صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 19

موضوع: رمان من سوم

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Nov 2016
    شماره عضویت
    1200
    نوشته ها
    34
    امتیاز
    -222
    پسندیده
    18
    مورد پسند : 60 بار در 30 پست
    میزان امتیاز
    2

    رمان من سوم

    من سوم
    فصل اول
    بعد از سیزده سال بالاخره افتاد. سارا نمیدانست باید خوشحال باشد یا ناراحت. تمام عمر، تاب خورده بود و امروز بالاخره افتاده بود کف قلبش.سارا حتی یکی دوبار به چپ و راست خم شد تا قل خوردنش را آن پایین ها احساس کند.ندایی به او میگفت "زندگی بدون آن تاب خوردن ها برایش خیلی سخت خواهد بود". سارا توجهی به آن گفته نکرد.
    همه چیز امروز صبح شروع شد. دقیقا درساعت نه و سی و هفت دقیقه،یعنی زمانی که سارا مقابل یک مغازه نانوایی ایستاده ،و منتظر بود تا مرد فروشنده، دوناتش را توی کاغذ روغنی بپیچد . مردی که پشت سرش در صف ایستاده بود و مدام به ساعتش نگاه میکرد، یکباره به او گفت : خیلی به شما تبریک میگویم خانم جوان! و طوری این جمله را بلند گفت که کم مانده بود دونات از دست سارا روی زمین بیافتد.البته اتفاق بدی برای دونات شکلاتی بیچاره نیافتاد.برعکس! سارا چنان بی هوا به آن فشار آورد که انگشت هایش تا نیمه در بدن نان فرو رفتند؛در عوض "آن" بعد از سالها جدا شد و تاپ تاپ کنان روی کف نرم قلبش افتاد. او خیلی دستپاچه تشکر کرد ولی یک لحظه بعد پرسید : چه چیزی را تبریک میگویید آقا؟ مرد با احترامی ساختگی کلاهش را از روی سر برداشت ، تعظیمی بلند بالا کرد و گفت : تولدتان را! سارا لبهایش را روی هم فشار داد.طوری که بعد از روبرو شدن با مسائل سخت ریاضی این کار را میکرد .او بعد از این کار فهمید که حسابی گیج شده است. باقیمانده پولش را گرفت و بعد از اینکه نوک انگشتهای نوچش را مکید جواب داد : امروز که تولد من نیست!
    مرد لبخندی زد که قرار بود مثلا خیلی شیرین باشد اما سارا از آن خوشش نیامد.او سریع راه افتاد و چون به طرزی فکر میکرد که مرد دنبالش خواهد آمد، برگشت و به پشت سرش نگاه انداخت.او از جایش جم نخورده بود اما با دیدن سارا ،همچنان که میخندید تعظیم مجددی کرد. در کمال تعجب سارا متوجه شد که عصبانیتش تا حد زیادی فروکش کرده است.او که نمیخواست به این زودی ها آرام شود با این حس مبارزه کرد. بنابراین طوری دوناتش را گاز زد که اگر کسی او را میدید میفهمید از چیزی خیلی عصبانی است.در کمال تاسف هیچ آشنایی او را در مسیر برگشت ندید و زحمتش برای بازی به هدر رفت.
    وقتی سارا به خانه رسید، در اثر پرخوری دل درد گرفته بود و انگشتهای پایش به خاطر پیاده روی طولانی مدت زق زق میکردند.او همزمان دوست داشت در را بکوبد تا همه بفهمند که او از شدت خشم خیلی ترسناک شده و آرام از پله های منتهی به اتاق خوابش بالا برود تا کسی نفهمد که او به خانه برگشته است!
    راه دوم به سرعت انتخاب شد.سارا کفشهایش را توی کمد جا کفشی گذاشت و نوک پا نوک پا از پله ها بالا رفت. شوقی پنهان زیر پوستش حرکت میکرد و باعث میشد که عصبانیت برایش شیرین بشود. از سه ساعت قبل که مادر به او گفته بود به خاطر درمان سام باید از کشور خارج بشوند تا حالا هزار و یک تغییر را حس کرده بود اما هیچ کدام مثل این یکی به مذاقش خوش نیامده بود.این مهاجرت میتوانست خیلی خواستنی تر باشد اگر قرار بود که سارا هم همراه خانواده به آن کشور مجهز دوردست سفر کند.
    متوجه شد که به اتاقش رسیده. اتاق خودش؛ جایگاه امن! البته تا به کی؟ خدا بهتر میداند. به پشت روی تخت دراز کشید اما بزودی "آن" را به خاطر آورد.روی تشک نشست و با بیشترین انعطاف پذیری که در بدنش سراغ داشت به اطراف پیچ و تاب خورد تا از بودنش مطمئن شود. بود اما انگار دیگر سر جایش نبود.آن لرزش پروانه مانند که در مواقع حساس کمکش میکرد دیگر لمس نمیشد اما در کف خیس و نرم یکی از اتاق های قلبش هنوز وجود داشت و هرچند مثل قبل نبود؛ هنوز داشت برای خودش قل میخورد. سارا فکر کرد "از هیچی بهتر است!" . و دوباره دراز کشید.

    سارا سام را دوست نداشت.صحنه ورودش را به خاطر نداشت و خاطرات خوشش، همه با بیماری او ملکوک شده بودند. سفر با سبد وسایل خاص سام، میهمانی با تب سنج سام، سینما و فیلم های آرام به خاطر روحیه سام و کلی خاطره خفه کننده دیگر. سارا از اینکه سام با او قهر کرده بود حسابی تعجب میکرد.کسی که همه زندگی تو را خراب میکند حق ندارد بابت اینکه بهش میگویی " از رفتن تو خوشحال خواهم شد" عصبانی و دل چرکین بشود. مگر نه اینکه نباید کسی را بابت راستگویی سرزنش کرد؟ مامان گفته بود "بابت راستگویی نیست که مستحق سرزنش هستی.این بابت بی عاطفگی توست!" . سارا این را هم درک نکرده بود.
    سام طی گفتگوی سارا و مادرشان،با تعجب و سرگشتگی از یکی به دیگری نگاه میکرد و آخر سر بدون اینکه چیزی بگوید از آشپزخانه بیرون رفته بود.سارا صدای پدر را وقتی در میانه راه از او پرسیده بود"صبحانه نمیخوری؟" و جواب سام را که گفته بود" میخواهم بخوابم" شنیده بود، اما این بار بعد از بگو مگو ؛به جای اینکه مثل همیشه ناراحت بشود یک جورهایی خوشحال شده بود.فکر کرد کسی که او را برای سالها آزرده ، حالا به سزای اعمالش رسیده است.اما آیا واقعا رسیده بود؟ آیا اینکه میدانست خواهرش از دکتر بازی روزانه خانوادگی به ستوه آمده کافی بود؟ او به سفر میرفت و سارا باید با یکی از اقوام زندگی میکرد و برای بازگشتشان دعا می خواند!
    سارا پوفی خندید. البته از فرط عصبانیت. او طوری روی تختخوابش غلط زد که همه ملحفه های روی تشک،دورش پیچید. چون حوصله نداشت خودش را مرتب کند، همان طور باند پیچی شده به فکر کردن ادامه داد تا بالاخره به خواب سبکی فرو رفت.از پری معده بود یا ملحفه های خفه کننده؛ بارها با این خیال که کسی نگاهش میکند از خواب پرید.فضا حس و حال زمانی از بچگی ها را داشت که سارا زیاد سفر میکرد.آن موقع ها معمولا توی ماشین میخوابید و بعد از رسیدن بیدارش میکردند. اولین قدمی که روی زمین میگذاشت،مثل این بود که روی زمین متفاوتی گذاشته شده و اولین نفسی که میکشید،بوی هوا را طوری میشنید که انگار هوای جای دیگریست که استنشاق شده! امروز هم سارا حالی داشت که هیچ وقت دیگری نداشت.گویا قدم از مرز مرحله دیشبش بیرون گذاشته؛ حس عجیبی بود.
    کاملا بی دلیل یاد مردی افتاد که مقابل نانوایی دیده بود.موهای سیاه چرب و بینی درازش.چشمهای گرد آبی و لبهای باریک و گشادش.چیز عجیبی در قیافه اش نبود اما تصویرش مثل یک قطعه محبوب موسیقی در سر سارا تکرار میشد.سارا موهایش را که حسابی آشفته بودند مرتب کرد و از پله ها پایین رفت.صدای صحبت از طرف آشپزخانه می آمد.زنی با صدای بلند و جیغ مانند تند و تند حرف میزد.سارا پاورچین پاورچین جلو رفت و پشت در آشپزخانه گوش ایستاد. مادر آرام گفت : همه حرفهایتان درست است، اما نظر نهایی مال ساراست . به توانایی شما هیچ شکی نیست اما ... . زن کمی تو دماغی تر از قبل حرف مادر را قطع کرد و گفت : من چهار تا بچه دارم عزیزم. حرف بچه ها را در زمینه های خیلی حساس نمیشود خیلی جدی گرفت. سارا آستین هایش را بالا زد و آماده شد تا جواب دندان شکنی به او بدهد اما قبل از اینکه قدمی بردارد پدر گفت : آه ،دختر خاله مهربانم! اینکه سارا بچه هست یا نه الان خیلی مهم نیست. مهم اینست که او باید به تنهایی از پسش بر بیاید.ممکن است ماهها طول بکشد؛ شاید هم بیشتر.ما نمیتوانیم زمانیکه رفتیم برای حل مشکلاتش برگردیم.او هم نمیتواند این مدت را مضطرب بگذراند. ما به این سفر میرویم تا یکی از بچه هایمان را درمان کنیم.نباید سلامت روانی دیگری به خطر بیافتد. بعد با صدای بلندی گفت :سارا؟!

    سارا آرام آرام به سمت پله ها رفت و زمانیکه از فاصله اش مطمئن شد برگشت و با کسل ترین قیافه ممکن قدم به آشپزخانه گذاشت. زنی که سارا صدایش را شنیده بود پشت میز چوبی نشسته بود و آن قسمتی از بدن چاقش که دیده میشد، سارا را به یاد آدم برفی می انداخت. البته از نوع رنگی رنگی اش چون زن ،موهای فرفری نارنجی ای داشت که آن را خیلی بی سلیقه بالای سرش جمع کرده بود و لپ هایش به رنگ صورتی روشن و چشمهایش سبز کمرنگ بودند. پیراهن قرمز گل گلی ای هم پوشیده بود که باعث میشد سارا از دیدن این همه رنگ یکجا، دچار سرگیجه بشود.سارا با دیدن او یاد بوی پودر بچه ، گربه و پوره سیب زمینی افتاد.پدر که لباسهای خاکستری تیره اش را پوشیده بود،با قد دراز و بدن لاغرش کنار سینک ظرفشویی ایستاده بود.گویا میخواست نشان بدهد که خیلی از اتفاقی که دارد می افتد خوشحال نیست.مادر هم تا کمر تا فریزر فرو رفته بود و در میان خش خشی که آن داخل راه انداخته بود متوجه ورود سارا نشد.رویهم رفته فضای دلگرم کننده ای نبود.

    زن با دیدن سارا حسابی ذوق کرد و خنده کنان گفت : اوه، اومدی عزیزم؟ و دستهای غول آسایش را از زیر میز بیرون آورد. سارا متوجه تقلیدی که پدر از زن کرده بود شد و ناخودآگاه لبخندی زد.زن خوشحال تر از قبل گفت : بیا اینجا عزیزم! مادر با بهت از توی فریزر بیرون آمد و به سارا نگاه کرد.بسته نصفه نیمه ای بستنی توی دستهایش بود. سارا به پدر نگاه کرد و بعد از یک لحظه تردید، پشت میز نشست.مادر به شکلی عصبی تکه های بستنی را از توده یخ زده میکند و داخل کاسه های بلوری کوچک می انداخت. پدر کمی این پا و آن پا کرد و بالاخره گفت : سارا! این خانم دختر خاله من است. دوست دارم با او آشنا شوی.او اولین داوطلب برای نگهادری توست، البته تا مدتی که ما پیش تو برگردیم. سارا دوست داشت بگوید که حاضر نیست با هیچ کس غیر از خانواده خودش زندگی کند اما چون صبح آن روز به صراحت اعلام کرده بود که بود و نبود هیچ کدامشان برایش مهم نیست، نتوانست. بریده بریده گفت : خوشوقتم خانم. و توی دلش آرزو کرد که داوطلب دیگری هم برای کمک پیدا بشود.این یکی خیلی ناامید کننده بود. زن لبخند گشادی زد و پدر گفت : سارا نیاز زیادی به نگهداری ندارد.خودش از پس همه کارهایش بر می آید. فقط برای این مدت کوتاه ترجیح میدهد که توی یک خانواده واقعی زندگی کند. زن با خنده ای واقعی جواب داد : اگر دنبال یک خانواده میگردد، جایی بهتر از خانه من پیدا نخواهد کرد.

    سارا لبهایش را روی هم فشار داد.درست مثل وقتهایی که در کلاس ریاضی گیج میشد. فکر کرد اگر خانواده چیزی است که خودش دوازده سال و اندی داشته، خوب این چیزی نیست که او برای باقی عمرش هم بخواهد و سعی کرد گوشه لبهایش را طوری بالا ببرد که صورتش خندان به نظر برسد.

    بعد از رفتن داوطلب اول، سارا لباسهایش را پوشید و نهار نخورده توی خیابان راه افتاد.البته این بار یادش بود که کفش های راحت تری به پا کند تا دچار مشکل صبح نشود. خیابان خلوت بود و بچه های مدرسه ای هنوز تعطیل شده بودند. سارا از اینکه امروز به مدرسه نرفته بود ناراحت شد و تصمیم گرفت مقابل درب مدرسه منتظر بایستد تا دوستانش تعطیل بشوند تا بلکه بتواند با چند تایشان درباره اتفاقی که دارد برایش می افتد صحبت کند. همین طور که به سمت خیابان مدرسه می رفت ،سگ قهوه ای رنگ کوچکی را دید که از دست صاحب پیرش فرار کرده بود و درحالیکه بند قلاده اش روی زمین کشیده میشد و سگکش جیرینگ جیرینگ صدا میداد به سمت او میدوید. سارا خم شد و قبل از اینکه سگ کوچولو بداند که باید راهش را کج کند ، او را گرفت.یعنی بند قلاده را گرفت و سگ بناچار، نفس نفس زنان ایستاد. سارا به توله سگ گفت : هاپوی بد! و به چشمهای سیاه و درشت و عمیقش نگاه کرد. به نظر میرسید از فرار کردن هیچ منظور بدی نداشته است. وقتی صاحب پیر سگ لنگان لنگان نزدیکتر شد، سارا فکر کرد اگر او هم جای سگ می بود، از فرط کسالت فرار میکرد. خم شد و دستی به سر و گوش پشمالو و کوچک حیوان کشید.سگ برای یک لحظه منگ به نظر رسید اما بعد از آن لحظه عقب عقب رفت و سرش را از زیر دست سارا کنار کشید. بعد غرغر کرد ،بعد هم پارسهای بلند و جدی.

    سارا با ناراحتی ایستاد و منتظر شد تا پیرزن بالاخره تق تق کنان به او برسد.درحالیکه سگک قلاده را به او میداد گفت : از من خیلی خوشش نیامده! سگ حالا نوعی حالت دفاعی به خود گرفته بود و دندانهای زردش را نشان میداد. پیرزن با مهربانی گفت : حتی کسانی که مثل تو فکر و عمل میکنند، در مقابل رفتار تو دندان نشان میدهند! سارا فکر کرد حتما جمله پر مغزی بوده، چون اصلا از آن سر درنیاورده بود. او سری به نشانه تایید تکان داد و برای اولین بار به صورت پیرزن نگاه کرد و خشکش زد. پیرزن ،کپی پیرزن شده مردی بود که در نانوایی ملاقات کرده بود.همان پیشانی،چشمهای گرد، لبهای باریک و دماغ دراز را ؛ به علاوه کلی چین و چروک و مقادیری موی خاکستری که بالای سرش گوجه فرنگی کرده بود داشت. سارا گفت : باور نکردنی است! زنی جواب داد : نمیدانم راجع به چه چیزی صحبت می کنی اما مطمئنم که این طور نیست. سارا خندید و گفت : امروز صبح کسی را دیدم که دقیقا شبیه شما بود. پیرزن گفت : یک دختر سیزده ساله از اینکه دو نفر شبیه هم هستند، تا این حد به وجد می آید؟ سارا حس کرد "آن" ته قلبش بالا و پایین پرید اما خیلی زود خسته شد و از حرکت ایستاد. با تردید گفت : مردی که دیدم، امروز صبح تولدم را تبریک گفت. پیرزن متواضعانه گفت : کار خوبی کرده. حتما بچه مودبی بوده. سارا گفت : ولی امروز تولد من نیست. پیرزن با تعجب پرسید : واقعا؟

    سارا گفت : من دیگر باید بروم! پیرزن پرسید : کجا؟ سارا گفت : مدرسه! باید از دوستانم چیزی بپرسم. پیرزن به توله سگش که با پنجه هایش روی زمین خط میکشید نگاه کرد و گفت : چه کسی گفته دوستانت چیزی بیشتر از تو میدانند؟ سارا جوابی نداشت. پیرزن راه افتاد و بعد از دو قدم اعصاب خورد کن گفت : من میتوانم چیز به تو بگویم که به همه امورت در زندگی مربوط باشد. سارا که از او عقب مانده بود، طوری دوید که "آن" ته قلبش تکان خورد.سارا پرسید : چنین چیزی وجود دارد؟ چیزی که به همه زندگی مربوط باشد؟ پیرزن گفت : بله! تو یک موهبت داری. توله سگ عصبانی گردنش را پایین گرفت و به سمت سارا که متوقف شده بود پارس کرد. پیرزن ادامه داد : موهبت لذت بردن از وسوسه را ! حالا هم به خانه برگرد. آنجا کسی انتظارت را میکشد که اگر دیر برسی خانواده ات را دیوانه خواهد کرد.

    سارا به جایی که پیرزن اشاره کرده بود نگاه کرد. تنها چیزی که دید مسیر خالی برگشت بود، بی هیچ نکته خاصی! و وقتی برگشت، اثری از پیرزن و سگش نبود؛ یک جورهایی مثل سریال های خوناشامی. سارا دور خودش چرخید. خیابان کاملا خالی بود.یک دو تا ماشین با سرنشین های بی خیال در رفت و آمد بودند و مرد شیک پوشی که داشت از خیابان رد میشد.سارا با نهایت قدرتی که داشت به سمت خانه دوید. در تمام راه زیر لب تکرار میکرد : روز تولد من!


  2. Top | #2



    تاریخ عضویت
    May 2016
    شماره عضویت
    903
    نوشته ها
    438
    امتیاز
    1,717
    پسندیده
    854
    مورد پسند : 971 بار در 410 پست
    میزان امتیاز
    2
    چیز قشنگیه خوشمان امد
    دوس دارم ادامه بدی چون واقعا چیز قشنگیه و دوس داشتم
    لایک
    من از دور حمایت میکنم
    اما فقط از دور
    امضای ایشان
    تُورُو پَسْ گِرِفْتْ دَسْتَمْ اَزْ بٰادْ⁦⁦🌬️⁩

  3. 3 پسندیده توسط:


  4. Top | #3


    تاریخ عضویت
    Nov 2016
    شماره عضویت
    1200
    نوشته ها
    34
    امتیاز
    -222
    پسندیده
    18
    مورد پسند : 60 بار در 30 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط hera نمایش پست ها
    چیز قشنگیه خوشمان امد
    دوس دارم ادامه بدی چون واقعا چیز قشنگیه و دوس داشتم
    لایک
    من از دور حمایت میکنم
    اما فقط از دور
    مرسی هرا ی عزیز.
    حالا چرا از دور؟

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    من سوم
    قسمت دوم
    آخرهای راه، نفس های سارا صدایی شبیه یک ساز بادی عجیب می دادند.دستها و سق دهانش یخ کرده بود و درد زیادی در قفسه سینه اش حس می کرد.ته دلش دعا دعا می کرد که حرف های پیرزن چیزی جز مشتی خزعبلات نباشد. از همانهایی که آدمهای پیر از خودشان در می آورند تا برای چند دقیقه کوتاه با جوانترها هم کلام بشوند. هیچ دلیلی برایش وجود نداشت اما، احساس شومی ته قلب سارا بود که باعث میشد فکر کند که "آن" ته قلبش باد کرده است. وقتی بالاخره به خانه رسید ، از فرط خستگی به دستگیره در چنگ زد و دولا ماند تا نفسش کمی آرام بگیرد.متاسفانه آدمیزاد آن قدر که خودش دلش میخواهد خوش شانس نیست. و به همین دلیل وقتی سارا وارد کفشکن خانه شد، اولین چیزی که دید یک جفت کفش مردانه براق بود که سایز کوچکی داشت. او پاورچین پاورچین به طرف آشپزخانه رفت و چون آنجا کاملا خالی بود به هال و بعد به اتاق کار پدر سر زد. همه هم خالی و ساکت بودند. کتابخانه آخرین جایی بود که به نظرش رسید.

    در کتابخانه به طرزی شوم، سارا را به یاد مرد مقابل نانوایی انداخت. او با اینکه خرافاتی نبود اما، آهی کشید و پشت در گوش ایستاد. در ابتدا سارا چیزی نشنید اما حس کرد که اتاق پر است. بنابراین کاملا به در چسبید و وقتی شروع به آرام نفس کشیدن کرد، صدای مردانه آرامی را شنید که با وقار مشغول صحبت کردن بود.سارا چند دقیقه تلاش کرد چیزی بشنود اما موفق نبود. سرانجام خودش را مرتب کرد و در زد. صدای مادر با لحنی آرام و غیر معمول گفت :" بیا تو عزیزم". سارا در را باز کرد و داخل شد.متانتی که در صدای مرد و بعد از آن مادرش حس کرده بود باعث شد که سارا ناخوداگاه، رفتاری خانمانه به خود بگیرد.

    مردی که سارا صدایش را شنیده بود، اولین چیزی بود که سارا در بدو ورود به اتاق متوجهش شد، چون با قد بلند و صورت رنگ پریده اش قابل تخته سفیدی ایستاده ،و کلی نمودار و عدد روی آن رسم کرده بود. پدر و مادر و زنی کوتاه و خوش پوش هم مثل کلاس درس، دور میز مطالعه بلا استفاده پدر نشسته بودند و حتی سارا حاضر بود قسم بخورد که مادر مشغول یادداشت کردن نکته هایی است که مرد مشغول توضیح دادن آنهاست! مرد با نگاه دقیق و خسته اش آنقدر به سارا زل زد که او به اجبار روی آخرین صندلی دور میز نشست و زیر لب از اینکه دیر کرده عذر خواهی کرد.کاری که معمولا دانش آموزان نامرتب، بعد از دیر رسیدن به کلاس انجام میدهند. مرد که تمرکزش را از دست داده بود، در ماژیکی را که در دست داشت بست؛لبهایش را روی هم فشار داد و با همان صدای آرام گفت:"و جمعبندی همه مطالب پیش گفته اینکه، به فرض یکساله شدن سفر شما؛ کیفیت آینده دخترتون به میزان منفی یازده ممیز بیست و سه درصد جابجا خواهد شد. درحالیکه با حضورش در محیط کاملا دانش مداری که ما در اختیارش قرار خواهیم داد، تا حدود هفت و نیم درصد مثبت، امکان رشد خواهد داشت!!!!!!!!!!!!".

    سارا که از یک کلمه از حرفهای او سر در نیاورده بود، با مردمکهای گشاد شده از او به سایر افراد حاضر در اتاق نگاه کرد و مرد که دچار سوء تفاهم شده بود با فروتنی شیرینی ادامه داد:" البته هیچ کدوم از این ارقام قطعی نیستن و تلاش بیشتر و کمتر هر کدوم از ما و همچنین پیش آمد های محیطی ممکنه نقش جزئی روی اونها داشته باشن". سارا حس کرد مرد تصمیم دارد به حرف زدن ادامه بدهد بنابراین با مودبانه ترین حالت ممکن به سخنرانی او واکنش مثبت نشان داد. زنی که نزدیک مادر نشسته بود، فنجان ظریفی را با حالتی بسیار خاص نزدیک دهانش نگه داشته بود، بدون اینکه از محتویاتش چیزی بنوشد.سارا فکر کرد چنین فنجان زیبایی را هرگز به عمرش ندیده است و در همین لحظه فکر احمقانه ای از ذهنش گذشت.اینکه زن وسایل لازمشان را با خود به خانه آنها آورده است و لبخند زد.زن با ملاحت خاصی گفت :"گمانم دخترمون رو خیلی عمیق به فکر فرو بردی "ال"! درست نمیگم سارا؟ سارا با تردید و لبخندی احمقانه که چاشنی اش کرده بود به شدت سر تکان داد و یادش افتاد که فکر عمیقی که زن در مورد آن حرف میزد درباره چیزی بود که سارا امکان میداد مردی به آن شیک پوشی، به جای کفشهایش به پا کرده باشد و دوباره لبخند زد.

    طبق براورد های مردی که "ال" نامیده شده بود و بعدا پدر گفت که عموی ناتنی مادر ساراست، سارا برای انتخاب به حدودا شش روز فکر کردن نیاز داشت. پس آنها بعد از اینکه قد و وزن و دور سر سارا را اندازه گیری، و درباره نحوه زندگی و غذاهای محبوب و منفورش از پدر و مادر پرس و جو کردند بی سر و صدا به خانه کاملا علمی شان برگشتند. آنها سپرده بودند که کسی درباره انتخاب سارا از او چیزی نپرسد تا نظم ذهنی او بهم نریزد، بنابراین سارا شش روز آرام را پیش بینی میکرد و زیر پوستی خوشحال بود.

    نفر بعدی که که برای پیشنهاد کمک به منزل پدر سارا مراجعه کرد، زن تنهایی بود که توضیح داد تصمیم دارد آرامش دخترک را در مدت نبود خانواده اش تامین کند و بعدی مردی بود که با دخترش زندگی میکرد و ادعایش این بود که میخواهد سارا را تشویق کند تا راه درست را، که همانا به سعادت ابدی منجر خواهد شد پیدا کند! دوست و کمک کار بعدی که از راه رسید زنی عضلانی بود که همراه همسر درازش و خواهری که میخورد دو قلوی مرد باشد مشغول اختراعی بودند که قرار بود بحران جهانی سوخت را تکانی شدید بدهد. البته سارا مطمئن نبود که این تکان در جهت مثبت خواهد بود یا منفی. ادعای زن بعدی که از راه رسید و خیلی شبیه مردها بود؛ یا مردی که از راه رسید و خیلی شبیه به زنها بود_ سارا متوجه نشد و هرگز هم نپرسید_ این بود که هنر طراحی لباس و اثاثیه لوکس دفاتر اداری، چیزی است که سعی خواهد داشت به سارا یاد بدهد و سارا خواهد توانست به کمک او قبل از هجده سالگی خودش را به دنیا ثابت کند. و سارا اصلا نمیدانست باید چه چیزی را به دنیا ثابت کند. این ادعا دربرابر نظر مسخره نفر آخری که روی صندلی مقابل سارا در اتاق بلا استفاده مطالعه پدر نشست، هیچ بود. او معتقد بود که سارا باید تمام مدت این یک سال را برای فراموش کردن تربیت اشتباه و لوس خانوادگیش، به تهذیب نفس و کمک و همراهی دیگران_و از جمله خود او و خانواده پر جمعیتش_ بپردازد! سارا این طور ترجمه کرد:" یکسال کار پرمشقت و بی نتیجه برای پاک شدن از گناه رفاه! البته به نفع خانواده تن پرور نفر آخر!".

    "نفر آخر بود! هیچ کس دیگری حق ندارد در این خانه را بزند و بخواهد که مرا به دیوانه خانه شخصی اش منتقل کند. این نفر آخر بود. اگر قرار است در دیوانه خانه زندگی کنم، ترجیخ میدهم تحت نظر افراد متخصص باشم. آن فرزند بیماری که باید درباره او نگران باشید من نیستم".
    صدای سارا وقتی این حرفها را میزد، بم و خش دار شده بود و بدنش سرتا پا از شدت خشم، میلرزید. مادر، با نگاهی حاکی از عصبانیت به سارا نگاه کرد و قبل از اینکه مقاومتش برای سکوت کردن بشکند ؛ شانه سام را گرفت و او را که از تعجب خشک شده بود به اتاقش برگرداند. پدر با صدای محزونی گفت:" کمی آرام باش. و آن موقع با هم فکری برای این معظل خواهیم کرد". سارا دهان باز کرد که چیزی در مخالفت بگوید اما صدای زنگ در او را از حالت مهاجمش خارج کرد.شاید فکر کنید سارا در این لحظه دیوانه شده بود اما صدای زنگی که شنید؛ صدای زنگ همیشگی نبود. پدر با ناآرامی گفت:" باز کردن این در به عهده توست. بی ادبی خواهد بود اما اگر بخواهی میتوانی بازش نکنی. هر چند همین الان هم صدایت را شنیده اند و اگر از من بپرسی، خانواده ای هستند که بدرد آدمی مثل تو میخورند".

    سارا از جمله های طولانی و بهم چسبیده پدر چیزی نفهمید اما صدای کشدار و کسل زنگ به او میگفت که خانواده پشت در، از سر بنده نوازی به دیدار آنها آمده اند.سارا پدرش را دور زد و بآرامی در را باز کرد. او در فاصله بین پدر و در، موهایش را مرتب کرد و صورتش را با کف دستهایش فشار داد تا کمتر عصبی به نظر برسد. روی پلکان کوچک پشت در، مرد و زنی ایستاده بودند که در نگاه اول حسی عجیب در سارا برانگیختند. سارا به محض دیدن آنها مضطرب شد، اما خود را از تک و تا نیانداخت و با لبخند ملیحی آنها را به طرف سالن پذیرایی راهنمایی کرد.

    وقتی مادر سارا کنار زن میهمان ایستاد، سارا متوجه قد بلند و صورت زیبای او شد.پوستش به غایت رنگ پریده بود و موهای مشکی زیبایش خیس به نظر میرسید.لباس ساده و خاصی به تن کرده بود و مرد که با پدر خوش و بش میکرد، در عین متفاوت بودن؛ شباهت غریبی به همسرش داشت. همان رنگ پوست و مو و نگاهی بسیار جدی که نوع دلقکی اش را سارا قبلا جایی دیده بود. مرد بلافاصله بعد از اینکه روی صندلی راحتی نشست پرسید:" خوب دختر جوان! گمان نمیکنی بهتر باشد که قبل از سفر خانواده ات با ما به منزل جدیدت بیایی؟ این طوری سفر آنها و جابجایی تو همزمان نخواهد شد و اضطراب کمتری به تو وارد خواهد آمد!". سارا با تعجب سر تکان داد.او حتی اسم مرد و زن را نمیدانست؛ نسبت فامیلی شان را هم همینطور.اما چیزیی اتفاق افتاده بود که سارای همیشگی و بداخلاق را توی جلد پوستی این سارا ذوب کرده بود. پدر با استرس میان حرف او پرید و گفت:" کاش پیش از تصمیم گیری به ما میگفتید که چه برنامه ای برای مراقبت از دختر ما دارید. میدانید که! ما برای تفریح از دلبندمان دور نمیشویم. واقعا دوست داریم در این وقفه ...". پدر حرفش را کامل نکرد.سارا احساس تاسف عمیق او را میفهمید اما دوست نداشت.

    مرد با تعجب به همسرش که با مهربانی دستهای مادر سارا را در دست گرفته بود و نوازش میکرد نگاه انداخت و با تعجب خسته ای پرسید:" شما که گمان نمی کنید لازم باشد برنامه زندگی او را به اجبار تغییر بدهیم. آدم عاقل حتی جای گلدانش را هم بی دلیل عوض نمیکند.". مادر با لحنی عصبی گفت:" خوب ما نمیخواهیم یک مدت کوتاه، باعث بشود که ... آخخخخ! راستش را بخواهید، سارا تا این لحظه آزاد بوده و هر کاری دلش میخواسته انجام داده. تا جایی که امکانات ما اجازه میداده ، هر چه میخواسته داشته و ما حالا نمیدانیم در نبودمان چطور از پس خودش بر خواهد آمد". مرد با خشنودی سستی گفت:" اگر تا حالا با آزادی زندگی کرده و خواهش هایش در حد توان برآورده شده، بهترین راه این است که از حالا به بعد هم از همین سبک استفاده کند. مطمئن باشید اگر شما نتوانسته اید طی سیزده سال چیزی را که دوست داشته اید به او تحمیل کنید، ما و دیگران هم نخواهیم توانست طی مدت سیزده ماه این کار را انجام بدهیم".

    سارا با شنیدن کلمه "سیزده" یاد چیزی افتاد که گویا برایش خیلی مهم بود، اما در کسری از ثانیه آن را فراموش کرد و ذهنش تا دقایقی بعد با تمام توانش تلاش میکرد که آن مطلب و اهمیتش را به خاطر بیاورد. نگاه سارا موقع فکر کردن روی صورت عبوس و جدی مرد با چشمهای نافذ و پوست بیش از حد سفیدش قفل شد، اما یکباره به خود آمد. آزادی و رفاه در حد توان این خانواده چه معنای میتواند داشته باشد؟ نگاه کوتاهی به گوشواره های جواهر نشان زن و ساعت فوق لوکس مرد لبهای سارا را به خنده ای از سر رضایت باز کرد.

  5. 4 پسندیده توسط:


  6. Top | #4



    تاریخ عضویت
    May 2016
    شماره عضویت
    903
    نوشته ها
    438
    امتیاز
    1,717
    پسندیده
    854
    مورد پسند : 971 بار در 410 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط مژگان نمایش پست ها
    مرسی هرا ی عزیز.
    حالا چرا از دور؟
    دور رو بیشتر از نزدیک دوس دارم :-)
    ولی اگه بخوای میتونم از نزدیک هم حمایتت کنم
    هر جور که میلته :-)
    و خیلی دوست داشتیم جالب است و خوشمان اومد

    هان راستی چیزه بعد از 5 فصل که گذاشتی به حریر بانو یا نفیسه خانوم بگو که یه رنک نویسندگی بهت بدن
    منم دارم یکی شو :-)))))))
    ویرایش توسط hera : 11-10-2016 در ساعت 15:25
    امضای ایشان
    تُورُو پَسْ گِرِفْتْ دَسْتَمْ اَزْ بٰادْ⁦⁦🌬️⁩

  7. 1 پسندیده توسط:


  8. Top | #5


    تاریخ عضویت
    Nov 2016
    شماره عضویت
    1200
    نوشته ها
    34
    امتیاز
    -222
    پسندیده
    18
    مورد پسند : 60 بار در 30 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط hera نمایش پست ها
    دور رو بیشتر از نزدیک دوس دارم :-)
    ولی اگه بخوای میتونم از نزدیک هم حمایتت کنم
    هر جور که میلته :-)
    و خیلی دوست داشتیم جالب است و خوشمان اومد

    هان راستی چیزه بعد از 5 فصل که گذاشتی به حریر بانو یا نفیسه خانوم بگو که یه رنک نویسندگی بهت بدن
    منم دارم یکی شو :-)))))))
    مرسی عزیزم بابت همه چیز

  9. 1 پسندیده توسط:


  10. Top | #6


    تاریخ عضویت
    Nov 2016
    شماره عضویت
    1200
    نوشته ها
    34
    امتیاز
    -222
    پسندیده
    18
    مورد پسند : 60 بار در 30 پست
    میزان امتیاز
    2
    من سوم قسمت سوم- پارت یک
    سیزده!
    سارا این را قبلا هم شنیده بود، اما به دلیل نا معلومی سعی میکرد جدی اش نگیرد. آخر هفته ای که با آخرین خانواده امداد رسان ملاقات کرد، همه کارهایش را انجام داده بود و روی پله های مقابل خانه منتظر راننده خانواده جدیدش داشت خیالبافی میکرد. سام هر چند دقیقه یکبار لک و لک کنان می آمد و سوال بی خودی می پرسید و سعی داشت به هر قیمتی شده، خوشحالی خواهرش را مکدر کند.

    آخرین باری که سارا به سوال مسخره سام جواب داد، اتومبیل گرانقیمتی مقابل منزل سارا ایستاد و مرد جوانی از آن پیاده شد. سام به بهانه بستن بند شل کفشهایش، داخل برگشتن را به تعویق انداخت و سارا با خوشحالی ایستاد. مردی که از اتومبیل پیاده شد خیلی شیک و تر و تمیز بود. طوری که اگر اونیفرم نپوشیده بود سارا او را با صاحب کارش اشتباه می گرفت. سارا از فرط شوق ایستاد و مرد با لبخند درخشانی از پله ها بالا آمد. مرد از سارا پرسید:" افتخار آشنایی با خانم ساراست که متوجهم شده؟". سارا لبخندی را که داشت از عمق به سطح می آمد سر وقت مهار کرد و با متانت گفت:" افتخار قابل توجهی هم نیست. از دیدنتان خیلی...". باید جمله مودبانه و پر مغزی از آب در می آمد؛ البته اگر به اتمام می رسید. وسطهای جمله بود که مادر سارا در ورودی را باز کرد و همچنان که چمدان عظیم الجثه ای را روی زمین می کشید به جمع پیوست. او چتری های نامرتبش را از روی پیشانی خیسش کنار زد و هن هن کنان گفت:" سام! تا سرما نخورده ای به اتاقت برگرد". و تازه متوجه مرد روی پله ها شد که با نگاه متعجبی او را می کاوید. قدش را صاف کرد و همچنان که نفس نفس می زد گفت:" سارای عزیزم. آقا را معرفی نمی کنی؟". و لبخند بیش از اندازه ای روی صورتش نشاند. مرد دستش را مودبانه به سمت زن خسته دراز کرد و گفت:" من گریگور هستم. راننده خانواده ... و از دیدار با شما به غایت خرسندم". مادر نخودی خندید. او اسم گریگور را کمیک می دانست و سارا این را می دانست. بنابراین خندیدن او خیلی به نظر سارا بد نمی آمد ولی گریگور خبر نداشت و احتمالا از این خنده ها خوشش نمی آمد. ضمنا اسم سارا گریگور نبود، بنابراین دلیلی نداشت که از خنده هر کسی به این اسم ناراحت بشود!

    سارا اخم کرد. مادرش خودش را جمع کرد. گریگور از این دیوانه بازی ها به وحشت افتاد مادر برای جمع کردن خرابی ها سر سام داد کشید و وادارش کرد که داخل خانه برگردد. پدر خیلی دیر از ساختمان بیرون آمد تا سارا خداحافظی کند. سارا اخم کرد. مادر به سارا اخم کرد. و این شد که خدا حافظی سارا با خانواده اش خیلی شیک از آب در نیامد. او برای آبروداری همه شان را یک به یک در آغوش گرفت و بوسید اما بعد از راه افتادن اتومبیل بر نگشت تا برای آخرین بار نگاهشان کند. اگر رودربایستی با خودش را کنار می گذاشت، موقع جدا شدن_ حتی با اینکه خداحافظی اش تقلبی و ساختگی بود_ بغض گلویش را گرفت و یکی از دلایلی که نتوانست زیاد حرف بزند ترس از گریه کردن بود. گریگور که خیلی زود جایش را به عنوان فرد محترم توی ذهن سارا پیدا کرده بود، تا نیمه های راه _ که کوتاه هم نبود_ حرفی نزد تا دخترک با خودش خلوت کنم. اما موقعی که از میدان شهرداری می گذشتند گفت:" اینجا فروشگاه های زیادی پیدا می شوند که همه چیز هم دارند. اگر چیزی نیاز دارید یا دلتان می خواهد کمی گردش کنید، ما حدود یک ساعت وقت داریم".

    سارا کلافه بود و نمی خواست قدم بزند. با این کوله باری که مادر برایش بسته بود، احتمالا برای یک سال به چیزی نیاز پیدا نمی کرد. سارا خودش را در حال زندگی توی قطب شمال مجسم کرد. همه ساکنان هواپیمایشان که سقوط کرده بود می توانستند تا زمان رسیدن کمک با محتویات چمدانهای سارا زنده بمانند. سارا مرد درشت اندامی را مجسم کرد که شال گردن گل و منگل سارا توی برفها ایستاده و خندید. او از این خیال ها زیاد می کرد. به گریگور گفت:" چمدانهایم را که دیدید. نمی خواهم بار بیشتری درست کنم ولی اگر چیزی لازم داشتم، یک روز دیگر با هم می آییم و همین جا خرید می کنیم". گریگور لبخند زد و دوباره راه افتاد. آنها تا زمان رسیدن به ویلای مجلل خانواده نایس حرفی نزدند.

    درب فرفورژه عظیم ویلا، حیاط شن پاشی شده،عمارت سفید سر به فلک کشیده و حوض گرد فواره دار مقابل ساختمان و تک تک جزئیات پیش رو؛ دقیقا همانی بود که سارا دوست داشت. انگار یک کپی با کیفیت از رویاهای سارا را روی همه چیز پیاده کرده بودند.

  11. 3 پسندیده توسط:


  12. Top | #7



    تاریخ عضویت
    May 2016
    شماره عضویت
    903
    نوشته ها
    438
    امتیاز
    1,717
    پسندیده
    854
    مورد پسند : 971 بار در 410 پست
    میزان امتیاز
    2
    لایک
    مژی لطفا زودتر بزار
    خیلی دیر گذاشتی اینو
    امضای ایشان
    تُورُو پَسْ گِرِفْتْ دَسْتَمْ اَزْ بٰادْ⁦⁦🌬️⁩

  13. 1 پسندیده توسط:


  14. Top | #8


    تاریخ عضویت
    Nov 2016
    شماره عضویت
    1200
    نوشته ها
    34
    امتیاز
    -222
    پسندیده
    18
    مورد پسند : 60 بار در 30 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط hera نمایش پست ها
    لایک
    مژی لطفا زودتر بزار
    خیلی دیر گذاشتی اینو
    چچچچچچچشششششششششششممممم!
    ببخشید خوب
    چند تا کار همزمان دست گرفتم، همچین جربزه دار هم نیستم
    کم آوردم یکم، ولی سعی می کنم
    بوووووووووووووووووووووووو وووووووووووووووووووووووس!

  15. Top | #9



    تاریخ عضویت
    May 2016
    شماره عضویت
    903
    نوشته ها
    438
    امتیاز
    1,717
    پسندیده
    854
    مورد پسند : 971 بار در 410 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط مژگان نمایش پست ها
    چچچچچچچشششششششششششممممم!
    ببخشید خوب
    چند تا کار همزمان دست گرفتم، همچین جربزه دار هم نیستم
    کم آوردم یکم، ولی سعی می کنم
    بوووووووووووووووووووووووو وووووووووووووووووووووووس!
    خوبه که سعی میکنی به سعیت ادامه بده
    آقا پارتات اصلا بلند نیست برا همین باید هفته ای حد اقل 2 پارت بزاری خودم تنهایی به این نتیجه رسیدما
    امضای ایشان
    تُورُو پَسْ گِرِفْتْ دَسْتَمْ اَزْ بٰادْ⁦⁦🌬️⁩

  16. 2 پسندیده توسط:


  17. Top | #10


    تاریخ عضویت
    Nov 2016
    شماره عضویت
    1200
    نوشته ها
    34
    امتیاز
    -222
    پسندیده
    18
    مورد پسند : 60 بار در 30 پست
    میزان امتیاز
    2
    من سوم قسمت سوم- پارت دو

    یک ساعتی که گریگور درباره اش حرف زده بود، به گشت و گذار در خانه اختصاص پیدا کرد. همه چیز در عین شکوه و عظمت بسیار ساده بود. یعنی نمی شد هیچ جای عمارت تجملی غیر ضروری پیدا کرد. سارا روی هر کدام از تابلو های راه پله زوم می کرد، پای تاریخچه ای طولانی را می دید. عکس جد بزرگ کنار دختر بچه نق نقویی روی دیوار جا خوش کرده بود. گلدان بزرگی هم روی پایه برنزی اشرافی، پایین همان پله ها نشسته بود. سارا هیچ کجا، یک شاخه گل مصنوعی، تنگ ماهی، یا زیر سیگاری کریستال پیدا نکرد. شاید باورتان نشود اما، آخر همان یک ساعت به این نتیجه رسید که یکی از دلایل ضعف اعصابش، تقصیر شلوغی و بی نظمی شدید خانه خودشان بوده است.

    وقتی سارا آخرین درها را امتحان کرد و به این نتیجه رسید که به هر کجای خانه که دلش بخواهد می تواند رفت و آمد داشته باشد، خانم نایس درحالیکه با تلفن همراه صحبت می کرد؛ و صدایش به قدری آرام و متین بود که سارا را واداشت که روی اولین صندلی که سر راهش دید بنشیند، از راه رسید و برای اینکه نشان بدهد که متوجه سارا هست و از دیدنش خوشحال است، با انگشت، زیر چانه او را نوازش کرد. با اینکه سارا طی این حرکت احساسی، چشم در چشم خانم نایس بود اما؛ از جایی که نشسته بود متوجه راه پله ای شد که پشت یک در نیمه باز، قرار داشت. راه پله، خلاف باقی خانه، دیوار های کاملا ساده و گچکاری شده ای داشت و چنان تنگ بود که برای خانه ای به آن بزرگی کمی مسخره به نظر می رسید.

    البته که سادگی و کوچکی راهرو و راه پله، چیزی نبود که کنجکاوی سارا را جلب کند. آن چیزی که باعث شد سارا بلافاصله بعد از دور شدن خانم نایس از جا بلند بشود و گوشه چشمی، پشت در را با نگاه ببلعد این بود که چیزی او را از آن پشت صدا می زد. با صدایی که شنیده نمی شد شاید! سارا برگشت و با بد حالی روی صندلی اش نشست. انگار طی همین یک دقیقه کلی انرژی از دست داده بود. یک چیزی از او می خواست که به سمت در برود. چیزی که نه می شد دید و نه می شد شنید. سارا خودش را محکم کرد و به سمت در رفت. در همان لحظه که می خواست در را تا ته باز کند، گریگور از پشت سر صدایش زد:" خانم سارا! اگر با محیط خانه آشنا شدید و کار دیگری ندارید، من می توانم شما را با همسرم ماتی آشنا کنم و او اتاقتان را به شما نشان خواهد داد".

    سارا که حسابی از جا پریده بود با کم حواسی گفت:" تشکر می کنم اما اگر اجازه بدهید چند دقیقه دیگر پایین پله ها بهتان ملحق بشوم". گریگور لبخندی زد؛ سارا هم همین طور اما، از جایی مطمئن بود که تقلیدش از لبخند گریگور هم مثل تقلید لحن و بیان بی نقص او نا موفق بوده است. شکر خدا گریگور نمی توانست صدای فکر کردن سارا را بشنود. او بلافاصله تعظیم کوچکی کرد و از پله ها پایین رفت. سارا منتظر شد تا از فاصله کافی بین خودش و گریگور مطمئن شود و بعد برگشت تا کار نیمه تمامش را به انجام برساند اما اتفاق عجیبی باعث شد که در جایش خشک بشود. در که تا همین یک دقیقه قبل نیمه باز بود حالا کاملا بسته و حتی قفل شده بود. سارا یک دقیقه بعد که نفسش جا آمد آن را امتحان کرد و فهمید که هیچ راهی برای نفوذ پیدا نخواهد کرد. عجیب تر اینکه، وقتی سارا دستگیره را می چرخاند صدای خشکی چندش آورش مو به تن هر آدم زنده و گوش داری که در یک مایلی بود سیخ می کرد.

    :" سیزده!". سارا این را زیر لب گفت و بعد مثل جن زده ها، با هر دو دست جلوی دهانش را گرفت. اصلا نمی دانست چرا چنین حرفی زده. فکر کرد که حس نحسی از وجودش عبور کرده. خودش را مثل دیوانه ها تکان تکان داد تا لرزش "آن" را توی قلبش حس کند. ضعیف بود اما بود و باعث می شد که دخترک احساس ترس و تنهایی نکند. با تمام توانش از پله ها پایین دوید و محکم به " ماتی" که با بی حوصلگی توی اتاق گرد پایین پله ها ایستاده بود برخورد کند. ماتی با صدای بسیار زیبایی که هیچ شکل هماهنگی با دندانهای خرگوشی و موی وز قرمزش نداشت پرسید:" اتفاقی افتاده خانم؟ کمکی از من ساخته نیست؟". سارا خنده مسخره ای کرد و سر تکان داد که یعنی به کمک نیاز ندارد اما ماتی به نظر قانع نشد. سارا دستهایش را به هم مالید و گفت:" خیلی ممنون می شوم اگر اتاقم را نشانم بدهی". ماتی خندید و راه افتاد. سارا هم فکر کرد که تازگی ها با دیدن هر آدمی یاد دارچین می افتد.

    مادر سارا توی هر جور غذا و شیرینی که فکرش را بکنید دارچین می ریخت، پس پیدا کردن رد یک چیز خاص با این ماده غذایی خیلی رایج آسان نبود. مگر اینکه ... سارا با خوشحالی کشفی کرد. مگر اینکه این حس دارچینی به او بگوید که بین آدمهای جدید، نکته مشترکی وجود دارد. خوشحالی ناشی از کشف جدید، درست وقتی که ماتی کلیدی از جیب پیشبندش بیرون آورد و در اتاقی را باز کرد به وحشت مبدل شد. البته کمی بعد از باز شدن در اتاق. دقیقا وقتی که ماتی در را به داخل هل داد و برگشت تا به سارا لبخندی بزند. لبهای باریک و گشادش، چشمهای آبی گردش، و نگاهی که سارا به تازگی زیاد می دید. ماتی کپی رنگی و وزوزی مردی بود که موج جدیدی از دیوانگی را مقابل نانوایی در زندگی سارا به جریان انداخته بود. صدایی در سر سارا تکرار می کرد:" سیزده! سیزده!". و به قدری بد ذاتی توی آن نهفته بود که سارا اگر می توانست، حتما خفه اش می کرد.
    ویرایش توسط مژگان : 12-05-2016 در ساعت 03:47

  18. 3 پسندیده توسط:


صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد