صفحه 2 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 11 به 20 از 32

موضوع: لالایی

  1. Top | #1



    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    شماره عضویت
    290
    نوشته ها
    484
    امتیاز
    3,311
    پسندیده
    3,923
    مورد پسند : 1,145 بار در 499 پست
    میزان امتیاز
    2

    لالایی

    درود درود

    داستانو ویرایش کردم و دوباره روی سایت میذارمش. یه سری تغییرات کوچولو توش دادم که برمیگرده به زمینه ی داستان؛ در واقع میخوام یه زمانی این داستان رو کتاب کنم، بماند...
    و این که اولش وقتی می خواستم زمینه رو بنویسم می خواستم یه دنیای جدید باشه، درواقع داستان اولیه هم یه دنیای جدید بود؛ ولی وقتی شروع کردم به نوشتن، کم کم پای اساطیر ترک بهش باز شد. فقط گفتم که بدونید خدایان توی داستان ساختگی نیستن. و این که برخی چیزها رو درموردشون به صلاح خودم تغییر دادم

    سپاس ویژه از ریحانه و Nari عزیز (زندگی پیشتاز) که با نقدشون، چشممو به کاستی های داستانم باز کردن.
    و سپاس از آتوسا و ریحانه که چند بار داستانو خوندن و یاریم کردن و حریر عزیز که هم خوند و هم ویرایشش کرد.
    و سپاس از همه ی عزیزانی که پیش از این خوندید و عزیزانی که پس از این می خونید

    امیدوارم خوشتون بیاد


    دانلود


    پ ن: کاور رو هم با آموزش سهیل جان تو یکی از تاپیک ها درست کردم


    ویرایش توسط اشوزُشت سپید : 11-24-2016 در ساعت 13:28
    امضای ایشان


  2. Top | #11



    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    شماره عضویت
    290
    نوشته ها
    484
    امتیاز
    3,311
    پسندیده
    3,923
    مورد پسند : 1,145 بار در 499 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط Lady Rain نمایش پست ها
    این داستان شاید به جرئت میشه گفت از بهترین و زیباترین داستانهایی بود که خوندم و واقعن شاید یکی دو تا داستان اینطوری بوده باشه که نویسنده ی اینترنتی نوشته و من ازش لذت بردم. بسیار مفهومیه و باعث میشه به فکر فرو بری و معادل سازی کنی و بگردی دنبال معانیِ استعاره ها
    خیلی زیبا بود و بسیار سپاس بابت نوشتنش و قرار دادنش اینجا
    آتوسایی ممنون که خوندی و اینجا هم نظرتو گفتی
    واقعاً خوشحالم که چنین تعریفی رو از نویسنده ای به خوبی تو شنیدم
    بازم ممنون که خوندی


    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط ZAHRA*J نمایش پست ها
    زیبا، جادار، مطمئن.. خسته نباشید. لذت بردم از داستان زیباتون. یه سبک خاص و نو داشت. تا حالا داستان این سبکی نخوندم. امیدوارم هر روز داستانی با سبک جدید ازتون بخونم.
    زهرا جان ممنون که خوندی و نظرتو گفتی
    خوشحالم که خوشت اومده
    من مدلای مختلف مینویسم ولی همیشه مورد قبول واقع نمیشن
    بازم ممنون

    امضای ایشان

  3. 2 پسندیده توسط:


  4. Top | #12

    تاریخ عضویت
    Aug 2016
    شماره عضویت
    1050
    نوشته ها
    23
    امتیاز
    -133
    پسندیده
    26
    مورد پسند : 25 بار در 15 پست
    میزان امتیاز
    2
    خیلی عالیه دوست من ! هم ایده اش تازه و جدیده هم نگارشش خیلی جالب بود . امیدوارم شما مثل من نباشی و داستان هاتو نیمه کاره رها نزاری . بهت تبریک میگم بابت نوشتن چنین داستان زیبایی
    امضای ایشان
    Lord,don't move that mountain
    خدایا اون کوه رو تکون نده !

    Give me strength to climb it
    اما بهم قدرتی بده تا ازش بالا برم

    Please don't move that stumbling block
    لطفا اون مانع لغزان رو جا به جا نکن

    But lead me, Lord, around it
    اما ای خدا منو برای عبور از اون هدایت کن

  5. 1 پسندیده توسط:


  6. Top | #13



    تاریخ عضویت
    May 2016
    شماره عضویت
    903
    نوشته ها
    420
    امتیاز
    2,030
    پسندیده
    807
    مورد پسند : 889 بار در 377 پست
    میزان امتیاز
    2
    اقا وقتی بزرگتر های سایت همه چیز رو گفتن من دیگه چی بگم ؟؟
    ایدا خانم من خیلی داستانو دوست داشتم ولی انگاری یکم سرعتش زیاد بودا
    اما شخصیت پردازی خوبی داشت ولی پدرشو یکم زیادی خشن نشون دادی
    امضای ایشان
    ....YOUR LOVE AS SWEET AS SUGAR
    ?CAN YOU TELL ME HOWTO FORGET

  7. 2 پسندیده توسط:


  8. Top | #14


    تاریخ عضویت
    Jun 2015
    شماره عضویت
    392
    نوشته ها
    831
    امتیاز
    6,985
    پسندیده
    1,842
    مورد پسند : 3,576 بار در 1,075 پست
    میزان امتیاز
    2
    آيدا جان كولاك به پا كردي
    موقعي كه آمدم داخل اين تاپيك نمي‌دونستم چه داستان زيبايي در انتظارمه و شايد من در انتظارشم، اولين بار يه دور همين طوري يه نگاهي به متن انداختم اما انگار جذبم نكرد اما با خودم گفتم شايد چيز قشنگي باشه و به همين خاطر فايل داستانو دانلود كردم و خواندم و وقتي داستانو تموم كردم به اين پي بردم كه هنوز نويسنده‌هايي هستن كه مي‌تونن مرز هاي خيال را بشكنن و پا به چيزي فراتر از خيال بگذارند. داستان فوق العاده‌اي نوشته بودي و من اصلا تصميم ندارم نقد منفي كنم و مشكلات رو بگم چون عاشق اين لالايي شدم.
    منتظر شاهكار بعديت هستم، موفق باشي :)
    امضای ایشان

  9. 1 پسندیده توسط:


  10. Top | #15



    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    شماره عضویت
    290
    نوشته ها
    484
    امتیاز
    3,311
    پسندیده
    3,923
    مورد پسند : 1,145 بار در 499 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط a79r13 نمایش پست ها
    خیلی عالیه دوست من ! هم ایده اش تازه و جدیده هم نگارشش خیلی جالب بود . امیدوارم شما مثل من نباشی و داستان هاتو نیمه کاره رها نزاری . بهت تبریک میگم بابت نوشتن چنین داستان زیبایی
    a79r13 عزیز، ممنون که خوندید و نظرتونو گفتید
    خوشحالم که خوشتون اومده
    راستش من از نیمه کاره گذاشتن نمیترسم، الآن میترسم دیگه نتونم این مدلی داستان بنویسم :| به یکی دیگه از دوستان هم گفتم، نسبتاً مدلای مختلف مینویسم ولی همه شون خوب از آب درنمیان
    بازم ممنون


    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط hera نمایش پست ها
    اقا وقتی بزرگتر های سایت همه چیز رو گفتن من دیگه چی بگم ؟؟
    ایدا خانم من خیلی داستانو دوست داشتم ولی انگاری یکم سرعتش زیاد بودا
    اما شخصیت پردازی خوبی داشت ولی پدرشو یکم زیادی خشن نشون دادی
    رعنا جان ممنون که خوندی و نظرتو گفتی
    این چه حرفیه گلم؟ نظر همه عزیزه
    خوشحالم که خوشت اومده.
    پدرش زیادی خشن بود؟ نمیدونم راستش؛
    فرض کن یه بابای روستایی اهل دوران باستانی، بعد تنها دخترت مدام گناه میکنه. چه حسی بهت دست میده؟!

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط Anobis نمایش پست ها
    آيدا جان كولاك به پا كردي
    موقعي كه آمدم داخل اين تاپيك نمي‌دونستم چه داستان زيبايي در انتظارمه و شايد من در انتظارشم، اولين بار يه دور همين طوري يه نگاهي به متن انداختم اما انگار جذبم نكرد اما با خودم گفتم شايد چيز قشنگي باشه و به همين خاطر فايل داستانو دانلود كردم و خواندم و وقتي داستانو تموم كردم به اين پي بردم كه هنوز نويسنده‌هايي هستن كه مي‌تونن مرز هاي خيال را بشكنن و پا به چيزي فراتر از خيال بگذارند. داستان فوق العاده‌اي نوشته بودي و من اصلا تصميم ندارم نقد منفي كنم و مشكلات رو بگم چون عاشق اين لالايي شدم.
    منتظر شاهكار بعديت هستم، موفق باشي :)
    آرمان جان ممنون که خوندی و نظرتو گفتی
    قبول دارم اولاش یکم بی بخاره، ولی بعد یکم بهتر میشه. واسه همین اولش گفتم کل متن رو بذارم تو تاپیک ولی خب طولانی بود
    «
    هنوز نويسنده‌هايي هستن كه مي‌تونن مرز هاي خيال را بشكنن و پا به چيزي فراتر از خيال بگذارند » آقا بیخیال خاکساری و تواضع؛ من الآن خیلی ذوق کردم
    آرمان، اگه مشکلی داشت بگو شاید تونستم درستش کنم
    خیلی ممنون
    ویرایش توسط اشوزُشت سپید : 09-13-2016 در ساعت 20:52
    امضای ایشان

  11. 2 پسندیده توسط:


  12. Top | #16


    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    شماره عضویت
    231
    نوشته ها
    394
    امتیاز
    6,718
    پسندیده
    1,034
    مورد پسند : 1,053 بار در 448 پست
    میزان امتیاز
    2
    سلام با تشکر از قراردهی این داستان
    داستانتون به آرشیو داستان کوتاه سایت اضافه شد
    امضای ایشان
    براي سه چيز كسي را مسخره نكن
    1- زيبايي
    2- پدر و مادر
    3- زادگاه
    زيرا در انتخاب آنها نقش نداشته است


  13. 1 پسندیده توسط:


  14. Top | #17



    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    شماره عضویت
    290
    نوشته ها
    484
    امتیاز
    3,311
    پسندیده
    3,923
    مورد پسند : 1,145 بار در 499 پست
    میزان امتیاز
    2
    بالا.......
    امضای ایشان

  15. Top | #18



    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    شماره عضویت
    290
    نوشته ها
    484
    امتیاز
    3,311
    پسندیده
    3,923
    مورد پسند : 1,145 بار در 499 پست
    میزان امتیاز
    2
    نسخه ی ویرایش شده قرار گرفت
    امضای ایشان

  16. Top | #19
    بوفچه
    سلام
    داستان کوتاه خیلی قشنگی بود. همون اول که پدر گونل زدش حس کردم پایان شادی نداره، و توصیف هاش تلخ بود. حتی نور خورشید به شکل تازیانه توصیف شده بود. مردن گونل تلخ بود، و به نظرم بهتر بود نمی مرد و به الهه شب یا یه همچین چیزی تبدیل می شد. جان بخشی به اشیا به طرز قشنگ و هنرمندانه ای توش به کار رفته بود، شب و رود و خورشید و ابر و ماه و گل ها همه زنده فرض شده بودن.
    و در نهایت اینکه این داستان پتانسیل کش داده شدن و حتی تبدیل به یه رمان بلند رو داشت که امیدوارم نویسنده این کار رو انجام بده.

  17. 1 پسندیده توسط:


  18. Top | #20



    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    شماره عضویت
    290
    نوشته ها
    484
    امتیاز
    3,311
    پسندیده
    3,923
    مورد پسند : 1,145 بار در 499 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط بوفچه نمایش پست ها
    سلام
    داستان کوتاه خیلی قشنگی بود. همون اول که پدر گونل زدش حس کردم پایان شادی نداره، و توصیف هاش تلخ بود. حتی نور خورشید به شکل تازیانه توصیف شده بود. مردن گونل تلخ بود، و به نظرم بهتر بود نمی مرد و به الهه شب یا یه همچین چیزی تبدیل می شد. جان بخشی به اشیا به طرز قشنگ و هنرمندانه ای توش به کار رفته بود، شب و رود و خورشید و ابر و ماه و گل ها همه زنده فرض شده بودن.
    و در نهایت اینکه این داستان پتانسیل کش داده شدن و حتی تبدیل به یه رمان بلند رو داشت که امیدوارم نویسنده این کار رو انجام بده.
    درود علی جان
    ممنون که خوندی و نظرتو گفتی
    و خوبه که خوشت اومد.
    اگه عمرم و ایده های توی سرم بذارن، حتماً این کارو میکنم.
    بازم ممنون
    امضای ایشان

  19. 1 پسندیده توسط:


صفحه 2 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد