صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 19

موضوع: bloody blade

  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    1241
    نوشته ها
    27
    امتیاز
    -130
    پسندیده
    16
    مورد پسند : 90 بار در 20 پست
    میزان امتیاز
    2

    bloody blade

    پبش گفتار

    پس گذشت سالیان دور و دراز انسان ها از نقص سیستم بدنی خود نفرت پیدا کردند. آنها با ویرایش جسم خویشتن نژاد به قول خود با کمال بالاتری ساختند اما آن قدر هوش در مغز کوچک فانی خود داشتند که بدانند تا کمال نژادی فاصله ی زیادی دارند پس شروع به ساخت جامعه ی بی نقص کردند. انسان در گذر زندگی خویش همواره زیاده خواه بوده و این مورد نیز استثنا نبود ، آنها بزرگ ترین نقص خویش را یافتند و جامعه ی خود را بر اساس آن پایه گزاری کردند. آنها مرگ را انتخاب کردند ، جامعه ای بر اساس آن بنا نهادند و اینگونه مرگ نژاد خود را پی ریزی کردند و ...
    و از این نوع چرت و پرتا.
    جامعه ی جدید آنها یک دیکتاتوری بزرگه . اون ها حتی آواز خواندن رو ممنوع کردند و حدس بزنید مجازاتش چیه؟ ریختن مواد مذاب تو حنجره... .

    بگذریم. اون ها مرگ رو در قالب انسانی در آوردند و اسمش رو کولد1 گذاشتند. خب اونها میگن مرگ سرده
    و من یه کولدم.

    اسمم ریپره2 .

    1 Cold: سرد
    2 Reaper: مشین درو

    ویرایش توسط mikaiel : 12-20-2016 در ساعت 18:11


  2. Top | #2


    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    شماره عضویت
    272
    نوشته ها
    399
    امتیاز
    3,194
    پسندیده
    764
    مورد پسند : 1,139 بار در 443 پست
    میزان امتیاز
    2
    من هیچی نفهمیدم یه توضیح و خلاصه ی خوب براش بزار
    امضای ایشان
    جسارت اجرايى كردن ايده هايت را داشته باش

    و گرنه هميشه جهان پر بوده از

    ترسو هاى خوش فكر

  3. 1 پسندیده توسط:


  4. Top | #3

    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    1241
    نوشته ها
    27
    امتیاز
    -130
    پسندیده
    16
    مورد پسند : 90 بار در 20 پست
    میزان امتیاز
    2
    دوست عزیز متن بالا فقط یه پیشگفتار از داستان اصلی هست.
    بزودی فصل اول داستان رو روی سایت قرار میدم.

  5. 2 پسندیده توسط:


  6. Top | #4

    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    1241
    نوشته ها
    27
    امتیاز
    -130
    پسندیده
    16
    مورد پسند : 90 بار در 20 پست
    میزان امتیاز
    2
    فصل اول
    " مرگ ، خون ، جنون و کمی لذت"


    زمین به شدت زیر قدم های ریپر صدا ایجاد میکرد. نه الزاما توسط سنگ ریزه یا چوب شکسته بلکه زمین صیقلی به طوری ساخته شده بود که پژواک قدم ها در محیط اطراف طنین انداز شود. مثل همیشه این مکان فوق العاده نفرت انگیز بود.سقف بلند و دیوار های سردش نفرت خالص رو تداعی میکرد و معماری سبک گوتیک با تجهیزات پیشرفته ی موجود بر آن کاملا مغایرت داشت.
    ریپر افکار متفاوتی برای اندیشیدن داشت اما مهم ترین آنها شمشیر فرکانس بالای جدیدش بود. جین ، مخترع عبوسی که برای او کار میکرد ، کاملا مشخص کرده بود شمشیرش بالا ترین فرکانس ممکن رو دارد و تقریبا به سرعت گلوله ، هوا را برش میدهد. اما همیشه حرفای اون دختر کوچک جیغ جیغو قابل اعتماد نبود. محض اطمینان ، سلاح مورد علاقه و منفورش ، بلودی بلید ، رو همراهش اورده بود و اطمینان
    داشت دسته ی سرخ رنگش کاملا در معرض دیده . هر آدمی که توسط این شمشیر کشته میشد یک خط قرمز روی اون کشیده می شد و ریپر کاملا مطمئن بود اوایل کل شمشیر سفید بود. الان؟
    حتی دسته ی اون قرمز شده بود. با این فکر پوزخند ، بی اختیار روی لبانش نشست و تصویر تمام قتل های که مرتکب شده بود از جلوی چشمانش رد شد. حتی دریغ از یکم ... ؟ چی بهش میگن؟
    کلمات بی اختیار بر لبانش جاری شدند:عذاب وجدان.
    لحظه ای از اینکه افکارش را بلند به زبان آورده بود هراسان شد اما به نظر نمی رسید کسی در آن اطراف در حال پرسه زدن باشد. خاصیت این مکان نیز همین بود ، مردم به هیچ وجه در آنجا پیدایشان نمی شد. ریپر عینک پیشرفته ی چهار بعدی خودش رو بر روی چشمانش گذاشت.
    لعنت به اون لباس های نامرئی. از زمانی که ساخته شده بودند چندین بار او را تا پای مرگ برده بودند و با اتکا به شانسش جان سالم به در برده بود.
    این اواخر کم کم داشت به شانسش وابسته میشد و این فکر نگرانش میکرد. فکر بازنشستگی برای چند صدمین بار به ذهنش رسید و مثل همیشه به خودش قول داد به محض تموم شدن این ماموریت از شغل مزخرفش کناره گیری کند و باقی عمرش را در کلونی های مریخ کنار دریا های مصنوعی انجا بگذراند. او عاشق آن آب های سنگین با دمای نسبتاً سردشان بود. این فکر ها همیشه به او آرامش میدادند تا با خونسردی شمشیرش را از نیام خارج کند.
    - آهای یه چشم!!!.... آهای با تو ام.کر شدی؟
    ریپر زیر لب غرید: بار بعدی که اینجوری صدام کنی...
    مثل همیشه تیغ تیز جامعه ی پنجم ، بلک جک، درحال خندیدن بود. ریپر هیچ گاه صورت او را بدون خنده ندیده بود اکنون نیز حتی نمی توانست لحظه ای صورت زیبای او را غمگین تصور کند.
    - اره میدونم ، میدونم منم میکنی یه خط روی اون شمشیر خط خطیت.
    با وجود خشم زیادش ریپر نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد. جک را می شد دوست او به حساب آورد اگر در کار آن ها دوستی معنی داشته باشد. جک یک ماشین تمام عیار بود.در جنگ افغانستان اکثر عضوهای بدنش را از دست داده بود و اکنون به لطف تکنولوژی یک بدن ساخته شده از یک نوع فلز فوق محکم کوفتی داشت اما مدتها پیش ریپر یک تست برش را روی بدنش امتحان کرده و نتایح تست کاملا امیدوارانه بود.
    دوباره پوزخندی زد. زندگی زیادی خشن شده بود. ریپر پس از مدتی سکوت ، سر حرف را باز کرد.
    _ پس تو هم اعلامیه رو دیدی؟
    جک با تعجب بهش نگاه کرد و گفت: همه اعلامیه رو دیدن مرد! دیروز سیدنی اومده بود در خونم تا منو بکشه . مثل اینکه میخواست یه رقیب رو قبل از شروع تورنومنت حذف کنه.
    _ الان کجاست؟ انتظار داشتم با تو بیاد.
    پاسخ احتمالی جک کاملا از روی خنده ی شیطانی اش قابل حدس زدن بود.
    _ تو چند تا چمدون اطراف شهر، حسابی داره خوش میگذرونه.
    ریپر امیدوار بود سیدنی در یک زمان در چند چمدان نباشد. این نگران کننده بود و ریپر از استایل جنگ او خوشش می آمد. زیادی کثیف بود. با کمی دقت متوجه ی بوی گل سرخ از بدن جک شد.
    _ دیشب کجا بودی تیغ تیز؟ بوی گند خونه ی ثروتمندا رو میدی.
    جک انگار که در دنیای دیگری سیر میکرد گفـت : مورد مرحمت یکی از دختران کاپیتان سئول قرار گرفتم. آه که چه بانوی زیبایی بود.
    _ اون مرد بلاخره تو رو میکشه. ببین این حرف رو کی بهت گفتم.
    جک خنده ای تمسخر آمیز کرد و گفت: بزار اون سرباز پیر تلاششو بکنه. تا اون زمان من در جای دیگه ای زیر خاکم.
    ریپر کاملا این را میدانست که جک با صورتی که به طور افسانه ای زیبا بود برای دختران و زنان بالا مقام جامعه بسیار خواستنی بود و البته جک نیز درخواست هایشان را بی جواب نمی گذاشت.

    جک ناگهان صدای وحشتناکی از خود به بیرون داد. ریپر کاملا ترسید ، حواس تشدید شده او آمادگی چنین چیزی را نداشتند و واکنششان غیر طبیعی بود. به عقب پرید و دستانش گاردی که معمولا در شروع حمله هایش به کار می برد را به خود گرفتند.
    جک با تعجب نگاهی به او انداخت و حواسش را متوجه دست ریپر که به آرامی بر روی دسته ی بلودی بلید میخزید کرد. با شک به اطرافش نگاه کرد و گفت: مشکلی هست؟ من که متوجه ی چیزی نشدم.عجیبه...
    ریپر نفسش را حبس کرد. آخر چه قدر می توان ابله بود؟
    _اون صدای ناهنجاری که از خودت در آوردی....
    جک با صدای بسیار بلند خندید که این هم برای حواس او زیادی بود. حالی که دست هایش را به هم می مالید با لحنی که انگار از رویایی دست نیافتنی حرف میزد گفت: میدونی مرد؟ داشتم تو رو روی تخت تصور میکردم. انزجار آمیز بود.
    ریپر حاضر بود صد ها هزار پوند شرط ببندد که دوستش دیوانه است. اما مشکل این بود که او این قدر پول نداشت. کم کم راهروی طولانی به اخر میرسید و دری در انتهای آن خود را نشان داد.
    و البته فردی را که کنارش بود نیز آشکار کرد. فردی از جامعه ی هشتم ، جامعه ی کوچک فقیری که هیچ کس آن را به رسمیت نمی شناخت. جامعه ای که فقط یک کولد داشت و او خطرناک ترین فردی بود ریپر میشناخت .او اکنون اینجا بود.
    ظاهر واینتا مثل گاوچرانی در غرب وحشی می ماند که سالهاست حمام نکرده است. از فاصله ی پنجاه متری ریپر بوی گند او را حس میکرد و جک نیز چینی به دماغش انداخت و با انزجار سر خود را تکان داد.
    واینتا در حالی که دندان های سیاه خود را نشان میداد گفت: دیر کردید تیغ تیز و تیغ قرمز.
    _امیدوار بودیم بوی گند تو ما رو اذیت نکنه تیغ کند.
    جک با رسمی ترین لحنی که میتوانست این حرف را زد و واینتا فقط خندید در حالی که ریپر واقعا از او ترسیده بود. او قبلا دیده بود او با دو هفت تیرش چه کارهای میتوتند بکند و جک ندیده بود. پس شانه ی جک را به داخل هدایت کرد و گفت: بهتره از این بیشتر دیر نکنیم.
    ورود به داخل سالن شامل برخورد باد خنکی به آنها و همچنین بوی دلپذیری بود که معلوم نبود از چه جهنمی می آمد و ریپر ترجیح میداد نداند. در دنیای آنها چیز ها جلوه ی خوبی نداشتند.
    سالن بزرگ و تقریباً شلوغ بود. یک محیط مربعی شکل بود که دیوار های نئونی آن نور مشکی می تابیدند و توسط سقف سفیدش روشن شده بود. در وسط سالن پنج رینگ مبارزه بیست متری به شکل دایره وجود داشتند و البته تعداد زیادی کولد در اطراف آنها. بسیاری از آنها را ریپر میشناخت و تعداد زیادی جدید بودند. در جامعه ای که بر پایه ی مرگ بود و در شغل آن ها که مرگ عادی ترین چیز ممکن بود ، سرباز های کشته شده نیاز به جانشین داشتند. در واقع ریپر با سی و دو،سی و سه سالی که از عمرش میگذشت زیادی عمر کرده بود. مثل همیشه او خوش شانس بود.
    با نگاهی به اطراف ، دو قلو های مرگ را دید. دو سرباز که در جنگ کشده شده بودند و در آخرین لحظات جامعه ی آنها ،جامعه ی هفتم، هوشیاریشان را به بدن های روباتیکی انتقال داده بودند. آنها یک بدن بودند اما او قبلا دیده بود که آنها میتوانند به دو بدن جداگانه تبدیل شوند و وضعیت بدی را برای حریفشان به وجود آورند. خوشبختانه آن ها طرف او بودند. او تیغ قرمز جامعه ی هفتم بود و آنها برادرانش حساب می شدند. پس سرش را برایشان پایین آورد و پاسخ مشابهی دریافت کرد.
    با پریدن زن سرخ پوشی بر روی رینگ جلویی و پخش همزمان موزیک همهمه ها خاموش شد.
    جک در گوش ریپر گفت: می دونی مرد ، اون یه بار خودش بهم گفت عاشق اینجور وارد شدنه.
    _ از زمانی که یادم میاد اینجوری بوده.
    زن سرخ پوش به صدای زیبایی گفت: به بیست و پنجمین تورنومنت مرگ خوش آومدید همه قوانین و می دونند و نیازی به توضیح اضافی نیست. پس میریم سراغ قرعه کشی.
    تورنومنت مرگ ، جنگ کوچکی بین هشت جامعه بود. مسابقه ای که در اون کولد ها تا سرحد مرگ با هم می جنگیدند تا ثابت کنند جامعه ی کدامشان بهتر است و ریپر هیچگاه انتخاب نشده بود تا بجنگد. اشاره کرده بودم که او خوش شانس بود؟
    زن گفت: مسابقه اول بین سیدنی و برادر های مرگ.... مثل اینکه اون دختر نیومده خب خودتون یکی رو انتخاب کنید.
    یه جوون جلو اومد و کنار غول آهنی قرار گرفت. ریپر زیر لب زمزمه کرد : دیوانه ی ****.
    _مسابقه ی دوم: تیغ تیز و خون سبز.
    جک گفت : میدونستم. و رفت تا کنار مرد که لباس مار پوشیده بود قرار بگیره.
    _سومی بین تیغ خام و کلاغ.
    ریپر کلاغ رو می شناخت و می دونست حریفش رو باید مرده فرض کنه.
    _ و آخرین مبارزه و از نظر من بهترین اونها بین پیر ترین و قویترین کولد های ما : واینتا و ......
    ریپر تپش سردی رو در قلبش احساس کرد. اون زن گفت پیرترین ها؟ نه این ممکن نیست...
    و صدای زن افکارش را پاره کرد. زن با صدای جیغی که دیگر اصلا زیبا نبود فریاد کشید: خانوم ها و آقایان معرفی میکنم ، ریپر.
    و با روشن شدن ، سالن هزاران تماشاچی داخل خود را نمایان کرد.
    ریپر به همه چیز لعنت فرستاد. او انتخاب شده بود تا در مقابل وحشتناک ترین کابویی که می شناخت بجنگد.
    برای اولین بار شانسش به او خیانت کرده بود و ریپر در قلبش ، اگر چیزی به اسم قلب داشت ، باید می دانست این تازه یک شروع است.


    ویرایش توسط mikaiel : 12-21-2016 در ساعت 14:38


  7. Top | #5


    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    35
    نوشته ها
    70
    امتیاز
    1,361
    پسندیده
    458
    مورد پسند : 738 بار در 168 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط mikaiel نمایش پست ها
    پبش گفتار

    پس گذشت سالیان دور و دراز انسان ها از نقص سیستم بدنی خود نفرت پیدا کردند. آنها با ویرایش جسم خویشتن نژاد به قول خود با کمال بالاتری ساختند اما آن قدر هوش در مغز کوچک فانی خود داشتند که بدانند تا کمال نژادی فاصله ی زیادی دارند پس شروع به ساخت جامعه ی بی نقص کردند. انسان در گذر زندگی خویش همواره زیاده خواه بوده و این مورد نیز استثنا نبود ، آنها بزرگ ترین نقص خویش را یافتند و جامعه ی خود را بر اساس آن پایه گزاری کردند. آنها مرگ را انتخاب کردند ، جامعه ای بر اساس آن بنا نهادند و اینگونه مرگ نژاد خود را پی ریزی کردند و ...
    و از این نوع چرت و پرتا.
    جامعه ی جدید آنها یک دیکتاتوری بزرگه . اون ها حتی آواز خواندن رو ممنوع کردند و حدس بزنید مجازاتش چیه؟ ریختن مواد مذاب تو حنجره... .

    بگذریم. اون ها مرگ رو در قالب انسانی در آوردند و اسمش رو کولد1 گذاشتند. خب اونها میگن مرگ سرده
    و من یه کولدم.

    اسمم ریپره2 .

    1 Cold: سرد
    2 Reaper: مشین درو

    سلام.
    اول تبریک می گم که شروع کردی به نوشتن و امیدوارم تا احرش با داستان باشی و تمومشم کنی.
    شروع جالبی داشتی و خوشم اومد! چرا؟ چون متقاوت بود و از یک متن ادبی پریدی به یک متن ساده و محاوره ای که شروع جالبی رو میسازه!
    اما نقصش اینه که بدون قضا سازی اینکار رو کردی. یعنی چی؟ یعنی اینکه توضیحی ندادی که چرا ناگهان متن عوش شد! البته اینطوری هم مشکلی نداره و خواننده می تونه فکر کنه ریپره داره متن رو روی یک کاغذ می نویسه یا همچین چیزی!
    اما اصلی ترین مشکل توی این متن استفاده نشدن واژه های متناسب در متن داستان. مثلا از اصطلاح ویرایش استفاده کردی! ببین این تو زیان ادبی و توی این جمله زیاد کلمه مناسبی نیست پس بهتره از کلمه بهتری استفاده کنی. مثلا از اصلاح استفاده کنی. یا اول جمله به جای دور و دراز از طولانی استفاده کنی.
    در ضمن سعی کن جملاتت روون تر و صریح تر و پر معناتر باشه به طوری که خواننده بتونه راحت باهاش ارتباط برقرار کنه. به خصوص جمله های ادبی اول داستان.
    همین به نظرم مشکلات کلی مقدمه بود ولی کلا کارت خوب بود
    امضای ایشان
    مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر، ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم.

  8. 1 پسندیده توسط:


  9. Top | #6


    تاریخ عضویت
    Aug 2016
    شماره عضویت
    1038
    نوشته ها
    117
    امتیاز
    3,282
    پسندیده
    76
    مورد پسند : 153 بار در 96 پست
    میزان امتیاز
    2
    وای پسر ! خیلی خوب بود. من عاشق دنیا های کثیف و تاریکم. یکی از بهترین داستان هاییه که دارم می خونم. فصل اول فوق العاده بود. امیدوارم همینطوری ادامه پیدا کنه. تنها ایرادی که می تونم بگیرم کمبود توصیفه. موفق باشی.
    امضای ایشان

  10. 1 پسندیده توسط:


  11. Top | #7

    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    1241
    نوشته ها
    27
    امتیاز
    -130
    پسندیده
    16
    مورد پسند : 90 بار در 20 پست
    میزان امتیاز
    2
    سپاس بابت نظرات خوبتون. تمام تلاشمو میکنم تا داستان بسیار خوبی رو بنویسم و نظر های شما هم کمک بزرگی برای منه.
    باز هم ممنونم.

  12. 1 پسندیده توسط:


  13. Top | #8



    تاریخ عضویت
    Jul 2015
    شماره عضویت
    413
    نوشته ها
    338
    امتیاز
    2,433
    پسندیده
    456
    مورد پسند : 963 بار در 362 پست
    میزان امتیاز
    2
    خوب بود. خوشم اومد. ادامه بده
    بهتره که بصورت پی دی اف بزاریش و سعی کن زود بنویسی
    ممنون
    امضای ایشان
    am i a loser?? maybe...but i am still a live

  14. 1 پسندیده توسط:


  15. Top | #9

    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    1241
    نوشته ها
    27
    امتیاز
    -130
    پسندیده
    16
    مورد پسند : 90 بار در 20 پست
    میزان امتیاز
    2
    تشکر دوست عزیز.
    امروز و فردا کمی مشغولم ولی به امید خدا جمعه فصل دوم رو قرار میدم.

  16. 2 پسندیده توسط:


  17. Top | #10


    تاریخ عضویت
    Mar 2016
    شماره عضویت
    791
    نوشته ها
    36
    امتیاز
    3,809
    پسندیده
    187
    مورد پسند : 84 بار در 31 پست
    میزان امتیاز
    2
    تا اینجا که خوبه امیدوارم ادامه بدی

  18. 1 پسندیده توسط:


صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد