صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از 11 به 19 از 19

موضوع: bloody blade

  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    1241
    نوشته ها
    27
    امتیاز
    -155
    پسندیده
    16
    مورد پسند : 91 بار در 20 پست
    میزان امتیاز
    2

    bloody blade

    پبش گفتار

    پس گذشت سالیان دور و دراز انسان ها از نقص سیستم بدنی خود نفرت پیدا کردند. آنها با ویرایش جسم خویشتن نژاد به قول خود با کمال بالاتری ساختند اما آن قدر هوش در مغز کوچک فانی خود داشتند که بدانند تا کمال نژادی فاصله ی زیادی دارند پس شروع به ساخت جامعه ی بی نقص کردند. انسان در گذر زندگی خویش همواره زیاده خواه بوده و این مورد نیز استثنا نبود ، آنها بزرگ ترین نقص خویش را یافتند و جامعه ی خود را بر اساس آن پایه گزاری کردند. آنها مرگ را انتخاب کردند ، جامعه ای بر اساس آن بنا نهادند و اینگونه مرگ نژاد خود را پی ریزی کردند و ...
    و از این نوع چرت و پرتا.
    جامعه ی جدید آنها یک دیکتاتوری بزرگه . اون ها حتی آواز خواندن رو ممنوع کردند و حدس بزنید مجازاتش چیه؟ ریختن مواد مذاب تو حنجره... .

    بگذریم. اون ها مرگ رو در قالب انسانی در آوردند و اسمش رو کولد1 گذاشتند. خب اونها میگن مرگ سرده
    و من یه کولدم.

    اسمم ریپره2 .

    1 Cold: سرد
    2 Reaper: مشین درو

    ویرایش توسط mikaiel : 12-20-2016 در ساعت 18:11


  2. Top | #11

    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    1241
    نوشته ها
    27
    امتیاز
    -155
    پسندیده
    16
    مورد پسند : 91 بار در 20 پست
    میزان امتیاز
    2

    فصل دوم

    مرگ خوش شانسی


    سال ها قبل ، پیش از شورش جوامع کنونی در سرزمینی که به آن غرب وحشی می گفتند ، مردی زندگی می کرد که همه چیز داشت. او مالک زمین های بیشمار و بهترین دام ها در بین مردم خود بود. پسرانی باهوش و دخترانی زیبا رو داشت و از همه مهم تر همسرش را میشد بهترین زن دنیا تصور کرد. پدرش بر او نام لاکی گذاشت تا شاید خوشبخت شود و انگار دنیا به ندای او گوش فراداده بود . اما همه می دانند رسم دنیا اینگونه نیست. یک روز سرنوشت نگاهی به زندگی آن مرد انداخت و او را زیادی خوشبخت یافت. پس تصمیم گرفت او هیچ چیز نداشته باشد. و همین طور هم شد.
    قاتلی در آن حوالی بود که بر خود نام مرگ خیزان نهاده بود. او خود را نماینده ی سرنوشت برای ایجاد عدالتی تاریک در دنیا می دانست. مرگ خیزان ، لاکی را پیدا کرد. ابتدا با آتش زدن زمینش شروع کرد و سپس خدمتکارانش را به قتل رساند. لاکی هراسان با خانواده اش به فلوریدا فرار کرد اما مرگ او را یافت . فرزندانش را جلوی چشمانش پوست کند. سر بریده شده ی همسرش را جلوی پایش انداخت و لاکی فقط می توانست گریه کند. خیلی ها می گویند از شدت ضجه هایش چشمانش مانند کویر خشکیدند و در نهایت با گلوله ای در قلبش مرد.
    ای کاش مرگ او را در آغوش می گرفت. خیر ، او با معجزه ای تمام عیار به دنیا بازگشت. او با قلبی پر از شراره های خشم آمد تا عدالت را به قلبش هدیه کند.
    لاکی قسم خورد تا زمانی که انتقامش گرفته نشده است از تمام مادیات دوری کند ، او کم غذا می خورد و حمام نمی کرد. پس مدتی بدنش بوی گند گرفت و تبدیل به بهترین هفت تیر کش غرب شد. به هرچیزی چنگ زد ازتمرین گرفته تا جادو ، او به سراغ طلسم های قدیمی رفت و چند تا از آن کوفتی هایش را روی تفنگش قرار داد. می گفتند دستانش از نور سریع تر حرکت می کردند و حرکت کلاغی را از یک فرسخی می دید. او بیش از هرچیزی از خودش متنفر بود. برای دور بودن از ضعف هایش ، تصمیم گرفت انسانی که قبلا بود را به فراموشی بسپارد. نام خویش را واینتا گذاشت ، نامی بی معنی به معنای پوچ بودن زندگی اش.
    رد دشمنش را در الاسکا گرفت و بدون تامل به آنجا رفت. بعد از چند روز درگیری مرگ را در دره ای گیر انداخت . تیری در قلبش نشاند و از دره به پایین پرتش کرد. سپس او دیگر هیچ دلیلی برای زندگی نداشت ، پس خودش نیز به اعماق دره پرید. به میان سرد ترین آب دنیا فرو رفت و پس از مدتی در ته دریاچه یخ زد. پس از یک قرن در یک پروژه ی پژوهشی در رابطه با ماموت ها جسدی میان یخچالی در الاسکا پیدا شد و نکته ی شگفت انگیز این بود که تمام بدنش مثل روز اول سالم بود .
    فکر ابلهانه ای به فکر یکی از پژوهش گران جامعه ی هشتم رسید که شاید بتوان او را احیا کرد و بزرگترین قاتل غرب وحشی را اینگونه به زمین برگرداندند.
    او اکنون اینجا بود. و او می خواست پوست سر ریپر را بکند.
    مرد ، موضوع به طرز خطرناکی داشت جدی می شد.
    توافقی بین آن دو شکل گرفت که تا مسابقات دیگر به اتمام نرسیده اند کشت و کشتار خود را شروع نکنند.
    اولین خون را جک با شلاقش ریخت. یک شمشیر به دست جک بدهید ، او از بچه ای دوساله کم خطر تر خواهد شد اما او با شلاقش اشک مرد های شجاع زیادی را در آورده بود. حریفش شانس زیادی نداشت ، سعی می کرد هر ضربه را دفاع کند. مردی بود یک دست سبز ، امروزه از این نوع انسان ها به وفور پیدا می شد. آزمایشات در جهت بهتر کردن کولد ها همیشه موفقیت آمیز نبود. او کت و شلواری از جنس پوست سبز رنگ مار به تن کرده بود که زیاد جلوه ی خوبی نداشت و ریپر مطمئن بود کت او زیادی دست و پا گیر است. در نهایت جک شلاقش را دور شمشیر حریفش پیچاند و با استفاده از شمشیر مرد سبز رنگ ، سر سبزش را جدا کرد.
    ریپر منکر این نمی شد که با وجود خشن بودن ، صحنه ی زیبایی بود.
    در همین حین کلاغ وحشیانه دور حریفش می چرخید ، به او بخاطر هوش سیاهش کلاغ می گفتند. جوان لاغری بود با تی شرت سفید و شلوار جین.صورتش به پسر دبیرستانی مظلومی می مانست و می شد او را پسری در نظر گرفت که اتفاقی از آنجا رد می شود. حریفش او را دیده بود و از پیروزی نزدیکش لبخند زده بود ، نمی دانست باید خون گریه کند . کلاغ به پشت او رفت و لحظه ای بعد حریفش مرده بود. به همین سادگی کلاغ پیروز شد و ریپر با خودش فکر کرد آن پسر واقعا کثیف می جنگد. راز کلاغ همین بود ، هیچکس در این دنیا نمی دانست که او چگونه میجنگد و یا سلاحش چیست، او در هر حال پیروز میدان بود.
    او سرباز تاریک جامعه ی اول بود ، بزرگترین جامعه ای که وجود داشت ، ساخته شده بر پیکر میلیارد ها انسان بیگناه . البته ریپر میدانست که هیچ ملتی در ،، رستاخیز ،، بیگناه نبود ، همه ی آنها دلیل به پا خواستن مرگشان بودند و پاسخ کار های خویش را در واقعه ی بزرگ یافتند اما جامعه ی اول چیز دیگری بود. دیگر جوامع دلیلی بر کار های خود داشتند اما آنها می کشتند ، چون میتوانستد بکشند.
    آنها بهترین قاتل ها را داشتند. در جامعه ی آنها حتی یک کشاورز هم زندگی نمی کرد پس با غارت روستا های بدون حامی امرار معاش میکردند. ریپر آنها را ، موجودات کثیف حقیر ، می نامید و بیش هر چیز دیگری از آنها بیزار بود اما در دنیا همیشه بدترین چیز ها به سراغ تو می آیند. این یک قانون کلی است پس بین ریپر و آن ها تا بحال تنش های زیادی وجود داشته . او میتوانست به آسانی ادعا کند نیمی از دلیل قرمزی شمشیرش ، خون کولد های جامعه ی اول است. مثل همیشه ریپر پوزخند زد. حقیقتی که نمی توانست پنهانش کند ، او عاشق پوزخند زدنش بود.
    مسابقه ی سوم قبل از اینکه ریپر بتواند حواسش را جمع آن کند تمام شده بود. جوان دیوانه ای که با برادران مرگ در افتاده بود در همان دقیقه های اولی کشته شده بود. آن ها برادران مرگ بودند ، آنها نامیرا بودند و این کاملا حقیقت داشت.
    _ نظر چیه شروعش کنیم تیغ قرمز؟
    صدای واینتا ریپر را از سر جایش پراند و به او یاد آوری کرد در یک قدمی مرگی قریب الوقوع ایستاده است ، پس بدون هیچ حرف اضافه ای دستش را برای شمشیر جدیدش دراز کرد اما در قلبش احساسی به او میگفت بگذار این آخرین ماموریت ، از آن بلودی بلید ، شمشیر قدیمی و محبوبش باشد.
    آن شمشیر مانند عضوی از بدنش میمانست. سال ها با آن زندگی کرده و اکنون تکنولوژی آن زیادی قدیمی شده بود با این وجود هنوز احساس بسیاری به سلاحش داشت. به خاطر آن بر او نام تیغ قرمز نهاده بودند و بوسیله آن اولین قتل زندگی اش را انجام داده بود. پس تصمیمش را گرفت و شمشیر قرمز را تا نیمه از غلاف خارج کرد.
    واینتا دستانش را بر روی دو هفتیرش گذاشت. اکنون که مسابقات دیگر به پایان رسیده بود تمام حواس ها بر روی آن دو متمرکز شد ، آن ها معروف ترین افراد جامعه ی خود بودند. همه این را میدانستند که هیچ کس به اندازه ی آن دو کولد نکشته ، آن ها بهترین بهترین ها بودند ، آن ها تمام چیزی بودند که جامعه می خواست به آن برسد.
    آنها نمادی از مرگ بودند.
    و ریپر هیچ حسی خوبی به تمام این ها نداشت. او دوست نداشت در معرض دید هزاران نفر باشد زیرا یکی از برتری های او در هر نبرد ناشناخته بودن توانایی های او برای حریفان بود و اکنون برای مقابله با یکی از قویترین کولد هایی که می شناخت باید هرچه در چنته داشت رو کند.
    واینتا در حالی که زیر لب دعا های نامفهومی می خواند مسابقه را آغاز کرد ، دستانش با سرعتی خارج از تصور هفت تیرش را از کناره های کتش خارج کردند و آنگاه تیری مستقیم به سوی قلب ریپر شلیک شد.
    ریپر پوزخند زد. بلودی بلید را از غلاف خارج کرد و شمشیرش را درست از وسط گلوله ی شلیک شده عبور داد. تمام این ها در کمتر از یک ثانیه اتفاق افتاند و تا لحظه ای هیچ کدام از تماشاچیان نفهمیدند چه اتفاقی افتاد ، تا اینکه یکی از دیوار ها به نمایشگر بزرگی تبدیل شد و واقعه را به صورت آهسته نشان داد تا صدای تشویق آنها سالن را در بر گیرد. دو تیکه ی گلوله در دو طرف ریپر در زمین فرو رفته بودند.
    ریپر با شگفتی به واینتا خیره شده بود. هیچگاه تصور نمی کرد صورت او را اینگونه ببیند ، واینتا از فرط تعجب ، شکه شده بود و احتمالا هیچ گاه فکر نمی کرد کسی قادر به دفع گلوله های او باشد.
    پس دیوانه شد. دستانش این بار بسیار سریع تر حرکت کردند و بارانی از گلوله را بر سر ریپر باریدند. و ریپر همه را با شمشیرش دفع کرد ، تا صورت واینتا از خشم سرخ شود. تفنگ هایش را بر زمین انداخت و از برشی در شلوار کهنه اش خنجر کوچکی بیرون آورد ، آن را روبروی صورت ریپر گرفت و حمله کرد.
    ریپر دسته ی شمشیرش را برعکس در دستانش گرفت. نقشه ای داشت و میخواست در هنگام ضربه ی مرد وحشی ، شکم بی دفاعش را پاره کند. شمشیر را بالا گرفت تا ضربه را دفع کند اما با برخورد دو سلاح اتفاق عجیبی افتاد. اتفاقی هیچ کس انتظارش را نداشت، معروف ترین شمشیر در جهان به دو نیم تقسیم شد.
    ذهن ریپر در حالی که شمشیر نصفه ای در دستانش بود به شدت کار میکرد اما هیچ کدام از عکس العمل های فوق سریعش نتوانست جلوی خنجر را بگیرد.
    ریپر ورود خنجر به قلبش را احساس میکرد. مرگ در یک قدمی او بود و فرشته ی مرگ هیچ گاه با او میانه ی خوشی نداشت.
    دست و پای ریپر میلرزید و قلبش با سرعت زیادی می تپید. ریپر فهمید برای اولین بار در عمرش دچار احساسی شده.
    و نام آن احساس ... ترس بود.

    ویرایش توسط R-MAMmad : 12-28-2016 در ساعت 17:32

  3. 5 پسندیده توسط:


  4. Top | #12



    تاریخ عضویت
    Jul 2015
    شماره عضویت
    413
    نوشته ها
    339
    امتیاز
    2,401
    پسندیده
    457
    مورد پسند : 965 بار در 362 پست
    میزان امتیاز
    2
    دوست عزیز
    اگه قراره که یه داستان خوب بنویسی باید بتونی وقت بزاری. اینکه خودت فک میکنی مبارزه های توی داستانت همشو سریع تموم کنی قدرت و مهارت ظرف رو نشون دادی کافی نیست. باید درست و قشنگ توصیفش کنی. باید وقت بزاری و دقیق و با جزییات بگی. این فصل دومت حداقل باید 30 صفحه میشد. مدلی که برای بچه ها داستان تعریف میکنن که میگن یکی بد یکی نبود نباید تعریف بشه و از همه چیز با کوچک ترین حالت ممکن توصیف و توضیح گذشت.
    نصیحت من اینه:
    از اول بنویس
    با دقت بنویس
    ویراستار پیدا کن
    توی قالب pdf و مرتب بزارش


    من کلا حال داستالن جدید خوندن ندارم ولی با خوندن کمی از فصل اولت کنجکاو شدم و به محض اینکه فصل دومو دیدم اومدم خوندم. به نظرم پتانسیل داستان خیلی خوب شدنو داره. ولی باید وقت بزاری


    موفق باشی
    امضای ایشان
    am i a loser?? maybe...but i am still a live

  5. 2 پسندیده توسط:


  6. Top | #13



    تاریخ عضویت
    May 2016
    شماره عضویت
    909
    نوشته ها
    343
    امتیاز
    4,141
    پسندیده
    400
    مورد پسند : 879 بار در 296 پست
    میزان امتیاز
    2
    ا... یه چیزی. لینک نمی ذارین؟
    امضای ایشان
    .When you catch in a calumny, you know your real friends

  7. Top | #14

    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    1241
    نوشته ها
    27
    امتیاز
    -155
    پسندیده
    16
    مورد پسند : 91 بار در 20 پست
    میزان امتیاز
    2
    ممنون بابت نظرات.
    این داستان اولین تجربه ی بنده در داستان نویسی است و از ابتدا به صورت یک داستان آزمایشی اون رو شروع کردم. در فصل سوم داستان به پایان میرسه و در واقع این داستان مقدمه ای بر کتاب اصلی و جهت کسب تجربه بوده.
    بنابر این توصیه های شما رو در کتاب اصلی به کار می گیرم و امیدوارم کتاب خوبی بشه.
    با تشکر.

  8. 3 پسندیده توسط:


  9. Top | #15


    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    شماره عضویت
    280
    نوشته ها
    65
    امتیاز
    -267
    پسندیده
    13
    مورد پسند : 47 بار در 36 پست
    میزان امتیاز
    2
    خوب بود با توجه که تازه شروع کردی ادامه بده

  10. Top | #16


    تاریخ عضویت
    Dec 2017
    شماره عضویت
    1458
    نوشته ها
    38
    امتیاز
    -2
    پسندیده
    6
    مورد پسند : 45 بار در 25 پست
    میزان امتیاز
    2
    واقعا واقعا واقعا واقعا عالی باهاش کیف کردم خوش حال میشم اگه اون کتالیو که قول دادیم زودتر برامون بزاری

  11. Top | #17


    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    شماره عضویت
    272
    نوشته ها
    431
    امتیاز
    3,272
    پسندیده
    805
    مورد پسند : 1,160 بار در 456 پست
    میزان امتیاز
    2
    سلام
    فصل بعدی رو کی میزاری
    امضای ایشان
    جسارت اجرايى كردن ايده هايت را داشته باش

    و گرنه هميشه جهان پر بوده از

    ترسو هاى خوش فكر

  12. Top | #18


    تاریخ عضویت
    Mar 2016
    شماره عضویت
    803
    نوشته ها
    60
    امتیاز
    285
    پسندیده
    480
    مورد پسند : 104 بار در 64 پست
    میزان امتیاز
    2
    اگه میشه pdf هم بزار..اینجوری خوندنش یکم سخته
    امضای ایشان
    صفحه ای دیگر از این عمر گذشت... ورقی باید زد...
    راه مرا می‌خواند ...
    جادّه مرا صدا می‌زند ...
    بگذار بخواند! من كوله‌بار خويش را بسته‌ام!
    پس ... قدم در راه خواهم گذاشت؛
    پا به پای جاده خواهم رفت؛
    هم‌نفس با ثانيه‌ها، خواهم دويد ...
    و می‌دانم كه اين راه
    راهی است پر از چاه،
    پر از كوره راه،
    پر از پستی،
    پر از بلندی،
    پر از فراز،
    پر از نشيب ...
    پر از عاشقی........

  13. 1 پسندیده توسط:


  14. Top | #19

    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    1241
    نوشته ها
    27
    امتیاز
    -155
    پسندیده
    16
    مورد پسند : 91 بار در 20 پست
    میزان امتیاز
    2
    سلام دوستان
    ادامه این داستان و البته نسخه ی ویرایش شده ی اون در پست زیر هست :
    شمشیر خونین
    سعی میکنم زودتر داستان رو ادامه بدم
    ممنون بابت نظراتتون

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد