکی خودم را به جلو هل دادم و با او برخوردی کردم و بدون اینکه نگاه کنم کارتش را از جیبش برداشتم و در جیبم گذاشتم و بخاطر از دیت دادن تعادلم از او عذر خواستم.
    صدا دنگ آسانسور نشان داد به مقصد رسیدیم.
    روبه‌رویم یک صف پر از ماموران تا دندان مسلح، اسلحه‌هایشان را به سمتمان نشانه گرفته بودند.
    کسی جلوی صفشان قرار داشت به دختری که پشت سرم بود گفت:
    - قضیه چیه ستاره؟
    - این آقا پسر زبل فکر میکرد با یک مشت هالو طرفه و توی آسانسورم خیلی ناشیانه سعی کرد کارتمو بدزده اما بجاش کارت ویزیت دندون پزشکمو بلند کرده!
    صدای خنده چند نفر از دخترهای روبه رویم به گوش میرسید، خب اعتراف میکنم آنقدرها هم هالو نبودند و کارشان را بلد بودند. اما سعی نکردم کارت را دربیارم و چک کنم اینکار اصلا حرفه‌ای نبود و نمیخواستم اگر ادعایش درست بود بهشان ف صت دیگری برای دست انداختنم بدهم .
    صدایی از دور تر و پشت سرشان گفت:
    - دخترا، دخترا. میتونید از اینجا به بعدو من با مهمونمون میرم.
    و اینگونه سمیه ظاهر شد و دخترها متفرق شدند.
    سمیه مرا با آسانسور تا طبقه بالا همراهی کرد
    - چرا نمیتونی خیلی راحت با یه تماس همه چیو اوکی کنی؟
    - خب میخواستم سطح امنیتی سازمونتونو چک کنم، بدک نبود.
    به طبقه آخر رسیدیم و در حینی که از کنار میز منشی رد شدیم و منتظر هماهنگی بودیم گفت:
    - اوه از توجهت ممنون ولی ما مامورای امنیتیمونو خیلی خوب آموزش میدیم!
    ----------------------
    اصولا دوقلوها خیلی شبیه هم هستند، اما خواهرهای من فقط در برخی فرعیات کوچک به هم شباهت داشتند، یکی دیگر از تفاوتشان در کلکسیون مورد علاقه‌اشان بود، همانقدر ک اعظم عاشق سیگارهای برگش بود، حریر عاشق بطری‌های دلسترش بود، اتاقش یک طبقه بزرگ برای انواع دلسترها داشت؛ دلسترهای فرانسوی، ایتالیایی، دلسترهای قرمز و زرد ۱۰ ساله، ۱۵ ساله و حتی دلسترهای بسیار نایاب و گران قیمت. (هرکس فکر کنه کلمه دلستر یک پوششه برای یک واژه دیگه هم ذهن منحرفی داره هم خیلی براش متاسفم!)
    کاملا حواسم را جمع کرده بودم که از ملاقاتم با اعظم امروز صبح چیزی نگویم وگرنه اوقاتش تلخ میشد و از پول خبری نبود.
    - سلام برادر، چرا نمیشنی؟
    - سلام حریر، خیلی وقته ندیدیم همدیگه رو.
    - و من خیلی از این بابت خوشحالم، اصولا ملاقات با تو باعث میشه همیشه یک ضرر مالی بهم بخوره، تو همیشه مایه هزینه هستی.
    - باعث افتخارمه که...
    قبل از اینکه پاهامو روی میزش بذارم چاقوی میوه خوری تو دستش رو روی میز ماهونی فرو کرد و با خشم گفت:
    - حتی یک ثانیه هم از ذهنت نگذره که پاتو بذاری روی میز.
    خب اینهم یک شباهت دیگر بین دو خواهر بود، البته جدای از سردی و بی‌تفاوتی خانوادگی‌مان.
    - نوشیدنی؟
    - نه ممنون من ذهن بازو صافو ترجیح میدم
    شانه‌ای بالا انداخت و برای خودش یک لیوان دلستر ریخت.
    - برات یه ماموریت دارم
    شستم خبردار شد قضیه چیه، شاید این دوتا دوقلوهای چندان همسانی نباشن و با هم رابطه خوبی نداشته باشن، اما کاملا مثل دوقلوهای بیشماری حواس مرتبطی بهم دارن، و من تقریبا ۱۰۰ درصد مطمئن بودم ماموریت حریر چیست؛ درنتیجه سعی کردم تا حد ممکن مکالمه‌ام با اعظم را بازسازی کنم:
    - صبر کن، چرا من؟ این سازمان تو پر از مامورای مختلف با استعدادای مختلفه، مثلا همین گروه مامورای ارشدت سمیه و مهرنوش رو بفرست.
    - اینگه کیو به بفرستم از جایگاه ریاست به خودم مربوطه و در ضمن فکر میکنم تو برای اینکار مناسب‌تری، و گذشته از اون مامورای من هر روز درگیر هستن، اوضاع بلبشو بوده و هست و خواهد بود
    - بذار حرفاتو ترجمه کنم! داری میگی یه ماموریت خاصه که حاضری بخاطرش به من که یه مامور آزاد و خیلی پرهزینه‌ای هستم رو بندازی بخاطرش چون اولا ترجیح میدی اگه اتفاقی افتاد مامورای عزیزت مشکلی براشون پیش نیاد و دوما ماموریت مخفی و خیلی خاصیه، درست گفتم؟
    دلسترشو سر کشید و گفت:
    - اینم یک زاویه دید قابل تامله.
    - چقدر ظالمانه، قلبم به درد اومد، حالا چه ماموریتیه؟
    هرچند کاملا شستم خبردار بود که چه ماموریتیه
    - یه شرکت دارو سازی، با اینکه هیچ کارت به آدمیزاد نرفته ولی فکر کنم تلوزیون دیده باشی یا دست کم از تبلیغات درو دیوار و مجله و مردم اسم شرکت بزرگ پزشکی و دارویی ریلایف رو شنیده باشی، بیمارستانای بزرگ، ساخت مدرن ترین تجهیزات روز پزشکی موارد آرایشی و بهداشتی و داروسازی؛ این روزا هرکسی حداقل یک وسیله از این شرکت داره، خمیردندون یا کرم ضد آفتاب یا ...


    - و تو فکر میکنی اینهمه موفقیت یه دلیلی داره و میخوای من آمارشو دربیارم درسته؟


    - نه دقیقا، ولی یه همچین چیزایی... و بریم سر موضوع بعدی، چقدر؟
    - خب شرکت بزرگیه و در افتادن باهاشون دردسر داره و اونقدر خرپول هستن که با اطمینان بگم سیستم امنیتیشون صد برابر شماست! پس فکر کنم ۷ برابر قیمت همیشگی منصفانه‌است
    - ۴ برابر قیمت همیشگی، و ششصد میلیونشو همین الان میریزم، ششصد میلیون باقیمونده رو بعد از انجام کار.


    خب ۴ برابر هم خوب بود، من همیشه با بوک‌پیج گرونتر حساب میکردم چون بودجه زیادی داشتن و من عاشق پول بیشترم، در نتیجه ۴ برابر هم برایم کفایت میکرد. حریر چند دکمه لب تابش را تلق تلق کنان فشار داد و بعد از بانک اس‌ام‌اس واریز وجه برایم آمد.
    بلند شدم و گفتم:
    - از الان انجام شده بدونش خواهر کوچیکه.
    قبل از اینکه از در برم بیرون گفت:
    - اگه یبار دیگه با کفشای کثیف بیایی تو اتاقم از پول خبری نیست.
    ----------------------------
    این ماموریت هرچه که بود مطمئنا مهمترین و خاص‌ترین ماموریت زندگیم محسوب میشد، چرا که برای اولین بار هر دو خواهرم به من یک ماموریت داده بودند، البته من به هیچکدام این را نمیگفتم! چون من عاشق گرفتن پول از هردویشان بودم.
    بله درسته من همه اینهایی که شما میگویید هستم، کلاش، شیاد، کلاه‌بردار، سنگدل و شیطان صفت و بلاه بلاه بلاه
    حالا اگر اجازه بدهید یک ماموریت دارم که باید به آن برسم




    و ای کاش زودتر میفهمیدم که این ماموریت احتمالا آخرین ماموریت عمرم خواهد بود.

    لینک‌ دانلود توجه 1: حتما دومین پست این تاپیک رو هم قبل از هرکاری بخونید!
    توجه 2: حتما قبل از زدن اولین پستتون با ناظر مربوطه یک صحبت کنید تا روال کار دستتون بیاد
    توجه 3: خواندن تمام پست های وبسایت همسایه اجباری و الزامی نیست اما بد نیست دست کم دو پست اول هر تاپیک را مطالعه کنید برای راحتی و سهولت:
    لینک تاپیک در انجمن پیشتاز


    ویرایش توسط proti : 07-14-2017 در ساعت 14:38


  2. Top | #21


    تاریخ عضویت
    May 2015
    شماره عضویت
    333
    نوشته ها
    348
    امتیاز
    15,463
    پسندیده
    1,064
    مورد پسند : 1,848 بار در 464 پست
    میزان امتیاز
    0
    ریاست محترم سازمان بوک پیج
    شماره: 199
    مامور: Mgr-46
    احتراما به استحضار جناب عالی می رسانم ، تیم مدیریت و فرماندهی سازمان پیشتاز سرنخ هایی مبنی بر درز اطلاعات از سازمان را پیدا نموده اند، بنا به دستور ریاست سازمان ؛ کلیه ی معاونین ، مامورین ارشد، مامورین جزء و حتی کارمندان ساده مامور یافتن اینجانب شده اند و تیم های تحقیقاتی هشیاری شکل گرفته است. لذا به اطلاع می رسانم یشتر ماموریت های گروه های اعزامی با موفقیت به پایان رسیده اند و ماموران جراحت دائمی بر داشته اند.
    همچنین دریافته ام طبقه ای اضافی در زیر طبقه ی تکنولوژیست ها وجود دارد که به عنوان سیاهچال و آزمایشگاه نیروهای سیاه استفاده می گردد.
    مورد بعدی که باید ذکر کنم این است که ذهن یکی از جنگ جوهایی که توسط یک گرگینه زخمی شده بود را اسکن کردم و به اطلاعات جالبی در مورد نوعی ماده جدید دست یافتم که توسط نسل جدید گرگینه -زامبی ترشح میشود. مراتب به پیوست این پیام به حضورتان ارسال می گردد.
    با احترام فراوان درخواست خویش را دوباره تکرار می نمایم که تیم های جست و جو شواهدی در باره ی اینجانب پیدا کرده اند و ممکن است به زودی دستگیر شوم ، اگر مقدور می باشد برای خروج بنده از این سازمان نقشه ای بچینید .



    با تشکر و تقدیم احترامات نظامی
    مامور mgr-46


    و این آخرین گزارشی بود که از او دریافت کردم.
    با وجود تمام تلاش هایمان، نجات دادنش ممکن نبود. ما تلاش کردیم. واقعا تلاش کردیم.

    به یاد مامور از دست رفته، سامان. هرگز تو و کارهایی که برای سازمان انجام دادی را فراموش نمی کنیم. (لیوان دلستر را بالا می برد و می نوشد.)

    امضای ایشان
    جدل ها تا به این اندازه دوام نمی آوردند، اگر که تنها یک طرف مقصر بود.

    _لاروش_


  3. 3 پسندیده توسط:


  4. Top | #22

    تاریخ عضویت
    Aug 2017
    شماره عضویت
    1356
    نوشته ها
    23
    امتیاز
    555
    پسندیده
    40
    مورد پسند : 57 بار در 20 پست
    میزان امتیاز
    2
    یادداشت 1
    بالاخره در سازمان استخدام شدم.آن همه صحبت با منشی وراج لب‌تشنه‌ام کرده بود؛ به شدت یک دمنوش گرم زعفران می‌خواستم.بخش درمانگرها نسبتا خلوت بود و بیشتر کارمندانش در مرخصی بودند. فرصت خوبی بود تا دفتر کارم آماده می‌شد پرونده‌هایشان را مطالعه کنم... سازمان پر از آدم های مختلف بود که در کارشان وارد بودند و کمتر اتفاق می‌افتاد سر و کارشان پیش من بیفتد. پس تصمیم گرفتم که خود آنها را بشناسم ...
    ***
    یادداشت 2
    با یک تکنو به نام دلارام آشنا شدم که از مصاحبت با او سرم به شدت گیج می‌رود. دلم می‌خواهد که در غذایش یک مسهل قوی بریزم. البته باید برای اینکار اورا هم مانند محمد وآتوسا به صرف چای دعوت کنم!!!
    ***
    یادداشت 5
    از بیشتر افراد سازمان تنها نامشان را شنیده ام؛ مانند آیدا در بخش خودمان. انگار که به او لقب اشوزوشت سپید را داده‌اند؛ یعنی انقدر کارش خوب است؟ امیدوارم افتخار آشنایی‌اش نصیبم شود..
    ***
    یادداشت23
    این چند وقته حریر بانو در زمینه موجودات فراطبیعی بسیار محافظه‌کار بوده و بیشتر بچه‌های عملیاتی برای خود ول می‌چرخند؛ حسی به من می‌گوید که این وضعیت ماندگار نیست...
    ***
    یاداشت 45
    تحقیقاتم در باب گیاهان دارویی و اثرات آنها به خوبی پیش می‌رود. بی‌خودی که به من مدرک دکترای طب سنتی ندادند!!! ای کاش حریر بانو هم مانند خواهرش کمی در این قضیه نرمتر بود و اجازه میداد که دارو هایم را بر روی موجودات آنسو آزمایش کنم...
    یک چیز که به شدت روی اعصابم من است چایساز نیمسوز در آبدارخانه می‌باشد. نمی‌دانید خوردن دمنوش های سرد و بی‌مزه چقدر مزخرف است؛به نظرم ترموستات آن خراب شده و نمی‌تواند گرما را حفظ کند. بارها به دلارام گفته‌ام که درستش کند...
    ***
    یادداشت 47
    نامه‌ای از مدیریت به دستم رسیده. کمی استرس دارم؛ حتما امر مهمی است. چو افتاده که گروه‌ها قرار است عوًض شوند.خب،من که جزء گروه خاصی نیستم!!!
    ***
    یادداشت 48
    از این بدتر هم میشود؟ باید به یک ماموریت بروم... شاید جنگجو نباشم اما داشتن یک زرادخانه شخصی هم مشکلی ایجاد نمی‌کند. از کیف سامسونت زیر میزم دو قمه بلند از جنس پولاد ارگانیک بر‌می دارم. باید بدم تقدیسش کنن... وسایل پانسمان، کمک هایه اولیه و دارو‌های گیاهی هم باید بردارم. خدایا چقدر کار دارم!!!
    ***
    یاداشت 52
    حریر بانو دستور آماده باش داده. نمیدانم چه چیز در انتظارم است ولی به خوبی میدانم که به این زودی ها نمی‌توانم لم بدهم و یک چای عطری خوب بنوشم. به حریر بانو درباره نوسازی وسایل سازمان گفتم(به خصوص چایساز!!!). امیدوارم دیگر نگذارند که چایم سرد شود.
    ***
    یادداشت 85
    به عنوان یک پزشک از بهداری سازمان دیدن نکرده بودم. جای خوب وتمیزیه! دچار تنش عصبی شدم و چندجام به شدت لمسه. و یک خانوم پرستار زیبا که اسمشو به من نمیگه داره به جای من یادداشت های روزانمو می‌نویسه.
    ای‌کاش با خودم یک جنگجو حرفه‌ای برده بودم... تا حالا بدنمو با هیچ کس(به خصوص یک شبح) شریک نشدم. ولی در این توفیق اجباری فهمیدم که اشباح اصلا برای جسم تسخیری خودشون احترام قائل نیستن. البته عادت خوب من در باب جویدن ریشه نحل باعث نجاتم شد. انگار که شبح نمیتونه یک بدن در ارامش عصبی رو به خوبی کنترل کنه.باید اینو توی مقالم بنویسم.
    ***
    ف.ن
    ویرایش توسط Farhang.N : 09-17-2017 در ساعت 18:42
    امضای ایشان
    ندانم اندرون من خسته دل کیست
    که من خموشم و او در فغان و در غوغاست



  5. 3 پسندیده توسط:


  6. Top | #23


    تاریخ عضویت
    Feb 2015
    شماره عضویت
    211
    نوشته ها
    59
    امتیاز
    -19
    پسندیده
    47
    مورد پسند : 194 بار در 78 پست
    میزان امتیاز
    2
    - خوب گوش کن ببین چی میگم! اگر کوچکترین بلایی سر صورتم بیاد کمترین نگرانیت زنده موندنه، شیرفهمه؟
    منتظر جوابش نماندم و تلفن را قطع کردم، میدانستم شیرفهم شده، کرواتم را در آینه قدی اتاقم در هتل استقلال مرتب کردم، امروز آخرین روز اقامتم در این هتل بود، شغل من ایجاب میکرد خانه نداشته باشم، و برای همین همیشه نزدیک‌ترین هتل به محل ماموریتم را برای دو یا سه شب رزرو میکردم.
    یک دسته تراول به ارزش یک میلیون تومان در جیب داخلی کتم داشتم تا وقتی پایین رفتم کرایه‌ی این دوشب را تسویه کنم. اهل کارت بانکی نبودم چون دوست داشتم بوی پول را احساس کنم برای همین همیشه تا چند میلیون همراهم داشتم ولی متاسفانه بقیه آن در حساب و یا در جاهایی ک آن را سرمایه گذاری کرده بودم قرار داشت، کیف پولم را برداشتم و ساعتم را دست کردم. تمام شد، دیگر چیزی از من در این اتاق نبود نه چمدانی نه کوله‌ای از لباس، مسواکم را هم دور انداختم. به هرحال خوبی ثروتمند بودن همین بود.

    ----------------------پرده دوم---------------------
    داخل رستوران لوکس طلایی، میزی کنار پنجره:

    - امروز کارات خوب پیش رفت عزیزم؟
    - آره ولی حسابی خسته شدم. امروز شیف همکارمم رو مجبور بودم وایستم.
    - ای بابا میدونستم قرار امشبو عقب تر مینداختم، چرا بهم نگفتی؟
    - نمیخواستم شام امشبو از دست بدم.
    حدود یک هفته از دریافت ماموریتم میگذشت و دو روز اول را به انتخاب فرد مناسب اختصاص داده بودم، المیرا دختر ۲۳ ساله دانشجوی فوق تخصص پوست و مو، کارمند شرکت ریلایف، روز سوم به اولین برخورد، و چهار روز گذشته به تقویت رابطه نوظهورم با این دختر مجرد و طبق استانداردهای یک انسان معمولی، زیبا، اختصاص داده بودم.
    - شرکتتون هیچ مزایایی برا کارمنداش قائل نمیشه؟ الان تو اینهمه کار میکنی یه تشویقی چیزی بهت نمیدن؟ خیلی مسخرس که!
    - گفتم بهت که یسری مزایا داره ولی اونجوریام نیست، خیلی کارمند و شعبه داره اگه بخواد به همه مزایا بده که ورشکست میشه! به هرحال شرکت خیلی بزرگیه که با سپاهم قرارداد بسته و کارای پزشکی و اینجور چیزارو به عهده گرفته. کسی نیست که اسم ریلایفو نشنیده باشه.

    اشتباه میکرد من تا حالا نشنیده بودم، اعظم و حریر هم اهل آرایش و مسواک زدن و اینجور کارها نبودند، شک دارم حتی حمام هم بروند، بنابراین با اطمینان میگفتم آنها هم اطلاعی نداشته اند و همش بخاطر چند ماموریت اخیرشان بوده که دست بر قضا دوتای آخری توسط مامورین ارشد دو سازمان انجام شده بود. شک داشتم که آیا اعظم حریر درباره این ماموریت مشترک چیزی میدانستند یا خیر به هرحال هر دو سازمان در یک تاریخ گزارشی درباره یک محل ارائه داده بودند.
    - ...بعدشم یسری مزایا داره البته مثلا همین چندوقت پیشا برا قلب مادرم نیاز نبود تو نوبت باشیم و خیلی سریع و در حد یک روز کارای کاغذ بازی اداریشو برام انجام دادن و تو ساختمون مرکزی شرکت زیرنظر بهترین دکتر قلب عملش کردن. اینجور مزایارم داره....

    (دقیقا از همان مزایایی ک من دنبالش بودم)
    -... راستی همیشه درباره کار من حرف میزنیم، تو گفتی تو کار صادرات وارداتی، بگو کارای خودت چجور پیش میرن، راستی اصلا چی وارد میکنی؟

    (گندش بزنن)
    - اطلاعات
    - ها؟ اطلاعات؟ ینی چی؟ نکنه منظورت جاسوسیه؟
    نخودی خندیدم و گفتم: نه بابا اطلاعات مثه فرمول ساخت یه نوشابه جدید رو از شرکتای خارجی میخرم و همراه با تست به شرکتای داخل میفروشم، حالا میخواد یسری اطلاعات برا شرکتای ماشین سازی باشه میخواد تولید مواد غذایی باشه.
    - هوووم خیلی خوبه تو کارت تنوع داری. اها اینم از غذامون!

    ------------------------پرده سوم------------------
    خیابان خلوت، ساعت ۱۹:۲۵ ؛
    - تو عروسی جمع جور دوست داری یا عروسی بزرگ؟ ماه عسل رو چیکار کنیم کجا بریم امیر؟
    - نمیدونم هرچی تو بگی، برای من خوشحالی تو از همه مهم‌تره عزیزم.
    از دخترهای خیال پرداز درباره عروسی که اینقدر عجول بودند دو برابر سایر انسانها منزجر بودم. برای لحظه‌ای که میفهمید داشتم بازی‌اش میدادم لحظه شماری میکردم.
    سپس سرفه‌ای کردم. یکبار. دوبار. بار سوم کمی بلند تر
    - چیزی شده؟
    - نه فکر کنم آب دهنم پرید تو گلوم ببخشید...
    ترسیدم که نکند پسره‌ی ****** یادش رفته باشد یا صدای سرفه‌ام را نشنیده باشد خواستم یکبار دیگر سرفه کنم که برق چاقویی را در کوچه روبه‌رو دیدم و خیالم راحت شد. زمانی که به کوچه نزدیک شدیم چیز سیاهی از بغلمان رد شد و سپس:
    - تکون نخور وگرنه دوست دخترتو رو زمین پهن میکنم. صداتون دربیار جفتتونو همینجا میکشم.
    - چی میخوای؟ پول؟ هرچقدر بخوای بهت میدم فقط اون دخترو ول کن.
    دخترک مثل گچ سفید شده بود و نمیتوانست تکان بخورد، چاقو روی کمرش بود و دست دیگر غریبه دور گردنش.
    حرکتی سریع به سمتش کردم و دست چاقو دارش را کنار زدم، **** ****** چاقو از دستش افتاد، لگدی به شکمش زدم و از درد خم شد و افتاد.
    دلم میخواست بخاطر این حجم از الاغ بودنش همانجا تکه پاره‌اش کنم و جگرش را به سگ هایم بدهم بخورند، اما نه سگی داشتم و نه میتوانستم جلوی دختر دست به قتل بزنم.
    - برو گمشو دیگه هم پیدات نشه دزد بی همه چیز.
    دختر آستینم را کشید و زمزمه وار گفت بیا بریم بدو.
    چشم عره‌ای به الاغ رفتم تا خودش را جمع کند هنوز میشد افتضاحش را جمع کرد.
    چاقویی دیگر از داخل کفشش بیرون اورد، خداروشکر دست کم آنقدر الاغ بود که چاقوی دیگری با خودش بیاورد. به سمتم حمله کرد و مسیر حمله‌اش به شکمم را باز گذاشتم، اگر حرکتی برای دفاع نشان میدادم عکس العملم خارج از عکس العمل یک انسان معمولی به حساب میرفت، یک انسان تمرین ندیده و عادی محال بود حتی متوجه برق چاقوی درون کفش مرد در این تاریکی بشود.
    گرمای خون را روی پوست شکمم احساس کردم و همینطور فرار کردن "الاغ" را، ضربه‌ی عمیقی زده بود و برعکس چیزی که به بیشعورش گفته بودم احتمال مرگ داشت. بعد از هوش رفتم و تنها چیزی ک فهمیدم این بود که به سمت دختر غش کردم و او با صدایی کش دار و نامفهوم جیغ جیغ میکرد و چیزهایی میگفت که نمیفهمیدم چه میگوید. بعد سرم به زمین خورد و از هوش رفتم.
    -------------------------- پرده چهارم--------------
    چشم‌هایم تار میدیدند و صدای سوت واری از دستگاهایی ک با سیم ها و لوله‌هایی به من وصل بودند شنیده میشد. بدنم کرخت بود و هیچ قسمت از بیرون بدنم را احساس نمیکردم در عین حال احساس خارشی در سراسر اعضای داخلی بدنم داشتم.
    پرستاری داشت وضعیتم را چک میکرد و چیزی در دفترش یادداشت میکرد
    - چطوری زیبای خفته؟ بالاخره به هوش اومدی؟ دکتر جونت تا همین نیم ساعت پیش اینجا بود فرستادمش بره یکم بخوابه، میرم بهش زنگ بزنم بگم بهوش اومدی.
    زمانیکه از اتاق بیرون رفت نیروی باقیمانده ام را جمع کردم و از اتاق بیرون رفتم. بالاخره وارد ساختمان مرکزی و اصلی ترین قسمت ریلایف شده بودم‌ حالا فقط باید از شر لباس بیماران خلاص میشدم. در اتاق کارکنان لباسهای پرستاری را یافتم ک تقریبا اندازه‌ام بود، هنگام تعویض لباس دیدم تقریبا چیزی از جای زخم رو شکمم نمانده بود! حتی بخیه‌اش هم به خوبی داشت جذب بدنم میشد. کارشان حرف نداشت.
    خودم را به اتاق کنترل رساندم و آنجا نقشه‌های ساختمان را بررسی کردم، وقت عوض شدن کشیک نیمه شب بود برای همین در اتاق کنترل بسته و داخلش خالی بود و من از دریچه کولر وارد شده بودم.
    نقشه‌های اتاق کنترل از بالا تا طبقه ۱۲(آخرین طبقه) و از پایین تا طبقه دوم زیر زمین را شامل میشد و قسمت‌های زیر‌تر بدون هیچ جزئیاتی تنها نامشان ذکر شده بود. ساعتم را که از کشوی وسائل بیماران پیدا کرده بودم درپوشش را باز کردم و یو اس بی کوچکی را به سیستم کنترل زدم، فرمان ریبوت سیستم روی مانیتور ظاهر شد و وقتی درصد ان تا ۱۰۰ پر شد وارد دسترسی روت ادمین شدم. دسترسی‌های این سیستم هم مثل نقشه‌ها تنها تا طبقه دوم به من اجازه کنترل دوربین ها و سیستمهای طبقات را میداد. اما لاقل توانستم بفهمم در طبقه پنجم قرار دارم و توانستم محل دقیق اتاق کنترل بعدی که در طبقه دوم منفی قرار داشت را پیدا و نقشه آن را روی مانیتور کوچک ساعتم اپلود کنم.
    به داخل کانال تهویه هوا خزیدم و تا طبقه دوم منفی در آن مسیر که گاهی گرمای جهنم و گاهی سرمای قطب را داشت، دولا دولا طی کردم.
    -------------------------- پرده پنجم---------------
    طبقه چهارم منفی، اتاقی که در نقشه‌های سیستم کنترل دوم پیدایش کرده بودم:
    پشت یکی از مخازن بزرگی ک کاربردش را نمیدانستم قایم شدم، روبه رویم دو مرد مشغول بررسی دستگاه‌هایی در این اتاق بودند، اتاق چندان بزرگی نبود حدود ۱۰۰ متر مربع فضا داشت و تعداد زیادی دستگاه و مانیتور و دو مرد چیزهایی با کیبوردهای مجازیشان کنار هر دستگاه تایپ میکردند و بعد گزارشی را در آیپد هایی ک با دست دیگر نگه داشته بودند مینوشتند. این طبقه دوربینی نداشت و برای همین برایم جالب شده بود اما طبق بررسی‌هایم چیز خاصی نداشت. بلند شدم که یواش یواش خارج شوم که دستی از پشت سر دهان و گردنم را محکم گرفت.
    چیز عجیبی درباره شخصی که مرا هنگام جاسوسی گرفته بود وجود داشت و آن این بود ک من حضورش را حس نمیکردم، من و خواهرانم قدرتی مشابه سایر کلاسهای سازمان‌ها نداشتیم( خیلی از بچه.های سازمان نمیدونستن که ما عملا قدرتمون درمقابل اونا ناچیزه! و عملا ما جزو ناطبیعی ها محسوب نمیشیم و بیشتر شبیه انسانهای نرمال بودیم)، اما با این وجود برتری های جزئی خاصی نسبت به انسانهای معمولی داشتیم، مثلا همیشه میتوانستیم حضور موجود زنده‌ای را در اطرافمان حس کنیم، و گاهی حتی فرد مورد نظر را تشخیص دهیم (کمی شبیه به توانایی ها تلپات ها بود ولی بسیار خفیف‌تر) و برای تشخیص شخص نیاز به شناخت و گذراندن زمان با ان فرد داشتیم تا به تپش هایی ک از خودش ساطع میکرد عادت کنیم، اما این فرد هیچ تپشی نداشت، نه حتی تپش موجودات ماورایی. بیشتر رفتاری شبیه به یک درخت داشت، درختی که مچتان را هنگام جاسوسی میگیرد و ...
    - هیس اروم باش کاریت ندارم، اینقدر وول نخور منم میخوام از اینجا برم بیرون باید باهم همکاری کنیم باشه؟ من دستمو برمیدارم تو هم قول بده داد و بیداد نکنی؟
    با سر تایید کردم، وقتی دستش را برداشت خواستم داد بزنم اما وقتی اسلحه‌های کمری آن دو نفری ک داشتند دستگاه‌ها رو بررسی میکردند دیدم خفه خون گرفتم.
    سوال‌های زیادی در ذهن داشتم که آماده بود از این پسر عجیب که شاید پنج شش سالی از من کوچکتر بود بپرسم، نمیدانستم خودم چند سال داشتم شاید حدود ۲۵؟ خواهرهایم هم تقریبا ۲۱ یا شاید هم ۲۲ بودند، این پسر هم صورتی کوچک و کشیده داشت، نگاه کردن به او باعث میشد در آن واحد دو حس اعتماد به او و بی اعتمادی را داشته باشی، خواستم سوالی از او بپرسم که انگشتی روی بینی زد و صدای هیش! در آورد و به روبه رو جایی ک دو مامور تقریبا به انتهای سالن رسیده بودند اشاره کرد.
    دو مرد داشتند دستگاه دیگری را چک میکردند و بعد از آن دستگاه دیگر چیزی نبود و دیوار سفیدی که روبه‌روی محلی ک ما مخفی شده بودیم، قرار داشت. برگشتم و ازش پرسیدم:
    - خب چیه مگ...؟
    دوباره اشاره کرد و من دوباره برگشتم اما اینبار دو مرد آنجا نبودند. یواش گردن کشیدم تا ببینم آیا میتوانم ببینمشان یا نه اما دیگر درسالن نبودند، این محال بود که از اینجا خارج شده باشند، برای بیرون رفتن از در اصلی باید از کنار ما میگذشتند و در دیگری هم نبود.
    - کجا رفتن پس؟ رفتن تو یکی از اون مخازن؟
    به مخالفت سری تکان داد و دستی در جیبش کرد و تیله‌ی پلاستیکی کوچکی بیرون آورد و اشاره کرد تا حرکاتش را بی صدا تماشا کنم.
    تیله را زمین گذاشت و با انگشت شست و وسطش ضربه‌ای به آن زد. تیله بی صدا قل خورد و مسیری صاف تا انتهای سالن را طی کرد، همانطور ک حدس میزدم چیزی درباره پسر خاص بود، با آن ضربه‌ی ضعیف چگونه این تیله این همه مسافت را با این سرعت طی کرده بود؟ حتی ذره‌ای هم از سرعتش کم نشده بود؛ زمانی که انتظار داشتم تیله به دیوار بخورد و برگردد و دو مردی ک احتمالا گوشه‌ای کمین کرده بودند متوجه ما شوند، تیله برخلاف انتظارم از دیوار سفید رنگ رد شد.
    در لحظه عبورش برای یک صدم ثانیه موجی در دیوار سفید پیدا شد و یکی دو پرش رنگی بصورت پیکسل آبی رنگ روی سطع آن ایجاد شد که تمام آنها کمتر از یک ثانیه طول کشید.
    برای چشمان من همان کافی بود تا دوزاریم بیوفتد
    - دیوار هولوگرامی!
    - درواقع کل این اتاق یه توهم هولوگرامه، سپس دستی به دستگاهی که ما پشتش قائم شده بودیم زد و بصورت جارویی چندبار دستش را روی سطح آن تکان داد، برای یک ثانیه مجددا همان پرش تصویری را در جایی ک دستش را مالیده بود مشاهده کردم.
    نمیتوانستم چیزی را که میدیدم باور کنم
    - ولی این امکان نداره! نمیتونن! همچین تکنولوژی‌ای... این حتی ۵ ۶ سال از تکنولوژی سازمان‌ها هم جلوتره! چطور ممکنه؟ ولی اینا خیلی واقعی بنظر میومدن
    - درسته، هولوگرام‌های معمولی فقط یه توهمن که وقتی ازشون رد بشی میتونی اون سمتشو ببینی، اما این نوع هولوگرام فقط یه تصویر نیست، یه حالت مادی هم پیدا میکنه البته مقاوت زیادی دربرابر سرعت یا فشار زیادی ندارن، برای همین اون تیله با سرعت زیاد تونست ازش رد بشه یا وقتی چندبار با اعمال فشار دستمو روی این کشیدم تونستی پراش‌هایی رو ببینی.
    تکنولوژی سازمان‌ها بواسطه تکنو هایشان ک مغزشان چندین برابر سریعتر از انسانهای عادی کارمیکرد ۱۰ ۱۵ سالی جلوتر از دنیا بود، اما این حتی از سازمان.ها هم به نحوی جلو زده بودند.
    - پشت اون دیوار چیه؟ چرا باید اینهمه زحمت به خودشون بدن و نه دوربینی تو اتاق بذارن و نه نقشه‌ای برای این اتاق بذارن؟
    - یکم صبر کن باید خودت ببینی! این هولوگراما عایق صدا و هوا هم هستن.
    - ببینم راستی تو کی هستی؟
    - من از بچه‌های سازمانم که الان یه هفته‌ای میشه برای تحقیق به اینجا اومده بودم و گیر افتادم
    - همممم یه هفته...
    بنظر راست میگفت، چون من هم همین حوالی پروزه را از اعظم و حریر گرفته بودم و بدیهی بود که قبل از من یکی دو نفر دیگر را برای تحقیق فرستاده که باشکست مواجه شده بود، حالا متوجه شدم که چرا با درخواست دستمزد هنگفت من موافقت کرده بودند.
    - گفتی از کدوم سازمانی؟
    - نمیتونم بهت بگم.
    چیز مهمی نبود معمولا مامورین خودشان را لو نمیدادند، این پسر هم جوان و تازه کار بود و احتمالا جاسوس و از اینکه هویتش را برایم فاش کند میترسید.
    جای بهتری برای قایم شدن پیدا کردیم و بعد از نیم ساعت وقتی بازرس‌ها برگشتند و از اتاق رفتند به سمت دیوار هولوگرامی رفتیم، پسرک در دستگاه کوچک کنترل کدی را وارد کرد که گفت در این چند روز توانسته بود کد نگهبانان را ببیند و دیوار هولوگرامی برداشته شد.
    باغ وحش.
    باغ وحشی انسانی.
    تا چشم کار میکرد راهروی باریک ادامه داشت و مهتابی‌های ناپیدایی، نور سفید بسیار زیادی را در راهروی باریک و طولانی آبی رنگ که در سراسر سمت راست و چپ‌مان قفس‌هایی با میله‌های کلفتی به قطر حداقل ۵ سانت داشت، پخش میکردند.
    در هر قفس حدود سه تا چهار انسان زن یا مرد قرار داشت، به راحتی میتوانستم تپش‌های ساطع شونده‌شان را بخوانم که فریاد میزدند انسان عادی نبوده و همگی مثل بچه‌های سازمان ناطبیعی(اسمی که گاها معدود افرادی در جامعه که از وجود انسانهای متفاوت در جهان باخبر بود، آنهارا به این نام میخواند) بودند.
    آنها در تاریکی انتهای سلولشان کز کرده بودند و چشم‌هاشان را با دستی پوشانده بودند، بعضی‌هاشان سرک میکشیدند تا ببینند ما کیستیم و بعضیها از ترس میلرزیدند انگار مثل دیگران متوجه تفاوت ما با بازرسان نشده بودند. نکته قابل توجه سکوتشان بود، با این بعضی خونریزی داشتند و در بدترین وضعیت بودند اما به سختی تنهای صدای موجود خس خس نفس بعضی.هاشان بود.
    وقتی دقیق‌تر نگاه کردم متوجه شدم همه‌شان چهره‌های رنگ پریده و سفیدی داشتند و بعضی صورت‌هاشان با خون خشک شده و سیاه شده تزیین شده بود.
    کبودهایی روی صورتی بعضی از آنها دیده میشد، ناخن‌های دست و پای برخی آنقدر رشد کرده بود که میشد با کلاس خوناشام یا گرگینه اشتباه گرفتشان، همه آنهای در یک زمان به اینجا نیامده بودند، برخی شاید برای یکسال یا بیشتر در اینجا بوده اند و این از طول موهای ژولیده و کثیف یا ریش‌هایشان آشکار بود.
    همانطور که با بهت جلو میرفتیم و من قفس هارا بررسی میکردم گاهی چهره‌های اشنایی میدیدم، یکی از آنها پسری بود که قبلا حدود یکماه پیش در قسمت تیم امنیتی پیشتاز دیده بودم، اسمش را نیمدانستم اما چهره‌اش را شناختم. دیگری هم همان دختری بود که حدود یک هفته پیش روی دست من در سازمان بوک پیج بلند شده بود و مچم را گرفته بود. ابتدا مرا نشناخت اما بعد از تعجب چشمانش گرد شد، نسبت به بقیه حالش بهتر بود و تنها کمی کبودی گوشه لب‌هایش داشت و پای چپش لنگ میزد، چند خراش بالای پلک چپش بود و ابروی چپش تا رستنگاه موهایش پاره شده بود و خون سیاهی در آن محدوده خشکیده بود.
    خودش را کشان کشان به سمت میله‌ها کشید و روبه‌روی من ایستاد؛
    - اینجا چه خبره؟
    - میتونی مارو بیاری بیرون؟
    - نمیدونم، چطوری باید اینکارو بکنم؟
    دخترک خواست جوابم را بدهد که فهمید روی سخنم با پسر همراهم بود نه با او.
    - از یه اتاق کنترل تو طبقه پایین.
    - باشه پس بریم. شما همینجا بمونید
    وقتی این حرف را زدیم فهمیدم چقدر احمقانه بود، دختر هم با ابروی سالمش ابرویی بالا انداخت و مرا متوجه حماقت درون جوابم کرد.
    - نرید، خواهش میکنم اونا هر نیم ساعت برمیگردن یکی رو میبرن لطفا بمونید.
    - برمیگردم
    - نه
    - میخوای تو بمون من برم بهتره مدت بیشتری اینجا بودم و طبقاتو بیشتر از تو میشناسم، تازه نیایی بهتره تو دست و پام قرار میگیری
    خواستم بهش بگم پدربزرگش تو دست و پا قرار میگیره پسره‌ی یه لا قبای آسمون جل... بجای این حرفا فقط سری تکان دادم و همانجا کنار قفس دختر ماندم.
    ---------------------------پرده آخر----------------
    اسم دختر را به همین زودی فراموش کرده بودم، کمتر از ده دقیقه از خروجشان از این شرکت لعنتی میگذشت، با موفقیت آنهارا بیرون بردیم، طولی نکشید که بازرسان برگشتند و خیلی زود صدای آژیر به صدا در آمد، درهای امنیتی بسته شدند، لامپ‌های اضطراری بعضی سالن‌ها.و راهرو های تاریک در تمام طبقات پایینی بسته شد و گشت‌های نگبانی زیادی تقریبا هر پنج ده دقیقه یکبار در راهروها حرکت میکردند، پدرام (پسری ک در فراری دادن بچه‌های سازمان کمک کرده بود- متوجه شدیم که برخی از آنها از بچه.های سازمان نبودند و حتما از ناطبیعی هایی بودند ک حتی روحشان هم از سازمان‌ها یا قدرتشان خبر نداشته) پدرام و من بعد با وجود تمام این اتفاقات بچه.ها را خارج کرده بودیم و حالا داشتیم ساختمان را برای بقیه‌ی افرادی که به گفته پدرام در طبقه پنجم اسیر بودند، میگشتیم. آسانسور در طبقه پنجم توقف کرد، انگشتی روی بینی به نشانه سکوت گذاشتم و اشاره کردم که من اول میروم، دریچه‌ی بالای آسانسور را خیلی آهسته حدود چند سانت کنار زدم (ما بالای آسانسور بودیم نه داخلش!) داخل آسانسور خبری نبود.
    ساعتم را بصورت مورب نگه داشتم و از طریق شیشه‌اش مثل آینه بیرون آسانسور را هم دید زدم که خبری نبود. مثل گربه، بی صدا از اسانسور خارج شدیم و به دنبال پدرام داخل اتاق دومی که اُسرا را نگه میداشتند شدیم.
    - برو جلو راهرو رمزش 21DB459ck است، من دم در وایمیستم اگه کسی اومد خبر میدم.
    این اتاق از اتاق قبلی کوچکتر بود و دستگاه‌های متفاوتی داشت، بیشتر شبیه اتاق عمل بود و بوی مواد ضدعفونی کننده همه جا را دربرگرفته بود، درضمن نور اتاق هم کمتر از سالن قبلی بود.
    به سمت دیوار روبه‌رو رفتم و چند ضربه نرم با پشت دستم به آن زدم، آنقدر محکم نبود که لحظه‌ای سیستم هولوگرام را پیکسلی کند، به سمت راست رفتم تا دستگاه کنترل را پیدا کنم اما بجای آن با مانیتوری روبه‌رو شدم بی هیچ کیبورد یا سخت افزار دیگری. با صدای ارامی که فقط پدرام بشنود گفتم:
    - اینجا چیزی نیست، دستگاه کنترلش باید مخفی باشه فکر کنم، اینو چجوری باید باز کنم؟
    چرخیدم تا ببینم آیا پدرام صدایم را شنیده یا نه اما درد تیزی در گردنم حس کردم و ماهیچه‌های گردنم منقبض شدند.
    چیز تیز و بسیار سردی وارد گردنم شده بود و مایعی به سرمای یخ و بسیاز سوزان مثل اسید را به داخل بدنم تزریق کرد.
    تنها کمی دیگر چرخش کافی بود تا پدرام سرنگ به دست را ببینم.
    - ششششش ششششش واقعا متاسفم ولی این تنها راهشه، امیدوارم درک کنی. نگران نباش بزودی برای نجاتت میان. البته شاید.
    خواستم بپرسم کی که منصرف شدم، چشمانش چشمانم را کاویدند و سوال ناگفته‌ام را فهمیدند:
    - اوه فکر میکنی نمیان؟ چرا میان! اونایی ک آزاد کردیمو یادته؟ فرصت زیادی ندارن نه خودشون نه کسایی که اطرافشون باشن، و وقتی تغییرات شروع بشه همه برای فهمیدن قضیه به اینجا میان و بعد...
    فحش بسیار زشت و رکیکی که در فیلم هیتمن بادیگار دیده بودم آماده کردم ولی تنها چیزی که از دهانم خارج شد:
    - هاده هاهر
    بود، صدایم شبیه ماهی شده بود و لب‌هایم را حس نمیکردم، احساس میکردم ماهیچه‌های صورتم شل شده و مثل لبم آویزان شدم، خودم هم ولو شدم و اگر پدرام مرا نگرفته بود احتمالا روی پایم میوفتادم و وزن بدنم آنرا خورد میکرد، شاید هم تا حالا افتاده بودم و خردش کرده بودم، نمیدانم چون پاهایم را هم حس نمیکردم، عصب های از کار افتاده بودند
    و درنهایت یکبار دیگر بخاطر اعتماد بیش از حد به یک انسان دیگر، بیهوش شدم
    دومین بار در طول یک روز، واقعا رکورد بود.

  7. 3 پسندیده توسط:


  8. Top | #24

    تاریخ عضویت
    Sep 2017
    شماره عضویت
    1373
    نوشته ها
    3
    امتیاز
    86
    پسندیده
    2
    مورد پسند : 10 بار در 2 پست
    میزان امتیاز
    2
    روایتِ فاجعه:

    صدای کشیده شدن فلز روی فلز رو میشنوم. طبق معمول. دستایی که بازو هامو از دو طرف گرفتن و بدن شل و بی حسمو نگه داشتن، منو به جلو هل میدن. با کف سرد و زمخت قفس برخورد میکنم. طبق معمول. صدای کشیده شدن فلز روی فلز و قفل شدن در قفس. چند وقته اینجام؟ اینجا چیکار میکنم؟ چرا هنوز نمردم؟ نمیدونم.
    اثرات جانبی دارو شروع به از بین رفتن میکنه و من کم کم میتونم دست و پامو تکون بدم. لعنت به این اوضاع. اروم و به زحمت دستم رو به سمت صورتم میبرم و پارچه‌ای که باهاش چشمامو بستن رو باز میکنم اما چشمامو بسته نگه میدارم. چیزی برای دیدن وجود نداره. فقط مرگ تدریجیه؛ که خب دیدن نداره.
    سرمو روی کف سرد قفس میذارم و سعی میکنم دیگه بیدار نباشم! خوشبختانه، برخلاف اغلب قفس ها، این قفس چندگانه نیست و من توش تنهام. لمس شدن ادمایی که تحت تاثیر اثرات جانبی دارو هستن توسط من، اونقدر براشون خطرناک بوده که جدام کنند.
    سعی میکنم بدون توجه به اوضاع اسفناکم بخوابم. البته”اگر” بتونم بخوابم.




    صداهایی که باعث بیدار شدنم میشن جدیدن. متفاوت با خش خش کشیده شدن زندانیای بیهوش روی زمین یا تق تق باز و بسته شدن قفل قفس ها. صدای چیه؟ شاید... درگیری؟
    در قفس باز میشه. صدایی آمرانه و نا اشنا توی قفس میپیچه.
    – حالت خوبه؟
    سرم رو به سمت چپ کج میکنم. حال منو میپرسه؟ اینجا؟
    بازومو میگیره و به سمت بالا میکشه.
    – میتونی راه بری؟
    سعی میکنم وزنم رو روی پاهام بندازم. میلرزن! سرمو به نشونه نفی تکون میدم.
    دستمو دور گردنش میندازه و از زیر زانوهام بلندم میکنه. مسیر تقریبا کوتاهیو طی میکنه و منو به دست یکی دیگه میسپره.
    یه صدای جدید دیگه میشنوم. یه دختره.
    – بیارش توی وَن. زود باش. بیهوشه؟ چرا چشماش بستس؟
    – چشماشو نمیدونم ولی فک کنم لاله! جوابمو نمیده.
    میخواستم براش توضیح بدم لال کدوم یکی از بستگانشه ولی خب زبونم توی دهنم نمیچرخید پس ساکت موندم.
    روی یه صندلی نشوندنم. دختر نبضمو گرفت و دمای بدنم رو با دست چک کرد.
    – ببینم صدامو میشنوی؟ حالت خوبه؟ میتونی حرف بزنی یا ببینی؟
    تصمیم گرفتم جوابشو بدم.
    – میتونم.
    – خیلی خب حالا چشماتو باز کن باید معاینت کنم.
    بالاخره چشمامو باز کردم. هجوم نور باعث شد سریع ببندمشون.
    – خیلی روشنه
    صداش نشون میداد کلافه شده.
    – باشه هروقت رسیدیم سازمان بیشتر روش کار میکنم.
    سکوت کرد. سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و‌منتظر موندم. چقدر زمان برد؟ نمیدونم.
    بالاخره ماشین ایستاد. در ماشین رو باز کردن و دستی بازوم رو گرفت.
    – اروم پیاده شو نمیتونم ببرمت.
    سرمو تکون دادم و‌ با دست ازادم دنبال یه دستگیره یا تکیه گاه گشتم. نمیدونم چرا هیچ تلاشی برای باز کردن چشمام نمیکردم!
    به زحمت پیاده شدم و مسیر نسبتاً کوتاهی رو طی کردم. سعی کردم بفهمم بعد از اینهمه وقت کی دنبالم اومده و کجا اوردنم. البته اونقدرام مهم نبود. چه بلای بدتری میتونستن سرم بیارن؟
    – اینجا کجاست؟
    بعد از کمی سکوت صدای مرد رو شنیدم.
    – سازمان. پارکینگ.
    – سازمان؟ پیشتاز؟
    صداش کم حوصله و بی صبر بود.
    – خودتو **** تر از این جلوه نده. خالکوبیت کمرنگ شده از بین که نرفته. هرچند به خوبی تلاش کردی روشو خط خطی کنی ولی برای ما؟!
    صداش پر از انزجار شد. ادامه داد:
    – و پاک کردن خالکوبی با چاقو راه حل احمقانه‌ایه.
    – یه بار برو تو اون قفس و اونجا بمون تا ببینم راه بهتری به ذهنت میرسه یا نه!
    ساکت شد. وارد محفظه اسانسور مانندی شدیم. با پایین رفتنش فهمیدم حدسم درست بوده. در آسانسور باز شد. دستی دوباره بازم رو گرفت و منو بیرون اورد. ایندفعه صدا، صدای دختر بود.
    – الان میرسیم اتاق درمان. اونجا تاریکتره میتونی چشماتو باز کنی.
    عکس العملی نشون ندادم. در یه اتاق رو باز کرد و منو به داخل هدایت کرد.
    – یکی نور اتاقو کم کنه. فقط سریع لطفا. میخوام معاینش کنم.
    منو روی یه تخت نشوند.
    – حالا اروم چشماتو باز کن.
    چشمامو باز کردم. همه چی تار بود. کمی طول کشید تا به نور محیط عادت کنم. چند بار باز و بستشون کردم. همه چی تار بود. یه تصویر محو از دختر روبه روم که روی صورتم خم شده بود داشتم.
    – منو میبینی؟
    – همه چی تاره.
    محکم تر چشمامو مالیدم. لعنتی همه چی تار بود. دستامو از چشمام دور کرد و اروم دستشو روی کبودیای دردناک بدنم کشید.
    – فعلا دست از سر چشمات بردار. این کبودیا برای چیه؟
    – سوزن سرنگ؟!
    – این همه؟
    – روزی دوبار. غضلانی و وریدی.
    – اخه برای چی اینهمه دارو تزریق کردن؟!
    – زجر کش کردنمون؟
    سایه محوشو دیدم ک صورتشو توی دستاش مخفی کرد.
    – لعنت به همشون. فعلا با داروی خواب اور بخواب تا ببینم بعد چی میشه. تا وقتی خوابی کبودیا و زخمای سطحیتو درمان میکنم.
    کمی مکث کرد.
    – کدوم کلاسی؟
    – آینده بین
    – پس خواب اور فعال کننده قدرتتو میدم که صدمه نبینی.
    درد ظریف آشنای سوزن سرنگ و بعد من کم کم خوابم برد.
    چقدر گذشت؟ نمیدونم. اروم بیدار شدم و نشستم. چشمامو باز کردم. همه چی تار بود. صدای دختر و هیبت محوش ک به سمتم اومد.
    – حالت خوبه؟
    – خوبم.
    داشت علایم حیاتیمو چک میکرد که در به شدت باز شد. صدای برخوردش با دیوار پشتش توی اتاق پیچید.
    برگشتم سمت در و نگاه کردم. همه چی تار بود! حس کردم زنه. با قدمای بلند و طنین دار به سمتم اومد. چونمو توی دستش گرفت و خم شد تا صورتش هم سطح صورتم شه.
    صورتمو به چپ و راست چرخوند و کمی مکث کرد.
    – چند وقته اوردینش؟
    – حدوداً 27 ساعت شده.
    – علایم حیاتیش؟
    – نرمال نیست.
    – وضعیت بدنیش؟
    – استخوان شکسته نداره اما حسابی له شده.
    چونمو از دستش بیرون کشیدمو چشمامو دوباره مالیدم. دوست داشتم ببینم کی لحنش انقدر رئیس مآبه.
    منو مخاطب قرار داد.
    – ببینم، منو میبینی؟
    – نه واضح.
    – کدوم کلاسی؟
    – آینده بینم.
    – قدرتات برگشته؟ از وقتی اومدی بیرون چیزی دیدی؟
    با حرص جوابشو دادم.
    – نه!
    برای خودش نتیجه گیری کرد.
    – تو نمیبینی پس عملا نمیتونی از قدرتت اونقدرا استفاده کنی.
    نفس عمیقی کشید و ازم فاصله گرفت.
    – وضعیت پایداری نداره و تقریبا چیزی ازش نمونده. جزو قدیمی ترین کساییه که دزدیده شدن. خلاصش کن.
    صدای دختر هول شده بود.
    – اما اخه اینجوری نمیشه! من میتونم درمانش...
    ساکت شد. سایه زن به سمت در رفت و خارج شد.
    دختر دستی به سرم کشید. صداش پر از غم بود.
    - سعی کن زودتر بهتر شی. ما بهت نیاز داریم. باشه؟
    چیزی نگفتم. به اون زن حق میدادم. من مهرهٔ سوخته بودم...دیگه چیزی ازم نمونده بود. دلم برای دختر میسوخت. هیلرا سخت میتونن با اینجور دستورا کنار بیان. دستشو توی دستم گرفتم تا شاید بتونم بهش ارامش بدم.
    - مهم نیست به هر حـ....
    سرم به ضربان افتاد. کشش اشنای پشت سرم به سمت زمین رو حس کردم.
    دست دخترو گرفته بودم و باهاش حرف میزدم که چند نفر دیگه وارد اتاق شدن. اروم دورم جمع شدن. یکیشون گفت ساعت پنجه. اونایی که نجاتشون دادیم همه بدناشون داره ری اکشن نشون میده. مثل اینکه دوز داروهاشون توی این ساعت بهشون میرسیده.
    انگار منتظر این حرف بودم. بدنم شروع به لرزش کرد. انگار که معتاد باشم و بهم مواد نرسیده باشه. کل تنم میسوخت. چشمامو محکم فشار دادم و مالیدم. صدای جیغ بلندی به گوشم رسید. انگشتشو خیلی تار میدیدم که به سمت من اشاره کرده و عقب عقب میره. به خودم نگاه کردم. بدنم داشت کش میومد. لبام به عقب کشیده میشدن و دندونام تغییر شکل میدادن. لباس تنم پاره شد و من نمیفهمیدم قضیه چیه. داشتم تمرکزمو روی اطرفم از دست میدام. پشتم شروع به خمیده شدن کرد. موهای بدنم شروع به بلند و کلفت شدن کردن و صدای ناله های زوزه مانندی از دهنم خارج شد. صداشونو شنیدم که داد میزدن و فرار میکردن. بوی ترسشون رو حس کردم و کنترلمو از دست دادم. به سمت دوتاشون جهیدم و دستمو به سمتشون بردم. بوی خون نشون میداد که از هم دریده شدند.
    به بالا نگاه کردم. دست دخترو دیدم که روی سرم بود و دست خودم که بین زمین و هوا مونده بود.
    – چیزی شده؟ قدرتات برگشتن؟
    چند نفر وارد اتاق شدن و دورم جمع شدن. یکیشون گفت ساعت پنجه. اونایی که نجاتشون دادیم همه بدناشون داره ری اکشن نشون میده. مثل اینکه دوز داروهاشون تو این ساعت بهشون میرسیده.
    چشمام گشاد شد. دهنمو باز کردم که بهشون هشدار بدم.
    – مواظـ...


    بوی خون دورم موج میزد. به زحمت کمی تمرکز کردم که بفهمم چی شده. چشمامو باز کردم. شش تا جسد دورم افتاده بودن. چشمهای مات و بی روح دختری که درمانم کرده بود، با وحشت بهم خیره مونده بود. من چکار کردم؟؟!
    داشتم حواسمو از دست میدادم. دوباره تمرکزم بهم ریخته بود و نمیفهمیدم چرا بوی خون تحریک به دریدنم میکنه. سعی کردم توی اخرین لحظه های هشیاریم کاری انجام بدم. به سمت زنگ گوشه تختم رفتم و فشارش دادم. یه تیکه شیشهٔ شکسته کنارم افتاده بود. توی دستم گرفتمش و به سمت شکمم فشارش دادم. پوستم شکافته نمیشد. ذهنم ضربان گرفته بود و هر لحظه بی اراده تر میشدم. چند نفر مسلح وارد اتاق شدن و منو نشونه رفتن. با فشار زیاد شیشه، بالاخره پوستم شکافته شد. صدای تیر و وارد شدن لبه برندهٔ شیشه به قلبم، همزمان شد. چشمام بسته شد. اینبار بدون از بین رفتن تمرکزم.
    لعنتی! تا اخرین لحظه همه چی تار بود.
    امضای ایشان
    Accept your loneliness
    ...you are your only friend

  9. 3 پسندیده توسط:


صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد