صفحه 3 از 3 نخستنخست 123
نمایش نتایج: از 21 به 26 از 26

موضوع: هیچ هیچ هیچ

  1. Top | #1



    تاریخ عضویت
    Jul 2015
    شماره عضویت
    413
    نوشته ها
    350
    امتیاز
    2,422
    پسندیده
    457
    مورد پسند : 988 بار در 370 پست
    میزان امتیاز
    2

    هیچ هیچ هیچ

    متن ویرایش شده:

    سیاهی، نور...رویا،واقعیت... بازی با کلماته...شاید هم یکی باشن، مرز بین این ها خیلی کمه. اصلا اگه مرزی وجود داشته باشه.
    صبح زود بود که با سر و صدای مردم اطرافم به خودم آمدم. بوق ماشین ها و صدای افرادی را می شندیدم. سعی کردم بفهمم کجا هستم. کمی به اطراف نگاه کردم. یک سری چیز ها از این دنیای توهمی...
    مردم در اطرافم در تکاپو بودند. مردمی از همه جور قیافه و شخصیت و با افکار های متفاوت، اما با یک نقطه مشترک، زندگی در وهم و رویا. تقریبا تمام افرادی که از کنار من رد می شدند، نیم نگاهی به من می کردند و خیلی سریع نگاهشان را می دزدیدند. سری با تاسف برایشان تکان دادم. مرز بین دنیای من با اون ها، باریک و از دو نوع متفاوته که اکثرا سعی در انکار اون دارند. از روی نیمکتی که روی آن خوابیده بودم بلند شدم و به سمت جای همیشگی ام به راه افتادم.
    دم، بازدم... دم، بازدم...
    روی نیمکتی در پارک نشسته بودم و از دیدن مناظر اطراف لذت می بردم. کودکانی با شادمانی کمی آن طرف تر مشغول بازی بودند و مادرانی که با چشمانی مواظب به آن ها نگاه می کردند. ورزشکارانی که هندسفری در گوش، دوان دوان رد می شدند. عشاقی که دست در دست هم به آرامی قدم می زدند. عشاق؟ این کلمه باعث شد به کنارم نگاه کنم. زنی بسیار زیبا با لبخند داشت به من نگاه می کرد و گاهی جمله هایی را می گفت. اما صدای اورا نمی توانستم بشنوم. دیدن او حس رضایت خاصی را در من به وجود آورد. ناگهان چشمانم تیری کشید. برای لحظه ای چشمانم را به هم فشردم. وقتی آن ها را دوباره باز کردم، تنها بودم. اهمیتی ندادم. تکرار هر چیز باعث می شود که دیگر از آن اتفاق متعجب نشوید. از روی نیمکت بلند شدم. می خواستم کمی پیاده روی کنم. متوجه شدم که سیگاری را در دستم نگه داشته ام. آن را به دهانم بردم. سیگار خود به خود روشن شد. قدم زنان همچنانکه سیگار می کشیدم، از پارک خارج شدم.
    خودم را درون ساحلی زیبا و خلوت دیدم. اینجا برایم آشنا بود. سعی کردم به یاد آورم... چیزی به خاطرم نیامد. ردپایی در این ساحل خلوت نظرم را به خودش جلب کرد. ردپا را دنبال کردم که به درون آب می رفت. نگاهم به دنبال صاحب ردپا، دریا را جست و جو می کرد. او را دیدم. چند ده متر آن طرف تر زنی داخل آب شنا می کرد. اون زن... پاهایم خود به خود شروع به رفتن درون آب کرد. دوست داشتم که به پیش آن زن بروم. کم کم تا جایی در آب فرو رفتم که مجبور به شنا کردن شدم. چند دقیقه ای را شنا کردم. به خودم آمدم و متوجه شدم که دیگر نمی توانم او را ببینم. از حرکت ایستادم و به دنبال او به اطراف نگاه می کردم. خواستم برگردم. به پشت سرم نگاه کردم. دیگر نمی توانستم ساحل را ببینم. اطرافم تا جایی که چشم کار می کرد، آب بود. وجود کسی را پشت سرم احساس کردم. برگشتم و او را دیدم که درون آب، در نزدیکی من شناور بود. به آن صورت زیبایش به من نگاه می کرد. زن زیبا شروع به حرف زدن کرد. سعی کردم متوجه حرف هایش بشوم. به شدت تمرکز کردم اما هیچ نشنیدم. ناگهان چهره زن عصبانی شد و جیغ بلندی کشید. که از بلندی صدای آن، چشم هایم سیاهی رفت. زن در حین جیغ زدن یکی از دست هایش را از آّ بیرون آورد و با انگشت اشاره اش، پیشانی مرا لمس کرد. ناگهان تمام بدنم بی حس شد. نمی توانستم تکان بخورم و شنا کنم. کم کم درون آب فرو رفتم. نفسم را حبس کرده بودم. هرچه بیشتر درون آب فرو می رفتم، محیط اطراف برایم تاریک تر می شد. بعد از زمانی که نمی توانستم مدت آن را بفهمم، دگر هیچ در اطرافم ندیدم. کم کم جان به دست هایم برگشت و توانستم بدنم را تکان بدهم. شروع به دست و پا زدن درون تاریکی کردم. ولی انگار راه فراری نبود. ناگهان چیزی از پشت به من برخورد کرد. بلافاصله و قبل از اینکه بتوانم عکس العملی از خودم نشان دهم، دردی جانسوز تمام بدنم را فرا گرفت. برای لحظه ای فراموش کردم که درون آب قرار دارم و با تمام وجود فریاد زدم. همزمان آب با فشار زیاد، راه خود را به درون دهان و بدن من باز کرد. و دگر هیچ راه فراری نبود. درد از بین رفته بود. ولی خفگی احساس قدرت درون ماهیچه هایم را از من گرفته بود. فقط و فقط، بیشتر و بیشتر، درون سیاهی فرو می رفتم.
    صبح زود بود که با سر و صدای مردم اطرافم به خودم آمدم...
    ویرایش توسط sina.m : 01-11-2019 در ساعت 15:49
    امضای ایشان
    am i a loser?? maybe...but i am still a live


  2. Top | #21


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1307
    نوشته ها
    77
    امتیاز
    546
    پسندیده
    52
    مورد پسند : 179 بار در 60 پست
    میزان امتیاز
    2
    درمورد این نوع نوشتن باید بگم که من دوست دارم . تمام صحنه ها رو توی ذهنم بسازم . اما در مورد درک از این داستان باید بگم که من متوجه نشدم یا خیلی گنگ نوشته شده . یا سعی بر این بود که گنگ نوشته بشه . مثل ادمی که میدونه داره هذیون میگه ولی میگه . و انگار سرکوب تمام خواسته هایی که محقق نشد . در کل خوب بود و مبهم
    امضای ایشان
    سنگ چون بر خود گمان شیشه کرد
    شیشه گردید و شکستن پیشه کرد

  3. 2 پسندیده توسط:


  4. Top | #22



    تاریخ عضویت
    Jul 2015
    شماره عضویت
    413
    نوشته ها
    350
    امتیاز
    2,422
    پسندیده
    457
    مورد پسند : 988 بار در 370 پست
    میزان امتیاز
    2
    من توهم زدم يا دو روز قبل بجه ها اين داشتانمو نقد مفصل كردن؟ الان نقده ميستش كه
    امضای ایشان
    am i a loser?? maybe...but i am still a live

  5. Top | #23



    تاریخ عضویت
    Mar 2018
    شماره عضویت
    1512
    نوشته ها
    194
    امتیاز
    2,548
    پسندیده
    516
    مورد پسند : 321 بار در 144 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط sina.m نمایش پست ها
    من توهم زدم يا دو روز قبل بجه ها اين داشتانمو نقد مفصل كردن؟ الان نقده ميستش كه
    سلام فکر کنم به خاطر بکاپ حذف شده باشه
    ویرایش توسط Rosela : 10-14-2018 در ساعت 19:40
    امضای ایشان
    نیما یوشیج در جشن یک سالگی فرزندش نوشت:
    پسرم!
    یک بهار، یک تابستان، یک پاییز و یک زمستان را دیدی!
    از این پس همه چیز جهان تکراری است...
    جز مهربانی...!

  6. Top | #24



    تاریخ عضویت
    May 2015
    شماره عضویت
    341
    نوشته ها
    679
    امتیاز
    11,819
    پسندیده
    1,926
    مورد پسند : 1,620 بار در 713 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط sina.m نمایش پست ها
    من توهم زدم يا دو روز قبل بجه ها اين داشتانمو نقد مفصل كردن؟ الان نقده ميستش كه
    میاد دوباره؛
    فقط اینکه به صورت خیلی کوتاه یه چیزی بگم: داستانت خیلی کوتاه بود :) حتی برای داستان کوتاه هم کوتاه بود. فکر کنم بشه اسمش رو گذاشت «داستانک» (واقعا داستانک یه قالب داستان نویسیه ها فکر نکنین الکی از خودم در کردم :( )
    به امید داستان‌های بهتر... و بلندتر :)

  7. 1 پسندیده توسط:


  8. Top | #25



    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    105
    نوشته ها
    267
    امتیاز
    3,798
    پسندیده
    1,631
    مورد پسند : 626 بار در 262 پست
    میزان امتیاز
    2
    بازگشت تیم تخریب

    داستان کوتاه: هیچ هیچ هیچ.
    نویسنده: @sina.m
    ژانر: پادآرمان‌شهری، رومنس

    نقد #1
    از @Rosela
    سلام
    خب درباره داستان هیچ هیچ هیچ باید بگم جالب بودو نویسنده با گفتن اینکه سیاهی نور خیال واقعیت بازی با کلماته شاید یکی باشن مرز بین اینها خیلی کمه اصلا اگه مرزی وجود داشته باشه خواننده رو گیج کرده عین اینه که فرد مورد نظر فقط توی خیالاتش سیر میکنه و تفاوت بین خیال و واقعیتو گم کرده یا مثل اینه که اون فرد فقط خواب میبینه جوری که حتی اینکه کجا باید بره به حرفای کی گوش بده (گر چه که نمی تونه) رو می دونه و از حفظ شده یجوری که انگار با این خواب ها یا کابوس ها زندگی میکنه یا شایدهم اینا اتفاقاتی در گذشته باشن و اون فرد داره اونا رو به صورت خواب یا رویا میبینه ولی بیاد نمیاره چون خودش گفته بود که سعی کرده بیاد بیاره ولی چیزی به خاطرش نیومده در حالی که بعضی جاها و افراد براش آشنا بودن.
    از داستان به همین دلایل خوشم اومده.
    و اشکالاتش:
    ۱.بعضی از جمله ها مبهم بودن و اصلا نمیشد معنیشونا فهمید مثل : یک سری چیز هایی از این دنیای توهی...، مردم در اطراف من در تکاپو بودند.
    ۲.این داستان به صورت محاوره ای نوشته نشده ولی یه اشکالات خیلی کوچیکی داشت مثلا نباید میگفت اون زن توی این داستان آن زن بهتره یا مثلا تکرار هرچیزی می تواند.باعث میشود که دیگر از آن متعجب نشوید بهتر بود اینطوری باشه تکرار هر چیزی می تواند باعث شود که دیگر از آن اتفاق متعجب نشوید یا تکرار هر اتفاق باعث میشود که دیگر از آن متعجب نشوید.
    با تشکر

    نقد #2
    از @Fantezy_killer
    با عرض سلام و خسته نباشید خدمت نویسنده عزیز.
    قبل‌از هر چیز باید بگم که از داستان خوشم اومد و ازش لذت بردم.
    مختصر و کوتاه به همراه موضوعی جالب و روال داستانی خوب. از طرفی موضوع داستان که خیال و توهمه به خوبی به تصویر کشیده شده و واقعا در تک تک قسمت های متن وجود داشت.
    از طرفی هم به نظر من جمله ی اخر فوق فوق العاده بود و پایان عالی برای داستان بود و حسابی ازش لذت بردم و کیف کردم و تونستم تا حدودی داستان رو بهتر بفهمم.
    از همه این خوبی ها بگذریم یه مقدار ایرادات هم بود که اذیت می کرد و مربوط میشه به بخش ویرایشی داستان که خودتون بهش اشاره کردید و همین بخش ویرایش باعث شده تا روونی نثرتون کم بشه تو بعضی قسمت ها مثل دست انداز جلوی سرعت داستان رو بگیره که زیاد جالب نیست.
    (شاید یکی باشن. مرز بین اینها خیلی کمه اصلا اگر مرزی وجود داشته باشه.)
    به نظرم این می تونست از این حالت گنگی که به خاطر نوشتار و علائم نگارشیشه تغییر کنه و روونی و معنای خوبی به داستان بده.
    یکی دیگه از جملات این بود.
    دم . بازدم. دم .بازدم.
    حقیقتش فکر نکنم جالب باشه که اینطوری گفته بشه مثلا اگه گفته میشد نفس کشیدن های بی وقفه یا... بهتر بود البته این نظر بنده است و شما بهتر می دونین چی به داستان و متنتون می خوره.
    از طرفی بعضی از جملات ها کلمات توشون تکرار شده بود و اذیت میکرد مثل اون بخش مردم با چهره های مختلف و توی بعضی از بخش ها هم مشکلی که پیش میومد این بود چند جمله بودن که می تونستن با هم یکی و کوتاه بشن و متن رو روون تر کنن.
    این تمام اون چیزی بود که به نظرم رسید و گفتم گرچه خیلی از داستان هاتون لذت می برم ولی میشه بهتر و قویترشون کرد و امیدوارم در این مسیر موفق باشید.

    لینک تاپیک گروه تیم تخریب:

  9. Top | #26



    تاریخ عضویت
    Jul 2015
    شماره عضویت
    413
    نوشته ها
    350
    امتیاز
    2,422
    پسندیده
    457
    مورد پسند : 988 بار در 370 پست
    میزان امتیاز
    2
    ویرایش شد دیگه. من ویراست نگارشیم ضعیفه
    امضای ایشان
    am i a loser?? maybe...but i am still a live

  10. 1 پسندیده توسط:


صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد