نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: کدام یک از روش قتل های زیر را دوست داشتید؟!

رأی دهندگان
14. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.
  • proti

    4 28.57%
  • milad.m

    1 7.14%
  • Lady Joker

    3 21.43%
  • arwen

    3 21.43%
  • amir2527

    1 7.14%
  • sina.m

    0 0%
  • ZAHRA*J

    1 7.14%
  • sorosh

    1 7.14%
صفحه 2 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 11 به 20 از 43

موضوع: قتل

  1. Top | #1



    تاریخ عضویت
    May 2016
    شماره عضویت
    903
    نوشته ها
    443
    امتیاز
    2,001
    پسندیده
    856
    مورد پسند : 938 بار در 397 پست
    میزان امتیاز
    2

    قتل

    خب دوستان
    یه مسابقه میخوام بزارم
    نفر اولش 400 نفر دومش 300 و نفر سومش 200 جایزه میگیره
    زمان مسابقه یک هفته است
    من و دوستم ریحانه داوری رو به عهده میگیریم




    سرمایه رو جیرینگی واریز میکنم به حساب برنده ها
    روش مسابقه اینه :
    خودتونو بزارین جای یه قاتل حرفه ای




    باچی ادم میکشی؟؟
    چجوری میکشی؟؟
    کجا میکشی ؟؟
    کی رو میکشی ؟؟ (چه جنسی و چه سنی )
    چه روزی چه ماهی و چه فصلی قتل رو انجام میدی ؟؟
    یه روز شلوغ یا یه روز خلوت ؟؟
    چجوری میکشونیش به محل قتل تا بکشیش ؟؟
    جسدش رو چیکار میکنی ؟؟
    مدارک جرم رو کجا و چطوری قایم میکنی ؟؟
    اگه پلیس بهت شک کرد چجوری بیگناهی ساختگیت رو نشون میدی ؟؟
    روش قتل هر جوری که باشه اشکال نداره
    برنده کسیه که بهترین جواب ها رو بده و مثله یه قاتل حرفه ای رفتار کنه و بتونه شواهد قتل رو به بهترین شکل پنهان کنه تا هیچکس نتونه از هیچ راهی قاتلو دستگیر کنه
    ویرایش توسط hera : 10-20-2016 در ساعت 14:27
    امضای ایشان
    ....YOUR LOVE AS SWEET AS SUGAR
    ?CAN YOU TELL ME HOWTO FORGET


  2. Top | #11



    تاریخ عضویت
    May 2016
    شماره عضویت
    903
    نوشته ها
    443
    امتیاز
    2,001
    پسندیده
    856
    مورد پسند : 938 بار در 397 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط Lady Joker نمایش پست ها
    چاقو.
    گوشه های دهنشو می برم.
    هر جا دستم برسه.
    جنس فرقی نداره هر کسی باشه رو می کشم.
    هر زمان. فرقی نداره واقعن برام.
    شلوغ که چه بهتر. اگرم خلوت باشه از خودم فیلم میگیرم پخش می کنم رو نت
    محل قتلی وجود نداره هر جا باشن می کشمشون.
    می ذارم بتمن یا پلیس پیدا کنه.
    همیشه یه کارتِ جوکر می ذارم که یه وقت فکر نکنن یکی دیگه کشتتشون و بدونن که من بودم.
    برای چی نقابِ بی گناهی بزنم. اگه کاری رو انجام دادم با افتخار میگم من بودم. شاید ذهنشون رو دستکاری کنم و بگم دو چهره بوده یا حتی خود بتمن ولی همیشه قانع کننده هستم.


    همین جوری محض فان
    یه حضرت عباس یادم باشه دورو ورت نپلکم
    ببین ینی چی با افتخار میگم کار من بوده ؟؟؟
    اخه کدوم قاتلی میره با افتخار به جرمش اعتراف میکنه خو اونا هم با افتخار دارت میزنن
    امضای ایشان
    ....YOUR LOVE AS SWEET AS SUGAR
    ?CAN YOU TELL ME HOWTO FORGET

  3. 1 پسندیده توسط:


  4. Top | #12


    تاریخ عضویت
    Nov 2014
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    1,312
    امتیاز
    20,692
    پسندیده
    929
    مورد پسند : 4,325 بار در 1,390 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط Lady Joker نمایش پست ها
    :)) عاااالی بود! من واقعن دوستش داشتم. ولی خب موضوع اصلی یه کم تکراری بود و این قضیه ی منبع آب و گرم کردن اون هم همینطور من قبلن توی فیلمی دیده بودم توی وان این کارو با یه بنده خدا کردن با همه ی این کلیشه ها اما خیلی جالب نوشته بودی، دیالوگها همچنین خیلی جالب بود این بومی بودنش حتی بسیار جالب انگیزش کرده بود.

    بازم بنویس سمیه یعنی خیلی نوشته هاتو دوست دارم
    موافقم یه مقدار تکراری بود البته من قضیه اب گرم رو جایی نخوندم اما جریان دختره تکراری بود. با این حال هدفم این بود که تو متن به همه سوالا جواب بدم
    امضای ایشان

    قابل توجه کاربران گرامی:
    1- پست های تک خطی و بی محتوا پست ارزشی و اسپم حساب می شه و پاک میشه
    2- کاربران تازه وارد برای دانلود داستان از انجمن میتونن تا سقف صد امتیاز از مدیران سایت دریافت کنن بعد از اون دیگه امتیاز مورد نیازتون رو باید با فعالیت مفید به دست بیارید
    3- منظور از فعالیت مفید پست پشت سر هم توی تاپیک ها نیست لطفا قوانین رو مطالعه کنید و از اسپم بارون کردن سایت بپرهیزید.



    برای بهتر بودن کافی است از آنچه هستید بیشتر تلاش کنید...
    زمانی که هر روز از روز قبل بهتر باشید بیاد داشته باشید که شما بهترینید

  5. Top | #13



    تاریخ عضویت
    May 2016
    شماره عضویت
    903
    نوشته ها
    443
    امتیاز
    2,001
    پسندیده
    856
    مورد پسند : 938 بار در 397 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط Amir2527 نمایش پست ها
    خب، فکر کنم منم داستانی بنویسم بهتره.

    با دستانی لرزان سعی کرد فندک شعله ور را به سیگاری که بین لبانش نگه داشته بود برساند. اما نه تنها لرزش دستانش از اظطراب و هیجان، بلکه تکان های قایق هم باعث سخت تر شدن این کار ساده شده بود. سر انجام موفق شد، اما هنوز یک پک کامل به سیگار نزده بود که شنید:
    - بازم داری سیگار می کشی؟
    صدا مثل همیشه لحن سردی داشت و متعلق به رئیسش بود.
    - آرومم میکنه.
    رئیس که بر روی صندلی در فاصله دو متری او نشسته و مشغول ماهیگیری بود، بالاخره سرش را چرخاند و با همان نگاه سرد و تحقیر کننده همیشگی‌اش به او نگاهی انداخت. فقط خدا می دانست که مرد چقدر از این نگاه متنفر بود اما مجبور بود به روی خود نیاورد. سرانجام رئیس گفت:
    - دنبال یه چیزه دیگه برای آروم کردن خودت بگرد. وقتی وارد دفترت می شم نزدیکه از بوی گند سیگارت خفه شم.
    مرد برای چندمین بار در آن روز دندان هایش را بر هم فشرد و باز هم به روی خود نیاورد. رئیسش حتی در یک گردش تفریحی و به ظاهر دوستانه نیز با او مثله زیردست خود رفتار می کرد.
    سیگار را با دست گرفت و مچاله کرد، سپس آن را به بیرون از قایق و در آب اقیانوس پرتاب کرد. رئیسش هیچ واکنشی به این حرکت او نشان نداد، صورتش را برگرداند و دوباره مشغول ور رفتن با چوب ماهیگیری خود شد.
    او در حالی که سعی می کرد با کشیدن نفس های عمیق اظطراب و دودلی را از خود دور کند، فندک را درون جیبش انداخت و چماقی را که از آن برای کشتن ماهی های صید شده استفاده می شد، برداشت.
    از کاری که قصد انجام دادنش را داشت کمی می ترسید. اما چند روزی می شد که فکر کشتن رئیسش حتی یک لحظه از سرش بیرون نرفته بود و خواب و خوراکش را حرام کرده بود‌. حالا که رئیسش را طبق برنامه ریزی خود به بهانه ماهیگیری، تنها به اقیانوس کشانده بود، نمی توانست اجازه دهد ترس مانع کارش شود. پس آرام و بی صدا بر خاست و چماق را در دست خود فشرد تا لرزش دستش کم تر شود.
    از رئیسش بیشتر از هر چیزه دیگری در این دنیا متنفر بود. از آن صورت خوش تراش و موهای قهوه ای شانه کرده گرفته تا آن پوزخند تحقیر آمیز و لحن سرد و دستور مانند صدایش و خلاصه از هر چیزی که به رئیسش مرتبط بود، نفرت داشت. برای این نفرت دلایل زیادی وجود داشت. یکی از این دلایل بهتر و موفق تر بودن رئیسش نسبت به او در هر کاری بود. مرد در تمام عمرش شکست خورده بود، در حالی که رئیس یکی یکی پله های موفقیت را بالا رفته بود و این بالا رفتن را به رخ او کشیده بود. دلیل دیگر نحوه رفتار کردن رئیسش با او بود. با او مثل یک موجود خوار و ذلیل که به ترحم دیگران نیاز داشت رفتار می کرد. شاید آخرین و مهمترین دلیل وابسته بودن زندگیش به رئیس بود. رئیس باجناق او بود و او کارش را مدیون باجناق خود. همسرش به خواهر خود التماس کرده بود تا از شوهرش بخواهد که برای او در شرکت خود کاری جور کند. رئیس هم با اکراه قبول کرده بود و او را به عنوان یکی از کارمندان شرکت خود قرار داده بود. او نزدیک به پنج سال با حقوقی کم در شرکت رئیسش جان کنده بود، بدون هیچ ترفیع یا اضافه حقوقی و حتی این اواخر از همکارانش شنیده بود که رئیس قصد اخراج او را دارد. همین باعث شده بود که او به فکر پایان دادن به این وضعیت بیفتد. دیگر تحمل کردن و به روی خود نیاوردن کافی بود.
    در حالی که چماق را محکم تر از قبل می فشرد، آهسته و بی صدا از پشت به رئیسش نزدیک شد. به یک قدمی رئیس که رسید چماق را بالا برد و در حالی که با خشم به رئیسش زل زده بود، آماده شد که ضربه را وارد کند.در همین لحظه رئیس چوب ماهیگیری خود را روی گیره مخصوصش قرار داد و ناگهان از روی صندلی برخاست. اما قبل از اینکه بچرخد و با کارمند چماق به دست خود رو به رو شود، مرد وقت را تلف نکرد و با چماق ضربه محکمی به پشت گردن رئیس وارد کرد. بلافاصله بعد از فریادی بلند عضلات رئیس شل شد، اما قبل از اینکه در آب سقوط کند، مرد شانه اش را گرفت و مانع این اتفاق شد. نه خفه شدن در آب کافی نبود. مرد اجازه داد رئیسش به پشت روی کف قایق بیفتد. ضربه آنقدر قدرت نداشت که او را بکشد، اما بدون شک او را فلج کرده بود. مرد هم دقیقا همین را می خواست.
    مرد چماق را به گوشه ای پرتاب کرد، نشست و به دیواره قایق تکیه داد. دستانش می لرزید و اگرچه صبح زود بود و هوا نسبتا خنک، عرقی سرد پیشانی اش را خیس کرده بود. او بالاخره این کار را شروع کرده بود، پس فرصتی برای ترسیدن و درنگ کردن نداشت. باید کار را تمام می کرد.
    چهار دست و پا کنار خود را کنار رئیسش رساند. چشمانش باز بود و در حالی که صورتش می لرزید سعی داشت چیزی بگوید اما صدایش بالا نمی آمد. نیازی به صدا نبود، مرد مثل همیشه از چشمان رئیسش فکر او را خواند. در حالی که صدایش کمی می لرزید فریاد زد:
    - این طوری منو نگاه نکن. خودت خوب می دونی چرا این کارو کردم.
    او باز هم همان نگاه تحقیر آمیز همیشگی رئیسش را تشخیص داد. در این شرایط این نگاه برای او غیر قابل تحمل تر بود. دیگر لازم نبود به روی خودش نیاورد. پس با صدایی آهسته که لرزش بیشتری نسبت به قبل در خود داشت گفت:
    - این طوری نگام نکن...
    اما رئیس هنوز همانطور او را نگاه می کرد، که همیشه این کار را می کرد. اما در کنار تکبر و تحقیر یک چیز دیگر هم با نگاه کردن به چشمان او احساس می شد که آن نگاه را غیر قابل تحمل تر از قبل می کرد. شاید التماس برای زنده ماندن بود.
    مرد ناگهان به مرز جنون رسید و بلند فریاد زد:
    - گفتم این طوری منو نگاه نکن لعنتی...
    و مشتی محکم به صورت رئیس خود کوبید. خون از بینی رئیس سرازیر شد ناله ای کرد و باز هم با نگاهش التماس کرد. اما این التماس برای مرد قابل تحمل نبود. کار مرد با او هنوز به پایان نرسیده بود. پس از جا بلند شد و به سمت سطل ماهی هایی که رئیسش گرفته بود رفت. پوزخند تلخی زد، باورش نمی شد، رئیسش حتی در ماهیگیری (تفریح مورد علاقه مرد) هم از او بهتر بود و ماهی های بیشتری گرفته بود. همین باعث شد ذره ای دودلی که نسبت به ادامه دادن آن جنایت هولناک داشت، از بین برود. سطل را برداشت و ماهی ها را در آب اقیانوس ریخت. سپس سطل را هم مانند چماق به گوشه ای از قایق پرتاب کرد و بار دیگر نشست و به دیواره قایق تکیه داد. طوری که رئیس بشنود گفت:
    - این اونارو اینجا می کشونه، خیلی زود به اینجا می رسن.
    رئیس که از درد صورتش منقبض شده بود، به زحمت و بریده بریده گفت:
    - خواهش... می کنم... به من... رحم کن.
    برای مرد باوردکردنی نبود که همچین جمله ای را از زبان رئیسش شنیده است. برای لحظه ای دوباره همان دودلی به سراغش آمد. اما در لحظه بعد، مرد با به یاد آوردن گذشته و آن همه بدی که رئیسش در حق او کرده بود، باز هم شک و تردید را از ذهن خود بیرون کرد.
    با لحنی که حاکی از انزجار او نسبت به رئیس بود، گفت:
    - رحم کنم؟ توه لعنتی هر زمانی که فرصتشو گیر آوردی به من ضربه زدی. چرا من باید این کارو نکنم، وقتی برای اولین و آخرین بار این فرصتو بدست آوردم‌؟
    - اگه نمی خوای به من رحم کنی، حداقل به خودت رحم کن... با کشتن من زندگی خودتو نابود می کنی. خیلی زود می فهمن تو بودی که منو کشتی...
    -نه، فکر نکنم کسی چیزی بفهمه.
    مرد به بیرون از قایق نگاهی انداخت. چیز هایی که منتظرشان بود از راه رسیده بودند و دور قایق در حال گشت زدن بودند.
    مرد به سمت رئیسش رفت و او را به زحمت بلند کرد و به خود تیکه داد. رئیس پرسید:
    - لعنتی... می خوای با من چیکار کنی ؟
    مرد در حالی که او را به سمت لبه قایق می برد جواب داد:
    - بیا خودت ببین.
    وقتی به لبه قایق رسیدند، رئیس نگاهی به آب های زیر پایش انداخت و بلافاصله وحشت تمام وجودش را فرا گرفت. ده ها موجود خاکستری رنگ و بزرگ در حال شنا کردن به دور قایق بودند. رئیس در حالی که صدایش از ترس می لرزید گفت:
    - تتتت... تو که نمی خوای...این کارو بکنی، درسته؟
    لب های مرد برای لحظه ای به نیشخندی کوچک باز شد، پاسخ داد:
    - چرا این دقیقا همون کاریه که من می خوام بکنم.
    چشمان رئیس گرد شد، به حدی که نزدیک بود از حدقه بیرون بزنند. التماس کرد:
    - خواهش می کنم...
    اما قبل از اینکه جمله اش را کامل کند، مرد او را به بیرون از قایق هل داد. رئیس درون آب و میان کوسه هایی که به سرعت به سمت او تغییر جهت دادند افتاد. چند ثانیه بیشتر طول نکشید که دریدن آغاز شد. کوسه ها هر کدام تکه ای از بدن رئیس که حتی قادر به دست و پا زدن نبود را می کندند و بعد از بلعیدن آن، دوباره با گاز گرفتن و هل دادن دیگر کوسه ها خود را به لاشه می رساندند و همه این ها در میان خون اتفاق می افتاد و مرد از روی قایق نظاره گر تمام آن ها بود. بالاخره تمام شده بود. او از شر آن نگاه ها و تحقیر ها خلاص شده بود و احتمالا دیگر از اخراج خبری نبود.
    حالا وقت از بین بردن مدارک و صحنه جرم بود. مرد به عقب قایق رفت و به کمک میله ای آهنی باک قایق را سوراخ کرد. بلافاصله محتویات مخذن سوخت سرازیر شد و رفته رفته کف قایق را پوشاند. سپس مرد به سمت کابین قایق رفت. در آن جا تنها قایق نجات موجود را پیدا کرد و مشغول باد کردن آن شد.

    زمانی که قایق به طور کامل باد شد، مخذن سوخت هم به طور کامل خالی شده بود و از رئیس هم تقریبا چیزی نمانده بود، با این حال کوسه ها همچنان اطراف قایق پرسه می زدند و منتظر طعمه ای دیگر بودند.
    مرد از کابین خارج شد. قبل از اینکه قایق را درون آب بیندازد، چند سطلی آب روی سر خود خالی کرد، باید تا جایی که می شد قتل را یک حادثه تلخ جلوه می داد.
    بعد از اینکه قایق نجات را درون آب انداخت، پارو ها را برداشت و با احتیاط هر چه تمام تر پا به قایق نجات گذاشت. سپس قبل از اینکه شروع به پارو زدن کند، فندک را از جیب خود بیرون آورد. دیگر به آن نیازی نداشت، چراکه تصمیم گرفته بود آن جنایت را فراموش و هر چیزی که به آن مربوط می شد را ترک کند. سیگار و البته ماهیگیری دو تا از آن چیز ها بودند. پس فندک را روشن کرد و آن را به درون قایق پرتاب کرد. تقریبا بلافاصله زبانه کشیدن شعله های آتش را دید. شعله هایی که کم کم بیشتر می شدند تا اینکه بالاخره کل قایق را فرا گرفتند.
    او قصد داشت قتل را یک حادثه نشان دهد. او و رئیسش برای ماهیگیری به اقیانوس رفتند، قایق دچار یک نقص فنی شد، آتش گرفت و غرق شد. متاسفانه رئیسش قبل از اینکه خود را به قایق نجات برساند به دام کوسه ها افتاد. اما مرد توانست خود را به زحمت نجات دهد. او امیدوار بود که این داستان ساده ای که ساخته بود جواب دهد. شاید حتی می توانست از صاحب اصلی قایق به خاطر کرایه دادن قایقی که خراب بودنش او را تا یک قدمی مرگ پیش برده بود خسارت بگیرد.
    اما تمام این ها برای بعد از رسیدن او به بندر بود. در آن لحظه او فقط می خواست پارو بزند، چهره رئیسش را قبل از اینکه او را درون آب هل دهد فراموش کند و تا جایی که می توانست از آخرین قایق سواری اش در یک صبح پاییزی لذت ببرد.

    در آخر باید بگم از اون جایی که من کلا آدم صلح دوستیم، فقط در همین حد تونستم در قتل و کشتن خلاقیت به خرج بدم.
    به هر حال امیدوارم خوب از آب در اومده باشه و اونطور که خودم حس می کنم کسل کننده نباشه.
    نه بابا خوب بود من که دوس داشتم میشه گفت خیلی خوب بود
    دلیل قتل انجام قتل اضههار به بیگناهی
    داستانتم خیلی خوب بود
    به نظرم یه تاپیک جدا بزن براش
    امضای ایشان
    ....YOUR LOVE AS SWEET AS SUGAR
    ?CAN YOU TELL ME HOWTO FORGET

  6. Top | #14



    تاریخ عضویت
    Jun 2015
    شماره عضویت
    370
    نوشته ها
    468
    امتیاز
    3,819
    پسندیده
    1,203
    مورد پسند : 1,639 بار در 518 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط hera نمایش پست ها
    یه حضرت عباس یادم باشه دورو ورت نپلکم
    ببین ینی چی با افتخار میگم کار من بوده ؟؟؟
    اخه کدوم قاتلی میره با افتخار به جرمش اعتراف میکنه خو اونا هم با افتخار دارت میزنن
    احتمالن این کارو نمی کنن و اول می فرستنم تیمارستان
    امضای ایشان
    Sure, I'll live in the moment,
    but I'm never happy here
    I'm surrounded by greener looking time.

  7. 1 پسندیده توسط:


  8. Top | #15



    تاریخ عضویت
    Jul 2015
    شماره عضویت
    413
    نوشته ها
    337
    امتیاز
    2,446
    پسندیده
    456
    مورد پسند : 961 بار در 362 پست
    میزان امتیاز
    2
    باچی ادم میکشی؟؟
    چیز خاصی نیست. یه بشکه بنزین و یه کبریت
    چجوری میکشی؟؟
    آتشش میزنم. مثلا اول پاهاشو. بعد دستشو. و بعدم یه لاستیم میندازم دور گردنش و آتشش میزنم
    کجا میکشی ؟؟
    تو یه جای متروکه. جایی که کسی نیاد . تا بتونم کارمو بکنم
    کی رو میکشی ؟؟ (چه جنسی و چه سنی )
    کی و جنسیتش مهم نیست فقط اینو میدونم که اون کسیه که با کارش باعث شده تا من از زندگیم بگذرم و بخوام انتثام بگیرم
    چه روزی چه ماهی و چه فصلی قتل رو انجام میدی ؟؟
    دقیقا میزارم روز تولدش
    یه روز شلوغ یا یه روز خلوت ؟؟
    خوب گفتم یه جای خلوت ولی اگه یکی از نزدیکانش هم شاهد باشن لذتش بیشتره
    چجوری میکشونیش به محل قتل تا بکشیش ؟؟
    قرار نیست بکشونمش جایی. خودم میرم و میارمش. راه های زیادی هست ولی من شخصا شوک الکتریکی به طرف رو ترجیح میدم. هم درد میکشه. هم صدا نمیده. و هم بیحالش میکنه
    جسدش رو چیکار میکنی ؟؟
    توی اسید حلش میکنم.
    مدارک جرم رو کجا و چطوری قایم میکنی ؟؟
    محلول جنازه رو میریزم توی فاضلاب. دقیقا همونجایی که باید باشه
    اگه پلیس بهت شک کرد چجوری بیگناهی ساختگیت رو نشون میدی ؟؟
    اگه بتونن جسد رو بهم تحویل بدن اصن خودم اعتراف میکنم
    امضای ایشان
    am i a loser?? maybe...but i am still a live

  9. Top | #16



    تاریخ عضویت
    May 2016
    شماره عضویت
    909
    نوشته ها
    343
    امتیاز
    4,188
    پسندیده
    400
    مورد پسند : 877 بار در 295 پست
    میزان امتیاز
    2
    آقا یعنی چی؟؟؟ چه وضعشه؟ من قبول ندارم اگه می دونستم منم داستانش می کردم... من دوباره می یام یکی دیگه می نویسم
    امضای ایشان
    .When you catch in a calumny, you know your real friends

  10. Top | #17



    تاریخ عضویت
    May 2016
    شماره عضویت
    903
    نوشته ها
    443
    امتیاز
    2,001
    پسندیده
    856
    مورد پسند : 938 بار در 397 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط sina.m نمایش پست ها
    باچی ادم میکشی؟؟
    چیز خاصی نیست. یه بشکه بنزین و یه کبریت
    چجوری میکشی؟؟
    آتشش میزنم. مثلا اول پاهاشو. بعد دستشو. و بعدم یه لاستیم میندازم دور گردنش و آتشش میزنم
    کجا میکشی ؟؟
    تو یه جای متروکه. جایی که کسی نیاد . تا بتونم کارمو بکنم
    کی رو میکشی ؟؟ (چه جنسی و چه سنی )
    کی و جنسیتش مهم نیست فقط اینو میدونم که اون کسیه که با کارش باعث شده تا من از زندگیم بگذرم و بخوام انتثام بگیرم
    چه روزی چه ماهی و چه فصلی قتل رو انجام میدی ؟؟
    دقیقا میزارم روز تولدش
    یه روز شلوغ یا یه روز خلوت ؟؟
    خوب گفتم یه جای خلوت ولی اگه یکی از نزدیکانش هم شاهد باشن لذتش بیشتره
    چجوری میکشونیش به محل قتل تا بکشیش ؟؟
    قرار نیست بکشونمش جایی. خودم میرم و میارمش. راه های زیادی هست ولی من شخصا شوک الکتریکی به طرف رو ترجیح میدم. هم درد میکشه. هم صدا نمیده. و هم بیحالش میکنه
    جسدش رو چیکار میکنی ؟؟
    توی اسید حلش میکنم.
    مدارک جرم رو کجا و چطوری قایم میکنی ؟؟
    محلول جنازه رو میریزم توی فاضلاب. دقیقا همونجایی که باید باشه
    اگه پلیس بهت شک کرد چجوری بیگناهی ساختگیت رو نشون میدی ؟؟
    اگه بتونن جسد رو بهم تحویل بدن اصن خودم اعتراف میکنم
    ینی احتمال نمیدی وقتی داری اون بدبختو شوک میدی کسی ببینتت ؟؟؟
    ولی خیلی خوب و خشن بود



    نقل قول نوشته اصلی توسط ZAHRA*J نمایش پست ها
    آقا یعنی چی؟؟؟ چه وضعشه؟ من قبول ندارم اگه می دونستم منم داستانش می کردم... من دوباره می یام یکی دیگه می نویسم
    بیا عزیزم
    داستانتم بزار
    ارمشتو حفظ کن نفس عمیق افرین
    ویرایش توسط hera : 10-22-2016 در ساعت 16:56
    امضای ایشان
    ....YOUR LOVE AS SWEET AS SUGAR
    ?CAN YOU TELL ME HOWTO FORGET

  11. Top | #18


    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    شماره عضویت
    300
    نوشته ها
    182
    امتیاز
    26
    پسندیده
    110
    مورد پسند : 313 بار در 143 پست
    میزان امتیاز
    2
    بابا چه خبره؟
    اینجا همه خون آشام های قاتلن؟
    یکی سر میبره،اون یکی میپزه ، یکی دیگه رسما میگه من کارت میذارم بدونن کار منه؟

    باچی ادم میکشی؟؟
    شیشه خورده
    چجوری میکشی؟؟
    یه سوپ درست میکنم براش شیشه ها رو نرم میکنم میریزم توش ...وقتی بخوره اولش نمیفهمه میره پایین و خود شیشه ها ترتیب بقیه کار رو میدن
    کجا میکشی ؟؟
    میتونه هرجایی باشه. هرجایی جز جایی که به من مرتبطش کنه
    کی رو میکشی ؟؟ (چه جنسی و چه سنی )
    والا یه پسر عمو دارم سالهاس میخوام بکشمش همسن خودمم هس اصلا جون میده واسه اینکار
    چه روزی چه ماهی و چه فصلی قتل رو انجام میدی ؟؟
    روز و ماه نداره به محض اینکه از دید عمو جان و زن عمو خارج بشیم
    یه روز شلوغ یا یه روز خلوت ؟؟
    فرق زیادی نمیکنه مهم نتیجس
    چجوری میکشونیش به محل قتل تا بکشیش ؟؟
    والا این بشر رو کافیه بهش اشاره کنی با سر میاد
    جسدش رو چیکار میکنی ؟؟
    ولش میکنم به امون خدا کی میخواد باور کنه که من بهش شیشه دادم؟
    مدارک جرم رو کجا و چطوری قایم میکنی ؟؟
    فوقش یه قابلمه باشه دوتا کاسه میبرم تو اولین ظرفشویی میشورمش
    اگه پلیس بهت شک کرد چجوری بیگناهی ساختگیت رو نشون میدی ؟؟
    میزنم زیر گریه و وانمود میکنم خیلی ناراحتم
    امضای ایشان
    ﺍﮔﺮ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﯼ ﺁﺏ ﺩﺭﻭﻥ ﺩﺭﯾﺎﭼﻪ ﺍﯼ ﺑﯿﻔﺘﺪ، ﻫﯿﭻ ﺍﺛﺮﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻧﻤﯽﻣﺎﻧﺪ ...
    ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﻫﻤﯿﻦ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺑﺮﮔﯽ ﺍﻓﺘﺪ، ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺭﺧﺸﯿﺪ ...
    ﭘﺲ، ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻣﮑﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻨﯿﺪ ﺗﺎ ﺑﺪﺭﺧﺸﻴﺪ ....
    ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺗﻮﺳﻂ ﮐﻔﺶ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﭘﻮﺷﯿﺪﻩ ﺍﯾﻢ، ﺭﻗﻢ ﻧﻤﻴﺨﻮﺭﺩ، ﺑﻠﮑﻪ ﺑﻪ ﻗﺪﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻭﺍﺑﺴﺘﻪ ﺍﺳﺖ ....


    زمانی که تنها قهرمانان برای نجات دنیا کافی نباشند، دنیا به شخصیت‌های افسانه‌ای نیاز دارد

  12. 1 پسندیده توسط:


  13. Top | #19



    تاریخ عضویت
    Jun 2015
    شماره عضویت
    370
    نوشته ها
    468
    امتیاز
    3,819
    پسندیده
    1,203
    مورد پسند : 1,639 بار در 518 پست
    میزان امتیاز
    2
    " قتل"
    / با استناد به روش مأمورِ آشوب؛ جوکر /

    یک شب سردِ پاییزی بود. باران به شدت می بارید.

    همین چند ساعت پیش در حال معرفیِ خودم و اسباب بازی هایم به چند نفر از... دوستانِ جدیدم بودم که همین دوستانِ جدید فکر کردند خنده دار است، اگر دو نگهبان هیکل گنده یشان را دنبالم بفرستند. نه اشتباه نکنید، من عاشقِ جوک هستم اما این یکی نه. این یکی به هیچ وجه خنده دار نبود. تازه، همین که جوکِ من نبود، کمتر خنده دارش می کرد. من از طرفی، با بالا آوردن لوله ی اسلحه ی شاتگان و فشردن ماشه توی سینه ی یکیشان، می دانستم یکی از بهترین جوک هایم را رو کرده ام.

    حس شوخ طبعیِ ضعیف مردم که دست من نیست. مهم این است که وقتی یک سوراخ بزرگ درست وسط بدنشان می افتد و ولو می شوند توی همان کوچه ی تنگ و تاریک جنوبِ شهر، از چهره ی وحشت زده و کودنشان با آن چشمهایی که مثل وزغ از کاسه بیرون زده، خنده ام می گیرد.

    ها هی هو ه ها ها هو هی هوو

    حیف که هیچ وقت به آخرِ جوک نمی رسند. پیش از آنکه حرفم تمام شود میمیرند. همه شان همینند. از آن کله گنده های بالا شهر گرفته، شهردار و رئیس پلیس و قاضی، تا این اراذلِ و دزدهای خرده پای کوچه های خلوتِ. نگهبان دومی را نشانه می روم و ... بوم!

    از جیغی که می کشد خنده ام میگیرد. قاه قاه می خندم و قوز قوزی و بی خیال به طرفش می روم. دست راستش را گرفته و مثل پسربچه ها گریه می کند. کنارش زانو می زنم یک مشت از موهایش را توی مشتم میگیرم. رقت انگیز است. حوصله ام را سر می برد. هیچکس دوست ندارد، حوصله ام سر برود. دست می کنم توی جیب بارانیم. تصمیم گرفتم یکی از اسباب بازی های مورد علاقه ام را نشانش دهم. موهایش را می کشم تا مستقیم در چشمانم نگاه کند و لبخند پهنی تحویلش میدهم. رنگ از چهره اش پریده، التماس می کند رهایش کنم. نزدیک می شوم تا مطمئن شوم چهره ام را به خوب به خاطر می سپارد و بعد چاقویِ جیبیم را بیرون می آورم. آن را باز می کنم و می گذارم روی گونه ی سمت راستش. چانه ام را بالا می گیرم و سرم را کج می کنم.

    " می دونی این زخمها رو از کجا آوردم ؟ "

    دهان باز می کند تا حرفی بزند. شاید می خواهد جواب سوالم را دهد ولی اینطوری خنده دار نیست. اگر جواب بدهد، جوک بی مزه می شود. مردم چرا نمی فهمند وقتی کسی جوک می گوید باید دهانشان را ببندند و یک گوشه بنشنینند تا جوک تمام شود. نیشم را باز می کنم و قبل از آنکه کلمه ای از گلویش خارج شود، چاقو را محکم در گونه اش فرو می کنم. چند ثانیه ای پلک می زند و بعد خون در گلویش می جوشد.

    "اصلاً مهم نیست. "

    وقتی خودم را غافلگیر می کنم، یک چیزی درونم را به قلقلک می اندازد. چاقو را از گونه ی سوراخش در می آورم، با کتِ مشکیش تمیزش می کنم و دوباره می گذارم توی جیبم. از جایم بلند می شوم که بروم ولی یادم می افتد یک چیزی را جا انداختم. بر می گردم، ابرویی بالا می اندازم و دو جسد را برانداز می کنم و بعد یک کارتِ جوکر از جیبم بر می دارم. خودکار... خودکار می خواهم. حوصله ام سر می رود. می نشینم کنار دو جسد و توی جیبهایشان را می گردم. خودکار نیست. خودکار نیست. خودکار نیست.

    آها.

    انگشت اشاره ام را توی سوراخِ وسط سینه ی جسد اولی فرو می کنم و بعد یک j بزرگ پشت کار می نویسم و کارت را می گذارم روی پیشانیِ جسد. از جایم بلند می شوم و یک بار از دور به کاردستیم نگاه می کنم.

    می دانید به جز من دیگر چه کسی حس شوخ طبیعی خوبی دارد؟ خب کمکتان می کنم کسی که اسمش با پت و مت قافیه دارد. کی ؟ کَت ( اشاره به کت وومن)؟ نه نه نه... او همیشه جوکهای من را می دزدد. از او اصلاً خوشم نمی آید.

    نه. بَت ( بتمن) را می گویم. او می داند که چطور توجه مردم و پلیس را به خود جلب کند. تفاوت من با او در یک چیز است. به جسد خیره نگاه می کنم و همانطور که لی لی کنان از آنها دور می شوم، نیشم باز می شود.

    " من این کارو با هیجان بیشتری انجام میدم. "

    -----------------------------------------------------

    خب تقریبن به همه ی سوالات جواب داده شد سه تا سوال آخری مثه پنهان کردن جسد و مدارک و اینکه خودت رو بی گناه نشون بدی هم توی جمله ی آخر که اصلن اینرا می ذارم که پلیس پیداشون کنه دیگه اینم قتل به روش پدربزرگِ قتل یعنی جوکر عزیز بود. با تچکر
    ویرایش توسط Lady Joker : 10-23-2016 در ساعت 09:37
    امضای ایشان
    Sure, I'll live in the moment,
    but I'm never happy here
    I'm surrounded by greener looking time.

  14. 1 پسندیده توسط:


  15. Top | #20


    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    شماره عضویت
    1106
    نوشته ها
    53
    امتیاز
    124
    پسندیده
    309
    مورد پسند : 66 بار در 43 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط proti نمایش پست ها
    خب من فکر کردم به صورت داستانی بنویسم بهتره
    البته اینم بگم این متن رو یه بار نوشتم فرستادم خیلی خوب شده بود اما پرید و حالا دارم از اول مینویسم بعیده اون حس اول رو بده اما سعیم رو میکنم
    به هرحال مطمئنم اگه شبیه اولی بشه به عنوان روان پریش سال انتخاب میشم

    در پشت بام باز شد و دختر به سختی شکارش را به آنجا کشاند. پسر جوان بیهوش بود. همانطور که باید میبود. خیلی ساده بود.مهمانی دو نفره در خانه به صرف شیرینی و چای....مسموم کردن پسر با چای گیاهی که مخلوط اندکی از یک قارچ افریقایی را در ان ریخته بود. و دادن پیشنهاد قدم زدن دو نفره در پشت بام. از خانه ی او تا پشت بام برج تنها دوازده پله راه بود و پسر روی نهمین پله از حال رفته بود.کشاندن هیکل مرد جوان از آن فاصله چندان آسان نبود اما او هم یک زن عادی نبود. مدتها برای این لحظه صبر کرده و تمرین کرده بود. بدن ورزیده اش به او اجازه میداد راحت تر از آنچه ممکن بود شکارش را روی کف سر سرامیکی بکشد و به جایی که میخواست ببرد. درست گوشه پشت بام در پنهان ترین نقطه جایی که بشکه بزرگ منبع آب تابستانی قرار داشت. منبعی که تا نیمه پر از آب بود. دختر نفس زنان شکارش را بلند کرد و با هر سختی و مشقتی بود او را به درون منبع انداخت بعد به درون اب رفت تا سر پسر را بالا بکشد . او که نمیخواست شکارش به این سادگی خفه شود.
    آهسته پسر را در وضعیت نشسته قرار داد اب منبع انقدر نبود که پسر را غرق کند به سختی تا روی سینه اش میرسید.و این خیلی خوب بود. از منبع خارج شد. باد سرد اخر زمستان تمام شده بود و حالا بوی بهار می آمد. شب سال نو بود .....شهر تا نیمه از جمعیت خالی شده بود و هرکس که در شهر مانده بود در این ساعات در خانه اش بود تا عید را جشن بگیرد. دست کم نیمی از ساختمان بلند برج خالی شده بود و میدانست که سایرین در خانه هایشان هستند.
    اهسته به کنار دیوار رفت و گاز تک شعله ی نسبتا بزرگی را با خود به زیر منبع کشید.کبریت کشید و شعله را روشن کرد.خیلی با دقت شعله را کم کرد طوری که آب در نیم ساعت اینده گرم شود اما به جوش نیاید.
    با محاسبات دقیق او پسر کمتر از این زمان به هوش می آمد و او نمیخواست که تا ان زمان شکارش مرده باشد
    اندکی صبر کرد بعد با احتیاط دستش را درون اب فرو برد دمای اب گرم شده بود اما نه انقدر که دستش را بیازارد....حرکت پلک های پسر توجهش را جلب کرد پسر بیدار شده بود. آهسته سرش را حرکت داد اما هنوز نمیتوانست تکان بخورد.بدنش هنوز از اثر دارو بی حس بود دخترک نیشخندی زد: سلام عزیزم
    پسر سرش را بلند کرد. دختر را بالای سرش دید: سارا....من کجام....؟ چی شده؟
    صدایش ضعیف شده بود و از ته چاه در می آمد....این نشانه ی خوبی بود نمیتوانست فریاد بزند.
    به تدریج به یاد می آورد: من بیهوش شدم....؟!!! تو منو بیهوش
    سارا نیشخندی زد: مثل همیشه باهوش...اره عزیزم خودم بیهوشت کردم.با همون چای خوشمزه ای که خوردی....میبینی؟ اومده بودی اینجا منو به دام بندازی اما خودت توی دام افتادی
    _ چی داری میگی؟ من کجام؟ داری چیکار میکنی؟
    _ یادت نیست؟ قرار بود بیایم رو پشت بوم با هم قدم بزنیم....ما اومدیم اینجا و چایی خوردیم....و تو بیهوش شدی....
    _من....نمیتونم تکون بخورم...پاهام بی حسن.....اما گرمه....اینجا گرمه سارا
    سارا با لبخند دستی به سر پسر کشید : البته که گرمه.... درست مثل یه سونا....بذار ببینم چند درجس....
    دماسنجی را در اب فرو کرد. جیوه دماسنج روی سی و هشت درجه ایستاد. دختر نچ نچی کرد: هنوز به حد کافی گرم نیست....بذار....
    از جیبش سوزنی را بیرون کشید و آن را به شانه ی پسر فرو کرد. پسر درد را احساس نکرد. دختر سوزن را عمیق تر فرو کرد پسر ناله کرد: چیکار میکنی دیوونه؟
    _ دارم میبینم که اثر بی حسی دارو از بین نرفته باشه...خب هنوز یه کم زمان داریم.....پس بیا قبل از اینکه هوا گرم تر بشه یه گپ بزنیم.....همونطور که احتمالا متوجه شدی این یه بشکس...یه بشکه پر آب که یه کم دیگه به جوش میاد.راستش همین الانم گرماش ازار دهندس و دستو میسوزونه اما تو حسش نمیکنی که خب این یعنی
    پسر فریادی از وحشت کشید: روانی شدی منو بیار بیرون
    _ بیارمت بیرون؟اوه نه نه نه.... من شش سال تموم منتظر این لحظه بودم....بذار اول روش کار رو برات توضیح بدم....من اینو از یکی از کلاسهای دانشگاه یاد گرفتم بهش میگن روش قورباغه اب پز...اون مال وقتیه که یه قورباغه رو توی اب در حال گرم شدن فلج میکنن ....خب همونطور که میدونی تو قورباغه نیستی و گرمی اب رو احساس میکنی اما من نمیخواستم تا وقتی مطمئن نشدم که نمیتونی فرار کنی احساسش کنی برای همینم یه کم ابتکار به خرج دادم. سمی که توی بدنته باعث میشه نتونی فرار کنی البته من یه چیزی توی کیک ریختم که مطمئن بشم اثر سم رو از بدنت خنثی میکنه پس هیچ کس نمیفهمه که مسموم شدی....میدونی که من یه دکترم بهت قول میدم تو هیچ ازمایشی نمیتونن این سم رو تشخیص بدن.....
    _ تو دیووونه ای ...دیووونه
    پسر تقلا میکرد که تکان بخورد اما حالا فقط میتوانست اندکی گردنش را حرکت دهد. تاثیر سم داشت از بین میرفت. ..دختر محکم توی دهن پسر زد: توی حرف من نپر.....تو به حد کافی بیهوش موندی که بدنت تقریبا بی حس بشه....این یعنی با وجود اینکه الان گرما رو خیلی احساس نمیکنی اما عضلات بدنت دارن کم کم میپزن....خیلی کم پس وقتی اثر دارو از بین بره که داره میره تو حتی اگه بخوای هم نمیتونی از این بشکه خارج بشی.. دمای آب کم کم و به تدریج بیشتر میشه.... اولش چیزی حس نمیکنی اما بهت قول میدم که کم کم حسابی گرمت بشه این باعث میشه عضلاتت بگیره و فلج بشه اما تو رو نمیکشه نه تا وقتی که من بخوام.
    _ سارا خواهش میکنم...خواهش میکنم....نکن....این دیوونگیه روانی
    _ میبینی...حتی صداتم دیگه در نمیاد
    _ کمک ...یکی کمکم کنه کمک
    _هرچقدر دلت میخواد داد بکش....حتی منم به زور صداتو میشنوم.....امشب هیچ کس توی خیابون نیست.شهر تقریبا خالیه و حتی اگه پر هم بود ما اونقدر بالا هستیم که کسی صداتو نشنوه....و بهت قول میدم دست کم تا ده طبقه پایین تر از ما هیچ کس توی خونش نیست. همسایه های من برنده یه مسابقه حیرت انگیز شدن و همشون الان توی سفرن.....مخارجش زیاد بو د مجبور شدم ماشینی رو که بهم هدیه کرده بودی بفروشم.... اما...به زحمتش می ارزید....حالا دیگه مطمئنم که صدات به هیچ کس نمیرسه حتی اگه به فرض محال کسی هم به اینجا بیاد برای بقیه عمرت قادر به حرکت نیستی ****
    پسرک ناله کرد: چرا ...چرا این کارو میکنی؟تو دوست من بودی....میخواستم به خونوادم....
    چشمهای دختر تیره شد: به خونوادت معرفیم کنی؟ همون کاری که با مهتاب کرده بودی
    شوکی ناگهانی به پسر وارد شد.....او این اسم را میشناخت: من بیگناه بودم دادگاه حکمش رو صادر کرد. او دست برد و گریمی را که به پوستش چسبیده بود کند. پسر برای لحظه ای جا خورد....این چهره ی مهتاب بود....:تو...مهتاب....چطور ممکنه
    مهتاب ناله کرد: نمیدونستی مگه نه؟ تو نمیدونستی که من یه خواهر دوقلو دارم...میخواستم بهت بگم اما ....فکر کردیم یه بازی میشه.میتونستیم کمی اذیتت کنیم.فکر کردم سارا رو میفرستم پیشت تا ببینم میفهمی یا نه.....فکر کردم بعدش کلی میخندیم.....اما اون برگشت.....بعد دو روز برگشت......جنازش برگشت.....به من میگی دادگاه دادگاه؟ کدوم دادگاه؟ همون دادگاهی که پدرت با رشوه مدارکش رو از بین برده بود؟ تو اونو کشتی .... تو کثافت ****
    _ اون خودکشی کرد.....
    سارا کتابچه ای را از کیفش بیرون کشید: پسر آن را میشناخت....یک دفتر خاطرات
    میدونی این چیه؟ دفتر خاطرات خواهر بدبخت من.....اون خودشو کشت....خودشو کشت به خاطر کثافت کاری تو....
    _ اگه تو و خونوادت مدرکی داشتید توی دادگاه...
    _ اوردم....من اینو اوردم اما دیدم چطور وکیل پدر پولدارت مدارک دیگه ما رو نادیده گرفت.....پدرم دق کرد.مادرم مرد . و من وانمود کردم که سارا هستم.تموم این سالها من برای خانوادم نقش خواهر دوقلوم رو بازی کردم تا بتونم تقاص کارت رو از تو بگیرم.....
    پسرک حالا گریه میکرد: من نمیخواستم....من ...من..
    صدایش به تدریج خفه میشد. چشمانش از درد میسوخت....اثر دارو از بین رفته بود و او ناخواسته فریاد میزد . مهتاب پوزخندی زد: کی باور میکنه که مهتاب زنده باشه؟ اثر انگشت من مدتهاس که به جای مرده ثبت شده...پول همیشه راهگشاست این رو خود تو بهم یاد دادی.....شاید هفته ها بگذره و کسی روی این پشت بام نیاد اخه کلید اینجا رو فقط مدیر ساختمون داره که اونم توی سفره....کی باور میکنه که یه مرده تو رو کشته باشه....
    حالا....وقتشه یه کم شعله رو بیشتر کنیم....
    _خواهش میکنم...مهتاب التماس میکنم اونا پیدات میکنن...مجازاتت میکنن
    مهتاب شعله زیر گار را بیشتر کرد: بعید میدونم ...میدونی....من تا یکساعت دیگه پرواز دارم....دارم برای همیشه از کشور خارج میشم و تا اون موقع... مطمئنم که نفس اخرتو کشیدی....خداحافظ کثافت...جهنم خوش بگذره

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    خب من فکر کردم به صورت داستانی بنویسم بهتره
    البته اینم بگم این متن رو یه بار نوشتم فرستادم خیلی خوب شده بود اما پرید و حالا دارم از اول مینویسم بعیده اون حس اول رو بده اما سعیم رو میکنم
    به هرحال مطمئنم اگه شبیه اولی بشه به عنوان روان پریش سال انتخاب میشم

    در پشت بام باز شد و دختر به سختی شکارش را به آنجا کشاند. پسر جوان بیهوش بود. همانطور که باید میبود. خیلی ساده بود.مهمانی دو نفره در خانه به صرف شیرینی و چای....مسموم کردن پسر با چای گیاهی که مخلوط اندکی از یک قارچ افریقایی را در ان ریخته بود. و دادن پیشنهاد قدم زدن دو نفره در پشت بام. از خانه ی او تا پشت بام برج تنها دوازده پله راه بود و پسر روی نهمین پله از حال رفته بود.کشاندن هیکل مرد جوان از آن فاصله چندان آسان نبود اما او هم یک زن عادی نبود. مدتها برای این لحظه صبر کرده و تمرین کرده بود. بدن ورزیده اش به او اجازه میداد راحت تر از آنچه ممکن بود شکارش را روی کف سر سرامیکی بکشد و به جایی که میخواست ببرد. درست گوشه پشت بام در پنهان ترین نقطه جایی که بشکه بزرگ منبع آب تابستانی قرار داشت. منبعی که تا نیمه پر از آب بود. دختر نفس زنان شکارش را بلند کرد و با هر سختی و مشقتی بود او را به درون منبع انداخت بعد به درون اب رفت تا سر پسر را بالا بکشد . او که نمیخواست شکارش به این سادگی خفه شود.
    آهسته پسر را در وضعیت نشسته قرار داد اب منبع انقدر نبود که پسر را غرق کند به سختی تا روی سینه اش میرسید.و این خیلی خوب بود. از منبع خارج شد. باد سرد اخر زمستان تمام شده بود و حالا بوی بهار می آمد. شب سال نو بود .....شهر تا نیمه از جمعیت خالی شده بود و هرکس که در شهر مانده بود در این ساعات در خانه اش بود تا عید را جشن بگیرد. دست کم نیمی از ساختمان بلند برج خالی شده بود و میدانست که سایرین در خانه هایشان هستند.
    اهسته به کنار دیوار رفت و گاز تک شعله ی نسبتا بزرگی را با خود به زیر منبع کشید.کبریت کشید و شعله را روشن کرد.خیلی با دقت شعله را کم کرد طوری که آب در نیم ساعت اینده گرم شود اما به جوش نیاید.
    با محاسبات دقیق او پسر کمتر از این زمان به هوش می آمد و او نمیخواست که تا ان زمان شکارش مرده باشد
    اندکی صبر کرد بعد با احتیاط دستش را درون اب فرو برد دمای اب گرم شده بود اما نه انقدر که دستش را بیازارد....حرکت پلک های پسر توجهش را جلب کرد پسر بیدار شده بود. آهسته سرش را حرکت داد اما هنوز نمیتوانست تکان بخورد.بدنش هنوز از اثر دارو بی حس بود دخترک نیشخندی زد: سلام عزیزم
    پسر سرش را بلند کرد. دختر را بالای سرش دید: سارا....من کجام....؟ چی شده؟
    صدایش ضعیف شده بود و از ته چاه در می آمد....این نشانه ی خوبی بود نمیتوانست فریاد بزند.
    به تدریج به یاد می آورد: من بیهوش شدم....؟!!! تو منو بیهوش
    سارا نیشخندی زد: مثل همیشه باهوش...اره عزیزم خودم بیهوشت کردم.با همون چای خوشمزه ای که خوردی....میبینی؟ اومده بودی اینجا منو به دام بندازی اما خودت توی دام افتادی
    _ چی داری میگی؟ من کجام؟ داری چیکار میکنی؟
    _ یادت نیست؟ قرار بود بیایم رو پشت بوم با هم قدم بزنیم....ما اومدیم اینجا و چایی خوردیم....و تو بیهوش شدی....
    _من....نمیتونم تکون بخورم...پاهام بی حسن.....اما گرمه....اینجا گرمه سارا
    سارا با لبخند دستی به سر پسر کشید : البته که گرمه.... درست مثل یه سونا....بذار ببینم چند درجس....
    دماسنجی را در اب فرو کرد. جیوه دماسنج روی سی و هشت درجه ایستاد. دختر نچ نچی کرد: هنوز به حد کافی گرم نیست....بذار....
    از جیبش سوزنی را بیرون کشید و آن را به شانه ی پسر فرو کرد. پسر درد را احساس نکرد. دختر سوزن را عمیق تر فرو کرد پسر ناله کرد: چیکار میکنی دیوونه؟
    _ دارم میبینم که اثر بی حسی دارو از بین نرفته باشه...خب هنوز یه کم زمان داریم.....پس بیا قبل از اینکه هوا گرم تر بشه یه گپ بزنیم.....همونطور که احتمالا متوجه شدی این یه بشکس...یه بشکه پر آب که یه کم دیگه به جوش میاد.راستش همین الانم گرماش ازار دهندس و دستو میسوزونه اما تو حسش نمیکنی که خب این یعنی
    پسر فریادی از وحشت کشید: روانی شدی منو بیار بیرون
    _ بیارمت بیرون؟اوه نه نه نه.... من شش سال تموم منتظر این لحظه بودم....بذار اول روش کار رو برات توضیح بدم....من اینو از یکی از کلاسهای دانشگاه یاد گرفتم بهش میگن روش قورباغه اب پز...اون مال وقتیه که یه قورباغه رو توی اب در حال گرم شدن فلج میکنن ....خب همونطور که میدونی تو قورباغه نیستی و گرمی اب رو احساس میکنی اما من نمیخواستم تا وقتی مطمئن نشدم که نمیتونی فرار کنی احساسش کنی برای همینم یه کم ابتکار به خرج دادم. سمی که توی بدنته باعث میشه نتونی فرار کنی البته من یه چیزی توی کیک ریختم که مطمئن بشم اثر سم رو از بدنت خنثی میکنه پس هیچ کس نمیفهمه که مسموم شدی....میدونی که من یه دکترم بهت قول میدم تو هیچ ازمایشی نمیتونن این سم رو تشخیص بدن.....
    _ تو دیووونه ای ...دیووونه
    پسر تقلا میکرد که تکان بخورد اما حالا فقط میتوانست اندکی گردنش را حرکت دهد. تاثیر سم داشت از بین میرفت. ..دختر محکم توی دهن پسر زد: توی حرف من نپر.....تو به حد کافی بیهوش موندی که بدنت تقریبا بی حس بشه....این یعنی با وجود اینکه الان گرما رو خیلی احساس نمیکنی اما عضلات بدنت دارن کم کم میپزن....خیلی کم پس وقتی اثر دارو از بین بره که داره میره تو حتی اگه بخوای هم نمیتونی از این بشکه خارج بشی.. دمای آب کم کم و به تدریج بیشتر میشه.... اولش چیزی حس نمیکنی اما بهت قول میدم که کم کم حسابی گرمت بشه این باعث میشه عضلاتت بگیره و فلج بشه اما تو رو نمیکشه نه تا وقتی که من بخوام.
    _ سارا خواهش میکنم...خواهش میکنم....نکن....این دیوونگیه روانی
    _ میبینی...حتی صداتم دیگه در نمیاد
    _ کمک ...یکی کمکم کنه کمک
    _هرچقدر دلت میخواد داد بکش....حتی منم به زور صداتو میشنوم.....امشب هیچ کس توی خیابون نیست.شهر تقریبا خالیه و حتی اگه پر هم بود ما اونقدر بالا هستیم که کسی صداتو نشنوه....و بهت قول میدم دست کم تا ده طبقه پایین تر از ما هیچ کس توی خونش نیست. همسایه های من برنده یه مسابقه حیرت انگیز شدن و همشون الان توی سفرن.....مخارجش زیاد بو د مجبور شدم ماشینی رو که بهم هدیه کرده بودی بفروشم.... اما...به زحمتش می ارزید....حالا دیگه مطمئنم که صدات به هیچ کس نمیرسه حتی اگه به فرض محال کسی هم به اینجا بیاد برای بقیه عمرت قادر به حرکت نیستی ****
    پسرک ناله کرد: چرا ...چرا این کارو میکنی؟تو دوست من بودی....میخواستم به خونوادم....
    چشمهای دختر تیره شد: به خونوادت معرفیم کنی؟ همون کاری که با مهتاب کرده بودی
    شوکی ناگهانی به پسر وارد شد.....او این اسم را میشناخت: من بیگناه بودم دادگاه حکمش رو صادر کرد. او دست برد و گریمی را که به پوستش چسبیده بود کند. پسر برای لحظه ای جا خورد....این چهره ی مهتاب بود....:تو...مهتاب....چطور ممکنه
    مهتاب ناله کرد: نمیدونستی مگه نه؟ تو نمیدونستی که من یه خواهر دوقلو دارم...میخواستم بهت بگم اما ....فکر کردیم یه بازی میشه.میتونستیم کمی اذیتت کنیم.فکر کردم سارا رو میفرستم پیشت تا ببینم میفهمی یا نه.....فکر کردم بعدش کلی میخندیم.....اما اون برگشت.....بعد دو روز برگشت......جنازش برگشت.....به من میگی دادگاه دادگاه؟ کدوم دادگاه؟ همون دادگاهی که پدرت با رشوه مدارکش رو از بین برده بود؟ تو اونو کشتی .... تو کثافت ****
    _ اون خودکشی کرد.....
    سارا کتابچه ای را از کیفش بیرون کشید: پسر آن را میشناخت....یک دفتر خاطرات
    میدونی این چیه؟ دفتر خاطرات خواهر بدبخت من.....اون خودشو کشت....خودشو کشت به خاطر کثافت کاری تو....
    _ اگه تو و خونوادت مدرکی داشتید توی دادگاه...
    _ اوردم....من اینو اوردم اما دیدم چطور وکیل پدر پولدارت مدارک دیگه ما رو نادیده گرفت.....پدرم دق کرد.مادرم مرد . و من وانمود کردم که سارا هستم.تموم این سالها من برای خانوادم نقش خواهر دوقلوم رو بازی کردم تا بتونم تقاص کارت رو از تو بگیرم.....
    پسرک حالا گریه میکرد: من نمیخواستم....من ...من..
    صدایش به تدریج خفه میشد. چشمانش از درد میسوخت....اثر دارو از بین رفته بود و او ناخواسته فریاد میزد . مهتاب پوزخندی زد: کی باور میکنه که مهتاب زنده باشه؟ اثر انگشت من مدتهاس که به جای مرده ثبت شده...پول همیشه راهگشاست این رو خود تو بهم یاد دادی.....شاید هفته ها بگذره و کسی روی این پشت بام نیاد اخه کلید اینجا رو فقط مدیر ساختمون داره که اونم توی سفره....کی باور میکنه که یه مرده تو رو کشته باشه....
    حالا....وقتشه یه کم شعله رو بیشتر کنیم....
    _خواهش میکنم...مهتاب التماس میکنم اونا پیدات میکنن...مجازاتت میکنن
    مهتاب شعله زیر گار را بیشتر کرد: بعید میدونم ...میدونی....من تا یکساعت دیگه پرواز دارم....دارم برای همیشه از کشور خارج میشم و تا اون موقع... مطمئنم که نفس اخرتو کشیدی....خداحافظ کثافت...جهنم خوش بگذره
    جالب بود
    قشنگ ياد اون فيلمي افتادم كه امين حيايي با فكر كنم گلزار بود بازي ميكردن خانم هاي پولدار رو گول ميزدن از قضا يكي از همون خانم ها خودكشي ميكنه خواهرش انتقام ميگيره داخل كشتي بود ....
    امضای ایشان
    بهترين و ارامش بخش ترين نوع مطالعه، مطالعه كنار ساحل هنگام طلوع خورشيد هست.
    دروغ گو هم بله دماغش دراز هست!!

صفحه 2 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد