صفحه 3 از 3 نخستنخست 123
نمایش نتایج: از 21 به 25 از 25

موضوع: هیچ هیچ هیچ

  1. Top | #1



    تاریخ عضویت
    Jul 2015
    شماره عضویت
    413
    نوشته ها
    339
    امتیاز
    2,400
    پسندیده
    457
    مورد پسند : 965 بار در 362 پست
    میزان امتیاز
    2

    هیچ هیچ هیچ

    سلام به همگی اول بگم که چون به کامپیوتر دسترسی ندارم. این داستانو تو گوشی نوشتم و واقعا نشد ویرایشش کنم پس از این نظر همین اول کار عذر خواهی کنم. نکته دومم اینه که احتمالا۹۹ درصدتون خوشتون نیاد. گفتم اینم بگم که خودم میدونم ولی خوب خیلی دلم میخواست اینو بنویسم. امیدوارم خوشتون بیاد.


    سیاهی.نور.خیال. واقعیت. بازی با کلماته.شاید یکی باشن. مرز بین این ها خیلی کمه. اصلا اگه مرزی وجود داشته باشه.
    صبح زود بود. سر و صدا باعث شد به خودم بیام. بوق های ماشین و سر و صدای مردم را می شنیدم. سعی کردم بفهمم کجا هستم. کمی اطراف را نگاه کردم. یک سری چیز هایی از این دنیای توهی...، مردم در اطراف من در تکاپو بودند. مردمی از همه جور قیافه و شخصیت و افکار متفاوت. ولی با یک نقطه مشترک.زندگی در وهم و خیال. تقریبا تمام افرادی که از کنار من رد میشدند نیم نگاهی به من میکردند و سریع نگاه خود را میدزدیدند. سری به تاسف برایشان تکان دادم و به سمت جای همیشگی ام به راه افتادم...
    دم. بازدم.دم. بازدم...
    روی نمیکتی در پارک نشسته بودم و از دیدن مناظر اطرافم لذت میبردم. کودکانی که با شادی بازی میکردند. و مادرانی که مواظب انها بودند. عشاقی که دست در دست هم پیاده روی میکردند. عشاق؟ این کلمه باعث شد به کنار خودم نگاه کنم. زنی بسیار زیبا با لبخند داشت با من صحبت میکرد اما صرای اورا نمیشنیدم. دیدن او حس رضایت خاصی را در من به وجود اورد.ناگهان چشمانم تیری کشید. برای لحظه ای چشم هایم را به هم فشردم. وقتی انهارا باز کردم دوباره تنها بودم. اهمیتی ندادم. تکرار هر چیزی میتواند. باعث میشود که دیگر از ان اتفاق متعجب نشوید. از سر جایم بلند شدم. تصمیم گرفتم که کمی پیاده روی کنم. متوجه شدم که سیگاری را در دستم نگه داشته ام. آن را به دهانم بردم. سیگار خود به خود روشن شد. قدم زنان همچنان که سیگار میکشیدم و قدم میزدم از پارک خارج شدم. خود را درون ساحلی زیبا دیدم. اینجا برایم اشنا بود. سعی کردم به یاد آورم...چیزی به خاطرم نیامد. ردپایی را روی شن های ساحل دیدم.ردپا را دنبال کردم که به درون اب میرفت. نگاهم به جستجوی صاحب ردپا آب های دریا را جستجو میکرد. کمی جلوتر زنی را دییدم که درون اب شنا میکرد. اون زن...پاهایم خود به خود شروع به رفتن درون اب کرد. میخواستم پیش آن زن بروم. کم کم بیشتر درون آب فرو رفتم تا جایی که شروع به شنا کردن کردم. چند دقیقه ای را شنا کردم. به یکبار دیگر اورا ندیدم. خواستم برگردم. وقتی سرم را برگرداندم دیگر ساحلی وجود نداشت. من در وسط آب بودم و تا جایی که چشم کار میکرد اب وجود داشت. وجود کسی زا پشت سرم احساس کردم. برگشتم و او را دیدم که درون آب و در نزدیکی من بود. با آن صورت زیبایش مرا نگاه میکرد. زن زیبا شروع کرد به حرف زدن. سعی کردم متوجه حرف های او بشوم ولی چیزی را نمیفهمیدم. ناگهان زن چهره عصبانی به خود گرفت و جیغ بلندی زد که از بلندی صدای آن چشمانم سیاهی رفت. زن در حین جیغ زدن یکی از دست هایش را از آب بیردن اورد و با انگشت اشاره‌اش پیشانی مرا لمس کرد. تمام بدنم بی حس شده بود. نمیتوانستم شنا کنم. و درون آب فرو رفتم. نفسم را حبس کرده بودم. هرچه بیشتر درون آب فرو می رفتم دنیایم تاریک تر میشد. بعد از زمانی که نمیتوانستم مدت آن را بفهمم دیگر در اطرافم چیزی را نمیدیدم. دوباره جلن به دست هایم برگشته بود. شروع به دست و پا زدن کردم. درون تاریکی ولی انگار راه فراریی نبود. ناگهان چیزی به من برخورد کرد. بلافاصله و قبل از اینکه بتوانم عکس العملی از خود نشان دهم دردی جانسوز تمام بدنم را فرا گرفت. برا لحظه ای فراموش کردم درون آب قرار دارم و با تمام وجودم فریاد زدم. همزمان آب با فشار زیادی راه خودرا به درون بدن من باز کرد. درد از بین رفته بود ولی دیگر در بدنم احساس قدرتی نمیکردم. فقط و فقط درون سیاهی بیشتر و بیشتر فرو میرفتم...
    صبح زود بود که با سر و صدای مردم به خودم آمدم...
    ویرایش توسط sina.m : 10-04-2016 در ساعت 09:42
    امضای ایشان
    am i a loser?? maybe...but i am still a live


  2. Top | #21


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1307
    نوشته ها
    59
    امتیاز
    437
    پسندیده
    29
    مورد پسند : 141 بار در 45 پست
    میزان امتیاز
    2
    درمورد این نوع نوشتن باید بگم که من دوست دارم . تمام صحنه ها رو توی ذهنم بسازم . اما در مورد درک از این داستان باید بگم که من متوجه نشدم یا خیلی گنگ نوشته شده . یا سعی بر این بود که گنگ نوشته بشه . مثل ادمی که میدونه داره هذیون میگه ولی میگه . و انگار سرکوب تمام خواسته هایی که محقق نشد . در کل خوب بود و مبهم
    امضای ایشان
    سنگ چون بر خود گمان شیشه کرد
    شیشه گردید و شکستن پیشه کرد

  3. 2 پسندیده توسط:


  4. Top | #22



    تاریخ عضویت
    Jul 2015
    شماره عضویت
    413
    نوشته ها
    339
    امتیاز
    2,400
    پسندیده
    457
    مورد پسند : 965 بار در 362 پست
    میزان امتیاز
    2
    من توهم زدم يا دو روز قبل بجه ها اين داشتانمو نقد مفصل كردن؟ الان نقده ميستش كه
    امضای ایشان
    am i a loser?? maybe...but i am still a live

  5. Top | #23


    تاریخ عضویت
    Mar 2018
    شماره عضویت
    1512
    نوشته ها
    118
    امتیاز
    912
    پسندیده
    355
    مورد پسند : 158 بار در 77 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط sina.m نمایش پست ها
    من توهم زدم يا دو روز قبل بجه ها اين داشتانمو نقد مفصل كردن؟ الان نقده ميستش كه
    سلام فکر کنم به خاطر بکاپ حذف شده باشه
    ویرایش توسط Rosela : 10-14-2018 در ساعت 20:40
    امضای ایشان
    نیما یوشیج در جشن یک سالگی فرزندش نوشت:
    پسرم!
    یک بهار، یک تابستان، یک پاییز و یک زمستان را دیدی!
    از این پس همه چیز جهان تکراری است...
    جز مهربانی...!

  6. Top | #24



    تاریخ عضویت
    May 2015
    شماره عضویت
    341
    نوشته ها
    507
    امتیاز
    8,115
    پسندیده
    1,607
    مورد پسند : 1,233 بار در 570 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط sina.m نمایش پست ها
    من توهم زدم يا دو روز قبل بجه ها اين داشتانمو نقد مفصل كردن؟ الان نقده ميستش كه
    میاد دوباره؛
    فقط اینکه به صورت خیلی کوتاه یه چیزی بگم: داستانت خیلی کوتاه بود :) حتی برای داستان کوتاه هم کوتاه بود. فکر کنم بشه اسمش رو گذاشت «داستانک» (واقعا داستانک یه قالب داستان نویسیه ها فکر نکنین الکی از خودم در کردم :( )
    به امید داستان‌های بهتر... و بلندتر :)

  7. 1 پسندیده توسط:


  8. Top | #25



    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    105
    نوشته ها
    247
    امتیاز
    1,201
    پسندیده
    1,543
    مورد پسند : 549 بار در 239 پست
    میزان امتیاز
    2
    بازگشت تیم تخریب

    داستان کوتاه: هیچ هیچ هیچ.
    نویسنده: @sina.m
    ژانر: پادآرمان‌شهری، رومنس

    نقد #1
    از @Rosela
    سلام
    خب درباره داستان هیچ هیچ هیچ باید بگم جالب بودو نویسنده با گفتن اینکه سیاهی نور خیال واقعیت بازی با کلماته شاید یکی باشن مرز بین اینها خیلی کمه اصلا اگه مرزی وجود داشته باشه خواننده رو گیج کرده عین اینه که فرد مورد نظر فقط توی خیالاتش سیر میکنه و تفاوت بین خیال و واقعیتو گم کرده یا مثل اینه که اون فرد فقط خواب میبینه جوری که حتی اینکه کجا باید بره به حرفای کی گوش بده (گر چه که نمی تونه) رو می دونه و از حفظ شده یجوری که انگار با این خواب ها یا کابوس ها زندگی میکنه یا شایدهم اینا اتفاقاتی در گذشته باشن و اون فرد داره اونا رو به صورت خواب یا رویا میبینه ولی بیاد نمیاره چون خودش گفته بود که سعی کرده بیاد بیاره ولی چیزی به خاطرش نیومده در حالی که بعضی جاها و افراد براش آشنا بودن.
    از داستان به همین دلایل خوشم اومده.
    و اشکالاتش:
    ۱.بعضی از جمله ها مبهم بودن و اصلا نمیشد معنیشونا فهمید مثل : یک سری چیز هایی از این دنیای توهی...، مردم در اطراف من در تکاپو بودند.
    ۲.این داستان به صورت محاوره ای نوشته نشده ولی یه اشکالات خیلی کوچیکی داشت مثلا نباید میگفت اون زن توی این داستان آن زن بهتره یا مثلا تکرار هرچیزی می تواند.باعث میشود که دیگر از آن متعجب نشوید بهتر بود اینطوری باشه تکرار هر چیزی می تواند باعث شود که دیگر از آن اتفاق متعجب نشوید یا تکرار هر اتفاق باعث میشود که دیگر از آن متعجب نشوید.
    با تشکر

    نقد #2
    از @Fantezy_killer
    با عرض سلام و خسته نباشید خدمت نویسنده عزیز.
    قبل‌از هر چیز باید بگم که از داستان خوشم اومد و ازش لذت بردم.
    مختصر و کوتاه به همراه موضوعی جالب و روال داستانی خوب. از طرفی موضوع داستان که خیال و توهمه به خوبی به تصویر کشیده شده و واقعا در تک تک قسمت های متن وجود داشت.
    از طرفی هم به نظر من جمله ی اخر فوق فوق العاده بود و پایان عالی برای داستان بود و حسابی ازش لذت بردم و کیف کردم و تونستم تا حدودی داستان رو بهتر بفهمم.
    از همه این خوبی ها بگذریم یه مقدار ایرادات هم بود که اذیت می کرد و مربوط میشه به بخش ویرایشی داستان که خودتون بهش اشاره کردید و همین بخش ویرایش باعث شده تا روونی نثرتون کم بشه تو بعضی قسمت ها مثل دست انداز جلوی سرعت داستان رو بگیره که زیاد جالب نیست.
    (شاید یکی باشن. مرز بین اینها خیلی کمه اصلا اگر مرزی وجود داشته باشه.)
    به نظرم این می تونست از این حالت گنگی که به خاطر نوشتار و علائم نگارشیشه تغییر کنه و روونی و معنای خوبی به داستان بده.
    یکی دیگه از جملات این بود.
    دم . بازدم. دم .بازدم.
    حقیقتش فکر نکنم جالب باشه که اینطوری گفته بشه مثلا اگه گفته میشد نفس کشیدن های بی وقفه یا... بهتر بود البته این نظر بنده است و شما بهتر می دونین چی به داستان و متنتون می خوره.
    از طرفی بعضی از جملات ها کلمات توشون تکرار شده بود و اذیت میکرد مثل اون بخش مردم با چهره های مختلف و توی بعضی از بخش ها هم مشکلی که پیش میومد این بود چند جمله بودن که می تونستن با هم یکی و کوتاه بشن و متن رو روون تر کنن.
    این تمام اون چیزی بود که به نظرم رسید و گفتم گرچه خیلی از داستان هاتون لذت می برم ولی میشه بهتر و قویترشون کرد و امیدوارم در این مسیر موفق باشید.

    لینک تاپیک گروه تیم تخریب:

صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد