صفحه 3 از 3 نخستنخست 123
نمایش نتایج: از 21 به 21 از 21

موضوع: هیچ هیچ هیچ

  1. Top | #1



    تاریخ عضویت
    Jul 2015
    شماره عضویت
    413
    نوشته ها
    337
    امتیاز
    2,444
    پسندیده
    456
    مورد پسند : 961 بار در 362 پست
    میزان امتیاز
    2

    هیچ هیچ هیچ

    سلام به همگی اول بگم که چون به کامپیوتر دسترسی ندارم. این داستانو تو گوشی نوشتم و واقعا نشد ویرایشش کنم پس از این نظر همین اول کار عذر خواهی کنم. نکته دومم اینه که احتمالا۹۹ درصدتون خوشتون نیاد. گفتم اینم بگم که خودم میدونم ولی خوب خیلی دلم میخواست اینو بنویسم. امیدوارم خوشتون بیاد.


    سیاهی.نور.خیال. واقعیت. بازی با کلماته.شاید یکی باشن. مرز بین این ها خیلی کمه. اصلا اگه مرزی وجود داشته باشه.
    صبح زود بود. سر و صدا باعث شد به خودم بیام. بوق های ماشین و سر و صدای مردم را می شنیدم. سعی کردم بفهمم کجا هستم. کمی اطراف را نگاه کردم. یک سری چیز هایی از این دنیای توهی...، مردم در اطراف من در تکاپو بودند. مردمی از همه جور قیافه و شخصیت و افکار متفاوت. ولی با یک نقطه مشترک.زندگی در وهم و خیال. تقریبا تمام افرادی که از کنار من رد میشدند نیم نگاهی به من میکردند و سریع نگاه خود را میدزدیدند. سری به تاسف برایشان تکان دادم و به سمت جای همیشگی ام به راه افتادم...
    دم. بازدم.دم. بازدم...
    روی نمیکتی در پارک نشسته بودم و از دیدن مناظر اطرافم لذت میبردم. کودکانی که با شادی بازی میکردند. و مادرانی که مواظب انها بودند. عشاقی که دست در دست هم پیاده روی میکردند. عشاق؟ این کلمه باعث شد به کنار خودم نگاه کنم. زنی بسیار زیبا با لبخند داشت با من صحبت میکرد اما صرای اورا نمیشنیدم. دیدن او حس رضایت خاصی را در من به وجود اورد.ناگهان چشمانم تیری کشید. برای لحظه ای چشم هایم را به هم فشردم. وقتی انهارا باز کردم دوباره تنها بودم. اهمیتی ندادم. تکرار هر چیزی میتواند. باعث میشود که دیگر از ان اتفاق متعجب نشوید. از سر جایم بلند شدم. تصمیم گرفتم که کمی پیاده روی کنم. متوجه شدم که سیگاری را در دستم نگه داشته ام. آن را به دهانم بردم. سیگار خود به خود روشن شد. قدم زنان همچنان که سیگار میکشیدم و قدم میزدم از پارک خارج شدم. خود را درون ساحلی زیبا دیدم. اینجا برایم اشنا بود. سعی کردم به یاد آورم...چیزی به خاطرم نیامد. ردپایی را روی شن های ساحل دیدم.ردپا را دنبال کردم که به درون اب میرفت. نگاهم به جستجوی صاحب ردپا آب های دریا را جستجو میکرد. کمی جلوتر زنی را دییدم که درون اب شنا میکرد. اون زن...پاهایم خود به خود شروع به رفتن درون اب کرد. میخواستم پیش آن زن بروم. کم کم بیشتر درون آب فرو رفتم تا جایی که شروع به شنا کردن کردم. چند دقیقه ای را شنا کردم. به یکبار دیگر اورا ندیدم. خواستم برگردم. وقتی سرم را برگرداندم دیگر ساحلی وجود نداشت. من در وسط آب بودم و تا جایی که چشم کار میکرد اب وجود داشت. وجود کسی زا پشت سرم احساس کردم. برگشتم و او را دیدم که درون آب و در نزدیکی من بود. با آن صورت زیبایش مرا نگاه میکرد. زن زیبا شروع کرد به حرف زدن. سعی کردم متوجه حرف های او بشوم ولی چیزی را نمیفهمیدم. ناگهان زن چهره عصبانی به خود گرفت و جیغ بلندی زد که از بلندی صدای آن چشمانم سیاهی رفت. زن در حین جیغ زدن یکی از دست هایش را از آب بیردن اورد و با انگشت اشاره‌اش پیشانی مرا لمس کرد. تمام بدنم بی حس شده بود. نمیتوانستم شنا کنم. و درون آب فرو رفتم. نفسم را حبس کرده بودم. هرچه بیشتر درون آب فرو می رفتم دنیایم تاریک تر میشد. بعد از زمانی که نمیتوانستم مدت آن را بفهمم دیگر در اطرافم چیزی را نمیدیدم. دوباره جلن به دست هایم برگشته بود. شروع به دست و پا زدن کردم. درون تاریکی ولی انگار راه فراریی نبود. ناگهان چیزی به من برخورد کرد. بلافاصله و قبل از اینکه بتوانم عکس العملی از خود نشان دهم دردی جانسوز تمام بدنم را فرا گرفت. برا لحظه ای فراموش کردم درون آب قرار دارم و با تمام وجودم فریاد زدم. همزمان آب با فشار زیادی راه خودرا به درون بدن من باز کرد. درد از بین رفته بود ولی دیگر در بدنم احساس قدرتی نمیکردم. فقط و فقط درون سیاهی بیشتر و بیشتر فرو میرفتم...
    صبح زود بود که با سر و صدای مردم به خودم آمدم...
    ویرایش توسط sina.m : 10-04-2016 در ساعت 09:42
    امضای ایشان
    am i a loser?? maybe...but i am still a live


  2. Top | #21


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1307
    نوشته ها
    59
    امتیاز
    475
    پسندیده
    29
    مورد پسند : 137 بار در 45 پست
    میزان امتیاز
    2
    درمورد این نوع نوشتن باید بگم که من دوست دارم . تمام صحنه ها رو توی ذهنم بسازم . اما در مورد درک از این داستان باید بگم که من متوجه نشدم یا خیلی گنگ نوشته شده . یا سعی بر این بود که گنگ نوشته بشه . مثل ادمی که میدونه داره هذیون میگه ولی میگه . و انگار سرکوب تمام خواسته هایی که محقق نشد . در کل خوب بود و مبهم
    امضای ایشان
    سنگ چون بر خود گمان شیشه کرد
    شیشه گردید و شکستن پیشه کرد

  3. 1 پسندیده توسط:


صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد