صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از 11 به 20 از 20

موضوع: داستان گروهی دنیای درهم‌شکسته|دور اول |مشترک با زندگی پیشتاز

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Feb 2015
    شماره عضویت
    211
    نوشته ها
    58
    امتیاز
    68
    پسندیده
    47
    مورد پسند : 191 بار در 77 پست
    میزان امتیاز
    2

    داستان گروهی دنیای درهم‌شکسته|دور اول |مشترک با زندگی پیشتاز

    باسلام خدمت همه خوانندگان عزیز اولین داستان گروهی مشترک با زندگی پیشتاز
    قبل از هرچیزی لازم میدونم چند نکته متذکر بشم:
    اول این که برای شرکت در داستان حتما باید با ناظر داستان (در بوک پیج @Harir-Silk ) صحبت کنید قبلش و کلاستون رو تعیین کنید برای اطلاعات بیشتر هم میتونید به کانال تلگرامی داستان گروهی مراجعه کنید
    دوم اینکه قوانین داستان گروهی رو مطالعه کنید:

    قوانین مربوط به نوشتن پست برای هر کاربر:
    ۱. قدرت، هوش، سرعت و سایر فاکتورهایی که به کاراکتر برتری می دهند نباید بدون هماهنگی برای شخصیتتان انتخاب شود. باید توجه داشته باشید به هیچ عنوان ساخت شخصیت های قدرتمند توصیه نمی شود و حتی در صورت دیدن این شخصیت ها تذکر داده می شود. جذابیت داستان به این است که با یک شخصیت متوسط و حتی ضعیف به موفقیت برسید.


    ۲. در هر دور از داستان، تعداد پست برای هر گروه حداقل ۲ و حداکثر ۴ تاست. (برای اینکه بفهمید گروه ها چیه و ... به کانال مراجعه کنید و یا با ناظر داستان صحبت کنید)


    ۳. پست هاتون قبل از ارسال یه دور بازبینی و ویرایش بکنین (سعی کنین با همگروهی هاتون کاملا هماهنگ باشین تا داستان تون انسجام داشته باشه)


    ۴. شیوه ی نوشتن پست در هر دور توضیح داده خواهد شد.


    ۵. توی داستان سعی کنین برای حل مشکلات به جای استفاده از قدرت با خلاقیت و هوشمندی عمل کنین.


    ۶. هر پست باید حداقل شامل ۵۰۰ کلمه در ورد باشد.


    7-هر پست باید هدف داشته باشد و منسجم باشد.


    و درنهایت هم قوانین مربوط به جاسوس‌هارو مطالعه کنید:

    جاسوس کیست؟ مامورینی که تمایل دارند در هر دو سایت بنویسند اما با شرایط زیر:
    1- یک سایت رو به عنوان سایت اصلی انتخاب میکند و اونجا مثل بقیه فعالیت میکنه ولی در حقیقت در سایت دوم بصورت جاسوس و ناشناس گزارش هایی رو تحویل ناظر اون سایت میده (در بوک پیج حریر ناظر و در پیشتاز اعظم ناظر میباشد) و اون ناظر با یک اسم مستعار برای این جاسوس اون گزارش هارو منتشر میکنه
    و بقیه اعضای اون سازمان باید تا انتهای دور اول جاسوس رو پیدا کنن براساس گزارشهایی که رد کرده (اما این گزارش ها هم یسری قوانینی داره)
    قوانین برای جاسوس ها:
    ۱. هویت تان را به هیچ وجه به کسی لو ندهید.


    ۲. در هر دور حداقل ۲ پست باید برای مدیرتان ارسال کرده تا به صورت ناشناس ارسال کند.


    ۳‌. درصورتی که بقیه ی کاربران موفق شوند با سند و مدرک معتبر و کافی هویت شما را فهمیده و افشا کنند به آن گروه (یا شخص ) امتیازاتی تعلق گرفته و شما مجازات خواهید شد.


    ۴. مطالب افشا شده در پست جاسوسی تان تنها میتواند شامل مطالبی باشد که کارکتر شما امکان فهمیدن آن را داشته باشد‌. (یعنی مطالبی که براساس داستان ها و ماموریت ها و ... تونسته باشید بفهمید نه اینکه مثلا مطالب سایر گروه هارو همینطوری الکی کپی پیست کنید برای اطلاعات بیشتر به ناظرا مراجعه کنید)


    روزگاری بس سیاه و کینه‌توز
    رعد کینه، ابر یأس سینه‌سوز
    در میان این بلا باش و بمان
    همره ما در پی رمز و رموز
    م.داشخانه
    تاکسی مرا جلوی ساختمان بزرگ و بسیار مرتفع خبرگذاری بوک پیج پیاده کرد.
    بوک‌پیج هم مثل زندگی پیشتاز یک سازمان مطالعه و بررسی و حذف موارد ماورءالطبیعه مثل شکار اشباح و اجنه و دستگیری خوناشامان و ... بود، و آنها برخلاف پیشتاز ترجیح داده بودند بجای در دست گیری رسانه تصویری و صوتی از رسانه چاپی و کاغذی استفاده کنند، این روزها به جرئت میشد گفت که اکثر نشریات و روزنامه ها و مجله‌های خبری از زیر سبیل این سازمان رد میشد و حتی خیلی از کتابها و فیلنامه‌های معروف و ... شعار این سازمان ک بزرگ روی سردر ساختمان ثبت شده بود: ما ابدیت را ثبت میکنیم.
    دقیقا نیم ساعت پیش بود که از ساختمان آن یکی سازمان بیرون آمده بودم، اطراف را نگاه کردم، متاسفانه هیچ بیکاری آن اطراف نبود ک گل و شیرینی دستش باشه و من کش برم، درنتیجه دست خالی وارد ساختمان شدم.
    انتظامات اینجا کمی با قبلی فرق داشت، اینجا انتظامات را به دخترها سپرده بودند و این کار را برای من بسیار راحت‌تر میکرد، هرچند من به سادگی میتوانستم بگویم با رئیستون تماس بگیر و اونوقت منشی رئیسشان تایید میکرد من میتوانم تا طبقه اتاق رئیس بالا بروم، اما این اصلا باحال نبود و من دوست داشتم برتریم را به رخ بکشم.
    - سلام آقا میتونیم کمکتون کنیم؟
    - فکر میکنم خونه همسایمون شبح زده میخوام کمکم کنید
    - ببخشید اقا ما اینجا تو کار خبرنگاری و خبرگذاری هستیم نه شبح...
    - ولی قبلا هم از همین شرکت اومده بودن و به من کمک کردن و ادرس اینجارو برای مواقع بعد بهم دادن!
    - اممم خب پس اگه اینطوره همراه من بیایید.
    نقشه‌ام گرفت. انتظامات اینجا حتی از آن بادمجان دور قاپچین‌های متملقِ پیشتاز هم هالوتر بودند.
    -----------------------
    من و یکی از دخترها داخل آسانسور بودیم و تمام حواس من به کارت او بود که در محفظه آسانسور کشید و طبقه چهارم را انتخاب کرد، اگر من میخواستم به طبقه آخر برسم میبایست کارتش را میدزدیم به هرحال خیلی کم پیش می‌آمد اعضای سازمان رئیسشان را مستقیم ببیند و اصولا از منشی دستورات و ماموریت‌ها را تحویل میگرفتند. وقتی آن را پشت سرش گذاشت الکی خودم را به جلو هل دادم و با او برخوردی کردم و بدون اینکه نگاه کنم کارتش را از جیبش برداشتم و در جیبم گذاشتم و بخاطر از دیت دادن تعادلم از او عذر خواستم.
    صدا دنگ آسانسور نشان داد به مقصد رسیدیم.
    روبه‌رویم یک صف پر از ماموران تا دندان مسلح، اسلحه‌هایشان را به سمتمان نشانه گرفته بودند.
    کسی جلوی صفشان قرار داشت به دختری که پشت سرم بود گفت:
    - قضیه چیه ستاره؟
    - این آقا پسر زبل فکر میکرد با یک مشت هالو طرفه و توی آسانسورم خیلی ناشیانه سعی کرد کارتمو بدزده اما بجاش کارت ویزیت دندون پزشکمو بلند کرده!
    صدای خنده چند نفر از دخترهای روبه رویم به گوش میرسید، خب اعتراف میکنم آنقدرها هم هالو نبودند و کارشان را بلد بودند. اما سعی نکردم کارت را دربیارم و چک کنم اینکار اصلا حرفه‌ای نبود و نمیخواستم اگر ادعایش درست بود بهشان ف صت دیگری برای دست انداختنم بدهم .
    صدایی از دور تر و پشت سرشان گفت:
    - دخترا، دخترا. میتونید از اینجا به بعدو من با مهمونمون میرم.
    و اینگونه سمیه ظاهر شد و دخترها متفرق شدند.
    سمیه مرا با آسانسور تا طبقه بالا همراهی کرد
    - چرا نمیتونی خیلی راحت با یه تماس همه چیو اوکی کنی؟
    - خب میخواستم سطح امنیتی سازمونتونو چک کنم، بدک نبود.
    به طبقه آخر رسیدیم و در حینی که از کنار میز منشی رد شدیم و منتظر هماهنگی بودیم گفت:
    - اوه از توجهت ممنون ولی ما مامورای امنیتیمونو خیلی خوب آموزش میدیم!
    ----------------------
    اصولا دوقلوها خیلی شبیه هم هستند، اما خواهرهای من فقط در برخی فرعیات کوچک به هم شباهت داشتند، یکی دیگر از تفاوتشان در کلکسیون مورد علاقه‌اشان بود، همانقدر ک اعظم عاشق سیگارهای برگش بود، حریر عاشق بطری‌های دلسترش بود، اتاقش یک طبقه بزرگ برای انواع دلسترها داشت؛ دلسترهای فرانسوی، ایتالیایی، دلسترهای قرمز و زرد ۱۰ ساله، ۱۵ ساله و حتی دلسترهای بسیار نایاب و گران قیمت. (هرکس فکر کنه کلمه دلستر یک پوششه برای یک واژه دیگه هم ذهن منحرفی داره هم خیلی براش متاسفم!)
    کاملا حواسم را جمع کرده بودم که از ملاقاتم با اعظم امروز صبح چیزی نگویم وگرنه اوقاتش تلخ میشد و از پول خبری نبود.
    - سلام برادر، چرا نمیشنی؟
    - سلام حریر، خیلی وقته ندیدیم همدیگه رو.
    - و من خیلی از این بابت خوشحالم، اصولا ملاقات با تو باعث میشه همیشه یک ضرر مالی بهم بخوره، تو همیشه مایه هزینه هستی.
    - باعث افتخارمه که...
    قبل از اینکه پاهامو روی میزش بذارم چاقوی میوه خوری تو دستش رو روی میز ماهونی فرو کرد و با خشم گفت:
    - حتی یک ثانیه هم از ذهنت نگذره که پاتو بذاری روی میز.
    خب اینهم یک شباهت دیگر بین دو خواهر بود، البته جدای از سردی و بی‌تفاوتی خانوادگی‌مان.
    - نوشیدنی؟
    - نه ممنون من ذهن بازو صافو ترجیح میدم
    شانه‌ای بالا انداخت و برای خودش یک لیوان دلستر ریخت.
    - برات یه ماموریت دارم
    شستم خبردار شد قضیه چیه، شاید این دوتا دوقلوهای چندان همسانی نباشن و با هم رابطه خوبی نداشته باشن، اما کاملا مثل دوقلوهای بیشماری حواس مرتبطی بهم دارن، و من تقریبا ۱۰۰ درصد مطمئن بودم ماموریت حریر چیست؛ درنتیجه سعی کردم تا حد ممکن مکالمه‌ام با اعظم را بازسازی کنم:
    - صبر کن، چرا من؟ این سازمان تو پر از مامورای مختلف با استعدادای مختلفه، مثلا همین گروه مامورای ارشدت سمیه و مهرنوش رو بفرست.
    - اینگه کیو به بفرستم از جایگاه ریاست به خودم مربوطه و در ضمن فکر میکنم تو برای اینکار مناسب‌تری، و گذشته از اون مامورای من هر روز درگیر هستن، اوضاع بلبشو بوده و هست و خواهد بود
    - بذار حرفاتو ترجمه کنم! داری میگی یه ماموریت خاصه که حاضری بخاطرش به من که یه مامور آزاد و خیلی پرهزینه‌ای هستم رو بندازی بخاطرش چون اولا ترجیح میدی اگه اتفاقی افتاد مامورای عزیزت مشکلی براشون پیش نیاد و دوما ماموریت مخفی و خیلی خاصیه، درست گفتم؟
    دلسترشو سر کشید و گفت:
    - اینم یک زاویه دید قابل تامله.
    - چقدر ظالمانه، قلبم به درد اومد، حالا چه ماموریتیه؟
    هرچند کاملا شستم خبردار بود که چه ماموریتیه
    - یه شرکت دارو سازی، با اینکه هیچ کارت به آدمیزاد نرفته ولی فکر کنم تلوزیون دیده باشی یا دست کم از تبلیغات درو دیوار و مجله و مردم اسم شرکت بزرگ پزشکی و دارویی ریلایف رو شنیده باشی، بیمارستانای بزرگ، ساخت مدرن ترین تجهیزات روز پزشکی موارد آرایشی و بهداشتی و داروسازی؛ این روزا هرکسی حداقل یک وسیله از این شرکت داره، خمیردندون یا کرم ضد آفتاب یا ...


    - و تو فکر میکنی اینهمه موفقیت یه دلیلی داره و میخوای من آمارشو دربیارم درسته؟


    - نه دقیقا، ولی یه همچین چیزایی... و بریم سر موضوع بعدی، چقدر؟
    - خب شرکت بزرگیه و در افتادن باهاشون دردسر داره و اونقدر خرپول هستن که با اطمینان بگم سیستم امنیتیشون صد برابر شماست! پس فکر کنم ۷ برابر قیمت همیشگی منصفانه‌است
    - ۴ برابر قیمت همیشگی، و ششصد میلیونشو همین الان میریزم، ششصد میلیون باقیمونده رو بعد از انجام کار.


    خب ۴ برابر هم خوب بود، من همیشه با بوک‌پیج گرونتر حساب میکردم چون بودجه زیادی داشتن و من عاشق پول بیشترم، در نتیجه ۴ برابر هم برایم کفایت میکرد. حریر چند دکمه لب تابش را تلق تلق کنان فشار داد و بعد از بانک اس‌ام‌اس واریز وجه برایم آمد.
    بلند شدم و گفتم:
    - از الان انجام شده بدونش خواهر کوچیکه.
    قبل از اینکه از در برم بیرون گفت:
    - اگه یبار دیگه با کفشای کثیف بیایی تو اتاقم از پول خبری نیست.
    ----------------------------
    این ماموریت هرچه که بود مطمئنا مهمترین و خاص‌ترین ماموریت زندگیم محسوب میشد، چرا که برای اولین بار هر دو خواهرم به من یک ماموریت داده بودند، البته من به هیچکدام این را نمیگفتم! چون من عاشق گرفتن پول از هردویشان بودم.
    بله درسته من همه اینهایی که شما میگویید هستم، کلاش، شیاد، کلاه‌بردار، سنگدل و شیطان صفت و بلاه بلاه بلاه
    حالا اگر اجازه بدهید یک ماموریت دارم که باید به آن برسم




    و ای کاش زودتر میفهمیدم که این ماموریت احتمالا آخرین ماموریت عمرم خواهد بود.

    لینک‌ دانلود توجه 1: حتما دومین پست این تاپیک رو هم قبل از هرکاری بخونید!
    توجه 2: حتما قبل از زدن اولین پستتون با ناظر مربوطه یک صحبت کنید تا روال کار دستتون بیاد
    توجه 3: خواندن تمام پست های وبسایت همسایه اجباری و الزامی نیست اما بد نیست دست کم دو پست اول هر تاپیک را مطالعه کنید برای راحتی و سهولت:
    لینک تاپیک در انجمن پیشتاز


    ویرایش توسط proti : 07-14-2017 در ساعت 14:38


  2. Top | #11



    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    شماره عضویت
    290
    نوشته ها
    483
    امتیاز
    3,387
    پسندیده
    3,891
    مورد پسند : 1,130 بار در 494 پست
    میزان امتیاز
    2

    آیدا

    همگروهی ها: میکائیل و رضا
    ماموریت: بررسی شعبه‌ی همدان


    دستم را روی میز می‌گذارم، سرم را رویش و به جای خالی سمیه نگاه می‌کنم که چند دقیقه پیش رفت. خیلی خسته‌ام و به خواب نیاز دارم اما خوابم نمی‌بَرد؛ در دلم آشوبی‌ست که علتش را نمی‌دانم. سرم را بلند می‌کنم، آرنجم ر ابه میز می‌زنم و چانه‌ام را به دستم تکیه می‌دهم. به مانیتور نگاه می‌کنم و به این می‌اندیشم که چه کاری برای انجام دادن می‌توانم پیدا کنم؟ یادم می‌افتد به چکاپ‌ها... لیست آخرین چکاپ‌ها را می‌آورم؛ علامت هشدار بالای لیست توجهم را جلب می‌کند ولی اول به بخش « چکاپ‌های جدید » می‌روم و در بخش « ضروری » تاریخ دو چکاپ بعدی محمد و مهرنوش را مشخص می‌کنم. بعد به صفحه‌ی اصلی برمی‌گردم و روی هشدار کلیک می‌کنم؛ سه نفر آخرین چکاپ‌های‌شان را انجام نداده‌اند؛ امیر، سینا جنگجو و میکائیل تکنو. خیالم از بابت امیر راحت است، چون به او پیام دادم که پیش از رفتن به ماموریت برای انجام چکاپش بیاید. پس اطلاعات آن جنگجو را باز می‌کنم؛ مرد 43 ساله‌ای که دو هفته پیش برای ماموریت به شعبه‌ی مشهد اعزام شد. روی نام شعبه کلیک می‌کنم و اطلاعات پزشکی او را در آنجا می‌خوانم؛ چکاپ‌هایش را کامل انجام داده است، فقط نمی‌دانم چرا در سیستم اصلی ثبت نشده! گزارش خطا می‌دهم و بعد اطلاعات میکائیل تکنو را باز می‌کنم؛ پسری 17 ساله با چهره‌ای رنگ‌پریده و جای زخمی بزرگ، حتما مدت‌هاست خودش را در اتاقش حبس کرده است تا چیزی اختراع کند، همان عادت عجیب تکنوها... بیشتر می‌خوانم؛ وای، او پنج تا از چکاپ‌هایش را انجام نداده است؛ پس حداقل یک ماه است در حبس به سر می‌برد. پوفی می‌کنم از دست این تکنوهای دیوانه... صدای در می‌آید؛ تصویر آیفون را می‌آورم، امیر است. در را باز می‌کنم و او داخل می‌آید. بلند می‌شوم و مانیتور پس از قطع ارتباطش با مردمکم، خاموش می‌شود. او سلام می‌کند. جوابش را می‌دهم، به یکی از صندلی‌های اطراف میز مرکزی اشاره می‌کنم و می‌گویم: « لطفا بشین. »
    می‌نشیند و می‌گویم: « خوبی امیر جان؟ »
    آرام می‌گوید: « بله، ممنون از شما. »
    لبخند می‌زنم و دستگاه اسکن را برمی‌دارم. آرام تمام بدنش را اسکن می‌کنم و او بی‌خیال سر جایش می‌نشیند. کارم که تمام می‌شود، تبلتم را برمی‌دارم و برنامه‌ی دستگاه اسکن را می‌آورم. امیر می‌گوید: « گروه‌بندی‌ها... شنیدید که تغییر کردن؟ اینطور که معلومه تا یه مدت هم ثابتن. دیگه همگروهی نیستیم. »
    نگاهش می‌کنم و با خود می‌اندیشم که بالاخره حریر تصمیم گرفت سیاستش را تغییر دهد. تبلت صدا می‌دهد؛ به نتایج نگاه می‌کنم و می‌گویم: « همگروهیات کیان؟ »
    - سمیه و... عرفان.
    با لبخند نگاهش می‌کنم و می‌گویم: « تو اولین ماموریتت با من بودی و حالا هم با سمیه‌ای؛ انگار خدات خیلی دوستت داره! »
    هیچ نمی‌گوید و من به این می‌اندیشم که چقدر این پسرِ عبوس را در همین دو دیدار دوست داشته‌ام! لبخند می‌زنم و می‌گویم: « حالت خوبِ خوبه. »
    دستم را بر شانه‌اش می‌گذارم و می‌گویم: « مراقب خودت باش امیر جان. »
    آرام می‌گوید: « ممنون آیدا خانوم، سعیمو می‌کنم. »
    من پوف می‌کنم از سردی‌اش و او خداحافظی می‌کند و می‌رود. در را که می‌بندد، سرم را روی میز می‌گذارم تا به خلأ بروم. ناگهان صدای اعلان درمی‌آید و من لعنت می‌فرستم به آزاردهنده بودنش! بلند می‌شوم و به سمت مانیتور می‌روم. روشن می‌شود و پیام روی صفحه را می‌خوانم؛ حریر خواسته است تا پنج دقیقه‌ی دیگر به دفترش بروم؛ فونت بزرگ و رنگ سرخش بوی خطر می‌دهد! مخصوصا که سمیه هم چند دقیقه پیش فراخوان گرفت!
    حوصله ندارم روپوشم را دربیاورم، پس موبایلم را برمی‌دارم و از درمانگاه خارج می‌شوم. نصف طول سالن انتظار را طی می‌کنم تا به آسانسور برسم؛ سوار می‌شوم، طبقه‌ی آخر را می‌زنم و خودم را به گوشه‌ای می‌چسبانم، حوصله‌ی کار کشیدن از ماهیچه‌هایم را هم ندارم. دستانم را در جیب‌هایم فرومی‌کنم و به نقطه‌ی روبرویم خیره می‌شوم؛ این روزها تعداد اعلان‌ها و ماموریت‌ها زیاد شده است و این مرا می‌ترساند. آسانسور در همکف می‌ایستد و مردی جوان داخل می‌آید؛ از چهره‌ی خشنش واضح است که جنگجوست. ولی موهای سفیدش برایم جذاب هستند. دقیقا وسط اتاقک می‌ایستد. پشتش به من است و من خیره به موهایش...
    می‌خواهد طبقه‌ی آخر را بزند که می‌بیند دکمه‌اش روشن است و دستش را پایین می‌آورد؛ اوپس، با او به ماموریت می‌روم... نفس عمیقی می‌کشم و دوباره به روبرویم زل می‌زنم، همکاری با اویِ جدی و موهای سفیدش باید جالب باشد!
    آسانسور می‌ایستد ولی او از جایش تکان نمی‌خورد؛ تکیه‌ام را برمی‌دارم و بیرون می‌روم و او هم به دنبالم؛ در دل ادبش را تحسین می‌کنم و به سمت دفتر حریر حرکت می‌کنم. به منشی سلام می‌کنم، جوابم را می‌دهد، در اتاق را باز می‌کنم و خیره به موسفید، سرجایم می‌ایستم. چند ثانیه‌ای سپری می‌شود و او سرانجام تسلیم شده، بدون این که حتی نگاهم کند از کنارم عبور می‌کند و من هم به دنبالش روان می‌شوم. در را می‌بندم و روی نزدیک‌ترین مبل می‌نشینم و نگاهم می‌افتد به جوانی که روبرویم نشسته است؛ به نظر می‌رسد از من کوچک‌تر است اما از خستگی چهره‌اش مشخص است بیشتر از من در این سازمان عمر کرده! موسفید با فاصله کنارم می‌نشیند. صدای در می‌آید، انتظار ندارم حریر باشد، و نیست! پسر جوانی کنار مردِ خسته می‌نشیند، نیم‌نگاهی به او می‌اندازم و او به مرد لبخند می‌زند؛ سرم را پایین می‌اندازم؛ او را می‌شناسم، میکائیل تکنو است، همان پسر 17 ساله با زخمی که ‌از پیشانی تا چانه‌اش ادامه دارد. درد غبارانداخته بر چهره‌اش آنقدر قطر دارد که دلم می‌گیرد از جوانیِ کمرنگ‌شده‌اش. به دستانم نگاه می‌کنم و به خود می‌گویم: « وقتی دردها رو ببینی، می‌تونی کَم‌شون کنی. » و ناگهان یادم می‌افتد به دردی که... صدای کامپیوتری حریر افکارم را می‌بُرَد: « سلام، من رئیسم. می‌رم سر اصل مطلب تا دلسترم گرم نشده؛ شماها قراره با هم یه گروه رو تشکیل بدین. گزارشاتی بهمون رسیده که هیچ‌کدوم از مامورامون تو همدان پاسخی به ما نمی‌دن. یه هجوم گسترده از خوناشاما پیش‌بینی می‌شه. عضو اول: جنگجو، علی متخصص نبرد نزدیک و کندکردن و گیر‌انداختن هیولاها. عضو دوم: تله‌پات، رضا استراتژیست نبرد و برد بالای ارتبلاط ذهنی. عضو سوم: درمانگر، آیدا متخصص در درمان سریع. عضو چهارم: تکنو، میکائیل مخترع و تنها تکنو با قابلیت نبرد سریع. با هم خوب باشید و به یاد داشته باشید هدف این جلسه تشکیل بهترین ترکیب ممکن برای شکار خوناشامه. دو ساعت دیگه پرواز دارید، آماده... اَه لعنتی، دلسترم گرم شد. »
    آرام سر تکان می‌دهم و میکائیل ناگهان بلند می‌شود و رضا را هم با خودش بیرون می‌برد. من هم بلند می‌شوم و از اتاق بیرون می‌روم. موبایلم را درمی‌آورم و در تلگرام به حریر پیام می‌دهم: « حریر » بلافاصله پیامم را می‌خواند. تایپ می‌کنم: « داری منو می‌فرستی که بمیرم؟ » و او پاسخ می‌دهد: « دارم می‌فرستمت که نذاری بمیرن. » لبخندی بر لبانم می‌نشیند و به این می‌اندیشم که برای هر موقعیتی پاسخ آماده‌ای دارد! می‌نویسم: « پس برگشتم حقوقمو بیشتر کن. » و لبخندم تلخ می‌شود. می‌نویسد: « چشم بانو، امر دیگه‌ای؟ » موبایل را در جیبم می‌گذارم و وارد آسانسور می‌شوم.
    ****
    قمقمه را در جیب کناری کوله‌ام می‌گذارم و به سمت تختی می‌روم که محمد رویش خوابیده است. قفسه‌ی سینه‌اش آرام بالا و پایین می‌شود، لبخند می‌زنم، علائمش را روی تبلت چک می‌کنم، خروجی کیسه‌خون و سرم قندش را هم بررسی می‌کنم و ملحفه را تا روی سینه‌اش بالا می‌کشم. به سمت مهرنوش می‌روم که با دست باندپیچی‌شده‌اش روی تخت کناری خوابیده است؛ علائم او را هم چک می‌کنم و ملحفه‌اش را بالا می‌کشم، به سمت کوله‌ام می‌روم، بَرش می‌دارم و از المیرا، شاگرد جدیدمان، خداحافظی می‌کنم. به سمت آسانسور می‌روم. سوار می‌شوم و دکمه‌ی 2 را می‌زنم. به صفحه‌ی موبایلم نگاه می‌کنم و نقشه‌ی ساختمانی که رویش یک دایره‌ی سرخ در حال حرکت است؛ اولین بار است به طبقه ی 2 می‌روم و به نقشه‌ی راهنمای ساختمان نیاز دارم. واقعا دوست دارم بدانم میکائیل چه‌چیزی برای نشان دادن به من دارد که پیام داده است به اتاقش بروم!
    آسانسور می‌ایستد و پیاده می‌شوم. نقشه می‌گوید که باید پنج قدم به سمت چپ بروم و وارد اتاق شماره‌ی 3 شوم. درب قهوه‌ای با نوشته‌ی « ورود افراد متفرقه ممنوع » را باز می‌کنم و پیش می‌روم. روبرویم اتاقی نه چندان بزرگ با قفسه‌های پر از پرونده است. به صفحه‌ی موبایل نگاه می‌کنم: « لطفا به مربع مشکی روی دیوار نگاه کنید. » به طرح مربعی که در مرکز چندین دایره‌ی مشکی قرار دارد نگاه می‌کنم و ناگهان تکه‌ای از دیوار بالا می‌رود و پشتش سالنی بزرگ پر از انسان و دستگاه نمایان می‌شود. چند نفر عجیب نگاهم می‌کنند و من داخل می‌شوم. به نقشه نگاه می‌کنم، باز هم مستقیم، تا درب شماره‌ی 6. راهم را ادامه می‌دهم که ناگهان دستی بازویم را می‌گیرد؛ یک دختر است با کلاهی عجیب روی سرش. می‌گوید: « کجا می‌ری؟ »
    - اتاقِ... میکائیل.
    رنگ نگاهش تغییر می‌کند و می‌گوید: « مراقب خودت باش. »
    متعجب نگاهش می‌کنم، کسی صدایش می‌زند و او بی‌حرف می‌رود. جلو می‌روم، پشت در می‌ایستم، ضربه می‌زنم و داخل می‌شوم. همه‌جا تاریک است و شک می‌کنم که درست آمده‌ام اما در را که بیشتر باز می‌کنم، میکائیل را می‌بینم؛ تنها چهره و نیمی ‌از بالاتنه‌اش در نور مانیتور نمایان‌اند. چیزی نمی‌گویم و در را می‌بندم. گام اول را که برمی‌دارم پایم روی یک چیز نرم می‌رود و صدای جیغی در می‌آید. به عقب می‌پرم و ناخودآگاه می‌گویم: « وای » اما با برخورد کمرم به دسته‌ی در « آخ » هم به آن اضافه می‌شود. میکائیل تنها نگاهم می‌کند و حتی به‌خاطر چیزی که جلوی در گذاشته است، عذرخواهی هم نمی‌کند! سعی می‌کنم آرام باشم و می‌گویم: « خب، چی می‌خواستید نشونم بدید؟ »
    دستش را به درون تاریکی پشت سرش می‌برد اما نمی‌دانم که چه می‌کند؛ فقط صدای کشیده شدن چیزی روی زمین می‌آید و ناگهان اتاق با نور کم‌سویی روشن می‌شود و می‌گوید: « بشین تا بگم. »
    کوله‌ام را درمی‌آورم، کنار صندلی می‌گذارم و می‌نشینم. او یک کره‌ی نقره‌ای رنگ را از روی میز برمی‌دارد و در آغوشم می‌گذارد. متعجب نگاهش می‌کنم و می‌گوید: « تازگی‌ها که با ماهواره روی ماموریت‌های سازمان نظارت می‌کردم متوجه یه مشکل تو پروسه‌ی درمان شما شدم؛ با این روش، خیلی طول می‌کشه که متوجه مشکل فرد بشید. اختراع جدید من نانورباط‌هایی هستن که با چشم غیرمسلح قابل دیدن نیستن و کارشون اینه که تو تشخیص زخم و یا بیماری کمک می‌کنن. با امواج مغز درمانگر کنترل می‌شن... »
    مکث می‌کند و می‌گویم: « خب، ادامه بده. این کره چجوری کار می‌کنه؟ »
    کره را در دستانش می‌گیرد و می‌فشرد و بعد کِش می‌آورد. شگفت‌زده می‌شوم و او می‌گوید: « این کره از جنس گرافینه و هر جایی جا می‌شه؛ با زیاد کردن فضای بین اتم‌هاش این اجازه رو به ربات‌ها می‌ده که بیرون بیان. اینو می‌تونی زیر لباست یا تو جیبت بذاری و بعد که لازم شد، درش بیاری و کروی باشه. »
    سر تکان می‌دهم و می‌گویم: « کاربردی به نظر می‌رسه. تو این ماموریت امتحانش می‌کنیم؟ »
    - بله.
    - فقط یه چیز ، این رباط‌ها استریلیزه‌ن؟ منظورم اینه که نباید آلوده باشن وگرنه باعث عفونت می‌شن.
    یک‌جورهایی حق‌به‌جانب نگاهم می‌کند و می‌گوید: « فکر اونجاشم کردم. هرموقع کره رو روی دهن فرد بذاری اون قسمتش به صورت هوشمند باز می‌شه و رباط‌ها وارد بدن می‌شن و در عرض چند ثانیه نتیجه‌ی اسکن رو روی صفحه‌ی ساعتت نشون می‌دن. »
    می‌توانم بگویم در معنای واقعی کلمه کف کرده‌ام! من با کره وَر می‌روم و چند ثانیه در سکوت می‌گذرد. سرانجام کره را به دستش می‌دهم و می‌گویم: « باید بریم. »
    بلند می‌شوم، کوله‌ام را به کمر می‌زنم و از اتاق خارج می‌شوم و اوهم به دنبالم می‌آید.
    میکائیل زودتر از من از آسانسور پیاده می‌شود و با گام‌هایی سریع به سمت هلیکوپتر می‌رود. به گام‌هایش نگاه می‌کنم و به گام‌های خودم که چقدر آرام روی زمین گذاشته می‌شوند... به هلیکوپتر که می‌رسیم، سرم را بلند می‌کنم؛ رضا جلو نشسته است و آن دو عقب. رو به رضا می‌گویم: « رضا، می‌شه شما عقب بشینید؟ »
    چند لحظه نگاهم می‌کند و بی‌ حرف جایش را به من می‌دهد. به رویش لبخند می‌زنم و کنار خلبان می‌نشینم. کوله‌ام را جلوی پایم می‌گذارم و عینک و کتابم را درمی‌آورم تا قبل از رسیدن به همدان، ‌اندکی با ولادیمیر و استراگون همراه شوم...
    ویرایش توسط nafise : 07-29-2017 در ساعت 14:01
    امضای ایشان


  3. Top | #12

    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    شماره عضویت
    1131
    نوشته ها
    5
    امتیاز
    706
    پسندیده
    32
    مورد پسند : 11 بار در 4 پست
    میزان امتیاز
    2
    راوی: لیلا

    اعضای تیم: امیر حسین، محمد
    سیامک (شخصیت بی سرنشین)
    المیرا (شخصیت بی سرنشین)
    ماموریت: شناسایی منطقه‌ی مشکوک.
    .................................................. ........

    بسم تعالی

    همه جا تاریک بود... سیاهی... چیزی نمی‌دیدم.
    سرم در حال انفجار بود، باد سردی به صورتم وزید... داشتم سقوط می‌کردم!!
    «نـــــــــــــــــه»
    «کمــــــــــــــــک... نــــــــــه»
    ـ خانم...
    ـ خانم...
    ـ حالتون خوبه؟؟
    ناخودآگاه دستم به سمت گردنبندم رفت، آرامم می‌کرد.
    باز همان رویا بود، این کابوس خواب و آرامش را از من گرفته بود.
    نور شدیدی به چشمانم می‌تابید. آرام آرام چشم‌هایم را باز کردم. چندین جفت با مخلوطی از نگرانی و کنجکاوی مرا نگاه می‌کردند.
    دوباره بی‌هوش شده بودم...
    ـ چرا اینجا افتاده؟ غش کرده ؟
    ـ حتما صرع داره، دختره بیچاره...
    بدون اینکه به طرز فکرشان اهمیتی بدهم، با تنی رنجور و خسته، انگار که کوهی را جابه‌جا کرده باشم؛ از جایم برخاستم.
    کسی می‌خواست کمکم کند...
    «نمی‌خواد. خودم می‌تونم».
    ـ چه آدم مغرور و بی‌ادبیه.
    دوست نداشتم کسی کمکم کند چون در آن‌صورت حس ناتوانی و عجز می‌کردم.
    وقتی به چنین مکان‌های پرجمعیتی می‌رفتم، افکار و اندیشه‌های مختلف آدم‌ها، به مغزم فشار وارد می‌کرد و خون‌دماغ می‌شدم و گاهی هم بیهوش، مثل چند دقیقه پیش...
    کلاً اعصاب ضعیفی دارم و آن طور که از اطرافیانم شنیده‌ام، مادرم هم این‌گونه بوده. چیزی از مادرم به یاد ندارم، وقتی خیلی کوچک بودم، مرده و پدرم مرا بزرگ کرده است او را هم چند سال قبل از دست دادم و از پدرم فقط برایم یک گردنبند مانده...

    * * *

    امروز زیادی به اعصابم فشار آورده بودم ولی لازم بود، باید این نقطه ضعفم را حل کنم، باید توانایی‌ام را تقویت کنم تا بتوانم افکار مختلف را تفکیک نمایم و تنها بر روی امواج فکری یک نفر متمرکز شوم.
    گاهی اوقات متوجه نمی‌شوم که آیا این فکر من است یا شخص دیگر... می‌ترسم فکرهای مردم، کم‌کم بر ذهن و فکر من تسلط یابد و هویتم را از دست بدهم...
    اغلب آرزو می‌کردم چنین توانایی نداشتم چون دردسرش بیشتر از موهبتش است.

    سرپا شده و ایستادم و به دور و برم نگاهی انداختم. قبل از بیهوشی‌ام، مسافران در حال سوار شدن بودند ولی اکنون زمان زیادی از عبور قطار می‌گذشت. پس مدت زیادی، بیهوش بودم.
    به سمت تنها صندلی خالی رفتم. سرم را به عقب تکیه دادم بلکه سردردم خوب شود. در خیالاتم غرق بودم که ناگهان صدای گریه‌ی کودکی را از صندلی کناری‌ام شنیدم. بچه به شانه‌ی مادرش چنگ زده و با ترس و وحشت به من نگاه می‌کرد...
    یعنی تا این حد قیافه‌ام وحشتناک بود؟؟ هیچ وقت نتوانسته‌ام به راحتی با کسی ارتباط برقرار کنم به خصوص بچه‌ها.
    به شیشه روبرو در سالن ترمینال، نگاهی کردم... صورت قلبی شکل و چشمان مشکی رنگم که ترس نداشت شاید از موهای فر وحشی‌ام ترسیده یا لباس‌های به رنگ خونم...
    کنجکاو شدم که به چه چیزی فکر می‌کند که این طور ترسیده!!
    به چشمانش خیره شدم و تمرکز کردم ــــــــــــــــ

    یعنی چه؟ ـــــــ

    نمی‌توانم چیزی بشنوم!! آیا سپر دفاعی دارد؟
    چه طور چنین قدرتی کسب کرده؟ آیا همه نوزادان این چنین سپری دارند؟
    دردِ سرم بیشتر شد. نکند نیرویم را از دست داده‌ام؟
    یک لحظه وحشت کردم!
    بی‌توجه به درد، تمریناتم را دوباره شروع کردم...

    سوژه: آقای حدوداً 40 ساله، کت و شلوار شیک و تمیزی پوشیده، حلقه دستشه، نحوه ایستادنش و بالا گرفتن سرش نشان می‌دهد که اعتماد‌به‌نفس بالایی دارد، به احتمال زیاد رئیس یا کارمند درجه‌ی بالای یک شرکت است، مدام ساعتش را نگاه می‌کند پس عجله دارد.
    بعد از بررسی ظواهرش، بر ذهنش تمرکز کردم...

    ــ کاش با هواپیما می‌رفتم. اگه مژگان سرصبحی این‌قدر معطلم نکرده بود به موقع به هواپیما می‌رسیدم ولی... پس کجا موند این قطار؟؟ باید به موقع برسم و قراداد و امضا کنم وگرن....
    از ذهنش خارج شدم؛ تقریباً اکثر موارد را درست حدس زدم.

    این یکی از روش‌های جدیدم بود که بتوانم از ظاهر فرد به افکار و باطنش پی ببرم. اغلب مردم نه تنها ظاهر و باطنشان یکی نیست، بلکه حرفی هم که می‌‌زدند با چیزی که فکر می‌کنند، متفاوت است.

    سرم را چرخاندم تا سوژه بعدی را پیدا کنم که یه دفعه گردنم درد گرفت، دردِ سرم کم نبود، این هم اضافه شد...
    یادگاری یکی از مأموریت‌های قبلی‌ام است. آسیب‌دیدگی شدیدی داشتم، گردنم تقریباً شکسته بود. دست‌های معجزه‌گر المیرا درمانش کرده بود، ولی گهگاه دردش برمی گشت.‌ باید به المیرا نشانش دهم. درمانگر گروه‌مان است، دختر کم سن و سال و فعالی است. علاوه بر دست‌هایش، خودش هم انرژی‌بخش است.
    با منِ منزوی، زمین تا آسمان تفاوت دارد.
    حرکتِ گردنبندم حواسم را جمع کرد. حلقه دورش در حال گردش بود که به این معنا است که یکی از اعضای گروه دنبالم می‌گردد.
    امیرحسین به جی پی اس (gps) مجهزش کرده بود تا در مواقع لزوم پیدایم کنند.
    بر ذهن‌های آدم‌های دور و برم زوم کردم، کسی مرا به صورت ذهنی صدا ‌می‌زد...
    ــ لیلا...
    ــ لیلا...
    امیرحسین بود، تکنولوژیست گروه‌مان. حتما مأموریتی در پیش داریم...
    از جایم بلند شده و بعد از یک نگاه کنجکاوانه به کودک، به سمت امیرحسین رفتم.

    * * *

    «سلام رفیق. خبری شده؟»
    آن‌چنان ارتباط صمیمانه‌ای با او نداشتم و البته نگاه‌ سرد و بی‌روح امیرحسین اجازه صمیمیت نمی‌داد.
    ـ آره. ماموریت داریم.
    «چرا تا اینجا اومدی؟ زنگ می‌زدی...»
    «آهان فهمیدم... برای اسلحه سری‌ات اومده بودی تا از این اطراف چندتا وسیله تهیه کنی.»
    امیرحسین با خشم نگاهم کرد:
    ـ صدبار نگفتم ذهن من و نخون؟؟
    حق با او بود، تجربه ثابت کرده بود که اگر ذهن هم‌گروهی‌هایم را نخوانم، به صلاحم است.
    بی‌توجه به او به سمت ماشینش رفتم.
    به سمت سازمان می‌رفتیم.
    از ماشین پیاده شده و وارد ساختمان بوک‌پیج شدیم. نیازی به استفاده از آسانسور نبود، کمی فعالیت ورزشی برای بدنم لازم است، البته دلیل واقعی‌اش این است که از چشم‌تو‌چشم شدن با بقیه در آسانسور متنفرم.
    اتاق گردهمایی گروه‌مان، در طبقه دو ساختمان است. همیشه این اتاق را دوست داشتم، میز بزرگ کنفرانس در مرکز، تابلوهای نفیسِ سبک مدرن بر روی دیوارها و شومینه گوشه اتاق، باشکوه و درعین‌حال آرامش‌بخش بود.
    من روی یکی از صندلی‌ها و امیرحسین هم بر صندلی دیگر نشست.
    «نمی‌خوای بگی چی به چیه؟»
    ـ صبر کن بقیه بچه‌ها هم بیان.
    با موبایلش با محمد تماس گرفت، انگار حرصش را درآورده چون با عصبانیت گفت:
    ـ محمد فارسی، دارم میگم بیا سازمـ...
    ـ الو... الووو
    ـ به من نگاهی انداخت و گفت:
    ـ قطع کرد!!
    وقتی با محمد صحبت می‌کرد، از پشت تلفن صدای داد و فریاد می‌آمد. انگار دعوا شده بود. تا به حال با محمد همکاری نداشته‌ام. از دوستانِ امیرحسین بود.
    سپس به سیامک و المیرا اطلاع داد که به سازمان بیایند.

    المیرا زودتر از همه رسید. دختری زیبایی‌ست، ریزه میزه با موهای قهوه‌ای و چشمان خاکستری.
    ـ سلام به همگی...خوبین؟
    و به سمت من شیرجه زد و من را بغل کرد و بعد به طرف امیرحسین رفت، ولی او بالاجبار و با سردی المیرا را در آغوش گرفت. انگار نه انگار که با هم خواهر و برادر بودند! تفاوت تا این حد؟؟ ارتباط خانوادگی بین‌شان خیلی ضعیف بود.
    با اینکه من دوستی نداشتم و از آن فراری بودم ولی عاشق خانواده و پدرم بودم.

    سیامک از در وارد شد و نگاهی عاشقانه به المیرا انداخت و سپس با ما احوالپرسی کرده و بر صندلی کناری المیرا نشست. سیامک خیلی خوش‌تیپ است، قدبلند و رشید، موهای خوش‌حالت و طلایی، با چشمانی باریک و صورتی کشیده.

    در زده شد، امیرحسین در را باز کرد و پس از گفتگویی کوتاه با فرد پشت در، پسری با چشمانی سبزرنگ و موهایی شلخته‌وار، وارد اتاق شد. او از ما هم بدتر است. حتی این آداب معاشرت کوچک را هم بلد نیست. ولی از سبک لباس پوشیدنش خوشم آمد.
    بعد از نشستن آن دو نفر، جلسه شروع شد...
    ما به همدیگر معرفی شدیم و بعد امیرحسین توضیحاتی راجع به ماموریت داد که یک منطقه استتارشده و فوق‌‌سری راکشف کرده و باید آنجا را شناسایی کنیم.
    محمد همان اول کار درباره پول و حقوق مأموریتش سوال پرسید!!
    بعد ، همگی از جا بلند شده و به سمت اتاق لباس رفتیم. اتاقی بود دراز و طویل و دور تا دورش کمد گذاشته بودند. هر کمد به یکی از اعضای سازمان تعلق داشت.
    به سمت کمدم حرکت کرده و بعد از برداشتن لباس‌هایی که قرار بود در مأموریت امروز بپوشم، به سمت بخش رختکن رفتم.
    لباس‌هایِ متعلق به سازمان، متحدالشکل و سیاه رنگ بود که شامل پیراهن، کاپشن، شلوار و بوت می‌شد. ولی محمد به جای کاپشن هودی پوشید.
    پس از برگشتن محمد از اسلحه‌خانه، همه با هم سوار آسانسور شده و به سمت بیرون حرکت کرده و سوار ماشین محمد شدیم.
    مقصدمان به سمت یکی از شهرهای شمالی و نشانه‌ها‌ی آن تغییر پوشش گیاهی در طول مسیر و افزایش رطوبت بود.
    داشتم از طبیعت اطراف لذت می‌بردم که یک‌دفعه محمد ترمز کرد و به صندلی روبرویم برخورد کردم. بلافاصله کمربندم را بستم! اعتباری به محمد نبود... ممکن بود ما را به کشتن دهد.
    امیرحسین با نگرانی به المیرا نگاهی انداخت ولی المیرا و سیامک چنان گرم صحبت بودند که اصلا از این حرکت ناگهانی، چیزی متوجه نشدند!!
    بالاخره به مقصد رسیدیم و من دومین نفر از ماشین پیاده شدم. آفتاب در آسمان می‌درخشید و هوا به شدت گرم بود.
    بعد از یک سری توضیحات امیرحسین و دریافت اسلحه‌ا‌‌‌‌م، گوشی داخل گوشم را فعال کردم و به همراه سیامک و محمد به سمت چپ به راه افتادیم .
    محمد برای احتیاط، جلوی ما حرکت می‌کرد و ما به دنبالش.
    درختان سربه فلک کشیده جلوی تابش مستقیم خورشید را گرفته بودند، در نتیجه داخل جنگل کمی خنک‌تر بود ولی تحمل رطوبت هوا، سخت بود.
    در انتهای مسیر یک کلبه‌ی چوبی قرار داشت ولی به علت گذشت زمان و رطوبت بالای هوا بخش زیادی از چوب‌های کلبه پوسیده بود.
    امیرحسین:
    ـ سیامک، لیلا هر دو تون بیایین اینجا.
    محمد هم بعد از چک کردن داخل کلبه، به سمت ما آمد.
    امیرحسین با دوربینش رد یک گروه مشکوک را گرفته بود
    گفتم:
    «فرمانده تویی تو بگو چیکار کنیم»
    امیرحسین دوربین را از جلوی چشمانش پایین آورد و گفت:
    ـ خیله خب. می‌ریم ببینیم اینا چی هستن.
    هرچه به آن مکان نزدیک‌تر می‌شدیم من امواج قوی‌تری از موجودات غیرانسانی حس می‌کردم.
    می‌خواستم بگویم، امواج خیلی قدرتمندی تو این ناحیه حس می‌کنم بهتره جلوتر نریم
    ولی دیگر دیر شده بود...
    موجودات آنسو در مقابلمان بودند. توان مبارزه با آنها را نداشتیم، خواستیم برگردیم که صدایی گفت:
    ــ صبر... کنید!!
    تا‌به‌حال همه آنها را یک‌جا ندیده بودم. معمولاً گروهی کار نمی‌کردند. جن، گرگینه‌زامبی و شبح.
    قلبم با سرعت در سینه‌م می‌کوبید، مغزم از کار افتاده بود. فقط یک لحظه صدای فریاد محمد را شنیدم که می‌گفت:
    ـ فرار کنیــــــــــــد!!!!
    بدون اینکه بدانم به کدام طرف می‌روم، فقط دویدم و به پشت سرم هم نگاه نکردم ولی حضورش را احساس می‌کردم. شاخه‌های درختان سر و صورتم را زخمی می‌کرد، در این شرایط هیچ اهمیتی نداشت، فقط باید خودم را نجات می‌دادم.
    کلیه‌هایم درد می‌کرد، همیشه این مشکل را داشتم. برای دویدن ساخته نشده بودم.
    در انتهای مسیر دویدنم به یک پرتگاه رسیدم، ارتفاع زیادی داشت، راه فراری نبود... با خستگی دستم را بر درختی تکیه دادم، نفسم به شماره افتاده بود. جرئت نداشتم پشت سرم را نگاه کنم.
    از شدت ترس، خون در رگ‌هایم یخ زده بود ولی به هزار زحمت و با لمس کلت‌‌ام بر روی رانِ پای راستم، از غلافش خارج کرده و به سمت عقب چرخیدم و کلتم را به طرفش نشانه گیری کردم.
    لعنتی یک شبح بود...
    قدش دو برابر من و به جای چشم در جمجمه عاری از گوشتش، دو حفره بزرگ داشت. در هوا شناور بود...
    صدای عجیبی مانند زوزه باد از شبح به گوش رسید.
    صدایی مبهم و بی‌معنی...
    به دو سوراخ بزرگ خیره شده بودم. یک حس غریبی در مغزم داشتم انگار که رشته‌هایی نامرئی درون مغزم حرکت می‌کرد و در حال شکافتن بود،
    توان جیغ کشیدن نداشتم... بدنم خشک شده بود.
    طلسم شده بودم!

    ناگهان نیروی وحشتناکی را بر مغزم احساس کردم، سرم در حال انفجار بود... ناخودآگاه به داخل یک ذهن کشیده شدم.
    ــ المیـــــــــــــــــــــ ــــــرا... نه نه ... المیرااا، نه.... خدااااااااا
    باوجود حالِ بدم باز هم فهمیدم که ذهن امیرحسین بود. چون اندوهش چنان قدرتی داشت که تمام صداهای اطرافم را به سلطه گرفته بود.
    قدرت کنترل اعصابم را از دست داده بودم.
    دستانم به رعشه و اسلحه از دستم بر زمین افتاد... خون از دماغم جاری و نیروی عظیمی به چشم چپ‌ام وارد شد. نمی توانستم چشمم را باز کنم.

    فقط فریاد بود و فریاد...ذهن امیرحسین با قدرت بیشتری بر مغزم وارد و اندوهش لحظه به لحظه بیشتر ‌شد...
    تصاویری می‌دیدم، همه متعلق به دعواهای امیرحسین با المیرا بود.
    انگار که در چشمم آتشی برپا شده... با دو دستم سرم را گرفتم، مایع گرمی از چشمم خارج ‌شد... سرم گیج رفته و بر زمین افتادم...
    در آخرین لحظات تصاویری بر ذهنم آمد...
    مردی خرقه‌پوش در دوردست ایستاده بود، صورتش در زیر کلاهش پنهان بود...
    چشمانم تار می‌ دید.
    یکبار پلک زدم ، چیزی آنجا نبود...

    و دیگر هیچ... رها شدم.

    باز هم همان سقوط...

    * * *

    ـ لیلا؟
    ـ لیلا؟
    ـ چشمات و باز کن دختر...

    ویرایش توسط لیلا از آذربایجان : 08-05-2017 در ساعت 17:02
    امضای ایشان
    خداوند امید شجاعان است،نه بهانه ی ترسوها!!

    ​نورمن وینسنت پیل


  4. Top | #13

    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1287
    نوشته ها
    2
    امتیاز
    175
    پسندیده
    2
    مورد پسند : 6 بار در 1 پست
    میزان امتیاز
    2
    نویسنده: دلارام
    همگروهی ها: رضا، اون یکی رضا

    ماموریت:شناسایی
    - آخ...
    از کف ون بلند شدم و دستمو روی سرم گذاشتم و حق به جانب به رضا که در حال رانندگی بود نگاه کردم: «چه خبره؟ خواب بودما.»
    بلند شدم و دوباره روی صندلی نشستم. پارسا با خنده گفت: «مثل اینکه فرمانده خیلی عجله داره ما رو به خورد گرگینه ها بده.»
    به نظرم رضا حتی نشنید که پارسا چی گفت. هر دوتا رضا ساکت بودن، خسته نشدن انقدر فکر کردن؟ یکم که گذشت حوصلم سر رفت برای همین بلند گفتم: «رضااا!»
    هر دوتاشون شُک زده برگشتن و گفتن: «بله؟»
    خنده ام گرفت و گفتم: «هیچی مهم نیست.»
    و ریز خندیدم.
    چند دقیقه بعد دوباره گفتم: «رضااا!»
    این دفعه میشد حرص رو تو صداشون حس کرد: «چیه؟»
    من و پارسا زدیم زیر خنده. پارسا با لحن کشداری تکرار کرد: «رضااا.»
    اینتاریوش خندید اما فرمانده با غضب نگاهش رو برگردوند و به جاده خیره شد. پارسا برای چند ثانیه نگاهش کرد و بعد از خنده منفجر شد. بلند شدم رفتم کنارش و با کنجکاوی پرسیدم: «چی شد؟ رفتی تو ذهنش؟ به چی فکر میکرد؟ فحش داد؟ به من؟ خیلی ناجور بود؟ واسه چی خندیدی؟ بگو.»
    پارسا هم با یه لحن شیطون گفت: «برا سنت مناسب نیست.»
    و مشغول بازی با تندر شد. با حرص رومو برگردوندم که دیدم اینتاریوش خشکش زده. بعد از چند لحظه به حالت عادی برگشت و گفت: «فکر کنم دیگه رسیدیم.»
    و به یه ساختمون تقریبا قدیمی توی صد متریمون اشاره کرد. رضا ون رو نزدیکای ساختمون کنار یه خونه متروکه پارک کرد و همگی پیاده شدیم. پارسا تندر رو فرستاد اطراف ساختمون یه دوری بزنه و خودش هم همونجا نشست و ارتباط ذهنی باهاش برقرار کرد. اینطور که میگفت میتونست از دید تندر نگاه کنه... من هم لپ تاپم رو روشن کردم تا نقشه ی ساختمون رو که قبلا به وسیله ماهواره های سازمان پیدا کرده بودم رو روی ساعت های بچه ها آپلود کنم. وقتی کارم تموم شد رضا رو دیدم که از ون پیاده شد و به سمتمون اومد. این کی لباساشو عوض کرد که ما نفهمیدیم؟
    - پارسا، به تندر بگو برگرده. شناسایی کافیه. یا نه بگو اصلا از همونجا که هست یک راست بره سازمان و انقدر دور و بر من نپلکه.
    پارسا اخم کرد و یکم بعد تندر روی شونه اش نشسته بود.
    رضا شروع کرد به توضیح ماموریت:
    - مهمترین قانونی که باید رعایت کنین، تا جایی که میتونید، تاکید میکنم تا جایی که میتونید، از رودر رو شدن با موجودات آنسو خودداری میکنید! حتی اگر کل ساختمون خالی بود ما راهمون رو میریم، دروازه رو پیدا میکنیم کارمون رو میکنیم و برمیگردیم. و اصلا هم مهم نیست که کسی اونجا بوده یا نبوده! ساختمون کوچیکی نیست، اگر بخوایم همش رو زیر و رو کنیم خیلی از وقتمون گرفته میشه. پس اینتاریوش و پارسا، تا هنوز این بیرونیم ترتیب جای دروازه رو بدین. چندتا کوله توی ون هست، هرکس یکیشون رو برمیداره و دستگاهی که دلارام بهش میده رو با خودش میاره. این دستگاه ها باید توی مناطقی که دلارام میگه کار گذاشته بشن تا بتونه اطلاعات و فرکانس مختص انرژی آنسو رو ذخیره کنه. به محض انجام این کار، از اون خرابشده میزنیم بیرون. اما همونطور که میدونید، اگر اینجا واقعا دروازه ای وجود داشته باشه، عمرا خالی باشه. پس اسلحه ها، خنجرها و مهرداغ کن هاتون آماده باشن. من کار ندارم اگر میخواید از قدرتتون برای محافظت از خودتون یا هرچیز دیگه استفاده کنید، اما تأمین حفاظ فیزیکی شما با منه. ضمنا، اگر اون داخل گفتم که قدرت بی قدرت، باید به حرفم گوش بدید! همه باید چشمشون به گروه باشه تا عقب نیفتن، تمام مسیر رو با همدیگه میریم، به هیچ وجه از هم جدا نمیشیم وگرنه کارمون ساختس. مفهوم شد؟
    همگی سر تکون دادیم. رضا زیر چشمی به من نگاه کرد و گفت: «در ضمن، از این به بعد من رو به اسم مستعار گوست صدا میکنید و رضا رو هم با اسم اینتاریوش. حالا اگه سوالی نمونده حرکت میکنیم. و قبل از اینکه مطمئن بشه سوالی نداریم جلو تر از همه به سمت ساختمون حرکت کرد. وقتی به ورودی ساختمون رسیدیم حس کردم که موج سرما از بدنم عبور کرد. کوله پشتیمو محکم تر گرفتم و پشت سر بقیه وارد شدم.
    پارسا گفت : «دروازه بالاتر از جاییه که ایستادیم.»
    تصویر هولوگرام نقشه ساختمون که روی ساعتم بود رو باز کردم و با اشاره به انتهای راهرو گفتم: آسانسور باید اونجا باشه.
    و به سمتش حرکت کردیم. گوست تمام مدت با هوشیاری کامل اطراف رو میپایید که موجودی بهمون حمله نکنه. اما به نظر میرسید خیلی وقته که کسی اونجا نبوده.
    به آسانسور که رسیدیم هر سه نفرشون سوار شدن و منتظر من بودن که با ترس گفتم: «انتظار دارید من سوار این شم؟ قشنگ معلومه اوراق شده و الان حتی تیکه هاش به درد دور انداختن هم نمیخورن. از لامپ هاش معلومه که اتصالی داره و احتمالا چرخ دنده هاش هم...»
    پارسا دستمو کشید و وارد آسانسور شدم و در بسته شد. تمام مدت چشمام بسته بودن و داشتم سعی میکردم که از ترس نمیرم. طبقه ی یک... طبقه ی دو... طبقه ی سه...
    یکدفعه اینتاریوش به آرومی گفت: «همینجاست.»
    چشمامو باز کردم هنوز به طبقه چهار نرسیده بودیم. با تعجب نگاهش کردم آسانسور توی طبقه چهار ایستاد. همه با ترس به روبرومون زل زده بودیم که در باز شد و... اونجا هیچی نبود.
    اینتاریوش گفت: «ازش گذشتیم. همون موقع که گفتم.»
    و دکمه ی شماره ۳ رو فشار داد. اما وقتی در باز شد باز هم با یه سالن خالی مواجه شدیم. گوست به سمت اینتاریوش برگشت و با تعجب پرسید: «اینجاست؟»
    اینتاریوش با گیجی گفت: «نه بالا تره.»
    - مسخرمون کردی؟
    اما پارسا هم متفکرانه گفته اینتاریوش رو تایید کرد. من که گیج شده بودم نگاهمو بینشون نوسان دادم. تا اینکه گوست گفت: یعنی ممکنه یه طبقه بین سه و چهار باشه؟ یه طبقه مخفی؟
    به پله ها اشاره کردم و گفتم: «شاید هم آسانسوره تا این حد خرابه که حتی طبقه ها رو هم دو تا یکی رد میکنه پس بهتره با پله بریم.»
    و قبل از اینکه کسی چیزی بگه به سمت پله ها حرکت کردم. از اونجایی که خیلی تاریک بود منتظر موندم تا بقیه هم بیان و جلوتر از من حرکت کنن. چند تا پله بالا رفته بودیم که اینتاریوش گفت: «همینجاست.»
    گوست با آرنجش به دیوارا آروم ضربه میزد تا بتونه راهی پیدا کنه تا اینکه یه در مخفی پیدا کرد. اما هر چه فشار وارد کرد در باز نشد. در حال کلنجار رفتن با در بود که پارسا به سمتش رفت و در رو به سمت خودش کشید. به راحتی باز شد. بعد با یه لبخند مسخره رو به گوست گفت: «اول شما بفرمایید داخل، فرمانده.» گوست یه نگاه وحشتناک بهش کرد و وارد شد. پشت سرش اینتاریوش و بعد من و پارسا وارد شدیم و در پشت سرمون بسته شد.
    همین طور که توی راهرو، که به طرز فاحشی روشنتر از طبقات دیگه بود، جلو میرفتیم، با تعجب گفتم: «خیلی برام عجیبه که چه طور همچین جایی رو ساختن چون اونا که هیچ تکنولوژی ای ندارن...»
    همون لحظه حس کردم یه نفر منو به عقب کشید و دستشو روی دهنم گذاشت.
    اولین صحنه­ای که دیدیم گذر یه آدم از انتهای راهرو بود. دقیقا قسمتی که راهرو دو شاخه میشد. و اون لحظه بود که فهمیدم که گزارشاتی که فرمانده از طرف حریر بهمون داده زیادیم بیراه نیستن. به طرف پارسا برگشتم و پرسیدم: یعنی آدم ها پشت این ماجران؟
    پارسا با ناراحتی جواب داد: تسخیر شده بود.
    _ پس که اینطور. آدم ها رو تسخیر میکنن تا با استفاده از هوش و نیروی انسانی این تجهیزات و طبقه ی مخفی رو بسازن.
    هر چهار نفرمون ساکت شدیم. بعد از چند دقیقه اینتاریوش سمت من برگشت و گفت: یه اتاق کنترل وجود داره که خیلی هم ازمون دور نیست فکر میکنم اگه بریم اونجا بتونیم چیزای به درد بخوری پیدا کنیم. و بعد آروم به راه افتاد و ما هم پشت سرش.
    از پشت وسایلشون رد میشدیم و سعی میکردیم خودمونو مخفی نگه داریم. معلوم نبود چند نفر اونجا حضور دارن و با چند نفر باید درگیر بشیم. اینتاریوش به یه در بزرگ اشاره کرد و گفت که پشت اون در یه راهروی اصلی بزرگه که اگه وارد اتاق با در سفید بشیم میتونیم به تجهیزات دسترسی پیدا کنیم. میخواستم حرکت کنم که پارسا بازومو گرفت و نگهم داشت.
    - فکر کردی یه اتاق پر تجهیزاتو ول میکنن میرن؟
    گوست در حالی که فکر میکرد گفت: «درست میگه، احتمالا خطرات زیادی در انتظارمونه.»
    اینتاریوش پرسید: «به نظرت چیکار کنیم؟»
    گوست گفت: «نمیدونم دارم فکر میکنم.»
    همونجا نشستم و با کلافگی گفتم: «تا حالا کسی بهت گفته که خیلی خونسردی؟»
    - آره، همه. البته به جز خانواده.
    بعد از چند دقیقه سکوت بلند شدم و گفتم: نظرت چیه جدا شیم و هر کدوم به یه سمتی بریم تا دستگاه های فرکانس سنج رو جایگذاری کنیم؟
    - اونوقت خودت بلدی از خودت دفاع کنی؟ گرگینه که سهله من مطمئنم تو سوسک هم ببینی از ترس خشکت میزنه.
    - من از سوسک نمیترسم چندشم میشه.
    همون موقع اینتاریوش وسط حرفمون پرید و گفت: «اگه قراره همین طوری پیش بریم که تا صبح همین جاییم!»
    پارسا هم در ادامه گفت: «بیاید بریم داخل ما به هر حال باید از اینجا عبور کنیم.»
    بالاخره گوست با نارضایتی به سمت اون در حرکت کرد و ایستاد: اینتاریوش، پشت اون در چی منتظرمونه؟
    - یه پیشی گنده ی گشنه.
    - پارسا، میتونی یه کاری کنی برای چند لحظه گورشو گم کنه؟
    - سعیمو میکنم.
    همون لحظه پارسا چشماشو بست. و بعد از چند ثانیه اینتاریوش در رو باز کرد و ما رو دنبال خودش کشید داخل. دویدیم به طرفی که اینتاریوش میرفت. بالاخره پشت یه ستون ایستادیم. نفس نفس میزدیم.
    به گرگینه که پشت در بود و با خودش کلنجار میرفت خیره شدم: «چطور اون کار رو کردی؟»
    - برای چند لحظه بهش القا کردم که یه انسان خوشمزه اون طرف تر دمنتظره تا غذای این پیشی کوچولو بشه.
    - اینتاریوش، تا آخر این راهرو، کسی از راهروهای فرعی و اتاق های متصل بهش رفت و آمد میکنه یا نه؟
    اینتاریوش سرش رو پایین انداخت و بعد از چند لحظه گفت: «نه. توی این آینده ای که من دیدم امنه.» گوست گفت: «نمیتونیم مستقیم به راهمون ادامه بدیم. از پشت سر میبینه مارو گرگینه. ممکنه سر و صدا راه بندازه. صبر کنید تا کارش رو بسازم. یه مهر داغ کنید، جسدشو بفرستیم اون سمت. سر راه باشه میبیننش.»
    گوست دو رگبارش رو روی همدیگه سوار کرد و حالت "الحاق شده" رو از روی مانیتور فعال کرد. از توی کوله دوربین و خفه­کن اسلحه رو درآورد و از توی جیبش یه خشاب با فشنگای تقدیس شده برای کشتن گرگینه ها بیرون کشید روی اسلحه نصبشون کرد. چند لحظه طول نکشید که یه تیر وسط پیشونیش نشوند و پشت سرش پنج تا تیر توی قلبش زد. گرگینه با زوزه آرومی روی زمین افتاد و توی خودش جمع شد.
    پارسا مهر رو برداشت و سمت گرگینه رفت...
    اونجا چند بخش میشد. و انگار راهرو های تو در تویی وجود داشت. هوفی کشیدم و گفتم: «اینجا هزارتو درست کردن؟ ... اینتاریوش؟ از کدوم طرف بریم؟
    - فکر میکنم این بهترینشه.
    فرمانده با دست اشاره کرد که دنبالش حرکت کنیم. تقریبا انتهای راهرو بودیم، داشتیم از جلوی یه در رد میشدیم که همونجور که گوست جلوی در بود یهو در باز شد. هممون خشکمون زده بود. یه خون آشام توی توی چهارجوب در ایستاده بود. رضا سریع به خودش اومد، اسلحه رو انداخت زمین، دستش رو دور گردن خون آشام انداختو به بیرون اتاق، سمت دیوار راهرو پرتش کرد. محکم به دیوار خورد یه لحظه سرش گیج رفت، در اثر همون ضربه سرش به جلو خم شد اما یدفعه دندونای نیشش توی ساعد دست چپ گوست فرو رفت. گوست لبش رو گاز گرفت و به سمت انتهای راهرو تلو تلو خورد، خون آشام تا سرش رو به سمت انتهای راهرور برگردوند که به سمت گوست بره، با ترس خنجرم رو درآوردم، اولش خیلی مردد بودم، ترسیده بودم، تا حالا از نزدیک... اما گوست حواسش نبود. من از همه نزدیک­تر بودم. از پشت خنجر رو توی گردن خون آشام کوبیدم، با ترس عقب برگشتم، خون آشام برگشت، دیدم که خنجر جلوی گلوش رو پاره کرده بود و بیرون اومده بود، دهنش باز و بسته میشد اما فقط یه صدای خش خش بیرون میومد. دیدن این صحنه کافی بود تا اشک و ترس تو چشمام جمع بشن، و جیغ بزنم، هنوز جیغم توی حنجرم بود که اینتاریوش جلوی دهنمو گرفت و دستام رو هم قفل کرد. فقط داشتم خودمو به این طرف و اون طرف پرت میکردم و تلاش میکردم که جیغ بزنم. اما نمیشد. چند لحظه گذشت تا گوست اسلحشو برداشت و بلند شد، اونموقع دیگه آروم شده بودم.
    با صدای پر از درد ازم تشکر کرد که جونشو نجات دادم. گوست یه مهر آماده کرد و سمت خون آشام رفت...
    گوست با یه تیکه پارچه دستش رو بست و به اینتاریوش گفت: تو که گفتی خبری نیست توی راهرو.
    - خب توی راهرو هم خبری نبود. و خب... تو که میدونستی... اون آینده احتمالیه. کشتن گرگینه یه تغییراتی توش ایجاد کرده بود.
    - امیدوارم تنها تغییر باشه.
    بالاخره اینتاریوش جلوی یه در سفید ایستاد و گفت: بچه ها دردسر پشت دره.
    با یه خنده ی عصبی گفتم: «تا الان دردسر نداشتیم اصلا نه؟ همش خاله بازی بود. خدا میدونه اونجا چه خبره.»
    گوست که معلوم بود درد میکشه گفت: «به هر حال ما این ماموریت رو پذیرفتیم و باید تماما انجامش بدیم. بهتره اول تندر بره داخل و حواسشون رو پرت کنه. باید سرعت عمل داشته باشیم. اگه به نیروهای دیگشون اطلاع بدن شانس موفقیتمون خیلی پایین میاد.»
    پارسا با وحشت یک قدم عقب رفت و دستشو روی سر تندر کشید: «تندر نباید بره براش خطرناکه.»
    - من همون اول گفتم نیارش. از لحظه ای که سوار ون شد خطر رو پذیرفتی. حالا هم به کمکش احتیاج داریم.
    پارسا کمی فکر کرد و بعد با ارتباط ذهنی به تندر گفت که باید چکار کنه. گوست در رو باز کرد و تندر وارد اتاق شد و شروع کرد به پرواز کردن. پشت سرش ما هم وارد اتاق شدیم و هر کدوم به سمت یکی از آدما رفتیم و مهر هایی که از قبل داغ کرده بودیم رو روی بدنشون زدیم تا اشباح تسخیر کننده تبعید بشن. این آدما میتونستن به درد بخور باشن.
    یه گرگینه زامبی اونجا بود که با گوست درگیر شده بود. گوست به خاطر زخم دستش ضعیف تر ب نظر میومد. پارسا در حال کشمکش با یکی از انسان های تسخیر شده بود. اینتاریوش به کمک گوست رفت و من با مهرم به سمت مردی که داشت پارسا رو میزد حمله ور شدم. در آخرین لحظه برگشت سمت من و پارسا از پشت مهر رو روی گردنش زد. به بالا نگاه کرد و مهر از دستش افتاد. تندر توسط گرگینه به سمت دیوار پرت شد و پایین افتاد.
    پارسا بدون توجه به اطرافش به سمت تندر دوید، اما گرگینه جلوش بود. برگشت و به پارسا نگاه کرد. پارسا با تمام عصبانیتش به چشمای گرگینه که حداقل یک متر ازش بلندتر بود، زل زد. صورتش قرمز شده بود. گرگینه به طرز عجیبی گیج شده بود. یه لحظه ایستاد، بعد روی زمین افتاد. آروم آروم شروع به دست و پا زدن و زوزه کشیدن کرد، زوزه­هاش آروم داشتن بلندتر میشدن...
    - پارسا! پارسا! هی.
    همون لحظه گوست مهر رو روی پیشونی گرگینه کوبید و به کمک پارسا رفت که حالا بی حال روی زمین افتاده بود و سرش رو با دست گرفته بود.
    - چش شد به نظرتون؟
    - به نظر میرسه شبیه یه فشار عصبیه. احتمالا به خاطر تندره.
    یکم که گذشت پارسا بهتر شد و رفت کنار تندر که حالا آروم آروم نفس میکشید. گوست از توی کوله اش یه خشاب از تیرهای بیهوش کننده درآورد، چندتاشون رو توی یه سرنگ ریخت و مشغول تزریق به آدمایی که تازه آزاد شده بودن کرد. همشون بی دردسر خوابشون برد.
    اینتاریوش وسط اتاق خشکش زده بود و مه سفیدی چشماشو احاطه کرده بود.
    - امیدوارم دردسر نبینه.
    همون لحظه به حالت عادی برگشت و گفت: «دردسر تو راهه.»
    سرمو با کلافگی برگردوندم که با یه عالمه کامپیوتر خفن مواجه شدم که حتی توی خوابم هم ندیده بودمشون. موضوع دردسر رو فراموش کردم و با ذوق نشستم پشت یکیشون. گوست اومد پشت سرم و پرسید: «چه قدر زمان لازم داری تا سیگنالاشو شناسایی کنی؟»
    - بستگی به رمزنگاری هاش داره. و البته توی مرحله بعدی سرعت عمل شما برای کارگذاری فرکانس سنج ها.
    گوست با عجله سر تکون داد و گفت: «خیلی خب، بگو چیکار کنیم؟!» میدونستم که باید عجله کنم، تکنولوژیشون خیلی گیج کننده بود، اما به هر صورت باز هم ساخت دست همین انسان­ها بود، زیاد طول نکشید که به نقشه این طبقه رسیدم. محل دروازه توش مشخص شده بود. توی مرکز این طبقه بود، و اینجایی که ما بودیم، دقیقا شمال دروازه بود. به هر زحمتی بود نقشه رو بیرون کشیدم و روی ساعتهاشون ریختم. برای هر کدومشون دو تا نقطه دو طرف دروازه مشخص کردم. براشون توضیح دادم که به محض کارگذاری فرکانس ها یاب ها، یه مدار مثلثی شکل بین دستگاه ها بوجود میومد، و بعد فقط چند دقیقه وقت لازم بود تا اطلاعات ذخیره بشن.
    - باشه. انجام میشه. اینتاریوش، دردسر کی میرسه؟
    پارسا با دلهره جواب داد:« نزدیکن، حسشون میکنم.»
    اینتاریوش گفت: «چهارتان... فکر کنم... نمیدونم... تعدادشون درست مشخص نبود... خون آشام، گرگینه، شبح...»
    پارسا تصحیح کرد: «سه تان. سه نوع. همونایی که اینتاریوش گفت.»
    -خیلی خب پس ما میریم. دلارام، یا توی راهرو میتونیم ترتیب اونارو بدیم، و بعد بدون برگشت به اتاق میریم به جاهایی که برامون مشخص کردی، یا اینکه... همین جا کارمون تموم میشه. ساعت سه نصفه شبه... زیاد وقت نداریم... دو تا سه ساعت. با کامپیوترا مشغول باش، و هروقت زمانش رسید بهمون خبر بده. پارسا تو اینجا بمون. مراقبش باش. ما رفتیم...
    برگشتم سمتشون و گفتم: «بچه ها، لطفا نمیرید...»


  5. Top | #14


    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    105
    نوشته ها
    175
    امتیاز
    1,398
    پسندیده
    1,092
    مورد پسند : 407 بار در 176 پست
    میزان امتیاز
    2
    همگروهی ها :
    اشوزوشت سپید و میکائیل
    بالگرد در بالای هتلی در مرکز شهر پایین آمد، درون اتاقکی روی سقف هتل دستگاه تلپورتی آماده بود که ما را به زیر هتل تلپورت کند، با توجه به اینکه هیچ تماسی از طرف کارمندان سازمان در همدان پاسخ داده نشده بود، مجبور شده بودند بوسیله کامپیوتر های مرکز دستگاه تلپورت را آماده کنند. به عنوان یک تلپات شکافی که دستگاه تلپورت ایجاد کرده بود را در نزدیکی خودمان حس کردم. نگاهی به سه نفر دیگر انداختم، آنها هم انگار متوجه شده بودند یک چیزی اشتباه است. به جز ما سه نفر هیچ انسانی یا نشانه ای از فعالیت های انسانی دیده نمیشد. و سکوت چنان سنگین بود که کسی تمایل به شکستنش نداشت، تا این که میکائیل رو به من گفت : چیزی حس میکنی؟ تا آن زمان هیچ احساسی از نزدیکی موجودات آنسو نداشتم، همچنین هیچ احساسی از نزدیک بودن انسانی دیگر هم حس نمیکردم. بالگرد که با هوش مصنوعی کنترل میشد، دستور داشت تا زمانی که ما از آن خارج نشدیم منطقه را ترک نکند. هنوز از بالگرد خارج نشده بودیم ایستاده بودیم و اتاقک را زیر نظر گرفته بودیم. پاسخ دادم : هیچی، نه خون آشامی و نه انسانی.
    آیدا نفس عمیقی کشید و قدمی به بیرون هواپیما گذاشت و گفت : زود باشید باید بریم. میکائیل به سمت علی رفت و با سردی به او توضیح داد چطور از شاهکاری که برایش ساخته است استفاده کند، یک شمشیر با انفجار های کنترل شده، انگار هیچ یک از آن ها تمایلی به سخن گفتن با هم نداشتند. اجازه دادم آن ها اول خارج شوند، سپس به دنبال آنها رفتم. هنوز ده قدم از بالگر دور نشده بودم که که صدای حرکتش آمد و بعد از چند ثانیه از زمین فاصله گرفت و دور شد. هر چهار نفر به این صحنه نگاه کردیم، انگار آخرین تکه ی نجاتی که از سازمان همراه داشته باشیم را از دست دادیم. بعد از دور شدن هواپیما نگاهی به بقیه کردم. چهره آنها هم تعریفی تر از من نبود. چهره های عصبی و گرفته، رو به بقیه آهسته گفتم : بالاخره شروع شد. میکائیل سری تکان داد و آرام ابزارک های کنار پا و کمرش و آرنج هایش را چک کرد. به سمت اتاقک رفتیم. شاید استفاده از کلمه حیرت اغراق نباشد، هر سه ما از فرط تعجبت دهنمان باز مانده بود. اتاقک جز وسایل داخلش دیگر هیچی نداشت، نه حتی یک لیوان قهوه یا برگی چایی، یا حتی گرد و خاک، انگار ما اولین انسان هایی بودیم که به آن محل آمدیم. یک لحظه دیگر به زیر زمین تلپورت شده بودیم.و آگاهانه وارد آشوب شدیم.
    تلپورت شدن احساس عجیبی دارد، خصوصا وقتی ذهنتان هم میتواند ببیند، انگار به هزاران تکه تجزیه میشوی و یک مرتبه حتی خودت را در آن هزاران تکه هم دیگر احساس نمیکنی و در یک آن دوباره این فرآیند معکوس میشود.
    به زیر زمین تلپورت شدیم.
    زیر زمین به سمت تمام نقاط مهم شهر راه داشت. ما درست در تقاطع راهرو ها ظاهر شدیم، تقاطع راهرو ها مستطیل شکل بود و چهار راهرو از آن منشعب میشد. زیر زمین تاریک بود، تمام چراغ ها شکسته بودند. و یک احساس گنگ در سرم احساس میشد، ردی از موجودی که انسان نبود، علی هم که انگار چیزی احساس کرده بود مهرش را آماده کرد، و شمشیرش را که میکائیل برای او ساخته بود در حالت نیمه فعال قرار داد. آیدا از من پرسید چیزی احساس میکنی؟ من تنها به تکان دادن سر اکتفا کردم. میکائیل میخواست نوری روشن کند که من مانعش شده، آهسته گفتم فعلا وقتش نیست بهتر بود روی داشته هایمان فعلا ریسک نمیکردیم. آرام، به سمت راهرو سمت چپی رفتم احساس آن رد عجیب از این سمت قوی تر بود. علی آرام به نزدیکیم آمد، گفت : کسی زنده مونده؟ آرام پاسخ دادم : نه انسانی، حداقل تا آنجا که من حس میکنم. نگاهم به میکائیل افتاد که دستش را آرام روی زخمش میکشید. آیدا کمی از گروه عقب تر بود، آرام به آن ها اشاره کردم که حرکت کنند، علی جلو تر از همه از سمت راست میرفت، میکائیل با یک گام عقب تر از سمت چپ میرفت و من و آیدا با دو قدم عقب از وسط حرکت میکردیم.
    به لطف اختراع میکائیل در چنان جو تاریکی، با کمترین نور هم میتوانستیم ببینیم، تقریبا به اندازه دید یک خون آشام میدیدیم. همین طور که در طول راهرو حرکت میکردیم محیط تاریک تر میشد و حس غریب برای من قوی تر. از ابتدا که وارد این راهرو شدیم، متوجه ردپا هایی از خون شده بودم، با توجه به اینکه کسی به این ردها اشاره نکرده بود، فکر کردم که کسی متوجه این رد ها نشده است. هر چه جلو تر میرفتیم خون برجا مانده از رد پا تازه‌تر و کمتر میشد و احساسم قوی تر. تقریبا به اواسط راه رسیده بودیم که احساسم به حدی قوی شد چنان که در واضح ترین آینه دنیا چهره خودت را ببینی. به میکائیل اشاره‌ کردم و او دستگاهی از جیبش در آورد و دکمه ای که بر روی آن بود را زد و از طرف دستگاه پرتو هایی نامرئی که هم برای انسان و هم برای خون آشام ها غیر قابل دیدن بود ساطع شد، با اختراع میکائیل میتوانستیم آن طیف را ببینیم. راهرو واضح تر شد و تقریبا ردپاهای خونی محو شد بود، و رو به روی ما یکی از وحشتناک ترین صحنه هایی بود که تا به حال دیده بودم. پنج خون آشام روی یک انسان خم شده بودند و داشتند از او تغذیه میکردند، نمیدانم در یک آن چه شد، اما فریادی از سمت راستم بلند شد و علی با بیشترین سرعتی که میتوانست به سمت آنها هجوم برد، این فریاد باعث شد، که میکائیل هم به خود بیاید و به سمت خون آشام ها هجوم ببرد. علی شمشیرش را فعال کرده بود که با انفجار های پیاپی باعث دور شدن خون آشام ها میشد. میکائیل هم در همین حال توانست با مهر کار یکی از خون آشام ها را تمام کند. اما بقیه خون آشامان که متوجه او شده بودند سعی کردن به او هم حمله کننده، اما علی کارشان را سخت کرده بود.
    نبرد آنقدر سریع آغاز شده بود که فرصتی به فکر کردن به من بدهد، میکائیل با ابزارک هایش فرار میکرد و سعی میکرد در هر فرصتی که بدست می آورد مهر را خون آشامی بزند با تمام تلاش هایش تنها یکبار توانست به یکی از خون آشام ها مهر بزند و علی هم دیوانه و بی فکر شده بود، باید کاری میکردم، برای این کار به علی گفتم که جلو دار باشد اول امتناع کرد اما او باید از من اطاعت میکرد، پیام هایم را به ذهن همه همزمان ارسال میکردم با لحنی که جایی برای سوال نباشد، به امید دیده نشدن من و آیده به آیدا اشاره کردم که پشت علی برود و سعی کند با مهر خدمت خون آشام ها برسد. با این حال انگار متوجه آیدا شده بودند این کار هم راه به جایی نبرد، به میکائیل گفتم که به کمک آیدا برود، البته بی میلی را در ذهنش احساس کردم، اما این کار را کرد، بالاخره توانستند یکی دیگر از خون آشام ها را حذف کنند، خون آشام ها بالاخره متوجه این کار شدند. با حرکت ها و پالس های ذهنی که میفرستادم سعی در گمراه کردن آنها داشتم، اما توانستند علی را از گروه جدا کنند، میخواستم به کمکش بروم، به دو نفر دیگر گفتم اجازه ندهند علی را از گروه جدا کنند، آیدا اول اقدام کرد، سعی کرد خود را به علی برساند، و به شکل مشکوکی هم توانست. دو خون آشام دیگر اجازه نمیدادند من و میکائیل به آنها نزدیک شویم. در یک آن اتفاقی افتاد که تمام معادلات و افت و خیز های ما را بهم زد. انفجاری از جایی که علی بود شکل گرفت انفجاری که موجش من و میکائیل را به درون راه رویی که آمده بودیم پرت کرد، بدنم بی حس بود و گوش هایم وحشیانه سوت میکشید، آخرین چیزی که دیدم حرکت خون آشام ها به سقف و برداشتن چیزی مثل کتیبه بود. میکائیل لعنتی فرستاد و من هم با او در دل خود همراهی کردم و گفتم پس این لعنتی شاهکارت بود و بعد از حال رفتم

  6. 4 پسندیده توسط:


  7. Top | #15


    تاریخ عضویت
    Jan 2015
    شماره عضویت
    200
    نوشته ها
    341
    امتیاز
    2,341
    پسندیده
    41
    مورد پسند : 766 بار در 341 پست
    میزان امتیاز
    2
    سورن
    هم گروهی ها:نفیسه و آتوسا
    ماموریت:پاک سازی
    با انگشتانم روی دسته چوبی صندلی ضرب گرفته بودم و بدون هدف خاصی ، به نقطه ای از اتاق خیره شده بودم.به این فکر می کردم که مسیر زندگیم به طور کلی تغییر کرده بود.حالا باید با هیولایانی از دنیایی دیگر مبارزه می کردم؛در واقع در مبارزه با آن ها باید کمک می کردم.من یک جنگجو نیستم.به غیر از آن در مبارزه هم خوب نیستم.من فقط یک تله پات ساده ام.هرچند که کار با اسلحه های ساده را بلد بودم.به این فکر می کردم که اگر سازمان پیشتاز را انتخاب می کردم چه می شد.مطمئنا با افراد دیگه ای اشنا می شدم، و خب خیلی چیز ها فرق می کرد.اما سازمان بوک پیچ... نمی گویم بهتر است چرا که شاید نباشد.اما با روحیات من همخوانی دارد.نزدیک ترین چیزی که تا به حال به اسم خانه داشته ام ؛ سازمان بوک پیج است. لرزش موبایلم در جیبم، باعث شد افکارم را برای بعدا نگه دارم.پیامی را که حریر برایم فرستاده بود خواندم:«ماموریت داری.هم گروهیات نفیسه و آتوسا هستن.باید چهارتا گرگینه زامبی رو بفرستید به درک.موفق باشی.»

    هوومی کردم و موبایلم را سر جایش بازگردادنم.این اولین ماموریتم بود.چهارتا گرگینه زامبی؟ نمی فهمیدم چرا من برای این ماموریت انتخاب شدم، به نظر نمی رسید خیلی پیچیده باشه.دوتا جنگجو و یک هیلر انتخاب بهتری بود،ولی... من فرمانده نیستم؛ و یه دلیلی برای این وجود داره.پس بهتره سرم تو کار خودم باشه.

    نفسم را بی حوصله بیرون دادم و از جایم بلند شدم.وقتش بود کمی با همکارانم آشنا بشم.
    ***
    «هی پسر مواظب خودت باش زیاد هم قهرمان بازی در نیار . راستی حواست فقط و فقط به مبارزه باشه تعریف ازت زیاد شنیدم برو ببینم چند مرده حلاجی.»
    نفیسه این را گفت و سری برایم تکان داد. در جواب سری برایش تکان دادم و شمشیر دو لبه ای که برداشته بودم را از غلاف بیرون کشیده، و با قدم های آهسته ای آتوسا را دنبال کردم.
    انبوه درختانی که ما را محاصره کرده بود بر روی تاریکی شب سایه انداخته ، و تاریک ترش کرده بود.آتوسا شات گانش را آماده باش در دست گرفته بود و به سمت گرگینه زامبی ها می رفت، من هم درست پشت سرش بودم.
    گرگینه زامبی ها حداقل دو متر بودند، گرگ های غول پیکر و سیاه رنگی که روی دوپا راه می رفتند و چشمانی تماما سیاه داشتند.هر چهار گرگینه دور جسد دریده شده ای ایستاده بودند و خرناس می کشیدند.ظاهرا کارشان با جسد تمام شده بود.نگاهی به پنجه هایشان انداختم، پنجه هایی سیاه،قوس دار و بلند که باعث می شد در جایم بلرزم.تا زمانی که آتوسا مبارزه می کرد،من باید حواس باقیشان را پرت می کردم.اگر زامبی نبودند کار سختی بود،اما حالا دیگر چیزی از ذهنشان باقی نمانده بود.به راحتی می توانستم به کارهایشان جهت بدم و عطش کشتنشان را کنترل کنم.اما یک به یک،نمی توانستم همزمان ذهن همه شان را هک کنم.هرچند که پسورد همه شان چهارتا صفر باشد!
    آتوسا متوقف شد،به سمت من برگشت و با صدای آرامی گفت:«من میرم جلو باهاشون درگیر میشم، تو هم از همینجا کارت رو انجام بده.»
    سپس به شمشیر دو لبه ای که در دستم داشتم اشاره کرد و افزود:«اگه هم مجبور شدی از اون استفاده کن.»
    سری تکان دادم و چیزی نگفتم.آدرنالین زیادی در خونم جریان داشت، می ترسیدم نتوانم صدایم را کنترل کنم و گرگینه زامبی ها قبل از اینکه فرصتی داشته باشیم کلکمان را بکنند.
    نگاهی به آتوسا که آهسته آهسته پیشروی می کرد انداختم و برای تمرکز بیشتر چشمانم را بستم.یکی از گرگینه ها را هدف گرفتم و مانند پیکانی به ذهنش حمله کردم و لحظه بعد؛ مانند نوری در تاریکی در ذهنش می درخشیدم و سکان را بدست می گرفتم.
    مردگی گرگینه مرا تحت تاثیر قرار داد و انرژی منفی و ضد حیاتی که در وجودش جریان داشت حیرت زده ام کرد.حالا از چشمان گرگینه همه چیز را می دیدم،همه چیز به طور مسخره ای سیاه و سفید بود.عطشی که گرگینه زامبی برای کشتن و دریدن اجساد داشت باعث می شد دندان هایم را محکم روی یکدیگر فشار دهم.تصاویر قتل عام و تصاویری از دنیای وحشتناک آنسو به سرعت در ذهنم می چرخیدند،باید خودم را کنترل می کردم.نفس عمیقی کشیدم و تصاویر را پس زدم.سپس درست قبل از اینکه از ذهن گرگینه خارج شوم دستور حمله را صادر کردم.
    باز شدن چشمانم، با غرش شات گان آتوسا و حمله گرگینه زامبی به هم نوعش همراه شد.
    گرگینه ای که به ذهنش نفوذ کرده بودم،نعره کشان پنجه اش را به سمت هم نوعش تاب داد و قسمتی از گوشت صورتش را کند.درست همان موقع، گلوله های شات گان آتوسا سینه گرگینه دیگری را شکافته و خون سیاه رنگش را روی زمین پاشیدند.آتوسا معطل نکرد و دوبار دیگر ماشه را کشید و تفنگش را به غرش وا داشت؛ ناگهان سر گرگینه زامبی متلاشی شد و جنازه بی سرش درحالی که مانند فواره ای ، خون سیاه رنگش را به بیرون پمپاژ می کرد روی زمین افتاد.
    سه گرگینه باقی مانده درحالی که زبان دراز و سیاه رنگشان را میان دندان های تیز و کوسه مانندشان حرکت می دادنو صدای گوش خراشی ایجاد می کردند،به آتوسا خیره شده بودند.گویا غذایی لذیذ مقابلشان قرار گرفته بود.
    دویدن گرگینه زامبی ها به سمت آتوسا و غرش شات گان،با هم همزمان شد.سریع چشمانم را بستم.باید حواسشان را پرت می کردم،آتوسا از پس همه شان همزمان برنمی آید.
    وارد ذهن یکی از گرگینه ها شده و مجبورش کردم روی همنوعش بپرد.همان موقع از چشمان گرگینه دیدم که تکه های مغز گرگینه جلویی در هوا به پرواز در آمده و پخش شد.دو گرگینه باقی مانده که حالا روی زمین بودند و تقلا می کردند زود تر از دیگری بلند شوند، خرناس می کشیدند و دیگری را هل می دادند.
    سرم داشت منفجر می شد.با اینکه از ذهن گرگینه خارج شده بودم اما تصاویر هنوز هم یکی پس از دیگری در ذهنم به نمایش در می آمدند.
    آتوسا را دیدم که در حین عقب رفتن به سمت یکی از گرگینه ها شلیک می کرد و سعی می کرد از جهش هایش خودش را کنار بکشد.
    مایع داغی از بینی ام جاری شد.دستم را بالای لبم کشیدم و پس از اینکه از مایع گرمی خیس شد، جلوی صورتم گرفتم.خون دماغ شده بودم.جهت دادن به تمایلات گرگینه ها آنقدر ها هم آسان نبود.اما این تصاویر بود که داشت ذهنم را منفجر می کرد.جنازه های روی زمین،اجسادی دریده شده و گندیده.آسمانی با رعد های سرخ و تیره تر از سیاه،و هیولایانی بی رحم که...
    صبر کن ببینم.گرگینه دیگر کجا بود؟
    از جایم بلند شدم، اما دیگر دیر بود.خیلی دیر.گرگینه مقابلم ایستاده بود، آب دهانش راه افتاده و خرناس می کشید.درحالی که نفس نفس می زدم با وجود سردرد فجیعی که داشتم شمشیر را تهدید آمیز بالا گرفتم.خوب می دانستم که کاری از دستم بر نمی آید،اما بهتر بود در حین تلاش کردن بمیرم تا مثل یک ترسوی بی عرضه.
    گرگینه غرشی کرد و ناگهان به سمتم پرید،همان موقع صدای آتوسا را شنیدم که اسمم را صدا می زد و ناگهان صدای شلیک گلوله ای،جسم بی سر گرگینه رویم افتاد.با بوی استشمام بوی گندی،بینی ام را چین دادم.آتوسا با گام های بلند و سریعی به سمتم می آمد.طولی نکشید که بهم رسید و درحالی که نفس نفس می زد گفت:«سورن.حالت خوبه؟»
    سرم را به طرفین تکان دادم و گفتم:«نه.ولی زنده می مونم.»
    با کمک آتوسا از زیر گرگینه بیرون آمدم.برای لحظه ای احساس کردم در چمن زار حرکتی دیدم.درحالی که قلبم به شدت می تپید بدون اینکه نگاهم را از چمن زار بگیرم،با لحن شکاکی از آتوسا پرسیدم:«کار اون گرگینهه رو که تموم کردی، اره؟»
    قبل از اینکه نگاهم را به سمت آتوسا ببرم یا آتوسا چیزی بگوید،صدای غرشی گوشم را پر کرد و ناگهان هیبت سیاهی از چمن زار به سمتمان شیرجه زد.آتوسا بدون اینکه نشانه بگیرد شلیک کرد، اما تیرش خطا رفت.گرگینه زامبی نعره کشان پنجه هایش را به سمت آتوسا تاب داد،پنجه هایش گوشت اتوسا را دریده و خونش را در هوا به پرواز در آوردند.ضربه چنان شدت داشت که آتوسا از زمین کنده و به تنه درختی کوبیده شد.
    قبل از اینکه بدانم چه اتفاقی افتاده است،گرگینه با آرواره ای باز و نعره ای کر کننده، به سمتم هجوم آورد!
    ***
    با سردرد شدیدی بیدار شدم.روی تخت سفیدی خوابیده بودم و ملحفه ای به همان رنگ رویم کشیده شده بود.
    «بالاخره بیدار شدی؟»
    با دیدن آیدا، مطمئن شدم که در بیمارستان سازمانم.پرسیدم:«چه اتفاقی افتاد؟ هرچی فکر میکنم می بینم من الان باید اون دنیا می بودم.»
    آیدا توضیح داد:«نفیسه نجاتتون داد.»
    سپس به تخت کناری اشاره کرد و گفت:«هرچند که...»

    با دیدن آتوسا که دستگاه های زیادی بهش وصل بود، نگران پرسیدم:«اوضاع چقدر بده؟»
    «خیلی بد.خیلی.»

  8. 3 پسندیده توسط:


  9. Top | #16


    تاریخ عضویت
    Mar 2016
    شماره عضویت
    803
    نوشته ها
    49
    امتیاز
    532
    پسندیده
    343
    مورد پسند : 85 بار در 54 پست
    میزان امتیاز
    2

    گروه 3
    نویسنده: امیرحسین
    هم تیمی ها:محمد،لیلا،سیامک،المیرا

    ***
    نوای سوزناک ویلون به آرامی به لایه‌های عمیق خوابم نفوذ میکرد. خوابی نه چندان طولانی.آهسته گوشی را برداشتم و به لنز جلوی آن خیره شدم. با دو بار پلک زدن، آلارم را قطع کردم. روی تخت آهنی نشستم. صدای جیرجیر آن جواب گستاخانه‌ای به موسیقی چند لحظه پیش بود.
    ساعت رومیزی کنار تخت یاد آور شد که تنها 30 دقیقه خوابیده‌ام؛ ولی به اندازه کافی عمیق. دستانم را بالای سرم قلاب کردم و آن را تا جایی که توانستم کشیدم. صدایی شبیه شکستن چوب به جیرجیر تخت اضافه شد. نگاهی به تختم انداختم. یاد التماسهای خواهرانه المیرا افتادم که اصرار میکرد تشکی نرم برای خودم بخرم، ولی خوب این تخت منه و من اینجوری راحت‌ترم.
    فضای نمور و تاریک اتاق به من لبخند دلفریبی می‌زد. استوانه‌ای از نور ماه با اصرار راه خود را از پنجره‌ی مایل دیوار باز کرده بود و عبادتگاه مقدس من را نمایان می‌ساخت. یک صندلی چرمی سیاه در میان نیم‌دایره‌ای به ارتفاع سه ردیف مانیتورهای 4k.
    در سمت راست آن میزی طویل پر از ابزار آلات، از جدیدترین وسایل جوشکاری پلاسمایی تا نانوپرینترهای سه بعدی و پروژه‌های ناقصم بود.
    روبه‌روی آن میز دیگری قدرتش را به رخ قبلی می‌کشید. میزی از انواع لوازم آزمایشگاهی، کشت سلول، سانتریفیوژ، انکوباتور و قفسه‌ی موش‌های آزمایشگاهی. یک میکروسکوپ پلاسمایی هم برگ برنده‌ی آن بود. باید این فکر را از خودم دورکنم، اصل دوم کار این است که هیچ وقت بین وسایل و شاخه‌های علوم تبعیض قائل نشو!
    پشت مانیتورهای صندلی کنترل هم دری سیاه رنگ بود که به اتاق کنفرانس ختم می‌شد و در حقیقت ورودی ظاهری آزمایشگاه من بود.
    یک لیوان پر، از چای‌ساز همیشه روشن کنار تختم پرکردم و لیوان به دست، به سمت تخته نقشه‌کشی به راه افتادم.
    در راه نگاهی به مانتیتورهای روشن انداختم. مخصوصا دوتا، که هر کدام 16 تصویر از دوربین‌های استتار نوری من نشان می‌دادند. دوربین‌هایی که خودم به عنوان پشتیبان در نقاط کور سازمان جاسازی کردم. یکی از آنها هم به صورت رندم و هر چند ثانیه تصویری از نانوجاسوس‌های مگسی نشان می‌داد. سایبورگ‌هایی مگسی که به تعداد زیادی در تمام کره زمین پخش کرده بودم.
    بقیه مانیتورها هم پر بود از کد‌های برنامه‌ای که تقریبا شش‌سال از عمر بیست‌و‌هشت ساله‌‌ام را خورده بود و به نظر اشتهایی سیری‌ناپذیر داشت. برنامه‌ای که می‌توانست پیوند همیشگی ذهن و کامپیوتر را برقرار کند.
    تخته را از نقشه‌های 6 ساعت قبل، پاک کردم و روی صندلی کنترل نشستم. چرخی زدم و چایم را تلخ مزه کردم. دوباره اصرارهای بی‌انتهای المیرا برای نوشیدن چای شیرین، به من پوزخند تلخی زد.
    یک لحظه پرش نور پلکم را پراند. با صدای شکستن لیوان به خودم آمدم. به سرعت روند تعویض تصویر مگس‌ها را متوقف کردم و به شدت به روبه رویم زل زدم. تصویری از کویری بی‌انتها که یک پرش ظریف در آن،درست روی قرص تابان خورشید، تکرار می‌شد. همانند زمانی که یک کبریت مشتعل را در لیوان آب می‌اندازیم. معنای مسلم آن، این بود که دیگر این مگس،مگس من نیست! هک وسایل من کم کاری نبود و همین باعث شد، لبخندم، هر چند کم باز شود.
    انگشتانم را به سرعت همانند نوازنده‌ای چیره‌دست رو دو کیبرد لیزری غلتاندم. متوجه یک پوشش هفت لایه که فشار زیادی به کدهای هسته مگس وارد میکرد، شدم. شروع به باز کردن تک تک لایه‌ها کردم. به لایه هفتم که رسیدم، ناگهان کدهای تکه تکه شده‌ی پوسته ششم به من فهماند که با چه چیزی طرف هستم.
    با لبخند گشادم! به سرعت کد دستور] 00163 [Blood-را تایپ کردم و بعد از 1.163 ثانیه لایه هفتم را با شدت هر چه تمامت باز کردم.مطابق انتظارم تمام مانیتورها به یکباره تیره شدند و عبارت (شناسایی) به رنگ سرخ بر روی آنها نقش بست. با لبخند به صندلی تکیه دادم و طبق عادت همیشگی دستهایم را میان موهایم بردم.
    بسیار هنرمندانه لایه‌ها را طراحی کرده بودند. در داخل لایه‌ی هفتم یک ویروس شناسایی تعبیه کرده بودند که به محض از بین بردن لایه قبلی، فعال می‌شد. با یادآوری آن، لبخندم بزرگ و بزرگتر می‌شد. پس از فهمیدن این حقه در لایه ششم، به سرعت با کدی پیش ساخته و پیشبینی شده، بخش کوچی از سِرورم که مورد حمله قرار گرفته بود را کندم و به محلی مجازی انتقال دادم.
    در حقیقت جایی که آنها شناسایی کرده بودند سرور مجازی شماره یک من بود. مدفون در زیر کلبه‌ای در اعماق جنگلهای شمال ایران.
    برخاستم و لیوان چای پررنگی پر کردم.
    به کنار میز شطرنجم رفتم. با لبخندی ناخواسته، اسب سیاه را کنار وزیر سفید قرار دادم. گوشی شخصی‌ام را از جیب در آوردم. به دنبال اسم حریر می‌گشتم که متوجه 3 میسکال، 5 پیامک و حدود 50پیام از شش شبکه اجتماعی مختلف شدم‌؛ همگی از طرف المیرا.
    به نظر میرسید کار مهمی دارد. به ذهنم خطور کرد که بهتر است به همین بهانه! به او سر بزنم و خبر ماموریت پیش‌رو را به او بدهم. ماموریتی که قرار است او را قویتر کند.سخن نیچه را به خود یادآور شدم: آنچه مرا نمیکشد،قوی‌ترم میکند. و من و خواهرم به شدت نیاز داشتیم تا خود را قوی کنیم.
    همه‌ی اعلانات را پاک کردم و شماره‌ی حریر را گرفتم.
    ***
    صبح به دنبال المیرا به بخش درمانگران سازمان رفتم. المیرا یکی از شاگران با استعداد آیدا و سمیه بود. دورادور پیشرفتش را دنبال می‌کردم و به شدت خوشحال بودم. یازده‌ساله بودم که المیرا به دنیا آمد. چند ماه بعد پدر و مادرم را به یکی از ماموریت‌های سازمان فرستادند و اکنون هفده سال است که من منتظر آنها هستم. هفده سال است که من پدر و مادر المیرا هستم و البته که میدانم این همیشگی نیست. المیرا باید استقلال را می‌آموخت. به هیچ چیزی نباید وابسته می‌شد حتی من! به همین دلیل به محض شناسایی استعداد درمانگری‌اش او را به آیدا معرفی کردم و سفارش کردم که هیچ ارفاقی به او نکند.

    در راهروهای بخش درمانگران قدم می‌زدم. در راه برای آیدا سری تکان دادم و روبه‌روی اتاق المیرا توقف کردم. تقه‌ای به در زدم. صدای نزدیک شدنش را شنیدم. پشت در متوقف شد و از چشمی، نگاهی به من انداخت. ناگهان در با شدت باز شد و در ادامه صورتم سرخ و کج شد. المیرا با چشمای گریان من را نگاه می‌کرد و ناگهان من را در آغوش کشید. به سرعت شروع به حرف زدن کرد:
    - خیلی بیشعوری... خیلی... .می‌دونی چقدر نگرانت شدم؟ چرا گوشیتو جواب نمی‌دی؟ اینا هم که نمیزارن بیام پایین. داشـ...
    - کار داشتم.

    - خوب منم حتما کار داشتم که بهت زنگ زدم.
    - میخوای همینجا یکی دیگه هم توی گوشم بزنی؟
    با چهره‌ای سرختر از من، جدا شد و راه را برای من باز کرد. به داخل اتاق رفتم و روی صندلی کنار تخت نشستم. المیرا هم روی تخت نرمِ روبروی من، نشست.
    - خوب چیکارم داشتی؟
    - واقعا که ... خجالت نمی‌کشی؟ چهارصد متر بیشتر باهم فاصله نداریم اون‌وقت تو زورت میاد خواهرتو ببینی. من دو ماهه اینجام ...
    - اگه میخوای بهترین باشی باید همه چیز و فدا کنی ... حتی منو!
    - اه ... خفه شو! با این مزخرفات فلسفیت ... اصن میدونی دیشب چندم بود؟
    - منظور؟
    - منظورم اینه ... خنگ خدا
    و سریع از روی میز جعبه‌ای کادوپیچ شده در آورد. به سمت من گرفت و با نیش باز من را نگاه می‌کرد.
    - این چیه؟
    - کادو ... خنگ خدا!
    - صد بار بهت گفتم نگو خنگ خدا ... حالا برا کیه؟ نکنه دوست پیدا کردی؟ هان؟
    - چی میگی تو؟ دوستم کجا بود؟ برای تو هست. خنگ خدا!! ... دیروز تولدت بود.
    عجیب نگاهش کردم. راست می‌گفت. دیروز تولدم بود. چه مضحک! سالی دیگر به پایان عمرم نزدیک شدم و من برای آن هدیه میگرفتم! تازه شنیده بودم بقیه مردم جشن هم میگیرند! انگار هرچی با این دختر حرف می‌زدم بدتر می‌شد.
    - ممنون... ولی بهتر بود نمی‌گرفتی... می‌خوام همه تمرکزت روی درس‌ات باشه... تا همیشه قوی‌تر شی.
    - باوشـــــــــــه بابا! ... حالا بازش کن ... بدو بدو
    با اخم جعبه را باز کردم. ساعت زیبایی هماهنگ با سلیقه‌ی من خودنمایی می‌کرد. صفحه‌ای سیاه با اعداد و عقربه‌های نقره‌ای و بندی سیاه‌تر. قشنگ بود. ولی آن را درون جعبه گذاشتم و کنارم قرار دادم.
    - ممنون ... قشنگه ... ولی برای کار دیگه‌ای پیش تو اومدم.
    - اه ... چقدر ضدحالی ... میدونستم تو هیچوقت اتاق من نمیای مگه اینکه بهونه خوبی داشته باشی .. حالا دستت کن ببینم بهت میاد یا نه ... یالا دیگه ...
    با اکراه ساعت را در دستم انداختم.
    - خیلی بهت میاد...
    - خوب تموم شد؟ می‌خوام در مورد کار باهات حرف بزنم.
    - اره
    - گوش کن ... دیروز یک نفر به یکی از رباتهای من حمله کرد. ولی من تله‌ای ساختم و به یکی از کمینگاه‌های خودم هدایتشون کردم.کمتر از یک روز دیگه اونجا میره. من برای ماموریت شناسایی تاییدشو از حریر گرفتم.
    - حمله به سیستم تو؟؟باید خیلی خوب باشه.
    - اره... دقیقا... برای همینه که این شناسایی خیلی مهمه... باید بفهمیم با چی طرفیم.
    - خوب نقش من چیه این وسط، داداشی؟
    چشم غره‌ای بهش رفتم و ادامه دادم:
    - من باید برای این کار یک تیم جمع کنم... تقریبا بقیه اعضا رو انتخاب کردم و میخوام به عنوان درمانگر گروه، تو رو ببرم. این بهترین فرصت برای کسب تجربه‌ هست.احتمال ترفیع هم هست. نظرت چیه؟
    ذوق کرده نگاهم کرد و دستانش را بهم کوبید:
    - اخ جون... پوسیدم اینجا... بالاخره یه کم هیجان...
    - المیرا... بزرگ شو... اونجا جای این کارا نیست...
    - بـــــــــاشـه بابا...
    - پس میای؟ اجازتو از سمیه و آیدا میگیرم...
    - آره...
    - ساعت دوازده اتاق کنفرانس منتظرتم. درست لباس بپوش. بچه بازی در نمیاری و تمام مدت ماموریت از پیش من جم نمیخوری. فهمیدی؟
    - آره
    - خداحافط!
    و سریع به سمت در رفتم.
    به سیامک زنگ زدم و به او اطلاع دادم. بعد از آن به دنبال لیلا رفتم. یکی از قوی‌ترین تلپات‌های سازمان. هر چند در کل میانه‌ی خوبی با ذهن‌خوانی نداشتم ولی برای ماموریت به او نیاز داشتم. با استفاده از جی‌پی‌اس گردنبندش، او را پیدا کردم و به سمت ایستگاه قطار روانه شدم.
    هفته پیش نقشه‌ی اولیه‌ی نوعی محدودکننده ذهنی را کشیدم که ‌اولین نمونه‌ی آن را دیشب، بعد از تماس به حریر و قطعی شدن ماموریت، ساختم.اکنون بهترین زمان برای آزمایش آن بود. محدودکننده به صورت انگشتری با سنگ سیاه بود. سنگی همانند تابوت که در حقیقت یک نانوژنراتور عظیم بود و با فشار آن فعال میشد. وقتی که به اندازه کافی نزدیکش شدم، در ذهن اسمش را صدا زدم.
    - لیلا
    - لیلا
    از دور پیدایش کردم. به من نگاه میکرد.
    - سلام رفیق. خبری شده؟
    سرد نگاهش کردم و همزمان با شستم نگین انگشتر را فشار دادم.
    - آره. ماموریت داریم.
    - چرا تا اینجا اومدی؟ زنگ میزدی... آهان فهمیدم ... اومده بودی تا بازم وسایل نایابتو پیدا کنی.
    با عصبانیت گفتم:
    - صدبار نگفتم ذهن منو نخون؟
    بدون توجه به من به سمت ماشین من رفت و من خوشحال از موفقیتم تمام راه را به سمت سازمان سکوت کردم و کاربردهای بسیار انگشتر فکر میکردم.
    در اتاق کنفرانس نشستیم. لیلا گفت:
    - نمیخوای بگی چی به چیه؟
    - صبر کن بقیه هم بیان.
    و همزمان شماره محمد را گرفتم. چند ثانیه منتظر بودم تا جواب داد. گفتم:
    - الو؟
    - بله
    - باید بیای سازمان
    - سازمان چیه دیگه؟
    شمرده غریدم:
    - محمد فارسی، دارم میگم بیا سازمـ....
    که ناگهان صدای دادی شنیدم. بعد نوای ناله و در ادامه پَخی محمدگونه!! بلند شد.
    - داشتی میگفتی
    - باید بیای سازمان.
    - زمان بده.
    - الان.
    - میام.
    به المیرا و سیامک هم خبردادم که زودتر بیایند. المیرا چند دقیقه بعد رسید. شلوار لی و پیراهنی مردانه پوشیده بود.
    - سلام به همگی... خوبین؟
    و با لیلا روبوسی کرد. بعد به طرف من آمد و به اجبار من را در آغوش کشید. بعد از آن سیامک وارد شد. به بقیه سلام کرد و روی یکی از صندلی‌ها نشست.
    چند دقیقه بعد کسی در زد. در را باز کردم. محمد بود. بدون اینکه به حرف‌هایش گوش بدم گفتم:
    - بیا تو.
    همه نشستند و بعد از اتمام نگا‌ه‌ خیره‌ی آنها به هم، شروع به صحبت در مورد ماموریت کردم. در آخر هم اعضا بهم معرفی شدند. بعد از اینکه محمد را با پول سیر کردم؛گفتم:
    - خوب؟ موافقین؟
    ***
    سرانجام ماشین ایستاد. محمد مثل دیوانه‌ها رانندگی می‌کرد. البته که من لذت می‌بردم ولی کمی نگران المیرا شده بودم. تازه می‌فهمیدم که انگار آوردن المیرا ایده‌ی زیاد جذابی هم نبود. پیاده شدم و ساکم را از صندوق درآوردم. احتمال می‌دادم که با انسانی باهوش روبرو هستیم به همین دلیل اسلحه‌های مخصوص موجودات آنسو را با خودم نیاوردم. تنها چند کلت کمری برای محکم کاری به بچه‌ها دادم. من هم کلت پلاسمایی همشگی خودم را داشتم و محمد که شمشیر مخصوص خودش را داشت.گفتم:
    - بچه ها پخش بشین. المیرا تو با من بیا. محمد، لیلا، سیامک، شماها از بین درختای سمت چپ برین. گوشی‌هایی هم که قبلا توی گوش‌تون گذاشتین و فعال کنین. صدای تیک آرامی آمد.

    - خوب الان صدای من بهتون کامل و واضح می‌رسه. المیرا بریم.

    به سمت کلبه به راه افتادیم. در راه المیرا دست مرا را گرفت. با اخم نگاهش می‌کنم که با لبخندی پهن پاسخم را میدهد.
    وقتی به موقعیتی مشرف به کلبه می‌رسیم، دوربین حرارت پلاسمایی خودم را در می‌آورم و با آن به کلبه خیره می‌شوم.
    - من که چیز خاصی نمی‌بینم. دوربین‌های حرارتی هم چیزی ثبت نکردن. شماها چی؟
    بعد از تایید بقیه به سمت کلبه به راه می‌افتیم. ما از پشت به کلبه و محمد، لیلا و سیامک از روبرو. به آرامی در حال نزدیک شدن بودیم که باری دیگر المیرا دستانم را گرفت. با عصبانیت دستم را کشیدم و گفتم:
    - نکن... اینجوری کند میشیم.
    که لحظه‌ای متوجه‌ی سه رد پای عمیق شدم. با دوربین آنها را نگاه کردم. امواج بسیار قوی‌ای از آنها ساطع میشد. آنها را دنبال کردیم. به المیرا گفتم ارام قدم بردارد تا صدای پایش بلند نشود. با گوشی بقیه را هم صدا زدم.
    پشت درختان موجوداتی بودند که هر کدام از آنها یک تیم از سازمان را به راحتی نابود میکردند. جن، گرگینه زامبی،شبح و شاید هم بیشتر!.سوالات بسیار زیادی در ذهنم ایجاد شد.اینها سیستم من را هک کرده بودند؟چرا به صورت گروهی آمده بودند؟
    گفتم: بهتره برگردیم و نیروی کمکی بیاریم. محمد دست تنهاس و نمی‌تونه از پسشون بربیاد.
    همه موافقت کردند ولی به محض برگشتن، صدایی سرد همانند کشیدن دو فلزگفت:
    - صبر... کنید.
    با فریاد محمد، دست المیرا را گرفتم و به سمت کلبه دویدم. حداقل در کلبه امنتر بودیم. به ورودی کلبه رسیدیم و به سرعت وارد شدم. داخل آن از آخرین باری که آن را دیده بودم تغییر چندانی نکرده بود ولی میزی پوسیده در وسط اضافه شده بود. با پا میز را به کناری انداختم. دستگاهی بسیار آشنا زیر آن بود، یک نویز‌انداز متوسط امواج مغناطیسی. در انتهای کلبه جنی ظاهر شد.با صورت کشیده و گوشهای نوک تیز. خالی درشت و سیاه‌رنگ زیر چشم چپش خودنمایی میکرد.
    - چطوره؟ می‌پسندی؟
    سردتر از همیشه، او را نظاره کردم.
    - کی اینو براتون درست کرده؟
    قدمی جلو آمد و گفت:
    - اوه! مطمئنم برات خیلی جالبه که بدونی من سال‌ها آموزش دیدم تا به این مرحله برسم. سالها سختی برای کنترل و رهبری موجوداتی وحشی و افسارگسیخته که همین الان هم در حال کشتن افرادت هستند.
    جلوتر رفتم و با خشم غریدم:
    - بگو کی بهت آموزش داده؟ کی براتون تجهیزات درست کرده؟ کی سیستم من و هک کرد؟
    - اروم باش... فک کنم اینقدر باهوش هستی که بفهمی امکان نداره بهت بگم. فقط بهت میگم که این تازه اول راخه... گروهای بیشتری مثل این تو راهن...
    - میگی... مطمئنم که میگی
    با فاصله‌ی کمی جلوی من ایستاد و با پوزخند گفت:
    - اوه جدی؟ چجوری؟
    کمی قبل با تایپ کردن کدی روی گوشی‌ام سیستم دفاعی را فعال کردم و اکنون سه نیزه‌ از پلاسمای سرد از زیر پای او بیرون آمد و او را به هم دوخت. وحشت زده نگاهم میکرد. پلاسمای سرد جلوی نامرئی شدن و تله‌پورت او را میگرفت. آرام به او نزدیک شدم. کلت پلاسمای‌ام را در آوردم. با لبخندی ترسناک نگاهش می‌کردم. قدمی دیگر برداشتم. کمی سرم را کج کردم.
    - فک کردی آموزشای مسخره شماها با من یکیه؟
    - آزادش کن...
    سریع برگشتم. لعنت به من. به کل المیرا را فراموش کردم. خوناشامی کریه‌المنظر گلوی المیرا را گرفته بود. المیرا من را نگاه می‌کرد. بدون هیچ کلمه‌ای.
    - گفتم آزادش کن.
    به جن نگاه کردم. با وجود درد سعی کرد لبخندی به من بزند. منطق لعنتی من دوباره سریع‌تر از همیشه محاسبه میکرد. جن بسیار خطرناک بود. نوعی پیشرفته و آموزش دیده که می‌توانست بقیه را کنترل کند. باید از بین می‌رفت. اگر آزادش می‌کردم بدون شک بعد از آن المیرا را می‌کشتند و اگر جن را از بین می‌بردم باز هم المیرا میمرد. لعنت به منطق. لعنت به ذهن.. لعنت به قوی‌تر شدن...
    روبه‌روی جن ایستادم.
    - گفتـــــــم آزادش کــــــــــن
    کلت را روی پیشونی‌اش گذاشتم. درست بین دو چشم زردش. بعد از هفده‌سال، به آرامی اشک، گونه‌هایم را خیس کرد. درد، بغض چسبناک گلویم را آتش می‌زد. گفتم:
    - من امیرحسینم... هیچ وقت... خلاف... منطقم... عمل نمی‌کنم...این اصل اول کاره!
    و ماشه را کشیدم. جن به خاکستر تبدیل شد و همرا با قلب من فروریخت. سریع برگشتم. فریاد خوناشام بلند شد و ناخن‌هایش را در گلوی المیرا فرو کرد. خودم را با پرشی روی خون‌آشام انداختم. سریع انگشتم را روی سرش چسباندم و همه انرژی انگشتر تابوت‌مانند را خالی کردم. چشمان خون‌آشام تهی شد و مغزش همراه با بغض من ترکید. خودم را سینه‌کش پیش المیرا کشاندم. دستانم را دوطرف صورتش گذاشتم.
    با تمام وجودم فریاد زدم:
    - نـــــــــــــــــــــه...
    منطق کثافت من، دوباره یادآوری کرد: مرده، ولش کن... تنها چیزی که الان داری منم. و با این جمله باقیمانده‌های قلبم را به آتش کشید.

    ***
    امیرحسین آرام پشت صندلی کنترل نشست. قلم را به سرعت روی آن می‌کشید. بیش از بیست سال میگذشت که قلم به دست نگرفته بود. نگاهی به ساعت مشکی‌اش انداخت و زیر کاغذ را با اشکش امضا کرد.
    روی کاغذ نوشته شده بود:
    « پ.ن اول: این گزارش به ضمیمه‌ی گزارش سه عضو دیگر تیم، لیلا،محمد و سیامک است.
    پ ن دوم: نتیجه‌گیری من این است که با گونه‌ای کاملا پیشرفته از موجودات روبه‌رو هستیم که توانایی کنترل و رهبری پیدا کرده‌اند. احتمال برخورد دوباره‌ی سازمان با این دسته زیاد است. لذا پیشنهاد می‌شود یه اقدام موثر در این باره صورت بگیرد.
    پ ن سوم: کسی که سیستم را هک کرده و همچنین نویزانداز درون کلبه را ساخته است، احتمالا همان کسی است که به موجودات آنسو آموزش رهبری می‌دهد.
    پ ن چهارم: میزان وفاداری اعضای تیم موجودات آنسو قابل ذکر است.



    در آخر شما را به شنیدن این موسیقی ها دعوت میکنم:
    بی کلام:
    http://s9.picofile.com/file/83026592...unes_.mp3.html
    http://s9.picofile.com/file/83026593...ortal.mp3.html
    http://s8.picofile.com/file/83026597...lames.mp3.html
    http://s9.picofile.com/file/83026586...zarad.mp3.html

    با کلام:
    http://s8.picofile.com/file/83026581...tive_.mp3.html
    http://s9.picofile.com/file/83026584...ngel_.mp3.html
    http://s8.picofile.com/file/83026588...Rose_.mp3.html
    http://s8.picofile.com/file/83026589...Bell_.mp3.html
    ویرایش توسط Amaj : 08-05-2017 در ساعت 15:59
    امضای ایشان
    صفحه ای دیگر از این عمر گذشت... ورقی باید زد...
    راه مرا می‌خواند ...
    جادّه مرا صدا می‌زند ...
    بگذار بخواند! من كوله‌بار خويش را بسته‌ام!
    پس ... قدم در راه خواهم گذاشت؛
    پا به پای جاده خواهم رفت؛
    هم‌نفس با ثانيه‌ها، خواهم دويد ...
    و می‌دانم كه اين راه
    راهی است پر از چاه،
    پر از كوره راه،
    پر از پستی،
    پر از بلندی،
    پر از فراز،
    پر از نشيب ...
    پر از عاشقی........


  10. Top | #17

    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1281
    نوشته ها
    1
    امتیاز
    670
    پسندیده
    6
    مورد پسند : 5 بار در 1 پست
    میزان امتیاز
    2
    راوی: عرفان
    اعضا: عرفان،سمیه،امیر،مهران
    ماموریت: شناسایی و بررسی
    به همراه سمیه از دفتر حریر بیرون آمدم و به سمت آسانسور رفتم.
    در را باز کردم و گفتم:
    -بفرمایید قربان.
    سمیه لبخندی زد و داخل شد و من هم پشت سرش رفتم. دکمه ی طبقه ی دوم را زد و گفت:
    - مهران رو میشناسی؟ از بچه های تکنو هستش؛ برو دنبالش و بیارش به دفتر من.
    جوری کلمۀ « دفتر من » را گفت که انگار همه خبرداشتند که دفترش کجاست. در حالی که سعی میکردم مودب به نظر برسم پرسیدم:
    -ببخشید سمیه خانم، دفتر شما کجاست؟
    ابروهایش رابالا برد و با نگاهی که معنی "کی تو رو اینجا راه داده!!" میداد، گفت:
    - نزدیک درمانگاهه دیگه، از هرکی بپرسی نشونت میده.
    -خوبه، گفتید برم دنبال کی؟
    همان زمان آسانسور به طبقه ی دوم رسید. سمیه در را باز کرد و گفت:
    - مهران! اینم از هرکی بپرسی بهت میگه کیه.
    نگاهی عاقل اندر سفیه به من کرد و تقریبا من را بیرون انداخت. لحظه ای بعد آسانسور به سمت پایین حرکت کرد و من مقابل یک در بسته تنها ماندم.
    به عقب برگشتم و به سمت چپ راهرو رفتم. روبروی دری قرار گرفتم که روی آن تابلوی "ورود افراد متفرقه ممنوع!" قرار گرفته بود. در را باز کردم و وارد اتاقی پر از قفسه و پرونده شدم که بر روی قسمتی از دیوارش مربعی مشکی رنگ بود. به آن مربع نگاه کردم که در جایی درونش، دوربینی قرار داشت که چشمانم را اسکن میکرد. پس از چند لحظه قسمتی از دیوار کنار رفت و من وارد محیط بزرگتری شدم که از ظاهرش کاملا مشخص بود که بخش تکنوها در اینجا قرار داشت. یک ربات کوچک مشغول تمیز کردن کف سالن بود. چند دوربین سیصد و شصت درجه با فاصله ای اندک از سقف در حال پرواز بودند. این دوربین ها از دستاورد های جدید بچه های تکنو بود. من هیچ نمیفهمیدم وقتی درگیر جنگ با موجودات آنسو هستیم چرا بودجه را صرف چنین وسایل غیرضروری ای میکردند؟!
    از کنار اتاقی رد شدم که درش باز بود و دود بسیار تیره ای از آن بیرون می آمد. سریع از کنار آن گذشتم تا نکند یک انفجاری، چیزی باعث شود که از ماموریت فردا جا بمانم. به جستجو ادامه دادم تا کسی را پیدا کنم و از او درباره ی مهران بپرسم اما چیزی جز چند در، در دو طرف راهرو در دیدرسم نبود. روبروی دری که نیمه باز بود متوقف شدم. از داخل آن اتاق صدای خرخر می آمد. در را باز کردم و فردی را با لباسی شبیه لباس تعمیرکارها و با ماسک جوشکاری و دستکش های چرمی دیدم که در حال کار بر روی وسیله ای بود که هیچ از آن سر در نمی آوردم. سرفه ای کردم و گفتم:
    -سلام. ببخشید من دنبال مهران میگردم.
    مرد سرش را بلند کرد و بدون آنکه ماسکش را بردارد گفت
    -برو به اتاق یازده. در رو هم ببند.
    بیرون آمدم و در را بستم. مردک بی اعصاب! (تکنو ها همه همینطور هستنd:) به دنبال اتاق شماره ی 11 گشتم و زود پیدایش کردم. در زدم و منتظر ماندم تا کسی در را باز کند. دختر جوانی با چهره ای درهم در را باز کرد و با لحن خشکی پرسید:
    -بله؟
    این یکی هم به نظر اعصاب نداشت. زود گفتم:
    -با مهران کار دارم.
    بی آنکه چیزی بگوید در را بست. بلافاصله صدای فریادش که گفت "مهرااااان" را از آن طرف در شنیدم و چند لحظه بعد پسری که بنظر تنها دو یا سه سال از من بزرگ تر میرسید، در را باز کرد.نگاهی به سرتا پای من کرد و گفت
    - با من کار داشتی؟
    -شما مهران هستید؟
    -بله.
    - منو فرستادن شما رو ببرم به درمانگاه، پیش سمیه.
    -میدونی با من چیکار داره؟
    - حرف یه ماموریت بود...خودش توضیح میده
    چشمانش گشاد شدند و پرسید:
    -ماموریت؟!
    - آره، بهتره عجله کنی اضطراریه
    سری تکان داد و در حالی که در را می بست گفت:
    -الان میام.
    پس از لحظه ای در حالی که داشت کتش را میپوشید از اتاق خارج شد و گفت:
    -بریم.
    به طرف آسانسور رفتیم و منتظر شدیم تا آسانسور بالا بیاید.
    مهران نگاهی به من کرد و گفت:
    -تو چه کلاسی هستی؟
    -جنگجو.
    نگاهی به ظاهرم کرد و گفت:
    -اصلا بهت نمیخوره که جنگجو باشی.سلاحت کو؟
    -من از دوتا خنجر استفاده میکردم که متاسفانه امروز صبح از دست دادمشون. میدونی خنجر مقابل خوناشام ها خیلی به کارم میاد، مخصوصا با سرعت بالای من. ولی در مقابل گرگینه-زامبی ها چندان کارایی نداره.
    -خب تو عملیات بعدیت از چه سلاحی میخوای استفاده کنی؟
    -نمیدونم، شاید بازم از خنجر استفاده کردم، شایدم رفتم سراغ سلاح های مدرن.
    -کلا از شمشیر خوشت نمیاد نه؟
    -میدونی دست و پام رو میگیره، بیشتر تکیه ی من روی سرعتمه که نمیتونم با شمشیر از حداکثر سرعتم استفاده کنم.
    مهران چند لحظه در فکر فرو رفت و سپس گفت:
    -شاید تونستم یه چیزی برات پیدا کنم که مناسب باشه. قدت چنده؟
    - 175
    -خوبه، چند روز دیگه که از ماموریت برگشتیم بهم سر بزن ببینم چیزی برات دارم یا نه.
    پس حدس نزده بود که من یکی از همگروهی های او هستم.
    گفتم:
    -فکر نکنم اصلا از ماموریت برگردی، من جنگجوی گروهتون رو میشناسم. بهت پیشنهاد میدم خودت یه اسلحه با خودت ببری و از گروهت دفاع کنی.
    -مگه جنگجومون کیه؟
    لحظه ای مکث کردم و سپس گفتم:
    -خودم.


    پس از لحظه ای فکر کردن، زد زیر خنده .
    با رسیدن آسانسور وارد آن شدیم و ساعتم را جلوی سنسوری در صفحه ی دکمه ها نگه داشتم.پس از چند لحظه، صفحه ای ط ظاهر شد که در آن دکمه هایی برای طبقات پایینی و مخفی سازمان ظاهر شد. انگشتم را روی طبقه منفی دو فشار دادم، و صفحه ظاهرشده باز ناپدید شد.
    هنوز در آسانسور کامل بسته نشده بود که پرسید:
    -چند وقته که برای سازمان کار میکنی؟
    -4 سالی میشه،از وقتی که با موجودات تاریک آشنا شدم.
    -مگه از اول با موجودات تاریک آشنا نبودی؟
    -نه من اولش یه زندگی عادی داشتم، حالا داستانش طولانیه.
    مهران گفت:
    - خب تعریف کن، وقت داریم.
    در حالی که سرم را پایین انداخته بودم و به کفش مشکی و چرمی مهران نگاه می کردم، تعریف کردم:
    -13 سالم بود که با خانواده ام به یه سفر رفتیم. من و پدر و مادرم و خواهری که از من 2 سال بزرگتر بود. همه چیز داشت خوب پیش میرفت تا اینکه یه شب توی یه جنگل چادر زدیم. من خواب بودم و با سر و صدا بیدار شدم. دیدم که سه تا موجود وحشتناک به ما حمله کردن و... و اونا تمام اعضای خانواده ام رو کشته بودن.
    لحظه ای مکث کردم تا گلویم را صاف کنم و ادامه دادم:
    -اونا در حال جنگیدن با دو نفر دیگه بودن. اون دو نفر خیلی زود موجودات رو از پا در آوردن و با وصل کردن یه چیزی که الان میدونم مهر بود، اونارو از بین بردن و در این زمان من فقط به جنازه ی خانواده ام نگاه میکردم که الان هیچ چیز ازشون به خاطر ندارم. شوکه شده بودم و همون موقع اون مامور ها منو دیدن و با خودشون به سازمان آوردن. بعد ها فهمیدم که اون موجودات خوناشام و بودن و چند روز بود که تحت تعقیب مامور های سازمان بودن و من هم تصمیم گرفتم به عنوان جنگجو با موجودات تاریک مبارزه کنم و از اون موقع در سازمان فعالیت میکنم.
    سرم را بالا آوردم و به مهران نگاه کردم که به من زل زده بود.
    دستی به پشتم زد و گفت:
    -متاسفم پسر، تجربه ی سختی داشتی.
    سری تکان دادم و زیر لب تشکری کردم. آسانسور ایستاد و ما پیاده شدیم.از جلوی چند اتاق و در درمانگاه گذشتیم، مهران مقابل در چوبی ای در انتهای راهرو ایستاد و در زد بلافاصله در باز شد و مهران و سپس من داخل شدیم. هنگام عبور به دنبال کسی گشتم که در را باز کرده بود اما کسی را ندیدم. خب مطمئنا از این درهای پیشرفته بود که «بچه های عصبانی تکنو» میسازند. دستم را دراز کردم تا در را ببندم اما خودش پشت سرم بسته شد. زود دستم را انداختم و نگاهی کردم که ببینم کسی مرا دیده است یا نه. که دیدم سمیه طبق معمول با نگاهی عاقل اندر سفیه به من نگاه میکند و بر روی صندلی چرمی و به نظر راحتی نشسته است که در کنار سه صندلی هم شکل دیگر ، روبروی میز بزرگ و بهم ریخته ای قرار داشت که از قرار معلوم میزکارش بود. یک کامپیوتر قدیمی و چند مجسمۀ کوچک شیشه ای تنها لوازم روی میز بود. دفتر ساده ای بود. یک میز کار در گوشۀ اتاق قرار گرفته بود و پشت سرش کتابخانه ای دیده میشد. یک قفسۀ دارو نیز کنارش بود.صاحب دفتر روی مبل سیاه رنگی در طرف دیگر اتاق نشسته بود.روی مبل کنار دستیش، پسر جوانی نشسته بود که مطمئنا همان امیر، عضو آینده بین گروه است و مهران هم بر روی صندلی دیگری نشست و حال تنها یک صندلی خالی مانده بود که انتظار من را میکشید.
    در حالی که نگاه سمیه هنوز تعقیبم میکرد بر روی صندلی نشستم و منتظر ماندم تا اول دیگران شروع کنند...که زیاد هم طول نکشید.
    -خب سلام به همگی. امید وارم حالتون خوب باشه و آمادگی یه ماموریت را داشته باشید.
    سمیه بود که این را گفت. با خودم گفتم من که کاملا آماده ام. همین امروز بود که از یک قدمی مرگ نجات پیدا کرده بودم و یکی از هم گروهی هایم تا سر حد مرگ زخمی شد و دست کم بیست و چهار ساعت است که نخوابیده ام. اگر شما اسم این را آماده بودن میگذارید، من کاملا آماده ام....
    او بی خبر از افکار من ادامه داد:
    -اول از همه میخوام با عضو جدید گروهمون، عرفان، آشنا بشید. اون یه جنگجوعه و از اعضای گروهیه که تو عملیاتی که الان میخوایم دربارش صحبت کنیم شرکت داشته.
    مهران پرسید:
    -کدوم ماموریت؟
    در جواب نگاه معنی دار سمیه توضیح دادم:
    -من و گروهم امروز به یک ماموریت تحقیقاتی رفته بودیم. رد پاهایی از زامبی گرگینه ها پیدا کردیم و دنبالشون رفتیم که با چهار تا گرگینه زامبی برخورد کردیم....
    امیر میان حرفم پرید و گفت:
    -چهار تا؟؟!
    نگاهش کردم و گفتم:
    -آره چهار تا... حساب سه تاشون رو رسیدیم اما چهارمی یکی از افرادمون رو زخمی کرد و فرار کرد. وضعیتش وخیم بود مجبور شدیم برگردیم. فرصت تحقیق بیشتر رو نداشتیم. در ضمن مهر مخصوص برگردوندن زامبی گرگینه هامون رو هم جا گذاشتیم...
    مهران گفت:
    - عیبی نداره من چیزای کارسازتری براتون ردیف میکنم.


    به وضوح حال که اتفاقات امروز را فهمیدند به من احترام بیشتری میگذاشتند. حتی سمیه هم دیگر آنطور که میگوید "کی این بچه رو اینجا راه داده؟" به من نگاه نمیکرد. آخر روبرو شدن با چهار زامبی گرگینه وتنها با یک نفر زخمی برگشتن کار هر کسی نیست.
    سمیه گفت:
    -خوبه. ما برای تحقیق بیشتر و پاکسازی محل، فردا به اون منطقه میریم. امشب هرچی رو که لازم دارید آماده کنید و البته خوب هم استراحت کنید.
    -حرف دیگه ای هست؟
    مهران رو به من گفت:
    -فردا برات یه سلاح میارم پس دنبالش نباش.
    گفتم:
    -واقعا ممنونم اصلا نمیتونستم این وقت شب راه بیوفتم دنبال یه سلاح.
    سری تکان داد و زمزمه ای شامل "وظیفه" کرد .
    سمیه گفت"
    -خوبه پس، فردا ساعت هفت صبح همه تو پارکینگ حاضر باشید.
    خداحافظی کردم و به طرف در رفتم. جلوی آن ایستادم و منتظرماندم تا باز شود اما نشد. نگاهی از روی شانه به عقب انداختم و دیدم سمیه دوباره دارد با همان نگاه همیشگی به من نگاه میکند. در را باز کردم و زود خارج شدم.
    امان از این «بچه های عصبانی تکنو» با این در ساختنشان که معلوم نیست کی باز میشود و کی بسته میشود و فقط هم بلدند آبروی آدم را ببرند. حتی رویشان هم برچسبی نزده اند که مثلا "بکشید" یا "فشار دهید" که آدم بداند چطور باید از این در ها استفاده کرد.
    به سمت آسانسور رفتم.
    به زیرزمین که میرسیدی دیگر سه عدد آسانسور وجود داشت تا این جمعیت عظیم (جنگجو ها و درمانگران و زخمی ها و بدبختان فلک زده ای مثل من را که خوابشان می آید، به مقصدشان برساند.)
    وارد آسانسور میانی شدم که در همین طبقه ایستاده بود و دکمه ی طبقه ی منفی دو را زدم که بخش جنگجو ها بود.
    آنقدر خسته بودم که نفهمیدم چطور به تختم رسیدم و با همان لباس هایی که بر تن داشتم روی تخت خوابیدم و خواب قبل از هر فکر و خیالی مرا ربود...



  11. Top | #18


    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    105
    نوشته ها
    175
    امتیاز
    1,398
    پسندیده
    1,092
    مورد پسند : 407 بار در 176 پست
    میزان امتیاز
    2
    همگروهی ها : میکائیل و خانم حنا.
    احساس عجیبی داشتم، قرار گرفتن زیر دستگاه اسکن برای یک نلپات احساس دل به خواهی نیست. آرام از زیر دستگاه رد میشدیم. تا به دفتر مرکزی رسیدیم، حتی احساس میکردم، حتی افکارم هم زیر آن دستگاه بزرگ گستره شده در راه رو در امان نیست!
    به سمت دفتر رفتیم، میکائیل در کنار من بود. از وقتی به مرکز آمده بودیم، میکائیل کم حرف تر شده بود، چند باری از اتفاقی که در زیر هتل در همدان افتاده بود، ازش پرسیده بود، اما هر بار از پاسخ طفره میرفت، چراییش دیگر نیاز به قدرت ویژه یا ذهن خوانی نداشت، چشمانش خود گویای همه چیز بود. پسرک بینوا در چشمانش، جز احساس گناه چیزی وجود نداشت، اول برای ورود بی احتیاط آن موجودات و حالا احساس گناه دیگر در چشمانش سنگینی میکرد.

    به داخل اتاق همیشه خالی رفتیم، نمایشگری بالای سرما چشمک زد و بعد صدایی در سالن پیچید!

    صدای رییس در سالن پیچید:
    خوب یه ماموریت جدید براتون دارم!
    به میکائیل نگاه کردم، چشمانش نزدیک گرد شدن بود، انگار سعی میکرد چیزی بگوید اما بر دهنش جاری نمیشد!
    رییس که این صحنه را دید گفت: لازم نیست حرفی بزنید، میدونم الان ممکنه تو شک باشید، اما این ماموریت کمکتون میکنه قراره یه هم… .
    واقعا دیگر نمیتوانستم تحمل کنم، واقعا میشد نسبت به دو زندگی اینقدر بی تفاوت بود. وقتی شروع به حرف شدن کردم صدای از آنچه که انتظارش را داشتم سرد تر و از آنچه میخواستم رسمی تر بود.
    - ولی قبلش شما یک توضیح به ما بدهکارید.
    رییس انگار که انتظار این حرف را از من نداشت. احساس کردم اگر انتظار حرکتی هم داشت کمترین احتمال آن حرکتی از جانب من بود.
    رییس انگار دلخور شده باشد با لحن گزنده ای گفت : چه توضیحی تلپات درجه سه.
    تلپات ها در سازمان هفت درجه بندی داشتند، سازمان همانطور که از تلپات ها استفاده میکرد، آنها را هم کنترل میکرد، تلپات ها را از جامعه بیرون می آورد، هر تلپات حداکثر میتوانست به هفت درجه دست پیدا کند، تلپات های درجه هفت میتوانستند از تمام قدرتشان استفاده کنند و بهای استفاده از تمام قدرت، یک قرص انفجاری بود که از طریق بینی وارد مغزشان میشد تا اگر خواستند طغیان کنند، مغزشان پریشان شود.
    تلپات های درجه سه حداکثر میتوانستند ذهن خوانی کنند و شاید یک اتصال ضعیف میان ذهن های دیگر ایجاد کنند.

    - چه توضیحی، واقعا چه توضیحی، ما رو برای اولین بار با کسایی که هرگز ندیدیم، زیر یه سقف جمع میکنید و میگید، قراره قوی ترین ترکیب برای شکار خون آشاما باشیم، بعد ما رو به زیر هتلی میفرستید و رها میکنید تا سلاخی مون کنند، حالا میگید چه توضیحی! نمیتونم اجازه بدم نسبت به مرگ دو نفر، به نیروی حیات دو نفر این قدر بی تفاوت باشید.
    صدای ناله ای از طرف میکائیل شنیدم انگار یک لحظه قدرت اختیار خودم را از دست داده بودم. فشاری که به ذهنش وارد کرده بودم ممکن بود دردسر ساز شود، ولی او توانست خودش را کنترل کند و نیافتد.
    صدای از ناکجا باز در سالن پیچید.
    - از تو توقع نداشتم، جغد سفید.
    باز استفاده از اسم سازمانی.
    - تو میدونی مجازات تخلفی تلپاتی که کنترل خودش رو از دست میده چیه!
    اگر تلپاتی کنترل خودش را از دست میداد مجازاتش نزول یک درجه بود، میخواستم داد بزنم برایم مهم نیست، من تنها جواب سوال هایم را میخواستم. اما رییس سریع تر پیش دستی کرد و گفت :
    - اما اینبار از گناهت میگذرم. و یادت باشه که تقصیر کی بود که این ماموریت شکست خورد.
    نمیدانم چرا احساس کردم داغ شدم. انگار که در کوره آجر پزی گذاشته بودنم. هر چه تا به حال سعی کرده بودم خونسرد باشم، حالا تمام آن سعی ها پودر شده بود. نمیدانم چرا اما دیگر عنان از کفم رفته بود. قابل تحمل نبود.
    گفتم : این دیگه قابل تحمل نیست، چهار نفر بدون هیچ شناختی، بدون هیچ تمرینی و حتی گپ ساده ای، به جنگ با هفت هشت خون آشام میرند، و حالا کسایی که رفتن مقصرند.
    لگدی به سطل آشغالی که کنارم بود زدم.
    میکائیل شروع به حرف زدن کرد : رضا فکر می… من اجازه ندادم حرفش را تمام کند، گفتم : تو دیگه حرف نزن. نمیدانم واقعا چرا پرخاشگر شدن بودم. فریاد زدم : اگر اون اختراع مضحک بود...
    حرفت را خوردم، و با بلند ترین صدایی که میتوانستم، گفتم : لعنت.
    و از اتاق خارج شدم.
    آدم همیشه نمیتوانست خودش را کنترل کند، به بالای ساختمان و پشت بوم رفتم تا بلکه کمی آرام شوم. فقط نمیدانستم چرا هرکس مرا میدید کمی خودش را کنار میکشید.

  12. 2 پسندیده توسط:


  13. Top | #19



    تاریخ عضویت
    May 2015
    شماره عضویت
    341
    نوشته ها
    393
    امتیاز
    2,882
    پسندیده
    1,300
    مورد پسند : 1,023 بار در 487 پست
    میزان امتیاز
    2
    با عرض معذرت، به این علت که یکی از اعضای گروه ما یعنی اینتاریوش به خاطر یه سری مشکلات ترک میدون کرده، این پست رو من میزارم؛ اما درواقع از طرف ایشون حسابش کنید.
    همگروهی ها: دلارام خانم، رضا (اینتاریوش)
    مأموریت: شناسایی
    راوی: اینتاریوش

    همینطور که پشت در ایستاده بودیم گوست هم داشت به یه نقشه ای چیزی برای خلاص شدن از دست مهمونامون فکر میکرد. از گوست پرسیدم: «خب حالا چیکار قراره بکنیم؟ واقعا فکر کردی مثل دوئل میریم نفری یه حریف انتخاب میکنیم دخلشون رو میاریم؟! اصلا مگه اینکارا از من بر میاد خب؟» گوست یه نگاه دلگرم کننده بهم انداخت و جواب داد: «نه لوک خوش شانس بازی تو کار نیست. دارم فکر یه تله میکنم تو راهرو کار بذاریم.» توی راهرو با دومتر عرض نمیدونستم چطور میخواد تله کار بذاره! معلوم بود که نمیتونه بره اون جلو وایسه و همشون رو یکی یکی با تیر بزنه. کافی بود یکیشون یه فریاد بکشه، یا از بخت بد ما یه تیر به هدف نمیخورد؛ اونوقت بود که دیگه مهلت رسیدن به در مخفی رو هم پیدا نمیکردیم. دقیقا این آخرین چیزی بود که من میخواستم! اصلا تو دورترین تخیلاتم هم نمیگنجید که توی اولین مأموریتم قراره با زندگی بای بای کنم. اولش که گرگینه و خون آشام... حالا هم جمعشون و جمع شده و یه شبحم دارن با خودشون میارن. اصلا گیرم که گوست اون دوتا رو با تیر زد، شبح رو چیکار کنیم؟!!!
    با خودم گفتم هنوز که زنده ای. به جای این فکرا به فرمانده یه طرحی نقشه ای بده. سرمو انداختم پایین و مشغول فکر کردن شدم، شبح واقعا ذهنم رو مشغول کرده بود. نگاهم به بدن آدمای بیهوش توی اتاق افتاد، چشمامو ریز کردم و نگاهیم به پارسا انداختم... یدفعه یه فکری به ذهنم رسید. دستی به شونه فرمانده زدم تا توجهشو جلب کنم.
    - هوم؟
    - فرمانده... فکری برای اون شبحه داری؟
    - نه. اگه میزاشتی داشتم فکر میکردم.
    - خب من یه فکری دارم. برای شبح فقط. نه میتونیم به صورت مستقیم مهر داغ بندازیم روش... نه میتونی بیهوشش کنی یا بلای دیگه ای سرش بیاریـ...
    - ممنون که یادم انداختـ....
    وسط حرفش پریدم و گفتم: «نه نه فرمانده. واقعا یه چیزی توی ذهنمه. پارسا که تله پاته، این همه هم بدن بیهوش ریخته اینجا. خب چی میشه اگه پارسا بتونه اون روح رو وادار کنه بیاد یکی از این آدما رو تسخیر کنه؟ و بعد ما با یه مهر کارشو بسازیم؟» از نگاه فرمانده میشد خوند که واقعا تحت تأثیر قرار گرفته. یکمی راجعش فکر کرد و بعد...
    - ایول اینتاریوش! عجب فکری کردی پسر! عالی بود. برو به پارسا بگو آماده باشه. زیاد وقت نداریم برای بازیابی قدرتهاش، سریع میرسن با توجه به پیشبینی تو و احساس خودش. بهش بگو روی ذهن شبحه تمرکز کن، به محض اینکه علامت دادم کنترلش رو بگیر، بیارش تو اتاق. بعدشم بیا کمکم کن.
    داشتم با پارسا حرف میزدم و نقشه رو براش توضیح میدادم و یه نیم نگاهیم به فرمانده داشتم. از توی کوله اش یه تور تقریبا کوچیکی درآورد و یکی از خشاب­هاش رو هم گذاشت کنار دستش.
    - هنوز یکم ضعیفم، مطمئن نیستم بتونم، اینتاریوش. ولی تلاش میکنم. فقط اگر بشه یکجوری قدرت ذهنش رو تحلیل داد خیلی خوب میشه... خیلی راحت تر میتونم واردش بشم.
    حوصله نداشتم برم سمت فرمانده و این حرفها رو دوباره براش بزنم. از همونجا بلند گفتم: «فرمانده پارسا میگه اگه بشه حواسشـ....» یهو دیدم گوست داره بال بال میزنه. تند تند میگفت ساکت باش ساکت باش، آخرشم با قیافه عصبانی و با یه حالت زار لوله تفنگشو گرفت سمتم. وسطای حرفم بودم که با دیدن تفنگ فرمانده یهو ساکت شدم.
    فرمانده اومد سمتمون و گفت: «همتون از دنیا سیر شدین انگار؟ آروم بابا. آروم. دفعه بعد ممکنه حتی زنده نباشیم که مغزتو خودم به شخصه بپاشونم.» هوفی کشید: «چی شده؟» پارسا براش توضیح داد و فرمانده هم گفت که احتمالا برای یه لحظه یه غافلگیری بوجود میاد که میتونه یکم ذهنش رو آشفته کنه. پارسا هم در جواب گفت که کافیه و میتونم کارم رو انجام بدم. بعد با فرمانده رفتیم سراغ بقیه تله...
    - این فشنگ­ها توشون با مایع قابل اشتعال پره. آهسته سُرنگشون رو از انتهاشون باز کن و همه تور رو با مایع توش خیس کن.
    چشمام از تعجب و ترس گرد شده بود. اگه یهو توی دستم منفجر میشدن چی؟ نگاه گوست رو که دیدم آب دهنمو قورت دادم و با ترس و لرز کاری که گفته بود رو کردم. خودش هم چندتا مهر مقدس برداشت و با یه سری نخ های نازک چندین جای تور بستشون. گفت روی مهرها هم یکم از اون مایع بریزم. محفظه یکی از همون فشنگ ها رو تقریبا تا آخرش خالی کرد، بعد اون رو وسط تور بست. یکم با مانیتور روی تفنگش ور رفت و بعد یه چراغ سبز روی فشنگ روشن شد. تور رو برداشت و یه صندلی هم با خودش برد. چند متر جلوتر از در اتاق کنترل، صندلی رو گذاشت زمین رفت روش، و بهم گفت بیا برو رو کولم و تور رو هم داد دستم. با یه بدبختی رفتم روی شونه هاش، بعد گفت که با گیره های روی خود تور، تور رو به سقف گیر کن.
    - سریع تر، زود باش. وقت نداریم.
    - هولم نکن گوست.
    بالاخره بستمش و سریع رفتیم داخل. در روز باز گذاشت، رفت پیش پارسا و گفت: «یه کار دیگه هم بکن لطفا. وقتی چند قدم جلوتر از اون تور رسیدن، یه اشاره بهم بده. دو ثانیه بعد از اینکه این دکمه رو از روی مانیتور تفنگم فشار دادم، وارد ذهنش شو.» دو نفری رفتیم و پشت دیوار مخفی شدیم. پارسا چشمش به ما بود، دلارام هم هر از چند گاهی همونطور که مشغول ور رفتن به سیستم اونا بود یه نگاهی بهمون مینداخت. اما مشغول تر از این حرفا بود که بخواد چیزی بگه. یدفعه گوست گفت: «مهر. مهر. مهر داغ کنید، سریع.» و خودش هم یه مهر داغ کرد.
    پارسا صدایی از خودش درآورد: «حالا.» بلافاصله گوست دست به کار شد و دکمه رو فشار داد، صدای یه جرقه از بیرون اومد، یه نور ملایم به دیوار آخر راهرو تابید، پارسا اخمی کرد، دستشو دور سرش گرفت، توی یک لحظه اخمش به لبخند تبدیل شد و چند لحظه بعد یه شبح از توی دیوار وارد اتاق شد. پارسا جلوش رو گرفته بود که هیچ صدایی ازش در نیاد، منم همونجا پشت دیوار کز کرده بودم و مهرم رو دستم گرفته بودم. شبح به سمت یکی از جسدا رفت و گوست هم آروم آروم دنبالش حرکت کرد.
    یه نگاه لحظه­ای به آینده انداختم، تور روی گرگینه افتاد بود، پس خون آشام... خون آشام با سرعت خیلی زیادی وحشیانه وارد اتاق شد و به سمت گوست رفت... فرصت نبود بهش خبر بدم. اگر وارد اتاق میشد اول از همه گوست رو غافلگیر میکرد و بعد کارمون تموم بود! برام سخت بود، خیلی تصمیم سختی بود، میترسیدم که بفهمه، که بمیرم.. هر اتفاقی ممکن بود برام بیفته، اصلا ممکن بود این کار عملی نشه... هزارتا احتمال، اما نمیتونستم بیکار بمونم. فقط یه ثانیه طول کشید، فقط یه ثانیه، جلوی در ایستادم، دستمو که مهر داغ توش بود دراز کردم و چشمام رو بستم. یه چیزی محکم به کف دستم برخورد کرد دستم با حرکت سریع و پر از دردی به داخل خم شد. از درد اشک تو چشمام جمع شد، دستم رو روی آرنجم گذاشتم و به خون آشام زل زدم که داشت بی هیچ صدایی توی یه نقطه مچاله میشد و محو میشد...
    خودمو رو زانوهام انداختم، به دیوار تکیه دادم و دیدم که گوست و پارسا کار اون شبح رو تموم کردن. چند لحظه بعد دردم یکم آروم تر شد...
    ---------------------------------
    راوی: پارسا
    با صدای دلارام نگاهمو از تندر برداشتم و ب سمت دلارام برگشتم: به نظرت نگاه گوست خیلی غم انگیز نبود? انگار میدونست قراره بمیره.
    - بیشتر نگران ما بود. میدونست اگه بهمون حمله شه جون سالم به در نمیبریم.
    یه بار دیگه تندر رو که روی زمین افتاده بود و آروم نفس میکشید نوازش کردم و بلند شدم و به سمت دلارام رفتم که داشت توی کیفش دنبال یه چیزی میگشت. بالاخره عینکش رو از کوله درآورد و روی چشماش گذاشت.
    - عینکی هستی؟
    - نه فقط موقع کار استفاده میکنم. بهم احساس نابغه بودن میده.
    و شروع کرد به کار کردن با کامپیوتری که جلوش بود.یکی از دیوار های اتاق به طور کامل توسط کامپیوتر ها پوشیده شده بود. یه دستگاه بزرگ هم گوشه اتاق بود که کلی سیم پیچی داشت. کامپیوتری که جلوی دلارام بود صفحه کلید بزرگ و پیچیده ای داشت که تا حالا ندیده بودم. معلوم بود برای دلارام هم تازگی داره چون با احتیاط کامل باهاش کار میکرد و سعی داشت تا جایی که ممکنه ریسک استفاده از هیچکدوم رو ب جون نخره. سعی کردم وارد ذهنش بشم. اما فقط باعث تشدید سرگیجه ام شد. دستمو روی سرم گذاشتم. دلارام با وحشت به سمتم برگشت. اشاره کردم که خوبم. به نظر میرسید به خاطر حمله عصبی که بهم شده بود دچار ضعف شده بودم.
    دو تا شکلات از توی جیبش در آورد. یکیش رو به من داد و یکیش رو هم خودش خورد. چقدر مجهز اومده بود. دوباره مشغول کار با کامپیوتر شد.
    - کار باهاش خیلی سخته؟
    - اگه رمز نگاری هاش رو کشف کنم خیلی راحت میشه. من فقط نگرانم بقیشون بفهمن که دارم هکش میکنم. اونوقت قطعا پودر میشیم.
    دوباره نگاهشو به سمت کامپیوتر چرخوند. فقط یه سری حروف رو پشت سر هم تایپ میکرد.
    مدت طولانی ای میشد که رضاها رفته بودن. و خبری هم ازشون نبود. تندر خواب بود و دلارام زل زده بود به نقشه ای که از طبقه مخفی پیدا کرده بود. حوصله من هم ب شدت سر رفته بود. یه دفعه دلارام از جا پرید: صدای چیه؟
    - چی صدای چیه؟
    - گوش کن نمیشنوی؟ صدای پا میاد. انگار یکی داره میدوه...
    آره واقعا صدای پا میومد. چشمام رو بستم و بعد وحشت زده بازشون کردم: دلارام، من هیچی حس نمیکنم. هیچ موجود ماورایی به سمتمون نمیاد.
    - شوخیت گرفته؟ صدای پاش داره میاد.
    همون لحظه دلارام بلند شد و ایستاد. من اما با نگرانی به نیروی از دست رفته ام فکر میکردم. باورم نمیشد که حالا حتی نزدیک شدن موجودات آنسو رو هم نمیتونستم حس کنم. توی همین فکر بودم که در با شدت باز شد. با تعجب به سمت در برگشتم. اسلحه هاش آماده ی شلیک بودن...
    ------------------------------------------
    راوی: رضا
    - اینم از این. بازم نجات دادین... ممنون اینتاریوش. حالت بهتره؟ وقتی برای استراحت نیست. خیلی زمان از دست دادیم. ساعت سه و نیمه. ساعتتو تنظیم کن اینتاریوش. کرونومتر: یک ساعت. بعدش دیگه لازم نیست حتی تو این طبقه ی مخفی باشی. دستگاه رو که نصب کردی بزن بیرون.
    نگاهم را به سمت پارسا و دلارام برگرداندم و گفتم: «با شما هم هستم. اگر احیانا دیدین که مشکلی پیش اومده یا هر چی، اگر دیدین برنگشتیم، اطلاعات رو ذخیره کرده بودین یا نکرده بودین، جمع میکنین میرین بیرون. راه زیادی تا در مخفی نیست، کارتون سریع انجام میشه. یک ساعت...»
    دستی به شانه اینتاریوش زدم، لبخندی تحویلش دادم بلکه امیدوارش کند، اما لبخند بیش­تر به خنده تلخی می­ماند که قبل از ورود به دهان اژدها می­زنند. تظاهر کرد که روحیه گرفته، هرچند میدانستم که نگرفته است. حرفی نزدم. هر کداممان از یکی از دو شاخه آن راهرو راهمان را ادامه دادیم.
    راهروی طولانی­ای بود. و انتهایش هم پیدا نبود. انگار که دور تا دور طبقه را احاطه کرده باشد. با کمر خمیده حرکتم را به طرف علامت روی نقشه­ام شروع کردم. هر لحظه امکان داشت که از اتاق­های تعبیه شده در راهرو موجودی بیرون بیاید و یا حتی در راهرو پرسه زدن های موجودات آنسو کار دستم بدهد. تا چند دقیقه هیچ مشکلی سر راهم نبود، بدون برخورد با هیچ گرگینه و خون آشامی به راهم ادامه می­دادم. اما بعد بدترین موجودات آنسو سر راهم سبز شدند. به سرعت خودم را پشت کمد و قفسه­های کنار راهرو کشاندم و بدنم را مچاله کردم. اشباح در حالت غیرمادیشان هیچ نقطه ضعف فیزیکی­ای ندارند. و من با تمام دم و دستگاه و تجهیزات حتی توان خط انداختن روی آن­ها را نداشتم. وسط راهرو ایستاده بودند و به دو سمت راهرو نگاه می­کردند. انگار به چیزی شک کرده باشند، اصلا از آنجا تکان نمی­خوردند. پیش خودم فکر کردم که چه بهتر! اگر به این سمت می­آمدند تمام مأموریت می­رفت روی هوا. به دنبال راهی اطرافم را می­گشتم، اما هیچ مسیری برای ادامه راه نبود؛ شاید، شاید می­توانستم بدون اینکه مرا ببینند به عقب برگردم.
    نگاهم را به سقف انداختم، با دیدن راه تهویه روی سقف لبخندی روی لب­هایم ظاهر شد. به اندازه ای بزرگ بود که بتوانم در حالت درازکش خودم را به جلو بکشم. حالا مشکلم رسیدن به هواکش بود، البته هنوز هم اشباح ممکن بود مرا ببینند. یاد هدفون داخل گوشم افتادم. باید از دلارام میپرسیدم که این تهویه راه به کجا میبرد.
    - دلارام. راه تهویه این طبقه به همه اتاقا دسترسی داره؟!
    جوابی نیامد. با همان صدای آهسته اما با نگرانی و شدت بیشتری باز هم تکرار کردم.
    - دلارام! دلارام. پارسا! بچه ها. از بین احتمالاتی که دارم بهشون فکر میکنم... یعنی کدومشون اتفاق افتاده؟! لعنتی.
    زمانی برای تلف کردن نداشتم. سریع بلند شدم. کمرم را به دیوار چسباندم و همانطور که دیوار رارهرو میپیچید همراهش رفتم. بالاخره از دیدرس اشباح خارج شدم. به سرعت راهم را به طرف اتاق تجهیزات پیش گرفتم، تقریبا در حال دویدن بودم. حاضر بودم شرط ببندم که ممکن بود موجودات آنسو صدای پاهایم را بشنوند و همه مأموریت لو برود.
    بالاخره پشت در اتاق رسیدم. هر دو رگبار را در دستم گرفتم و با وحشت در اتاق را باز کردم... همه چیز همانطور بود که موقع ترک اتاق بود. پارسا و دلارام پشت کامپیوترها نشسته بودند با این تفاوت که این بار با تعجب به من زل زده بودند. نفس راحتی کشیدم. در را پشت سرم بستم و نفس نفس زنان به آن تکیه دادم.
    - چرا جواب نمیدادین؟
    دلارام با تعجب گفت: «مگه چیزی گفتی اصلا؟!» پارسا هم حرف دلارام را تایید کرد.
    - پس دیوونم که همه این مسیر رو برگردم...
    - شاید هدفونت خاموشه.
    - نه. چکش کردم. روشنه! از اینتاریوش یه خبر بگیرید ببینم.
    بعد از چند ثانیه هر دو باهم گفتند: «جواب نمیده!»
    - نگید جواب نمیده! بگید اصلا هدفونا کار نمیکنن! پس چرا اینطوری شد؟ لعنتی. ارتباطمون قطع شد! الان اینتاریوش که نمیدونه رو چیکار کنیم؟!
    دلارام درباره سیگنال و تکنولوژی بیگانه و این چیزها حرف هایی زد و نتیجه گیری اش هم این بود:
    - سیگنال آنتنای ماهواره ای وارد اینجا که پر از تکنولوژی و انرژی دنیای اوناست نمیشه.
    پارسا گفت: «رسما بدبخت شدیم پس.» دلارام نگاه اسفناکی به پارسا انداخت و جواب داد: «دیوونه. هنوز تو رو داریم که. میتونی از طریق ذهنمون باهامون ارتباط برقرار کنی.»
    - من؟! میدونی اینجا چه قدر بزرگه؟! چند نفر دیگه اینجان؟؟؟ ممکنه تو مخ هر کس دیگه ای برم!
    بلند شدم و گفتم: «همینه که هست پارسا. تلاشتو میکنی.» پارسا چهره ناراحت توام با اجباری به خود گرفت و دوباره سر جایش نشست.
    - خب. میخواستم بدونم که این راه هواکش تا بالای منطقه ای که برام مشخص کردی میرسه یا نه؟
    دلارام سریع نقشه روی کامپیوتر را باز کرد و همانطور که آن را زیر و رو میکرد گفت: «بذار چک کنم.» بعد از چند لحظه بالاخره جواب داد: «آره. میرسه. ولی یه جایی باید راهتو قطع کنی. بیای پایین توی یکی از اتاقا، بعد دوباره بری توی هواکش. .... اتاق... تسخیر؟! شاید همونجایی باشه که آدمایی که میگیرن رو زندانی میکنن تا اشباح از اون دنیا بیان و تسخیرشون کنن؟»
    - فقط شانس بیارم و از این مأموریت زنده برگردم...
    خنده ای تحویلشان دادم و به سمت هواکش اتاق رفتم. حداقل سه متر تا سقف فاصله داشتم. مجبور شدم چندین میز و صندلی روی هم بچینم تا به در هواکش برسم.
    - خدایا! از جای بسته واقعا میترسم.
    دلارام از آن پایین پراند: «پس مرض داری از این نقشه­ها میکشی؟!»
    - قرار نبود شما این مسخره بازیارو دم در چال کنین؟ بعدشم، دیگه صداتونو بلند نکنید. هرکس رد بشه میشنوه...
    دلارام با عصبانیت و لجبازی سر کارش برگشت و من هم وارد جهنم شدم.
    ***
    - این آهن غراضه های لعنتی چقدر صدا میدن. خدا لعنتتون کنه.
    هر ذره ای که جابجا میشدم صدایشان در میامد. راهی نداشتم مگر اینکه امیدوار باشم کسی صدایشان را نشنود. علاوه بر آن صدای ساییده شدن فلزات لباس و کوله و اسلحه ام هم روی بدنه فلزی راه تهویه، احتمال خطر را چند برابر میکرد.
    ***
    به هر بدبختی ای بود خودم را از روی نقشه ای که دلارام روی ساعتم تنظیم کرده بود به اتاق زندان مانند طبقه رساندم. در هواکش را آرام باز کردم و سرم را پایین آوردم تا اتاق را چک کنم. اتاق کم نوری بود. به سختی میشد چیزی دید. کوله ام را پایین انداختم. به لبه های هواکش آویزان شدم و خودم را رها کردم. افتادنم روی زمین صدای برخورد آرامی ایجاد کرد، که اگر کسی پشت در بود، حتما صدایش را می­شنید. سریع خودم را پشت وسایل اتاق پنهان کردم. چند لحظه گذشت و خبری نشد. بلند شدم. وسط اتاق رفتم و به اطرافم نگاهی انداختم. زبانم بند آمده بود. زن و مردهایی را را میدیدم که در محفظه هایی دور تا دور اتاق حبس شده بودند و همه هم ناهشیار بودند. اما از بخار روی شیشه معلوم بود که نفس میکشیدند. حدس دلارام درست از آب درآمده بود، اینجا زندان افرادی بود که قصد تسخیرشان را داشتند. از روشن بودن دوربین روی لباسم اطمینان حاصل کردم. باید مطمئن میشدم که این تصاویر به سازمان میرسند.
    تمام محفظه ها پر بودند... به جز یکی از آن­ها. ساکت شدم و خوب به آن نگاه کردم. به خالی بودن آن شک نکرده بودم، اما چیزی که توجهم را جلب کرد بخار روی شیشه آن بود. عجیب بود، محفظه حقیقتا خالی بود! یا شاید هم... من چیزی نمیدیدم. محض احتیاطی که عضو دائم کارم بود، جای اسلحه را در دستم محکم کرد. آماده بودم تا هر کنشی را پاسخ بدهم؛ احساس کردم که پشت سرم همه اتاق ناگهان روشن شد، برگشتم و نوری چشمانم را زد. دستم را روی چشمانم گذاشتم و دوباره به محفظه جلویم نگاه کردم. هر لحظه بخاطر نور شدید امکان داشت که مثل مور و ملخ وارد اتاق شوند... اما حالا به جای محفظه خالی چهره اینتاریوش را در محفظه میدیدم. چطور ممکن بود؟ با دست پاچگی به کنترل کنار دستگاه نگاه کردم و به هر زحمتی که بود حفاظ دستگاه را باز کردم. اینتاریوش چشمانش را باز کرد و با صدای بیحالی گفت: «رضا...»
    - گوس...
    حرفم را خوردم. ادامه داد: « دوتا از گرگینه ها رو کشتم ولی خیلی زیاد بودن... نتونستم جلوشون رو بگیرم...» به او گفتم که اشکالی ندارد و حالا دیگر جایش امن است. اینتاریوشی که من میشناختم هیچوقت جرئت جنگیدن با چند گرگینه در یک زمان را نداشت... ناگهان چقدر شجاع شده بود. دستش را روی گردنم انداختم و از محفظه بیرون آوردمش. انگشتان دست چپم دور دسته رگبار چفت شده بودند. تکان ملایمی به سرم دادم و به ساعد دستش نگاه کردم، نه اثری از ساعت بود و نه اثری از هیچ خالکوبی­ ای روی بدنش دیده بودم. پرسیدم: «کجا گرفتنت؟!» جواب داد: «پیش آسانس...» تا همین جایش هم برایم کافی بود، اسلحه را زیر چانه اش گذاشتم و شلیک کردم. به محض افتادن اینتاریوش روی زمین نورافکنی که از ناکجا اتاق را روشن کرده بود خاموش شد. چشمانم هنوز از نور سوسو میزدند اما تشخیص دادم که بدن بیهوش کف اتاق، بدن اینتاریوش نیست. بیشتر به بدن یک جن شباهت داشت. روی زمین زانو زدم، مهری داغ کردم دستم را به سمت سینه جن دراز کردم تا مهر را روی بدنش بگذارم، در یک آن چشمانش باز شدند و چیزی محکم به سرم خورد. در همان حینی که داشتم روی زمین می­افتادم سیم و کابل­های روی زمین مثل مار دور دور بدنم می­پیچیدند. مهر پرت شد و آخرین لحظه روی انتهای پیشانی جن جا خوش کرد. سرم روی زمین بود و همه چیز را تار میدیدم. حس کردم که بدنم از شر آن کابل ها آزاد شد. دهان جن انگار با سوزن دوخته شده بود، بدون هیچ صدایی فقط درون خودش مچاله میشد و هر لحظه محوتر از لحظه قبل میشد. وسط زندان موجودات آنسو از هوش رفتم...
    ----------------------------------
    راوی: پارسا
    بعد از این که گوست رفت، دلارام دوباره رفت سراغ کار با کامپیوترها. و تا همین الان همچنان مشغول کنکاش نقشه بود و من به طرز فجیعی حس بی مصرف بودن میکردم. یه دفعه دلارام صدام کرد: «پارسا بیا ببین چی پیدا کردم.» رفتم و دیدم که به نقشه اشاره میکنه.
    - خب؟ اینو که خیلی وقته پیدا کردی.
    - نه نه یه راه جدید توی نقشه اس. نگاه کن. اگه از راه همین هواکش توی اتاق بریم داخل با توجه به نقشه انتهاش میرسه به طبقه پنجم ساختمون که خالی از سکنه اس. در واقع بدون رد شدن از جلوی هیچ گرگینه و خوناشامی میتونیم خیلی راحت از ساختمون خارج شیم و پودر نشیم.
    واقعا راه خوبی بود. من حاضر بودم تا اون سر شهر از توی هواکش ها حرکت کنم اما مجبور نباشم یه بار دیگه اون موجودات رو ببینم.
    - پارسا. نقشه عوض میشه. به اینتاریوش و گوست هم بگو کارشون که تموم شد برگردن اتاق کنترل.
    روی زمین نشستم و تمرکز کردم. سرم هنوز درد میکرد اما میتونستم ارتباط ذهنی تشکیل بدم. ذهن گوست رو پیدا کردم. سعی کردم بهش بگم که نقشه عوض شده اما جوابی دریافت نمیکردم. باورم نمیشد. به نظر میرسید بیهوش شده.
    - دلارام، میتونی بگی رضا دقیقا کجاست؟
    - یه دقیقه وایسا.
    دلارام تلاش کرد از طریق ردیاب توی لباس گوست، محلشو بهم بگه. اما تلاش نافرجامی بود.
    - لعنتی، ردیابا هم کار نمیکنن. چی شده مگه؟
    - به نظرم بیهوش شده.
    دلارام که حالا مضطرب به نظر میرسید گفت: «میدونستم بالاخره پودر میشه. شاید هنوز توی اتاق تسخیر باشه.»
    چاره ای نداشتم. باید میرفتم کمکش. از دلارام خواستم مکان اتاق رو برام مشخص کنه. و بعد از میزها و صندلی هایی که گوست وسط اتاق چیده بود بالا رفتم. و پایین افتادم.
    - هیــس! چکار میکنی.
    آروم از روی زمین بلند شدم و چند ثانیه در سکوت روی اطراف اتاق تمرکز کردم. موجودی به سمتمون نمیومد. دوباره بالا رفتم و اینبار وارد هواکش شدم. در آخرین لحظات دلارام رو دیدم که سعی داشت وسایل توی اتاق رو پشت در بچینه. اگه بهش حمله میشد...
    خودمو توی هواکش به سمت جلو میکشیدم. تا اینکه به خروجی مورد نظرم رسیدم. آروم پایین پریدم و روی یه چیز نرم افتادم: «آخ...»
    بلند شدم و دیدم که کسی که زیر من له شده کسی نیست جز گوست! سریع کنار رفتم و عذر خواهی کردم. گوست ناله ای کرد و سعی کرد بشینه: «اگه این موجودات هم پودرم نکنن تو قطعا این کارو میکنی.»
    دستشو گرفتم و از روی زمین بلندش کردم: «میتونی راه بری؟» سری تکون داد و گفت: «وقت زیادی نداریم. بعد برات توضیح میدم چی شده. فعلا باید بریم.» و به سمت در اتاق حرکت کرد. جلوی در که رسید ناگهانی برگشت و گفت: «دلارامو تنها گذاشتی؟»
    - نه سپردم یکی از خوناشاما حواسش بهش باشه. انتظار داشتی چیکار کنم وقتی دیدم بیهوشی؟
    گوست چنان نگاه وحشتناکی بهم کرد که مطمئنم اگه یه زامبی با این نگاه مواجه میشد صد در صد از ترس میمرد! به نقشه ی روی ساعتش اشاره کرد و گفت: «از محلی که باید دستگاه رو جاساز کنیم دور نیستیم. سریع انجامش میدیم و برمیگردیم.»
    - اتفاقا اومده بودم بگم باید برگردیم. دلارام یه راه خروجی به وسیله هواکشا پیدا کرده که مستقیم ما رو از این طبقه لعنتی خلاص میکنه.
    بعد از ساعت ها اولین بار بود میدیدم رضا خوشحاله...
    - به اینتاریوش خبر دادی؟
    - نه، بلافاصله اومدم دنبالت، الان بهش میگم.
    ----------------------------------------
    راوی: اینتاریوش:
    وقتی از فرمانده جدا شدم احساس کسی را داشتم که باید خودش را با دستان خودش حلق آویز کند. اصلا از ایده جدا شدنمون خوشم نیومد. ای کاش دهنم رو نمی بستم و فرمانده رو راضی می کردم نقشه دیگه ای بکشد. در راهرو با این فکر جلو می رفتم که چرا منی که کارم هیچ ربطی به جنگ و پارتیزان بازی نداشت الان تنها باید راهی را میرفتم که از هر سانتی مترش بوی مرگ تراوش میکرد. از خودم می پرسیدم من اینجا چه کار می کنم؟ چرا الان نباید تو ماشین منتظر بقیه می شدم؟...
    آخر راهرو بن بست بود اما در دیوار طرف چپ، یک در دیده می شد. دستم را روی دستگیره در گذاشتم. اما احساس می کردم نمی توانم دستم را حرکت بدهم. انگار مشکل ترین کار دنیا بود. آب دهانم خشک شده و به احتمالات مختلفی که ممکن بود پشت آن در وجود داشته باشد فکر می کردم. در این بین،ایده ای در ذهنم درخشید. تمرکز کردم و قدم به دنیای فراسوی حال گذاشتم. "در باز می شد... پشتش راهرویی کوچک با دو در دیگر یکی در انتها و یکی در ابتدا...پشت آخرین در خرناس و نفس های غیر انسانی رو حس میکردم... میل به کشتن. اونجا یه گرگینه زامبی نگهبانی می داد..." پلک زدم و خودم رو جلوی در دیدم.
    نگاهی به نقشه روی ساعتم کردم. سپس در رو باز کردم و همونطور که دیده بودم دو در را دیدم. بی سر و صدا به سمت اولین در رفتم و بی معطلی آن را باز کردم و راهرویی دیگر. تند تند قدم بر می داشتم. آخر مسیر ورودی دیگه ای به یک اتاق خیلی بزرگ بود. ایندفعه دری نبود. از روی نقشه فهمیدم جایی که باید دستگاه دلارآم رو نصب کنم پشت اون اتاق قرار داره. قبل از اینکه وارد بشم چشمم به چند آنسویی دیگه افتاد. فوری خودم را به دیوار چسبندم و از دیدرس خارج شدم. جرعت نگاه کردن نداشتم اما با مختصر چیزی که دیدم فهمیدم یه گرگینه دیگه سر رامه.
    سعی کردم با گوشی هایی که تکنوی گروه بهمون داده بود با بقیه ارتباط برقرار کنم. با صدایی آروم و زمزمه وار گفتم: «بچه ها اینجا یکمی زیادی شلوغه من به تا حالا به دو تا گرگینه زامبی برخوردم. احتیاج به کمک دارم.» کسی جواب نداد. دوباره گفتم: «کسی صدام رو میشنوه؟ گوست نگو که پودر شدی؟ کسی نیست؟ هیچکس؟!» منتظر شدم اما کسی جواب نداد. انگار دستگاه ها خراب شده بود. فکر کردم شاید هم برای بقیه اتفاقی افتاده. فقط سعی می کردم بدترین احتمالات رو مجسم نکنم. چند بار نفس عمیق کشیدم. حالا باید چه کار می کردم. اگه همه مرده باشن مردن من اینجا فاییده ای برای کسی نداره. فکر می کردم از راهی که اومدم برگردم اما احساس خوبی نسبت به این کار نداشتم. بدتر این که احساس خوبی به اینجا موندن هم نداشتم. با خودم زمزمه می کردم: فکر کن فکر کن حالا باید چه کار کرد؟ و جواب راحت به ذهنم دوید. وقتی از انجام کاری می ترسی به نتیجش نگاه کن. تمرکز کردم و دو آینده متفاوت را دیدم." یکی در حالی که راه بازگشت را پیش می گرفتم... و یکی در حالی که تصمیم به ادامه ماموریت می گرفتم... اولی به جلب توجه گرگینه ها منجر و پایان ترسناکی در پی داشت اما دومی هم من را در حالی نشان می داد که دزدکی وارد آن اتاق میشدم و از پشت تعدادی جعبه روی هم چیده شده سعی در دور زدن گرگینه می کرد. یکی از جعبه ها به پایین لغزید و افتاد. هیولا متوجه من شد و..." چشمانم را باز کردم. کمی احساس خستگی داشتم. روی دو انتخاب پیش رویم فکر می کردم. حالا نتیجه ها رو می دونستم. چیز هایی که من با قدرتم می توانستم ببینم حقیقت محض نبود و ممکن بود اصلا رخ ندهد. اما در این مورد ریسک کردن کار احمقانیه...
    تصمیم گرفتم وارد بشم... دزدکی نگاهی به داخل انداختم و گرگینه رو دیدم که مدام این ور و اونور رو نگاه میکنه. جعبه ها رو هم دیدم. با ورودی فاصله ای نداشت. میخواستم صبر کنم تا گرگینه فاصلش رو بیشتر کنه اما از جاش جم نمی خورد. دل رو به دریا زدم. در حالی که خم شده بودم با قدم های تند خودم رو پشت جعبه ها رسوندم. کمی صبر کردم. نگاهی دزدکی از شکاف میان جعبه ها گرگینه رو دیدم که هوا رو می بویید. غریزه ای غیر ارادی از زمانی که زنده بود. و بعید می دونستم الان بتونه چیزی رو حس کنه که این خودش یه امتیاز محسوب میشه. خودم رو به طرف دیگه مجموعه جعبه های چیده شده می رسونم. یه چیزی رو فراموش کردم! سریع برمیگردم و با نیمچه شیرجه ای جعبه ای را که در حال سقوط بود می قاپم. آروم روی زمین میزارم. دوباره به انتهای طرف دیگه جعبه ها میرم.
    خروجی حدودا دو متری با جعبه ها فاصله داره و امکان نداره گرگینه منو نبینه. چطور میتونستم از مقابلش عبور کنم. اگه الان پیدام می کرد کارم تموم بود. نمی دونم میتونم رد بشم یا نه. هیچ ایده ای نداشتم. شایدم داشتم! من نمی دونستم باید چی کار کنم. ولی خب یه نفر هست که میدونه. و اگه شدنی باشه همیشه هم می دونه. دوباره تمرکز کردم و... "خودم رو در همین موقعیت دیدم. یه تیکه آجر (شبیه آجره خب) از یکی از جعبه ها برداشتم و..." چشمام رو باز کردم. حالا می دونستم چیکار باید بکنم. دقیقا همون کار رو تکرار کردم و آجر رو طرف دیگه مجموعه جعبه ها انداختم. جایی که اول اومدم پشتشون. صدای برخورد آجر با سطح اتاق توجه موجود آنسویی رو جلب کرد. گرگینه به ان سمت مجموعه جعبه های چیده شده خیز برداشت و آرام حرکت کرد. حالا دقیقا پشتش به خروجی مورد نظرم بود. تا به نیم متری جعبه ها رسید من بی صدا حرکت کردم. گرگینه وقتی پشت مجموعه جعبه ها رو بررسی می کرد من از او و اتاق دور شده و به اتاقک کوچک تری رسیدم که طبقه نقشه باید دستگاه را در آن نصب می کردم که پر بود از یه مشت آت وآشغال و یه میز وصندلی که بدرد بخور ترین ابزار آنجا به نظر می رسید. سر فلزی دستگاه را که پشت شلوارم قایم کرده بودم .بیرون آوردم و آنتنش را تا ته باز کردم. نصب و فعال کردنش کمتر از دو دقیقه طول کشید.
    حالا باید به فکر بازگشت می بودم. هرچند نگران کننده نبود من تنهایی از دو تا خطر سخت عبور کردم و یه آنتن نصب کردم. یه گرگینه چیزی نیست که از پسش برنیام. احتمالا با همون کلک آجر... این بار اما نه آجری داشتم و نه جعبه هایی که پشتشون مخفی شم. دور و ورم رو نگاه کردم و نیشم تا بناگوش باز شد. یه هواکش. میز رو جلوی ورودی هواکش کشیدم و از آن بالا رفتم. داخل آنجا سرد و به طرز ناخوشایندی تاریک بود. وارد هواکش شدم و حرکت کردم. چند دقیقه ای که برام مثل شب های طولانی زمستان سپری شد به این فکر کردم که چطور از این جهنم دره خارج بشم. حالا دستگاه رو هم سرجاش گذاشته بودم و کسی نمی تونست به خاطر شونه خالی کردن از مسئولیت هام، توبیخم کنه. همینطور که در شبکه های بی انتهای هواکش که ظاهرا پایانی نمی شناخت سر گردان بودم، صدای آشنایی در ذهنم شنیدم.
    - همین فرمون رو بیا جلو!
    اول ترسیدم که یک شبح آنسویی باشد اما وقتی برای بار دوم صدایش را در سرم شنیدم خیالم راحت شد.
    - منم پارسا میگم واینسا همین راه رو بیا جلو.
    همین طور که با سرعتی مضاعف رو به جلو چهار زانو حرکت می کردم نفس راحتی کشیدم و گفتم: «اوه پسر منو ترسوندی فکر کردم مردین؛ عه بقیه کجان؟» همین که اینو گفتم از سمت چپ یه چیز سفتی به سرم خورد و بعد: «واااای...» در جوابم او هم واکنش ناگهانی ای انجام داد. پارسا چند لحظه ساکت شد و بعد در ذهنم گفت: «چیزی نشد، تو فکر نباش، گوست میگه سر و صدا نکنم.» خبر زنده بودن گوست خوشحالم کرد.
    - پارسا یه خبر بده جلوم رو درست حسابی نمی بینم.
    در همین بین که مسیر را برایم مشخص میکرد خلاصه ای از اتفاقاتی که افتاده بودند را برایم تعریف کرد.
    - خب، همین مسیر رو ادامه بده، میرسی به هواکش توی اتاق کنترل. ما هم یکم دیگه میرسیم.
    پرسیدم از دلارام خبر دارند یا نه، که بعد از چند لحظه تعلل پارسا با عجله گفت نه و ارتباط را قطع کرد. نمیدانم چه شده بود، اما به نظر می آمد که گوست او را به کار وا داشته بود. من هم مسیرم را ادامه دادم...
    ----------------------------------
    راوی: رضا
    بعد از مدتی که پارسا صرف رساندن پیام به اینتاریوش کرد به او گفتم: «پارسا، حالا که اینجایی. اتاق بغلی؛ وضعیتش؟» تمرکز چند لحظه ای هم برایش کافی بود: «خالیه. اصلا هیچی توش نیست. اگه باید بریم اونجا بهتره همین الان بریم گوست... راهرو خالیه. زود باش.»
    بنا بر حرف پارسا سریع در اتاق را باز کردم و بیرون پریدم. به پارسا گفتم همانجا بماند و اگر اتفاقی افتاد خبرم کند. آهسته در اتاق خالی را باز کردم و داخل شدم. اتاق پر از وسایل دور ریختنی و بی استفاده بود. به دنبال جایی گشتم تا دستگاه را بدون اینکه در دیدرس باشد فعال کنم. انتهای اتاق پشت کپه ای از وسایل، دستگاه را از کوله بیرون آوردم. روی زمین گذاشتمش و دکمه اش را فشار دادم. دستگاه با فرو کردن پایه ای آهنی در زمین جای خودش را محکم کرد و بعد از بالایش آنتنی بیرون آمد و نهایتا چراغ سبز کم نوری روی بدنه آن روشن شد. فهمیدم که کار انجام شده است. از پارسا وضعیت راهرو را سؤال کردم و به محض دریافت جواب خودم را به اتاق کنار رساندم.
    - زود باش. باید برگردیم. بیا... پاتو بزار روی شونم برو بالا.
    بعد از اینکه پارسا بالا رفت با تقلا از یکی از محفظه ها بالا رفتم، دست دراز شده پارسا را گرفتم و مشغول حرکت به سمت اتاق کنترل شدیم.
    --------------------------------------------
    راوی: دلارام
    کمتر از یک ساعت از رفتن پارسا گذشته بود، اما احساس میکردم ساعت هاست که توی اون اتاق لعنتی گیر افتادم. به میز و صندلی هایی که جلوی در چیده بودم خیره شدم و منتظر پیغام سیستمم بودم. به محض اینکه بچها هر سه تا دستگاه فرکانس سنج رو توی محلی که مشخص کردم میذاشتن بین دستگاه ها مداری تشکیل میشد و من میتونستم فرکانس مخصوص دروازه رو پیدا کنم. این میتونست کمک بزرگی به سازمان کنه.
    چرخیدم و به صفحه لپ تاپم خیره شدم. اتصال برقرار شد. سریع شروع کردم. کد نگاری عجیبی داشت. فرکانسش خیلی خاص بود. نمیدونم چطور ماهواره های بزرگ نتونستن این فرکانس ها رو شناسایی کنن. چطور به چیزی مشکوک نشدن. ترتیب کار ها رو دادم. اطلاعات باید به لپ تاپم منتقل میشد. و من کار دیگه ای نمیتونستم بکنم جز اینکه منتظر بمونم...
    نمیدونم من خیلی عجله داشتم یا واقعا کند پیش میرفت. فقط میدونم انقدر عصبی شده بودم که دستام میلرزید. محکم روی میز زدم و فریاد کشیدم: زود باش دیگه.
    چند لحظه گذشت و... دیگه کند پیش نمیرفت. در واقع اصلا پیش نمیرفت چه برسه به اینکه بخواد کند باشه. یاد جمله ی یکی از دوستام افتادم که میگفت: هیچ وقت اجازه نده یه کامپیوتر بفهمه که عجله داری. خنده هیستریکی کردم و به سقف نگاه کردم. چرا برنمیگردن?
    دیگه نمیتونستم روی پاهام بند شم. شروع کردم به قدم زدن توی اتاق. معدم هم شروع کرد به قار و قور. حداقل خوبه که همراه خودم چند تا شکلات آورده بودم. پشت سر هم شکلات ها رو میخورم و هر از گاهی به صفحه ی مانیتور نگاه میکردم. با خودم گفتم: حداقل خدا رو شکر کن یه گرگینه اینجا نیست.
    همون لحظه یه نفر محکم کوبید به در. زورش زیاد بود. در شکست و گرگینه ای پشت انبوه میز و صندلی ها ظاهر شد. با وحشت به سمت عقب حرکت کردم. دچار خلا مغزی شده بودم. چند لحظه طول کشید تا به خودم بیام. به مانیتور نگاه کردم. نود و یک درصد...
    به سمت مخالف لپ تاپم حرکت کردم. باید گرگینه رو ازش دور نگه میداشتم. وسایل رو کنار میزد و جلو میومد. اونقدر عقب عقب رفتم تا پشتم به یه میز خورد و افتادم. فقط یک صندلی بین من و گرگینه بود. صندلی رو کنار زد و روبه روم ایستاد. با ترس گفتم: آقا گرگه منو نخوریا. من دیروز ناهار نخوردم. ببین چه قدر لاغرم. منو بخوری که سیر نمیشی. بذار برگردم سازمان غذا بخورم، چاق بشم، چله بشم، بعد میام منو بخور.
    گرگینه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و دستشو بالا برد.
    به مانیتور نگاه کردم. همون لحظه انتقال اطلاعات تموم شد. سریع یه شکلات از جیبم در آوردم و پرت کردم جلوش: اینو بخور، هم خوشمزه تره هم برا بدنت مفید تره.
    گرگینه با خشم دستشو تو هوا تکون داد. چشمامو بستم. آخ...
    بعد از چند ثانیه چشمامو باز کردم. پارسا جلوم افتاده بود. با نا امیدی پرسیدم: «تو رو هم کشتن؟ اینجا بهشته یا جهنم؟»
    گرگینه سرش رو از درد تکونی داد و بعد پای پارسا رو گرفت. یه تاب نرم بهش داد، بعد ولش کرد و پارسا هم با کمر چسبید به دیوار و افتاد. همین که گرگینه سمت پارسا قدم برداشت، گوست از آسمون پرید پایین و دور گردن گرگینه حلقه زد، مهر توی دستش رو چسبوند زیر گلوی گرگینه و بعد از چند لحظه گرگینه رفته بود. اون طرف اتاق رو نگاه کردم و در یه هواکش دیگه از جا کنده شد و چهره اینتاریوش ظاهر شد...
    هر سه نفرشون اونجا بودن. با خوشحالی به طرف لپ تاپم رفتم و اطلاعات رو چک کردم. همه چی سر جاش بود. اینتاریوش و گوست هم زیر بغلای پارسا رو گرفته بودن و داشتن کشون کشون میاوردنش. خیلی سریع وسایل رو جمع کردم و توی کیفم گذاشتم. ماموریت تقریبا تموم شده بود.
    اما همه مون کار های زیادی داشتیم که انجام بدیم. گوست باید گزارش کامل ماموریت رو به حریر ارائه میداد، البته اگه با این خونریزی به سازمان میرسید و هیلر ها درمانش میکردن.
    پارسا باید ذهنش رو جمع و جور میکرد. البته بعد از اینکه خودش و صد البته تندر رو به درمونگاه میرسوند.
    اینتاریوش باید روی ترسش کار میکرد تا دفعات بعد مثل این ماموریت کار دستش نده. البته اگه با جراحاتی که داشت میتونست از هواکش بالا بره.
    و من... من باید کار شبانه روزی با ماهواره های سازمان رو شروع میکردم تا بتونم دروازه های احتمالی دیگه ی آنسو رو پیدا کنم.البته اگه میتونستم با وجود چهار همراه مجروح، سالم به مقصد برسم.
    با کمک بچه ها از هواکش بالا رفتم. به خواب روی تخت گرم و نرمم که فکر کردم با انگیزه بیشتری به جلو حرکت کردم. البته اگه تا زمان بیرون رفتن از این هواکش موجودی بهمون حمله نمیکرد.
    همه چیز عالی بود. بالاخره از اون هواکش لعنتی بیرون اومدیم، خودمون رو با هزار درد و زخم به ون رسوندیم، و همینجور که رضا داشت به سمت سازمان رانندگی میکرد کف ون ولو شدیم...

  14. 2 پسندیده توسط:


  15. Top | #20


    تاریخ عضویت
    May 2015
    شماره عضویت
    333
    نوشته ها
    341
    امتیاز
    15,466
    پسندیده
    1,044
    مورد پسند : 1,817 بار در 455 پست
    میزان امتیاز
    2

    پست جاسوس- مامور mgr

    گزارش ماهانه
    شماره: 198
    مامور: Mgr_46

    ریاست محترم سازمان بوک پیج
    با عرض سلام
    احتراما بنا به مشاهدات و همچنین پرس و جوهای صورت گرفته توسط این جانب، چند موضوع دارای اهمیت استراتژیک را به استحضار میرسانم:
    1- بنده بنا به درخواست شما با یکی از تکنوهای بخش تحقیقات و فناوری طرح دوستی ریخته و در فرصتی توانسته به ذهن او نفوذ کرده و اطلاعاتی را به دست آورم که به شرح ذیل است:
    - سلاحی جدید در بخش توسعه با موفقیت آزمایش شده این سلاح در دسته پرتو افکن ها قرار می گیرد و از انرژی تاریک تغذیه میگردد .
    به محض آنکه بتوانم اطلاعات جدیدی در این رابطه به دست آورم ، به سمع و نظر شما خواهم رساند.
    2- تیم های اعزامی به ماموریت های مختلف من جمله شکار خون آشام، گرگینه ی زامبی و جن همگی بدون هیچ گونه تلفاتی ماموریت ها را با موفقیت به اتمام رسانیده اند.
    3- در تیم خود نیز مشاهده نمودم که وسایل همراه از امنیت سایبری خوبی برخوردار نیستند و میتوان به آن نفوذ کرد و حتی از طریق آن به هسته اصلی شرکت دسترسی پیدا کرد چرا که همه سیستم ها حتی یک اسلحه ساده از طریق فضای ابری به هم متصل اند و این یک نقطه ضعف است.
    در نهایت باید عرض کنم که بنده هنوز به طبقه ریاست دسترسی ندارم و به هیچ عنوان توانایی نفوذ به آنجا را ندارم و تاکنون حتی چهره ی رئیس پیشتاز را ندیده ام اما این نکته شایان ذکر است که مامور دست راست رئیس پیشتاز شخصی است به نام امیرحسین ، ایشان به تمامی مخدرها چه صنعتی و چه سنتی معتاد میباشد و لذا با آن که تلپاتی خبره است سعی به نفوذ در ذهنش می نمایم.


    با سپاس و تقدیم احترامات نظامی
    مامور mgr_46



    ///////

    یک بار دیگر با دقت نامه رو خوندم. چشم هام کلمات رو می بلعید و ذهنم با تمام قدرت در حال بررسی اطلاعات بود. وقتی که تموم شد نفس عمیقی کشیدم، سری به نشونه تایید تکون دادم و از جا بلند شدم. یه بطری که تا یک چهارمش پر اون مایع آتشین مورد علاقم بود رو برداشتم، یه قلپ ازش نوشیدم و بعد نگاهی به نامه کردم و فندکم رو در آوردم. فندک نقره ی کوچکی که حکاکی های زیبا داشت، و تنها یادگاری از فردی بود که خیلی وقت پیش از دست داده بودم. هر چند زنده بود، اما برای من فرقی با یک مرده نداشت.
    با خونسردی سوختن نامه رو نگاه کردم، اطلاعات خوبی توش بود. این مامور جز بهترین مامورهام بود و از دست دادنش اصلا قابل قبول نبود. باید دنبال یه سری برنامه پشتیبان می گشتم.
    نور چراغ رو از اونی که بود کمتر کردم و به صندلیم تکیه زدم، نقشه های زیادی توی ذهنم بود، نقشه هایی که یا باعث نابودی مطلق می شد یا موفقیت چشمگیر. اما در هر صورت این ریسکی بود که باید انجام می دادم، راهی جز این نبود. من بدون ریسک هرگز به این موفقیت های فعلیم نمی رسیدم.
    بطری رو کنار زدم، بلند شدم و از قهوه ساز گوشه اتاق یه قهوه پررنگ ریختم. از قهوه متنفر بودم ولی الان می بایست بیدار می موندم. نقشه های زیادی توی ذهنم وول می خوردن که اگه به سراغ پرداختنشون نمی رفتم مثل خاکستر توی باد ناپدید می شدند. نور رو کاملا خاموش کردم، روی صندلیم نشستم و دست هام رو روی میز حلقه کردم.
    چشم هامو بستم.
    و با شکل گرفتن ایده ها و راه های مختلف، لبخند کمرنگی زدم.
    بازی تازه شروع شده بود!
    امضای ایشان
    جدل ها تا به این اندازه دوام نمی آوردند، اگر که تنها یک طرف مقصر بود.

    _لاروش_



صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد