صفحه 2 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 11 به 20 از 31

موضوع: داستان گروهی/ زندگی نامه ماورایی مشاهیر انجمن(داغ داغ شرکت کنین)

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    81
    نوشته ها
    315
    امتیاز
    2,616
    پسندیده
    1,669
    مورد پسند : 1,387 بار در 437 پست
    میزان امتیاز
    2

    Cool داستان گروهی/ زندگی نامه ماورایی مشاهیر انجمن(داغ داغ شرکت کنین)

    سلام بچه ها
    تصمیم گرفتیم با هم یک تاپیک داستان گروهی رو پیش ببریم
    برای تمرین داستان نویسی هم عالیه این تاپیک
    نحوه ی کار هم این جوریه که من اول داستان رو میذارم و نفر بعدی تیکه بعدی داستان رو ادامه میده و همینطور ادامه پیدا میکنه تا داستان به پایان برسه
    هر نفر باید داستان رو یه جای هیجان انگیزش ول کنه تا نفر بعد ادامه بده
    سعی کنین زیاد طولانی ننویسین
    موضوع هم که دیگه توی عنوان مشخصه
    ببینم چیکار میکنید
    اینم اول داستان
    قوانین:
    1. حداقل 5 خط باید بنویسید، وگرنه اسپم حساب میشه.
    2. برای نوشتن باید پست رزرو کنید.
    3. پس نوشتن داستان توسط کاربر قبلی، شما 24 ساعت مهلت دارید تا داستان را تکمیل کنید.
    4. فردی که داستانش را تکمیل کرد، به نفر بعدی خود از طریق پیام خصوصی یا پرفایل پیام دهد.
    5. پست هایی که بین دو رزرو زده شده است. پس از تکمیل به طور کامل حذف می شود ولی امتیاز از شما کسر نمی شود.

    یک روزی یک خوناشامی بود که ....

    ویرایش :
    قوانین جدید بازی :

    از این به بعد یک قانون کلی داریم تا سه پست بعد از پستی که داستان توش هست میتونید رزرو کنید. بعدش پست نمیزنید تا وقتی این سه تا پر بشه یا بشه دوتا شما سومی رو رزرو کنید.
    انتقال رزرو هم نداریم سه صفحه از تاپیک شده رزرو....
    اسپم هم نزنید که به خشم من دچارمیشید به جز سه تا رزرو پشت داستان بقیه پستها الان به ملکوت اعلی اعزام میشن
    مرسی از همکاریتون
    ویرایش توسط proti : 01-06-2015 در ساعت 10:08


  2. Top | #11


    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    10
    نوشته ها
    750
    امتیاز
    18,084
    پسندیده
    2,138
    مورد پسند : 3,216 بار در 964 پست
    میزان امتیاز
    2
    مرتضی قدم های استوارش را بر روی خاک سیاه میگذاشت و درون جنگل تاریک پیش میرفت، جنگل که نمیشد گفت، آنجا باقی مانده ی جنگلی بزرگ و زیبا بود ، جنگلی که در زمان ها ی دور مرتضی چند مدتی در آن مکان زندگی کرده بود. آن جنگل سرسبز که حیوانات زیادی در آن میزیستند تماما خشکیده بود ، گویی تمام جنگل به آتش کشیده شده بود.
    هیچ انسانی جز مرتضی دلیل آن را نمیدانست ، هیج انسانی که زنده بود. از بین تمام موجودات زنده شاید تنها تعداد انگشت شماری بودند که آن روزها را بیاد می آوردند. روزهای هرج و مرج و جنگ. روزهایی که چیزی جز نبرد معنا پیدا نمیکرد.
    هیچگاه آن دوران از ذهن او پاک نشد. دورانی که اگر کسی ادعای قدرتمند بودن میکرد ، اولین فردی بود که کشته میشد.
    قدم های ثابتش را همچنان ادامه داد، او مستقیم به مرکز جنگل میرفت، مکانی که هرچه به آن نزدیک میشد شومی و تباهی ای وجودش را میگرفت.
    هر وقت که از کنار درختی عبور میکرد دستش را روی آن میکشید و به فکر فرو میرفت. کاری که در حال انجام دادنش بود بس خطرناک و احمقانه بود که حتی او به عنوان فردی که جاویدان است از آن کمی میترسید.
    به ناگاه برگشت و با صدای بلند گفت :
    - بیاین بیرون ، راه فراری ندارین.
    صدایی نیامد و حرکتی حس نشد.
    - تعقیب کردن من کافیه ، باشما 5 فرشته ای هستم که قایم شدین ، بیاین بیرون!
    به ناگاه 5 نور سفید رنگ از پشت درختان خارج شدند و ظاهر انسانی به خود گرفتند. با صدایی هماهنگ که هارمونی ترسناکی ایجاد میکرد گفتند:
    - تو ای انسان بدبخت ، تو میخواهی مارا شکست دهی ؟
    - شما فرشته ها قدرتمندین ، ولی فقط فرشته های مقرب هستن که عقل درست و حسابی دارن ! نمیفهمین توی جه تله ای افتادین !
    هر پنج فرشته دستانشان را بالا بردند و از هر دستشان نوری شبیه به گلوله ای سفید رنگ خارج شد و به سمت مرتضی آمد اما در بین راه ناپدید شد. در همان نقطه ای که تیرشان ناپدید شد تار عنکبوتی از جنس نور بنفش رو هوا ظاهر گشت ، تار دور تا دور آنها را گرفته بود.
    - چی ؟ چطور؟
    مرتضی در حالی که لبخندی شیطانی بر لب داشت گفت:
    همونطور که گفتم خیلی احمقید.
    از درون آستین لباسش یک دندان بزرگ و تیز خارج کرد و ادامه داد:
    - نیش سرپنت که میتونه طلسم های قدرتمندی بسازه. حالا میخوام بهتون نشون بدم وودو چیه ، نوعی ممنوعه از جادوی سیاه که هیچ کس جز من اون رو بلد نیست. این جادو به فرد کمک میکنه که عصاره ی قدرت دیگر موجودات رو بدزده و ازش استفاده کنه. راستی تا حالا یک تک شاخ کشتین ؟ اونها اینقدر موجودات پاکی هستن که حتی وقتی دارن میمیرن هم از قدرتشون واسه کشتن استفاده نمیکنن...
    سپس به درون حفاظ قدم گذاشت.
    **************************************
    مرتضی در حالی که شکمش را بخاطر خونریزی شدید گرفته بود به درختی تکیه داد. باورش نمیشد آنقدر آن مکان محافظ داشته باشد. انواع جن و دیو و اژدهای منقرض شده تا موجوداتی ترکیبی و موجوداتی که در افسانه ها از آنها نام برده میشد.
    بلبخندی زیر لب زد ، همه ی موجودات را به زندان های شخصی خودش فرستاده بود.
    و بالاخره او به آنجا رسیده بود. در قلب بزرگترین درخت خشک شده ، بزرگترین صندوقی که مرتضی تا بحال در طول عمر خود دیده بود وجود داشت.
    بالاخره میتوانست هرج و مرج کافی ایجاد کند ، هرج و مرجی که روزی او را به هدفش میرساند. ظرف بزرگی از معجون انرژی زا و را نوشید و زخمش را با پاچه ای امکم بست ، سپس نیش سرپنت را در آورد و شروع کرد نماد هایی را روی زمین و روی درختان اطرافش کشید. آنقدر نماد کشید که وقتی کارش تمام شد، متوجه شد زخم او جوش خورده.
    پس رو به روی صندوقچه ایستاد و با صدای بلند گفت:
    - روزی شما نیرومند ترین بودی ، روزی شما سرداران سیاهی و سپیدی بودید ، روزی شما قدرتمند ترین موجودات روی زمین بودید...
    نماد هایی که کشیده یود با رنگ بفش ملایمی شروع به درخشیدن کردند.
    -... و شما به بند کشیده شدید ، من شما را آزاد خواهم کرد ، من شما را از این بند نجات خواهم داد ، هالیاموس اسپیریتوس اوموروس ، من این زندان را نابود خواهم کرد...
    رگه های بنفش رنگی از روی نماد ها برمیخواستند و روی نقطه ی خاصی از صندوق جمع میشدند.
    - ... ای خدایان فراموش شده ، ای هیولاهای جاودان ، ای الهه های پاکی و پلیدی ، ای جنگجویان جاودان ، ای فرمانروایان شیطانی و ای قهرمان های پاکی ... برخیزید و جنگ خود را از سر گیرید تا پیروز شوید.
    مرتضی جملات آخرش را با قدرت بیان کرد ، نیرویی که در صدای او بود به نور های بفنش برخورد کرد و به یک نقطه از صندوقچه وارد شد. مرتضی با شگفتی فراوان دید که آن همه جادوی او تنها ترک بسیار کوچکی روی سطح صندوقچه بوجود آورده که به سختی با چشم دیده میشد.
    با نارحتی حرکت کرد تا این بار طلسم قدرتمند تری را با وودو انجام دهد که به ناگاه صدای انفجار و فریاد هایی را شنید. برگشت و شکاف صندوقچه را دید که هر ثانیه بزرگتر میشد.
    به ناگاه با انفجاری شکاف بسیار بزرگ شد. مایعی قیر مانند و دودی سفید رنگ شروع به خارج شدن از ان کردند. به ناگاه نور هایی به رنگ های مختلف از درون صندوق خارج شده و به سمت آسمان رفتند ، نور ها تمامی نداشتند ، موجوداتی قدرتمند خارج میشدند به سمت محل زندگیشان میرفتند. خارج شدن آنها به شکل نور برای مرتضی همانند آتش بازی ای لذت بخش بود ، پس همانند دیوانگان خنده ای ترسناک کرد.
    جهان رو به زوال بود.
    ویرایش توسط Hermes : 01-06-2015 در ساعت 22:07


  3. Top | #12


    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    28
    نوشته ها
    378
    امتیاز
    70
    پسندیده
    644
    مورد پسند : 1,643 بار در 458 پست
    میزان امتیاز
    2
    نويسنده اين داستان overlord هستش. میکایئل عزيز انصراف داده و جاي خودشو داده ممد.



    خوب زیاد ننوشتم ولی همین قدر هم بسته بوک پیج|انجمن دوستداران کتاب

    ابر های غول آسا و عظیم الجثه ی فراوانی تحت سیطره ی سیاهی قرار گرفته و به فرمان پلیدی در آمده بود. آذرخش های دهشناکی آسمان شهر را میخراشید. حتی از آن فاصله هم میتوانستم خنده ی شیطانی ای که بر چهره ی مرتضی نقش بسته بود را تشخیص دهم. لباسی شاهانه به تن کرده بود و تاج باشکوهی از طلا بر سر داشت. بر روی تختی لم داده بود که موجودات ناقص الخلقه ی زیادی آن را حمل میکردند. جامی منقش به طرح هایی شیطانی در دست داشت و از آن شراب مینوشید. ارتش مخوفی از موجوداتی باستانی که حتی از آن فاصله هم میتوانستم قدرتشان را احساس کنم در پشت سرش حرکت میکردند. اعجاب آور بود!! او چگونه به این سرعت توانست بازی را شروع کند؟
    ارتشی سپید پوش به فرماندهی میکائیل در برابر آنها قرار داشت. او نیز ردایی سپید بر تن داشت و آماده ی نبرد بود.
    شیپور جنگ بوسیله ی مرتضی دمیده شده بود ؛ نبرد آخرالزمان به وقوع پیوست پس من هم نیز باید وارد میدان میشدم تا نیمی از جهان را تحت تسلط درآورم. باید میرفتم تا با باز کردن درازه ای به جهنم ؛ یاران وفادارم را بر گرداندم اما قبل از آن آزادی برادرم در ارجعیت قرار داشت...
    درنگ نکردم و در صدم ثانیه ای در نزدیکی آبشاری که در پشت آن ؛ غاری مخوف قرار داشت ظاهر شدم. غاری که جریان آب باعث میشد وجودش از چشم نا محرمان محفوظ بماند. از میان آبشار عبور کرده و وارد سیاهی پشت آن شدم. سیاهی مطلق در آنجا حکم فرما بود. هیچ صدایی به گوش نمیرسید ؛ عجیب بود ولی حتی صدای آبشار هم در آنجا به طرز غیر قابل باوری شنیده نمیشد.

    پس زمانش رسید ممد ...


    ناگهان دو چشم به قرمزی خون در انتهای تاریک غار پدید آمد. لحظه ای دمای هوا کاسته شد و دیواره های غار به لرزش در آمد. انعکاس صدایش هر انسانی را به مرز نابودی میکشاند اما او هیچوقت نمیخواست و نمیتوانست که به من آسیبی بزند.

    وقتشه حسین ؛ بیا تا دنیا رو ماله خودمون کنیم!!




    ----------------------------------------------------------------
    باد به صورتم شلاق میزد ؛ در بالای کوهی که بلندترین نقطه ی فراسو به شمار میرفت ظاهر گشتم. ابر های سفید و پنبه ای شکل زیادی اطرافم را پر کرده بود. هیچ نحوستی در آن مکان وجود نداشت اما می خواستم با باز کردن دروازه ای از جهنم ؛ نابودی را به زمین هدیه دهم.
    سرم را به سمت خورشید بر گرداندم و با نفرت گفتم:

    به پا خیزید مردان من... به پا خیزید مردان من... که خواهان انتقامی سخت هستم...


    آسمان داشت از وسط ترک بر میداشت و افرادم از آنسوی جهنم درحال ورود بودند ؛ به حتم نه سینا و نه مرتضی هیچ شانسی نمی داشتن چرا که ما وارد بازی شده بودیم...
    تکمیل ساعت 11:13 شب
    ویرایش توسط *HoSsEiN* : 01-03-2015 در ساعت 00:19


  4. Top | #13


    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    25
    نوشته ها
    159
    امتیاز
    1,712
    پسندیده
    302
    مورد پسند : 540 بار در 157 پست
    میزان امتیاز
    2
    رزززززززززززززززززززززززز ززززززززززززرو
    .................................................. ...............
    چشمام باز کردم .مایه داخل چشمام شد نمیدونستم کجام دور تا دورم رو نگاه کردم .دور تادورم شیشه بود توی یک محفظه شیشه ای گیر کرده بودم .توسط لوله هوای تازه به دهنم وارد میشد .نمیدونستم کیم ؟چرا اینجام ؟
    دوباره دور تا دورم رو نگاه کردم محظه ای که توش بودم روی یک سکو بود اگه محفظه رو هول میدادم از روی سکو میوفتاد وشیشه ها میشکستن اونوقت میتونستم ازاد بشم .شروع کردم به ضربه زدن.
    نمیدونم چند ساعت که دارم ضربه میزنم ولی کم کم محظه از جاش داره تکون مخوره واین خوبه خستم .نمیدنم تاکی از طریق این لوله هوای تازه وارد میشه واین نگرانم میکنه بخاطر همینم نمیتونم با اینکه خسته ام خودمو بیخیال نشون بدم
    از دوباره شروع کردم به ضربه زدن یک دفعه محفظه خم شد واز روی سکو افتاد وشیشه ها هزار تکه شد اروم بلند شدم خوبه شیشه خورده ها صدمه ای بهم نزدن لوله رو در اوردم وگذاشتم هوای تازه وارد بدنم بشه .
    سردم شده بود دور تا دور اتاق نگاه کردم پر بود از وسایل ازمایشگاه .نمیدونم صاحب ازمایشگاه کیه ولی نباید با این صدای بلند میومد ؟بالاخره چیزی که خواستم پیدا کردم یه پتو که گوشه اتاق بود انگار که اون شخص ازش استفاده میکرده . یک دفعه در اتاق باز شد ونور شدیدی به چشمام تابید وبعد هیکل یک نفر از میزان تابش نور جلوگیری کرد
    - نور چشمامو اذیت میکنه
    اینو با صدای زمختی گفتم
    - اوه ببخشید یادم رفته بود که تو مدتی دور از تابش نور بود
    وسریع در وبست. اومد کنارم دقیق بهش نگاه کردم یک پیرزن بود ولی روزگار هنوز نتونسته بود ته این زیبای با خودش به خزان ببره
    - خوب اسمم من سمیه است تو میدونی کی هستی
    -من من....نه
    - خوب خوبه اسمت انسیه است چیزی یادت نیومد
    کمی فکر کردم ولی نه هیچ چیز
    - خوب نیاز نیست زیادی فکر کنی حالا بهتره بریم
    اون منو به جلو هل داد به سمت در وخودش پشت سرم اومد ولی اروم شنیدم که گفت:
    - بهتره بریم تا اینکه مرتضی نیومده زیاد دلم نمیخواد بوی ببره که تو کی هستی
    در باز کردم وباهم از اون ازمایشگاه رفتیم.
    تکمیل:11شب
    ویرایش توسط ensieh-oof : 01-03-2015 در ساعت 22:55


  5. Top | #14


    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    24
    نوشته ها
    253
    امتیاز
    1,518
    پسندیده
    166
    مورد پسند : 959 بار در 291 پست
    میزان امتیاز
    2
    زنییییییییییییییییییییییی ییییییییلللللل گذاشتم.

    کریستال

    از شدت خشمم تمام دیوار های راهرو ترک برداشته بودند و خرده هایی از سنگ سیاه جاذب از سقف فرو میریخت.ریختن سنگ های جاذب؟؟؟...با اینکه عصبانی بودم اما فکر کردم "تا به حال تا این شدت از قدرتم رو ندیده بودم". به انتهای راهرو رسیدم .تمام شمشعل ها از موج شدید قدرتم خاموش شدند و در سالن بدون انکه بخواهم باز شد...لعنتی باید قدرتم رو کنترل کنم.فورا وارد شدم و به پدرم که بر روی تخت سلطنتی سیاه و طلایی تکیه زده بود تعظیم کردم. صدای سردش حتی بر دمای محیط نیز تاثیر گذاشته بود.
    _چی شده؟
    _مرتضی ارتشی از هنجار ها رو جمع کرده،تقریبا نیمی از اونا رو به جز تبعیدی ها همراه خودش داره....حسین و ممد هم شیاطین رو جمع کردن...میکائیل هم فرشته ها رو اورده...با اینکه اون **** ها هدف اولیهشون که ما بودیم رو فراموش کردن و دارن با هم میجنگن اما خطر هنوز هم هست.
    هیچوقت نفهمیدم پدرم چه طور میتونست همیشه تا این حد خونسرد باشه.من همیشه موقع عصبانیت همه چیز رو داغون میکردم و حتی بخاطر این خشم موج قدرت هام هم افزایش پیدا میکرد.اما اون همیشه آروم بود و همیشه صبر میکرد....اونقدر صبر میکرد تا دقیقا در مکان و زمان درست دشمنانش رو از پای می انداخت و این کار رو به شکل وحشتناکی هم انجام میداد.بر روی سنگ های مرمرین کف با اضطراب قدم زدم و گفتم:
    _به نظرتون چی کار باید بکنیم؟
    لبخندی که بر روی لبان سفیدش پدیدار شد باعث شد تا در جای خودم بلرزم.پوست بیش از حد سفید و براق گونه ی ما همیشه باعث ترس میشد...گاهی اوقات حتی برای خودمون.این یکی از دلایلی بود که من معمولا در آینه نگاه نمیکردم.
    _کتاب پیشگویی رو برام بیار.
    با تعجب گفتم:
    _اما ما هیچ ایده ای نداریم که اون کجاست.
    همزمان با این حرف تصاویری در سرم به وجود آمد.ساحره ای که کتابی مشکی و سفید را در دست داشت و در حال خواندن آن بود...من اون ساحره رو میشناختم...اسمش سمیه بود.ساحره ای قدرتمند از قسمت شرقی و سرسبز کشور...شنیده بودم به خاطر آخرین تک شاخ این دنیا در اون منطقه زندگی میکنه.
    _سایه هام اون رو دیدن که کتاب رو داره...پیداش کن و کتاب رو برام بیار.
    همزمان با تعظیمی کوچک غیب شدم.با بلند کردن سرم روی تپه ای زیبا با درختان بلند و سرسبز بودم.به کلبه ی چوبیه کوچکی که پرتو ها ی افتاب با عبور از شاخه های درختان بهش میتابیدن نگاه کردم و گفتم:
    _پیدات کردم.
    در صدم ثانیه داخل اتاق بودم . اولین چیزی که حس کردم بوی گیاهان معجون نیروزا بود و دومین چیز....خب حقیقت برای اون دیگه وقت نداشتم چون حواسم رو به سمت جادوی قدرتمندی که با سرعت به سمتم میومد دادم.با سرعت ماوراییم از جلوش کنار رفتم و در لحظه ای بعد با ضربه ی دستم ساحره رو از پشت بیهوش کردم.بدون شک اگر میخواستم عادلانه و با جادو و قدرت برابر بجنگم این جنگ مدت ها طول میکشید ولی کی تا به حال دیده که من عادلانه بجنگم؟ساحره ی بیهوش شده رو بر روی صندلی وسط اتاق گذاشتم و با احساس حضور شخصی به سرعت به سمت عقب برگشتم....فقط یک دختر بچه بود... قدرتش رو ...نیروی حیاتش رو ... روح طغیانگرش رو به راحتی حس میکردم اما احتمالا هیچ جادویی بلد نبود چون به راحتی ذهنش رو خوندم.به دختر که با تعجب به من و چشمای سرخ رنگم که احتمالا الان به خاطر استفاده از قدرت هام آتشین شد بود نگاهی کردم و گفتم:
    _ از سر راه برو کنار بچه.
    از شک درامد و با عصبانیت گفت:
    _ببخشید؟...تو کی هستی با سمیه چی کار کردی؟
    بدون توجه بهش راهم رو به اتاقی که از ذهنش فهمیده بودم کتاب در اون نگه داری میشه ادامه دادم. فکر میکردم باید مشکل باشه اما کتاب حتی مخفی هم نشده بود... واقعا فکر کرده بود سینا همچین چیزی رو نمیفهمه؟ البته که اون میدونه کتاب کجاست... اگر غیر این بود که دیگه سینا نبود.
    میخواستم از اونجا خارج بشم که چشمم به دختر که بالای سر سمیه ایستاده بود و با نگرانی بهش نگاه میکرد افتاد.با عصبانیت نفسم رو بیرون دادم و به سمتش رفتم.
    _برای چی اینجوری میکنی مگه کشتمش... دو دقیه دیگه به هوش میاد.
    _جدا؟
    ابرویم رو بالا انداختم و با تعجب گفتم:
    _خب آره،مگه انتظار دیگه ای داشتی؟
    _نمیدو...
    صدایش توسط انفجار بزرگی که در نزدیکی کلبه به وجود امد بریده شد.به سرعت چشم سومم رو باز کردم و در جستجوی اشخاصی که به اینجا حمله کرده بودن چشمم رو به بیرون فرستادم.باورم نمیشد...مرتصی با تاج پادشاهی روی تختی توسط هنجار ها حمل میشد....چشمانم رو چرخوندم و گفتم:
    _تازه به دوران رسیده...سینا هم دیگه اینقدر بریز و بپاش نمیکنه.
    سعی کردم تا چشمم رو دوباره به داخل برگردونم اما هیچ اتفاقی نیوفتاد...دوباره و دوباره تلاش کردم اما انگار ذهنم به طور کامل گیر کرده بود.
    _خسته نشدی؟
    صدای مرتضی باعث شد تا نگاهم رو به اون که حالا صورتش رو به سمت من برگردونده بود بندازم.باورم نمیشد...اون متوجه من شده بود.قبلا فقط به تعداد معدودی این اتفاق برام افتاده بود و همه ی اون افراد از قویترین های این دنیا بودن.دوباره تلاش کردم اما باز هم هیچ فایده ای نداشت....مگه چقدر قدرت گرفته بود؟
    اصلا نفهمیدم چی شد اما به طریقی با نیرویی که پاکیش رو به لطف موجودیتم کاملا حس کردم به جسمم کشیده شدم.خب...هر چیزی که بود خیلی خوب تونست به من لذت دیدن تعجب و نگرانی مرتضی رو در لحظه ی آخر بده.همزمان با بازگشت به بدنم نفس عمیقی کشیدم و چشمانم رو باز کردم.چشمای سبز دختر و دستش که بازوم رو گرفته بود اولین چیزی بود که دیدم و حس کردم...یعنی اون نیروی سفید مال این بود؟
    صدای دوباره ی انفجار باعث شد تا به خودم بیام و دختر رو که روبروم بود به همراه کتاب به قصر منتقل کنم.در لحظه ی آخر با دلرحمی ای که نمیدونستم از کجا آب میخوره سمیه رو هم به هوش آوردم...بدون شک فرصت فرار رو داشت.
    در تالار مرکزی ظاهر شده بودیم.صدای پدرم که پرسید آوردیش؟ باعث شد تا اجازه بدم کتاب از روی دستانم به سمتش پرواز کنه.بدون تاف کردن حتی لحظه ای شروع به خواندن کتاب کرد.بعد از چند دقیقه کتاب رو بست و گفت:
    _ راهی برای پیروزی نیست به جز ساختن یک لشکر بزرگ که بتونه با اون ها مقابله کنه...با هر سه گروه.
    _هر سه تاشون؟؟
    سینا با لبخندی ادامه داد:
    _ظاهرا قراره بعدا با هم علیه ما متحد بشن.
    چجوری این لشگر رو پیدا کنیم؟
    _ منظورت اینه که چجوری پیداش کنی؟؟... طبق این نوشته تو و یارت نتها کسانی هستین که میتونه جنگ رو تموم کنه.
    من و یارم؟؟؟...یارم دیگه کیه؟؟؟به یاد بچه ای که در کنارم بود افتادم.با تعجب به پدرم نگاه میکرد.به نظر میرسید شدیدا از سردی صدای اون تعجب کرده.با شک پرسیدم:
    _منظورتون این که نیست؟
    _چرا.
    _اما ...برای همین در مورد حظورش چیزی نگفتین؟؟... مگه از ماجرا خبر داشتین؟
    با صدایی به مراتب سرد تر از هر وقت دیگه ای گفت:
    _ نه...اما برای آوردنش دلایل خوبی داشتی مگه نه؟
    با صدایی لرزان جواب دادم:
    _بله
    _برای پیدا کردن لشکر باید به دنیا های موازی بری....امکان نداره هیچ قدرتی حتی من بتونم بفهمم که کجا رفتی چون میلیون ها از اونا وجود داره اما باید مواضب باشی...خطری که ممکن تو اون دنیا ها تحدیدت کنه زیاده...اگر اشتباه انتخاب کنی.
    انسیه دهانش رو باز کرد تا حرفی بزنه اما با فشار دادن دستش آن را بست و با خشم بهم خیره شد اما با اینحال فهمید بهتره در مقابل سینا اعتراضی نکنه.
    _هر چی شما بگید سرورم.
    _ این کتاب رو بگیر و اتفاقی یک صفحه اش رو باز کن...اون صفحه تو رو به طور تصادفی به یکی از دنیا ها میبره...تا زمانی که نتونی در اون دنیا یکی رو پیدا کنی که بهمون ملحق بشه نمیتونی به دنیای دیگه بری.
    کتاب پیشگویی شناور در دستانم افتاد.تردید داشتم اما بالاخره یک صفحه اش رو باز کردم،نور سفیدی شدیدی به صورتم خورد و بعد....من و انسیه در دنیایی دیگر بودیم.
    خیلی خب ... یکم مسخره بنظر اومد.انتظار بیشتری داشتم نه فقط یک نور سفید کورکننده.با صدای بلند چیزی من و انسیه کنار رفتیم و به مردی که داشت از داخل وسیله ای شیپور مانند فریاد میزد
    _کاتتتتت....ای بابا...شما اون جا چی کار میکنین ملکه ی برفی احتمالا برای استدیو فیلم کناریه.
    ملکه ی برفی؟؟؟منظورش کی بود؟ به زنی که کت و شلوار پوشیده بود و یک گردنبند مروارید به گردنش آویزون کرده بود نگاهی انداختم و گفتم:
    _منظورش چی بود؟
    _اوه هیچی... فقط صحنه ی فیلم برداری رو اشباه اومدین اون احتمالا تو سالن بقلی برگزار میشه...به هر حال باید بگم گریمت عالیه(گریم؟؟؟)...برای یک لحظه جدا فکر کردم چشمات قرمزه...احتمالا فیلم پر خرجی میشه.
    این چی میگه؟؟؟به انسیه نگاه کردم و خب اونم اصلا دست کمی از من نداشت....ما دقیقا تو کدوم جهنمی بودیم؟؟؟

    ساعت1:30ظهر
    ویرایش توسط kristal : 01-04-2015 در ساعت 13:30


  6. Top | #15


    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    25
    نوشته ها
    159
    امتیاز
    1,712
    پسندیده
    302
    مورد پسند : 540 بار در 157 پست
    میزان امتیاز
    2
    اقا منم اومدم . هی تا نگاه می کنم می بینم شما یا تو صف نونوایی هستید یا زنبیل گذاشتید.
    رزرو.
    .............................
    بعد اینکه با سمیه اون ازمایشگاه ترک کردیم رفتیم به یک جنگل که توش یک کلبه بود .داخل کلبه شدیم .وسایل داخل کلبه بهم ریخته بود .روی صندلی کنار میز نشستم ومنتظر شدم تا سمیه بهم بگه من کی هستم یعنی بغیر اسمم منتظر توضیحات دیگه اش شدم. سمیه نگاهی به من کرد ولی بعد به کار خودش ادامه داد اول اتیشی روشن کرد وبعد دیگی روی اون قرار داد وموادی داخلش ریخت بعد پایان کارش اومد کنار من نشست وگفت:
    - خوب الان برات معجون انرژی زا درست کردم الان میدم بخوری تا بدنت از حالت خستگی در بیاد
    - مرسی ولی ولی ...میشه بگید من کیم .منظورم اینه که میدونم گفتید اسمم انسیه است ولی من توی اون محفظه چکار میکنم ؟منپدر ومادر دارم؟ از کجا اومدم ..
    - خیلی خوب اروم باش فکر کنم اول باید معجون بخوری که الان اماده شده بعد برات تعریف می کنم
    بلند شد ورفت کنار دیگ وتوی یک لیوان کمی از اون به اصطلاح معجونشو ریخت وگفت :- خب بهتره کامل بخوریش تا من برات یک داستان بگم
    معجون رو تا ته خوردم با اینکه طعم زهر مار میداد حالا اگه میگفتید زهرمار مگه تاحالا خوردی که این حرفو میزنی میگفتم البته که نخوردم ولی برای من فکر کنم این زهر به اون اندازه که بد هست این معجون بد طعمه.
    - خوب بزاراز اول بگم این سرزمینی که ما توش زندگی می کنیم اسمش فراسوی ذهن هست روزی همه با خوبی وخوشی زندگی می کردن در کنارهم .همه موجودات اعمم از پری ،خون اشام ،اژدها ،انسان و.... باهم ودر صلح وصفا کتابی وجود داشت که پیشگوئی کرده بود این صلح باقی نمیمونه ولی کسی توجه نمیکرد به تذکر کتاب چون همه این باور داشتن با اینکه کمی خودخواهی وقدرت طلبی در درونشون وجود داره ولی از کنار هم بودن لذت میبردن واین طرز تفکر رو داشتن که این زیاد خواهی زیاد نمیشه ولی تو گوشه ای از این سرزمینمردی بود که از دید همه قایم بود ومنتظر فرصت تا بتونه بالاخره قدرت بدست بیاره. بالاخره تونست با جنگهای پی در پی تونست صاحب تمام سرزمین بشه وبا رعب وترس همه رو فرمانروای کنه
    - خوب اون کی بود
    - عزیزم نپر تو حرفم خوب گوش کن بزار بگم .اون شخص سینا بود حاکم فعلی فراسوی .خب اگه دقت کرده بودی گفتم که توی کتاب پیشگوئی نوشته بود که این جنگ رخ میده این کتاب به عنوان یه میراث توی خانواده ما موند تا رسید به من ومنم با خوندن این کتاب متوجه شدم بالاخره زمان اون رسیده که تاریکی کنار بره وسپیدی بلند بشه وتوی اون پیشگوئی اسم تو اومده بود
    - یعنی من باید با سینا بجنگم
    - اره شاید ولی تمام پیشگوئی این نیست
    -پس چیه
    صدای از بیرون اومد سمیه بلند شد تا بره بیرون ونگاهی بکنه ولی یک دفعه در باز شدوکریتالاومد تو ولی کریتال به اون مهلت نداد که یک دوئل عادلانه داشته باشه وتوی سرش کوبید وسمیه بیهوش شد.
    .....................
    قصر سینا زمانی که سمیه بهوش اومد
    وقتی که سینا اون حرفها رو زد سمیه به ذهن انسیه نفوذ کرد وگفت:
    - فرزندم دقت کن من وقت کافی ندارم که بگم ولی تاکید می کنم بهت که به ندای سیاهی پاسخ ندی چون باعث تباهی همگان میشه متوجهی/
    -منظورت چیه
    - نمیدونم برات چیزی بگم ولی بدون سرنوشت خیلی ها به راه تو بستگی داره اینو میفهمی خواهش دارم که بتونی خودتو حفظ کنی
    سمیه نتونست مابقی حرفاشو بگه اگه انسیه مراقب نبود و به ندای سیاهی پاسخ میداد دیگه چیزی از این سرزمین باقی نمیموند حالا انسیه با کریستال به دنیای موازی رفته بود. سمیه باید راهی پیدا میکرد که کتاب پیشگوئی رو از سینا بگره قبل اینکه بفهمه که پایان زندگیش به دست انسیه است وتا قبل اینکه بتونه انسیه رو از ان خودش وسیاهی کنه .سمیه اروم اون قسمت پیشگوئی باخودش زمزمه کرد ودر دل دعا کرد که به واقعیت تبدیل نشه:
    که اگر به درستی در یابی
    به دنبال او باشی
    دنیایت سپید همچون نور می شود
    ولی
    دقت کن که سپیدی درون تاریکی خاموش نشود
    چون از ان تاریکی عظیمی به وجود می اید که حتی خود انسیه نتواند
    سیاهی را از درون خود پاک کند.
    تکمیل 16:44
    ویرایش توسط ensieh-oof : 01-04-2015 در ساعت 16:44


  7. Top | #16


    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    24
    نوشته ها
    253
    امتیاز
    1,518
    پسندیده
    166
    مورد پسند : 959 بار در 291 پست
    میزان امتیاز
    2
    کریستال

    باید اعتراف کنم که من هیچوقت به ظاهر آدم ها توجه نمیکنم چون میدونم تو جایی که من زندگی میکنم حتی یک گدا هم ممکنه قدرتی فرا تر از درکت داشته باشه اما اینبار نه تنها تمام توجهم جلب شد بلکه میتونم بگم کمی هم ترسیدم.زنی که جلوم بود کت و شلوار پوشیده بود...خوش دوخت و ظریف اما مردونه.با اینکه ندیدم اما میتونستم حس کنم انسیه هم همون احساس من رو داره.زن گفت:
    _ اگر بخواهید میتونم بگم مدیر برنامه هاتون بیاد دنبالتون.
    مدیر برنامه؟؟ کنترل اوضاع داشت خیلی سریع از دست منی که همیشه میتونستم اتفاقات رو به نفع خودم بچرخونم در میرفت و من اصلا اینو دوست نداشتم.خوی بازیگریم رو فعال کردم و با زیرکی همیشهگیم گفتم:
    _ اوه نه...نیازی به این کار نیست.حق با شماست صحنه رو اشتباه اومدیم.
    _اوه ...مشکلی نیست....اما باز هم میگم گریمت عالیه.پوست سفیدت انگار واقعا داره برق میزنه اگه میشه این کارت رو به گریمورت بده تا از این به بعد برای منم کار کنه.
    _حتما
    انسیه از اینکه تونستم به این راحتی همه چیز رو بپیچونم تعجب کرده بود چون به محض اینکه اون رفت پرسید:
    _ میدونستی داره در مورد چی حرف میزنه؟
    _نه.
    با فریاد گفت:
    _پس چه جوری جوابش رو دادی؟
    _ هیش آروم باش...به راحتی ،حدس زدم.
    _همین؟؟
    _آره.
    حوصله ی حرف زدن نداشتم.باید میفهمیدم کجای دنیاییم یا در واقع...تو کدوم دنیاییم پس روم رو برگردوندم تا چیزای عجیب دیگه ای که تو این دنیا هست رو ببینم.جایی که ما وایساده بودیم میشد گفت داخل یک سالن بسیار بزرگه که توش کلی درخت گذاشتن و از سقفش هم نور میتابید.اونقدر ها به خاطرش تعجب نکردم،ما هم با جادو همچین کار هایی میکنیم . صدای جیغ جیغوی دختری که جلوی یک آینه ی کوچک نشسته بود و چند نفر داشتن موهاش رو درست میکردن سوهان کشید به اعصاب نداشتم.
    _ چی کار میکنی احمق؟؟؟ اون تیکه رو فر کن...نه اون قسمت رو همون جوری بزار...
    بدون شک اینجا هیچ چیز فوق العاده ای وجود نداشت تا بخوام فکر کنم شخص مورد نظرم رو اینجا پیدا میکنم(خب به چز زن کت و شلواری)پس به انسیه اشاره کردم تا زود تر از اینجا بیرون بریم.بیرون سالن هم مثل داخلش دیوونه وار بود،مردمی که به سرعت حرکت میکردن،زمین های تمیز بدون حتی یک دونه خاک،اشخاصی با لباس های عجیب(قسم میخورم یکیشون شبیه دزدان دریایی بود)کلبه های (اسمشون رو نمیدونم)تمام فلزی و در آخر اجسامی از شیشه و فلز که چرخ داشتن و حرکت میکردن(فکر میکنم همون کالسکه ی ما بود).انسیه بهم نگاهی کرد و گفت:
    _تو هم فکر میکنی اینجا زیادی عجیب و غریبه؟؟
    _آره.
    دستش رو گرفتم و گفتم:
    _ما حالا حالا ها اینجا موندنی هستیم پس فکر کنم باید یک جوری تحملش کنیم....اول از همه بهتره تا خودمون رو شبهشون کنیم.
    و حقیقتا که حرف درستی زدم.انسیه با اون لبان سرخ ،موهای سرخ _قهوه ای و چشمانی که انگار از خودش نور ساتع میکرد و پوست سفید ، موهای بسار بلند طلایی رنگم و لباس اشرافی ابریشمی سفید رنگ من با اون خز های نقره ای که دور یقش داشت(خز ماولینگ های نقره ای که موجوداتی بسار وحشی اند و جادویی به جز جادوی سیاه روشون اثر نداره)حتی در این دنیای دیوانه هم با توجه به نگاه هایی که مردم بهمون میکردن زیاد از حد جلب توجه میکرد.به یاد دختری که درون سالن دیده بودم افتادم.سعی کردم لباس هایش را به خاطر بیاوردم.شلوار چرم مشکی،نیم تنه ای قرمز ،کت چرم مشکی با زنجیر هایی که ازش آویزون بودن و گردن بندی با طرح اسکلت.مسخره بود که من،کریستال،یکی از جادوگران فراسو همچین چیزی بپوشم اما ...لعنت به هرچی اجباره.لباس رو بروی تنم تصور کردم و بهش حقیقت بخشیدم.لحظه ای بعد من با لباس هایی چرم و موهایی که هنوز حتی به حالت بافته نیز تقریبا تا کف پاهام میرسیدن روبروی انسیه چرخ زدم و گفتم:
    _چطوره؟
    با حیرت گفت:
    _خیلی جالبه...میتونی برای منم اینکارو بکنی؟
    اول میخواستم بگم آره اما بعد از کمی فکر کردن فهمیدم بهتره یکم جادو رو بهش یاد بدم...من اون رو همراه خودم کرده بودم در صورتی که اون هیچ چیزی در مورد جادو نمیدونست.
    _نه.....بهتره خودت انجامش بدی.تو تنت چیزی رو که میخوای تصور کن و فکر کن که واقعیه جادو خودش بقیش رو انجام میده.سعی کن چشمات رو ببندی این کار بهت آرامش میده.
    کاری رو که گفتم رو انجام داد.چندین بار تکرارش کرد ولی در آخر تونست خیلی خوب لباسی رو که تقریبا شبیه من بود رو درست کنه.
    _آفرین خیلی خوب بود.
    میتونستم حس کنم که به خودش افتخار میکنه و جدا هم باید میکرد،هر جادوگری نمیتونه بعد از چندین بار تلاش تغییر شکل رو اجرا کنه.
    _بهتره دیگه بریم.
    _آره.
    بیرون از شهرک هیچ چیزی جز جاده و چند تا مغازه نبود نبود پس به ناچار به داخل برگشتیم.فکری به سرم زده بود.ذهن اولین نفری که نزدیکم بود رو خوندم و تمامی اطلاعاتی که نیاز داشتم رو در عرض 3 دقیقه از ذهنش بیرون کشیدم.به سمت یکی از اون کالسکه های جدید که فهمیده بودم اسمش ماشینه رفتم و درش رو باز کردم و سوار شدم.انسیه هم به تقلید از من همون کار رو انجام داد.
    _چی کار داری میکنی؟؟؟
    _ بالاخره باید یک جوری از اینجا بریم یا نه؟
    _آره ولی مگه تو کار کردن باهاش رو بلدی؟؟؟
    _نه...ذهن خوانی کردم ولی چون خیلی سریع بود باید کمی بگذره تا اطلاعات با ذهنم پیوند بخوره.
    _پس چه جوری میخوای بریم؟
    _کلیات رو که بلدم...یک جوری راهش میندازم دیگه.
    کمی از ارادم (و جادو) رو صرف کردم و ماشین با صدای آرامی روشن شد.به آرومی حرکت کردم و بعد....بوم.صدای وحشتناک برخورد سر انسیه به داشبورد به خاطر ترمزم باعث شد با سرعت به سمتش برگردم و بگم:
    _کمر بندت لطفا.
    کمر بند خودم رو بستم تا اون هم همون کار رو انجام بده.کمی که گذشت و فهمیدم دیگه قرار نیست تصادف کنیم پاهام رو روی گاز گذاشتم و ماشین به آرومی از جاش کنده شد.
    _میدونی جدا تو کار آدمای این دنیا موندم،اونقدر سرگرم کارشون بودن که اصلا نفهمیدن که یکی از ماشین ها رو بلند کردیم.
    انسیه با تعجب پرسید:
    _بلند کردیم؟؟؟ما که بلندش نکردیم...اصلا تو شاید بتونی با اون زور پهلوونیت بلندش کنی ولی من همش ده سالمه.
    لعنتی...ذهن خوانی،همون قدر که مضایا داره ضررش هم زیاده،مثلا همین حرف زدن الانم،به شیوه ی این دنیا تغییر کرده بود.
    _بیخیال،اصطلاح بود.
    _آها.
    حدود دو،سه ساعت تو راه بودیم و هوا دیگه تقریبا تاریک شده بود.انسیه از بیست دقیقه ی پیش خوابش برده بود.تابلوی بزرگ سبز رنگی رو دیدم که روش نوشته بود "به لس انجلس، قلب کالیفرنیا خوش آمدید".اطلاعات اونقدر قشنگ با ذهنم تطبیق پیدا کرده بود که حتی قبل از فکر کردن میدونستم دوست دارم امشب رو توی هتل بورلی هیلتون در تقاطع ویلشایر و بلوار سانتا مونیکا بگذرونم جایی که بتونم به راحتی حموم آفتاب بگیرم تا پوست همیشه سفیدم کمی رنگ طبیعی به خودش بگیره و از ماساژ تایلندی بهره ببرم...خنده دار بود اما انگار حتی احساسات اون دختر هم روم اثر گذاشته بود.

    ساعت پایان 3:15 ظهر
    ویرایش توسط kristal : 01-05-2015 در ساعت 15:16


  8. Top | #17


    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    35
    نوشته ها
    70
    امتیاز
    1,328
    پسندیده
    458
    مورد پسند : 739 بار در 168 پست
    میزان امتیاز
    2
    خوب حالا نوبت من. بخونید و حالش روببرید.
    .................................................. ...
    مرتضی روی معجونی ابی رنگ خم شده بود و در حالی که با حرکات دورا دستانش چیزی را زمزمه می کرد چشمانش را بسته بود و سعی می کرد قدرتش را متمرکز کند.
    به ارامی و در ثانیه ای کنارش ایستاده بودم و معجون که بین زمین و هوا بود را با بیخیالی برداشتم.
    مرتضی خشکش زد و خشم روی صورتش شعله ور شد و صورتش را به طرف من برگداند و از فرط حیرت دو قدم به عقب پرید.
    مرتضی در حالی که مشتش را می فشرد گفت:« تو از کدوم گوری اومدی؟»
    در حالی که لبخندی شیطنت بار میزدم گفتم:«مرتضی، نارحتم کردی. بازی رو شروع می کنی تنها تنها!»
    مرتضی در حالی که خشم در چشمانش چون اتشی می درخشید گفت:«تنها...تنها... **** تو دفعه قبل منو با اون اژدها تنها گذاشتی و رفتی. من موندم و یک اژدها 10 تنی نامیرا! می فهمی.»
    در حالی که حالت به خودم می گرفتم تا نشان بدهم که نارحت شده ام گفتم:«نارحت شدم، اگر من نرفته بودم که تو نمی تونستی با خون اون اژدها حمام کنی و قدرت رویین تنیت رو به سطح 10 برسونی.»
    مرتضی به سرعت شیشه را از من گرفت و ان را روی میز گذاشت و گفت:«به علاوه، پیدا کردن تو مثل پیدا کردن یه سنگ توی هزاران کهشکشان سنگی می مونه به علاوه حتی شک داشتم تو طرف کسی رو بگیری توی گرفتن قدرت! ولی خودت رو وارد بازی نکن طرف هر کسی رو بگیری می کشمت.»
    نیمچه لبخندی زدم و گفتم:«اوه... نگو که فکر کردی که می تونی با این همه قدرتی که واسه خودت جمع کردی من رو تو یه ضربه بکشی، مطمئنا برات دردسر میشم.»
    مرتضی برگشت و معجون را درون مایعی به رنگ بنفش ریخت که درون یک لیوان کریستالی بود.
    لبخندی زدم و گفتم:«میدونی که من الکی جایی نمی یام.»
    مرتضی ایستاد و در سکوت عجیبی که در اتاق به وجود اماده بود به فکر فرو رفت، او این مرد را میشناخت، حسین، که لقب جنگجو را داشت.داننده راز های پنهان و نابودگر پیشگویی. در افسانه هایی که درباره ی او امده بود گفته شده بود راز هایی را می داند که میتواند دنیا را نابود کند و پیشگویی هایی 3 قفله، که نوعی از پیشگویی بود که شکستن ان غیر ممکن بود را شکسته است، را شکسته است. او افسانه بود مثل خودش، سینا، کریستال، میکائیل و تمام فراسویی ها اما او چیزی فرا تر از ان هم بود. هیچ جنگی بدون وجود او شروع نشده بود و هیچ جنگی با وجود او شروع نشده بود. او کسی بود که کمتر کسی ارزو ملاقاتش را داشت.
    مرتضی زمزمه وار گفت:«چته.»
    من لبخندی زدم و گفتم:«هنوز هم ادب یاد نگیرفتی در هر حال، بزار بگم چی دیدم وقتی داشتم میودم اینجا، »

    و در حالی که روی میز چوبی نشستم شروع به صحبت کردم:«خوب، اولین خبر اینه انیسه پیش سینا... .»
    - میدونم.
    سرم را تکان دادم و گفتم:«اه، مرتضی اینقدر عجول نیاش. انیسه و کتاب پیشگویی پیش سیناست اما مثل اینکه با کریستال و انیسه فرستاده شدن تا کمی قدرت یا یار یا همچین چیزی که توی اون پیشگویی ها اومده رو جمع کنن تا قدرتمند شن.»
    - با پیشگویی ها شوخی نکن و دقیق بگو.
    لبخندی زدم و گفتم:«مرتضی تو هم به اونا اعتقاد داری؟هر پیشگویی هر چقدر هم قدرتمند باشه نمی تونه نتیجه رو مشخص کنه و فقط می تونه یک درصدی از یک چیز رو بده که مثلا فلانی با فلان قدرت می تونه فلانی رو شکست بده که تا حالا رو من و کسی که من میخواستم جواب نداده به علاوه هر کدومشون هر چقدر هم قدرت داشته باشن نمی تونن بگن یک پیشگویی واثعا درست بوده چون پیشگویی خودش محتویات خودش رو تایین می کنه.در هر حال بزار ببینم چی می گفتم...اهان... وقتی که کریستال و انیسه داشتن می رفتن اشتباهی از یکی از گذر گاه های نزدیک عبور کردن من هم چون تو حالت انتقال بود برای خنده به جای اینکه برن مثلث برمودا و خیس و خالی بشن فرستادمشون صحنه فیلم برداری... وای صورت کریستال رو ندیدی شرز ط میبندم که مونده بود ایا باید این افراد رو بکشه یا نه و ایا این ها قدتمندن!»
    مرتضی سرش را تکان داد مثل اینکه از چیزی نا امید شده باشد:«تو باز هم همه چیز رو به شوخی گرفتی.»
    - خوب چیکار کنم... تعریف های کریستال رو زیاد شنیده بود میخواستم ببینم توی زندگی هم همونطور که تو جنگ موفق هست هست یا نه به علاوه اون دختر بچه انیسه هم براش زوده این چیزا رو ببینه...کرستال سازنده سبک 13 کریستال سیاه و نفرین ابدی کریستالی...همین الان که ما داریم صحبت می کنیم احتمالا دارن می رن به هتلی که من واسشون جا ویره رزرو کردم البته امیدوارم زود برسن چون یک ماشین رو دزدین و پلیس نگیرتشون.راستی چرا زئوس(ژوپیتر) بی جنبه رو فرستادی تا ارتشت رو با او تاج مسخرش رهبری کنه و غارتگری کنه.

    مرتضی برگشت و در چشمم زل زد، چشمانش یکدست سیاه شده بود و مردمک قرمزش شکل عجیبی به خود گرفته بود، مرتضی با صدای بلندی که قدرت زیادی را به سمتم می فرستاد رو به من گقت:«زودتر برو سر اصل مطلب.»
    تمام مواد و طمین سنگ فرش شده و تمام میز ها به هوا پراتاب شد و تنها من و میزی که روی ان نشسته بودم بدون هیچ تغییری انجا بود.
    در حالی که لبخند میزدم گفتم:«اثرات منفی معجون هات، قبلا دیر تر عصبانی میشدی. در هر حال الان از میکائیل گرفته تا محمد که برادرش رو بیدار کرده و هر کسی که داره به نوعی قدتمند میشه به نوعی دشمن تو هستند و تو دردسر داری اما خوب می دونم که من برای این جنگ سر قدرت ها نیومدم و بهش علاقه هم ندارم.»
    مرتضی به چمشانم خیره شد و با صدای سردی گفت:«می دونم، تو هر چی باشی به دنبال قدرت نیستی.»
    صورتم را برای اولین بار به حالت جدی تغییر دادم و گفتم:«برات خبر بدی دارم، برای همه کسانی که به دنبال قدرت...گارد رستاخیز ...بیدار شده.»
    مرتضی برای ثانیه ای خشکش زد و بعد در کمتر از ثانیه ای من به دیوار کوبیده شده بودم، البته قبل از اینکه به دیوار برخورد کنم قدرتم را مانند حفاظی به پشتم فرستادم تا مانع برخورد به دیوار و بلند شدن خاک شود تا ردای گران قیمتم خراب و خاکی شود، انسان همیشه باید به تمیز بودن فکر کند حتی وسط جنگ حونین!
    - مرتضی که یقه من را گرفته بود و من در فاصله سانتی متری از دیوار بودم با صدای سردی گفت:«لعنتی، کاری کیه؟ چرا اون ها بیدار شدن؟ ****** ها! لعنت.باید یکاری بکنم.احتمالا کار سیناست.»
    باز هم لبخندی که مطمئن بودم اعصاب مرتضی را بهم میریخت به او زدم اما مثل اینکه تاثیری نداشت، به حرفم ادامه دادم:«کار سینا، خودش 5000 سال پیش به زور از دست اون ها در رفت. تغصیر شماست که با ازاد کردن اینهمه قدرت و باز کردن این همه پیشگویی مهره های بزرگتر رو حرکت دادین. بازی جنگ احمقانه شما نیست بازی بزرگتر از این حرفاست. اگر انها بیدار شن تک تک شما ها رو از اون میکائیل تا محمد و از سینا گرفته تا تو رو میکشن و بعد فراسو رو نابود می کنن که شاید 24 ساعت به خاطر مردم شهر معطل بشن و بعدش که فراسو که مرکز تعادل دنیاهاست نابود شد دردسر شروع میشه.
    البته همین الانهم چیز هایی هست که باید باهاشون مقابله کنم.»
    مرتضی برگشت و به سمت معجون روی میز رفت و با لگدی تمام ان را ریخت دیگر به کارش نمی امد.
    -بیا بریم مرتضی.
    مزتضی برگشت و به حسین(من) نگاه کرد. گوی سیاهی را به سمتش پرت کردم و او ان را روی هوا گرفت.
    در حالی که لبخند میزدم گفتم:«هدیه اتحاد ما، می تونیم بریم تا تو بگیریش.»
    مرتضی لبخندی زد:«هنوز هم همونقدر که در گذشته ****** بودی، بیشعوری. وسوسه انگیز ترین پیشنهاد ممکن.من حاضرم.»
    لبخندی زدم و از در بیرون رفتن و مرتضی نیز پشتم امد. دم در یک لامبورگینی قرمز- مشکی پارک شده بود.
    اخم های مرتضی در هم رفت و گفت:« این مثل اون قبلی نیست که، اون یکی یک ساعت بزرگ با کلی جرخ دنده بود این یکی چیه؟»
    اخمی کردم تا نشان دهم که نارحت شده ام:« مرتضی تو یک ساعت 115 تنتی که 1020 سال پیش سوارش شدی رو با این مقایسه می کنی. این ماشین عالی منه که خودم شخصا با بهترین منابع قدرت و بهترین شکل ممکن اسپرتش کردم. بیا بشین و حرف نزن.»
    به سمت صندلی راننده رفتم و در خودکار باز شد زمانی که نشستم مرتضی را دیدم که به سمت در حرکت کرد و با احتیاط تمام روی صندلی نشست.به نظر اط نرمی صندلی خوشش امده بود.
    لبخندی به او زدم و گفتم، نترس، کمترین فشار ممکن رو به افراد توش در بالا ترین سرعتش وارد می کنه.
    صدای زمزمه مرتضی که گفت:« از همین می ترسم را نادیده گرفتم.» و با تمام سرعت گاز دادم، قرار بود چند کهکشان را در پنج دقیقه رد کنیم و مرتضی سرعت ماشینم را ببیند.
    لبخندی زدم و گفتم:«بزن بریم.»
    .................................................. ........................................
    گارد رستاخیز: گروهی 13 نفره از قدرت های کهن که در سه دوره خاص بیدار شدن و هر سه دورزه باعص نابودی و مرگ بی نهایتس شدن اما به خاطر کهن بودن این گروه تنها اوازه ان ها وجود دارد و به جزء سینا کسی ان ها را ندیده است.این گروه نمی میرنده و لقب گارد رستاخیز رو الکی نگرفتن پس به نفعتون باهاشون در نیفتین وگرنه خداحافظ.

    پایان 5:45
    ویرایش توسط warrior : 01-05-2015 در ساعت 20:43
    امضای ایشان
    مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر، ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم.


  9. Top | #18


    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    24
    نوشته ها
    253
    امتیاز
    1,518
    پسندیده
    166
    مورد پسند : 959 بار در 291 پست
    میزان امتیاز
    2
    رزرو

    کریستال
    کلید رو به دربونی که جلوی در بود دادم تا ماشین رو پارک کنه.کاملا دروغه اگر بگم از این دنیا خوشم نیومده.یک جورایی شدیدا جذب شدم.همراه انسیه که حالا بیدار شده بود به سمت پذیرش هتل رفتم و گفتم:
    _یک سوییت درجه یک برای خودم و خواهرم میخواستم.
    _شناسنامتون لطفا.
    همزمان با بردن دستم به سمت میز پذیرش شناسنامه ها ی قلابی رو در دستام ظاهر کردم و گفتم :
    _بفرمایید.
    شروع به خوندن شناسنامه ها کرد و گفت:
    _ اوه،خانم سانتینی...سوئیتی که رزرو کرده بودید آماده است.
    خون در رگ هایم یخ بست...رزرو؟؟؟شناسنامه ها رو قاپیدم و به سرعت به سمت در رفتم.در قفل شده بود.مردمی که در لابی هتل بودن محو شدن و من فهمیدم اون ها فقط یک توهم بودن.همراه با ناله ای گفتم.
    _لعنتی....شما کی هستید؟
    زن هتلدار شروع به تغییر شکل کرد و در لحظه ای بعد جلوی من راهبه ای با لباس طلایی و نقره ای در حالی که نشان بر روی سینه اش نشان....لعنتی اون نشان گارد رستاخیز رو داشت!!! هیچوقت نتونستم گارد رستاخیز رو ببینم اما آوازه ی اون لعنتی ها در تمام کتاب های جادویی اومده بود...در تمامشون. گارد رستاخیز در فلان سال چی کار کرد ...گارد رستاخیز چی کار نکرد و... با ایننحال چیزی که کاملا روشنه اینه که گارد رستاخیز همیشه دنبال کسانی بوده که در پیشگویی ها هستن یا کسانی که تعادل رو بهم میزنن.
    _من هیچ کار خطایی نکردم...من با تعادل کاری نداشتم.
    _البته که با تعادل کاری نداشتی اما در پیشگویی ها اسم تو و اون بچه اومده.
    شاید بهتر بود بالاخره میفهمیدم این پیشگویی کامل نشده چی رو میگه.
    _ ولی من نمیدونم این پیشگویی چی هست ...در واقع کاملا نه.
    _اوه عزیزم چیز مهمی نیست فقط در مورد اینه که ما برای نابودی دنیا موفق میشیم یا شما برای نجاتش.
    انسیه که به نظر میرسید از شک در اومده گفت:
    _ما برای نجاتش؟؟ منظورت چیه؟
    راهبه همراه با لبخندی ادامه داد:
    _ منظورم متحد شدن اعضای فراسو برای نجات خودشونه....تو،کریستال،ممد،م رتضی،حسین،دارک واکر،انسیه ،سینا و ... همتون مجبورین در مقابل ما از دنیاتون دفاع کنید.پیشگویی به معنای واقعی ذکر کرده که شما دو نفر این لشکر رو جمع میکنید، از این دنیا و از فراسو و جالب اینجاست این لشکر ممکنه ما رو از بین ببره بنابراین ما تصمیم گرفتیم قبل از اینکه شما فرصتی داشته باشید عوامل شکست رو از ریشه بکنیم...اوه راستی میدونستی یکی از این افراد ناخواسته بهت کمک کرده؟؟؟حسین رو که میشناسی؟(حسین؟ البته که میشناسمش اون هم بازی بچگی هام بود پسری که شاید حتی قدرتش از من هم بیشتر بود) تو قرار بود به برمودا در این دنیا بری اما اون با دستکاری فضا تو رو برای شوخی و خنده به صحنه ی فیلم برداری فرستاد و البته که اون بود که با رزرو هتل براتون باعث شد ما پیداتون کنیم ولی پیشگویی میگه شما دقیقا در همین نقطه میتونین فرد مورد نظرتون رو پیدا کنید.
    _چرا به یک پیشگویی اینقدر اهمیت میدی؟؟ شما که میگید پیشگویی ها بر روی آب هستن.
    با عصبانیت گفت:
    _البته که روی آب هستن اما این یکی فرق داره...وقتی پای ما در پیشگویی ها بیاد اونها غیر قابل تغییر میشن...ما گارد رستاخیز هستیم.
    حق با اون بود در آخرین کتابی که در مورد پیشگویی خونده بودم نوشته بود گارد رستاخیز پیشگویی ها رو ثابت میکنه.صدای آهنگ اسانسور و بیرون اومدن پسری مو طلایی با عینک دودی از اون در حالی که بدون توجه به اطراف سوت میزد و راه خودش رو از بین من و راهبه به سمت در ادامه داد باعث شد نگاه هر سه ی ما به سمت اون بره.
    راهبه که به نظر عصبانی شده بود به هوا فریاد زد:
    _هنری مگه قرار نبود کسی از اتاقش بیرون نیاد؟؟؟
    مردی که با تخمین من حدود 40 سال سن داشت در هوا ظاهر شد و گفت:
    _من مطمئنم که کل هتل طلسم شد نمیدونم این چطوری نه تنها اومده به لابی بلکه از بینتون هم رد شده.
    پسر که از صدای بلند راهبه تعجب کرده بود بر گشت و گفت:
    _وای خدایا بالماسکه!!!
    بالماسکه؟؟؟جدا به نظرش ما شبیه دیوونه های عشق لباس بودیم؟؟؟راهبه که از این حرف عصبانی شده بود جادویی رو با دستش به سمت پسر حیرت زده فرستاد که من مطمئن بودم میتونه پسر رو بکشه اما در کمال حیرت جادو در بین راه کاملا از بین رفت انگار که اصلا وجود نداشته.
    صبر کن ببینم...من قرار بود شخص مورد نظرم رو اینجا ملاقات کنم...اون فرد خاصی بود و دیگه اینکه من میتونم لشکر رو جمع کنم و این یعنی اینکه اینجا نمیمیرم....این همون شخص خاص بود؟؟؟به سرعت در حالی که دستان انسیه رو گرفته بودم به سمت پسر رفتم و پشتش وایسادم(هرچی میخواید بگید اهمیت نداره...اصلا من ترسو ولی به هر حال دوست نداشتم بمیرم)پسر با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:
    _چی کار داری میکنی؟
    _خواهش میکنم کمکم کن اونا میخوان منو بکشن.
    در حالی که با دهان باز مونده بهم نگاه میکرد گفت:
    _شگرد جدید طرفدار هاست؟؟؟
    با کمی فکر به حرفش فهمیدم که من اون پسر رو میشناختم(در واقع خودم که نه ذهنم میشناختش)اون آنتوان تورنتو ستاره بیش از حد مشهور سینما و تلویزیون بود.
    _باور کن اینطوری نیست...اونا جدا میخوان منو بکشن.
    _خیلی خب.
    به سرعت به سمت در رفتیم و...اون در رو باز کرد.خداوندا من از قدت هام استفاده کردم ونتونستم اما اون به راحتی در رو باز کرد.بعد از اینکه بیرون رفتیم راهبه در حالی که به شدت عصبانی بود همراه همکارش هنری به پیش لشکرشون برگشتن و این موضوع فرصتی رو به من داد تا به سرعت پیامی ذهنی رو به حسین بفرستم:
    _حسین؟
    با تعجب گفت:
    _کریستال؟؟؟تویی؟؟؟؟
    _گوش کن زیاد وقت ندارم...میدونم که در سفر من اختلال ایجاد کردی و باید بگم ازت ممنونم.هر کسی رو که فکر میکنی میتونه مفید باشه رو جمع کن اول از همه هم سراغ مرتضی برو.
    _برای چی آخه؟
    _لشکر رستاخیز داره دنبالمون میگرده تنها راه نجاتمون اتحاده.سعی کن من رو تو یکی از دنیا ها پیدا کنی....میدونم که امکان نداره ،از همون روشی استفاده کن که در هنگام فرستادنم به کمپانی فیلم سازی برادران وارنر استفاده کردی.
    ارتباط رو قطع کردم و رو به پسر گفتم:
    _تو قراره با من بیای.
    و قبل از اینکه بتونه کاری کنه من ،انسیه و آقای هنر پیشه در دنیایی بودیم.....بیخیال بچه ها توضیح نمیدم فقط بدونید اونجا به معنای واقعی جهنم بود.
    این داستان ادامه دارد...

    ساعت پایان 4:45

    ویرایش توسط kristal : 01-06-2015 در ساعت 16:44


  10. Top | #19


    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    10
    نوشته ها
    750
    امتیاز
    18,084
    پسندیده
    2,138
    مورد پسند : 3,216 بار در 964 پست
    میزان امتیاز
    2
    مرتضی به همراه جنگجو سوار آن وسیله ی فلزی بزرگش شد که جنگجو آن را ماشین میخواند. مرتضی از آن سر در نمی آورد. تنها کنار جنگجو روی صندلی نشست. جای راحتی بود. سرعت حرکت آن ماشین واقعا زیاد بود ، جنگجو با سرعتی سرسام آور درون فضا ماشین را میراند و لبخند پهنی صورتش را پر کرده بود. به ناگاه گویی چیز ناخوشایندی به ذهنش رسید که حالت صورتش کمی جدی شد و گفت:
    - میدونی که من نمیتونم برات هیچ چیزیو تضمین کنم.
    مرتضی با لبخندی شیطانی جواب داد :
    - حتی اگه یک هزارم شانس داشته باشم میپذیرم ، اون خیلی منطقیه و من جدیدا یاد گرفتم متقاعد کننده باشم.
    ماشین به درون سیاه چاله ی بزرگی حرکت میکرد. زمانی که وارد آن سیاه چاله شد به ناگاه ماشین روی سطحی محکم همانند زمین افتاد. همه جا سیاه بود و چیزی مشخص نبود.
    - خیلی وقته که اینجا نیومدی نه ؟
    مرتضی با لبخند کوچکی گفت : آره یکم منو یاد خاطرات اون روزا میندازه.
    لبخند مرتضی بر لبانش خشک شد و گفت : خاطرات خوب و خاطرات بد ...
    - اوه ولش کن مرتضی ، برای افراد چند هزار ساله ای مثل ما ، این ناراحتی ها معنی پیدا نمیکنه ! تازه بعد از اون ماجرا که تو فرار کردی من کاری کردم برت نگردونن.
    - میدونم و واسه همین هم خیلی ازت متشکرم و تلاش نمیکنم بکشمت.
    - پس ازت میخوام کنترلتو حفظ کنی و آرامشتو حفظ کنی ، میدونی که اون اخلاقش چجوریه.
    مرتضی خنده ی عصبی ای کرد و گفت :
    - آره حواسم هست.
    ماشین در آن سطح بیکران و سیاه رنگ گویی حرکت نمیکرد اما بدون آنکه مرتضی متوجه شود با سرعتی بسیار زیاد بر سطح آن مکان عجیب در حرکت بود.
    - بعد از این ماجرا باید یه دوءلی داشته باشیم !
    مرتضی گفت : با این وضعیتم باهات دوءل کنم ؟ بزار ببینیم کار ها چجوری پیش میره .
    به ناگاه دروازه ای بزرگ و سنگی رو به رویشان نمایان شد ، دروازه ای بسیار بزرگ که هزاران نفر توانایی عبور از آن را داشتند. بر بالای دروازه استخوان های اژدهایی غولپیکر وجود داشت که بسیار دروازه را باشکوه کرده بود. هرکسی که آن را میدی فکر میکرد آن دروازه ی ورود به دنیای مردگان است. و البته آن درست بود. آن دروازه به سرزمین میانی دنیای مردگان باز میشد ، دروازه ای به برزخ.
    *********
    مرتضی رو به روی دارک واکر ایستاده بود. دارک واکر گفت :
    - جنگجو جسم اصلیت رو با خودش برد؟
    - آره این یکی از بدنهای قلابیمه که با ذهنم کنترلش میکنم.
    - اما اون بدنی که حسین فکر کرد زءوس بود چی ؟ چطور قدرتها توی اون بیدارن ؟
    - خوب اون آخرین ساختمه و یکم قدرتشو بالا بردم تا چند تا کار رو واسم انجام بده.
    - مثلا رهبری ناهنجار ها و نیرو های باستانی دیگر و مقابله با لشگر های دیگه ؟
    - اوه لعنت به اون لشگر ها ! ما نیازی به لشگر نداریم ! اونها فقط واسه سرگرم کردنشونه. من این موجودات رو واسه سرگرمی ساختم. جالب بودن !
    لرد دارک واکر به نزدیکی مرتضی آمد و گفت : پس چجوری میخوای این سرزمین رو تسخیر کنی ؟
    - اون لشگر ها همه در مقابل هیولاهایی که آزاد کردم میمیرن. اونها هنوز ترمیم نشدن ، وقتی کارشون تموم شه ، اونها مثل بارون کل زمینو میگیرن. تا اونجایی که فهمیدم 13 نفر از گارد رستاخیز هم بخاطر تداخل قدرت های زیاد بیدار شدن. جنگجو به جسم اصلیم گفت.
    - آره شنیدم. اگه اون 13 نفر با خدایان رو به رو بشن میدونی که امکان داره تمام بعد نابود بشه!
    - درسته ، اما این خدایان باعث تفرقه ی گروه های مختلف میشن ، احتمالا همین الان تعدادی از هیولا ها پیش سینا هستن تا سوگند وفاداری بخورن. چند تاشون هم شاید سعی میکنن سینا رو بکشن. این اتفاقات باعث پرت شدن حواس همه میشه.
    - فکر نمیکنی که این باعث بشه گارد رستاخیز به هدفش برسه و بعد رو نابود کنه ؟
    مرتضی خندید و گفت : به من چه ؟ بزنن نابود کنن بعد رو ! تازه بیدار شدنشون کمک میکنه به هدف اصلیم هم برسم. البته تا وقتی که سینا زندست امکان نداره. دفعه ی قبل یکسال تمام با سینا و تمام لشگر فراسو مبارزه کردن ، در لحظه ای که داشتن پیروز میشدن ،اجازه ی یک سالشون روی زمین تموم شد و برگشتن به جایی که بودن.
    - اما من شنیدم که سینا شکست خورده بود !
    - من خودم اون زمان حضور نداشتم ولی هر طوری که بود اونها خرابی زیادی بوجود آوردن و بعد رفتن. بدون هیچ تلفاتی. با من بیا دارک واکر ، نباید از زمانبندی برنامه ها عقب بیوفتیم.
    آندو با هم به اتاقی مخفی زیر زندان مخصوص وارد شدند.
    - راستی جنگجو بهت چه چیزی رو پیشنهاد داد ؟
    - شانس برگردوندن چیزی که مدتها قبل ازم گرفته بودن.
    دارک واکر سوالی در آن رابطه نپرسید و زمانی که به وسط اتاق رسیدند چشم او به چیزی در گوشه ی اتاق افتاد.
    - مرتضی ! لعنت به تو ! این بدن زءوس نیست ؟
    مرتضی چرخید و بدن زءوس را دید که روی میزی غول پیکر قرار داشت.
    - اون یکی از خدایانیه که توی زندان ابدی گیر نکرده بود. مدتها قبل کشتمش. خیلی ها سعی کرده بودن بکشنش ، بعد اون اتفاق مدتها جنگید و من پیروز بودم و از بدنش استفاده کردم. کل قدرت ذهنیش رو گرفتم ، قدرت های دیگه ی اون رو هم گرفتم اما درونم آزاد نیستن. بدنش ویژه بود که میتونست توی اون قدرتا کانال بزنه. میخواستم جسمشو دور بریزم، دیگه بهش نیازی ندارم.
    با لبخندی رو به دارک واکر گفت : میخوای جسمشو به عنوان سوغاتی ببری ؟
    دارک واکر اخمی کرد و گفت : نه !
    مرتضی خندید و گفت : اینقدر بد سلیقه ای ! بریم سر کار اصلیمون دارک واکر، قرارمون یادم نرفته...
    *********
    آن دنیا بسیار شبیه به زمین بود و شاید تنها تفاوت عمده ی آن. خورشید سیاه رنگش بود که سایه ای کمرنگ را روی همه چیز می انداخت ، سایه ای که باعث میشد آن دنیا خشک و بیروح شود. افراد و ارواحی را میدید که با ناراحتی ناله میکردند. سرزمینی از اندوه و وحشت. صدای خر خر هیولاهایی ترسناک از درون جنگل های سیاه می آمد و مرتضی و جنگجو به سمت قصر بسیار بزرگی میرفتند که به اندازه ی یک کوه بزرگ بود. حتی با آن سرعت ماشین چند دقیقه طول کشید به آنجا برسد و زمانی که رسیدند مرتضی آن زمان متوجه بزرگی آن قصر شد. شاید حتی اگر صد ها اژدها و غول هم می آمدند نمیتوانستند یکی از سنگ های تشکیل دهنده ی آن قصر را بلند کنند. وقتی به آن بنای عظیم نگاه میکرد کمی احساس پوچی به او دست میداد.
    جنگجوگفت : زیاد بهش نگاه نکن کار داریم.
    - با اینکه صد ها سال از عمرم رو اینجا گذروندم با اینحال هنوز هم بزرگی این مکان شگفت انگیزه !
    از ماشین پیاده شدند و به سمت دری عظیم حرکت کردند که مرتضی شک داشت سینا هم با آن قدرت شگفت انگیزش بتواند در را با دست و بدون جادو باز کند.
    قبل از اینکه به در برسند ، در باز شد و پیرمردی با ردای سبز وارد شد و گفت ارباب منتظرتون هستن.
    مرتضی و جنگجو همدیگر را نگاه کردند و وارد شدند.
    - اون پیرمرد خرفت همه چیزو میدونه.
    - مطمءنم که صدات رو هم داره میشنوه.
    - واسه همینه که دارم بهش میگم پیرمرد خرفت وگرنه چند تا فحش درست و حسابی نثارش میکردم.
    جنگجو لبخندی زد و شروع به پیمودن مسیری کردند که آنقدر طولانی بود، گویی سالها به طول انجامید، به انتهای مسیر نزدیک میشدند که گفت :
    - این کسایی که یه مدت با فانی سر و کله نزدن ارزش وقت رو نمیدونن ! واسه چی باید یه ساعت پیاده روی داشته باشه مسیر ؟
    بالاخره به آخر مسیر رسیدند. دربی دو دهنه و سبز رنگ که به سالنی بسیار بزرگ منتهی میشد. پیرمردی روی تختی شاهانه نشسته بود و با بی حوصلگی به ارواحی که صفی تشکیل داده بودند خیره شده بود و با اشاره به روح به سرعت حرف میزد.
    - بهشت ، جهنم ، جهنم ، روحت ناقصه توی برزخ میمونی ، جهنم ، بهشت...
    و با هر دور گفتن کلمه ی بهشت نور سفیدی دور ارواح را میگرفت و ناپدید میشدند ، با گفتن جهنم ، آتش و با گفتن برزخ دود سیاه دور آنها را میگرفت.
    جنگجو جلو رفت و گفت :
    - حوصلت سر نرفته ثاناتوس ؟ درکت نمیکنم !
    ثاناتوس که ظاهر پیرمردی با موهای سیاه و لباسی شاهانه را داشت گفت : تو درک نمیکنی جنگجو ، هنوز چند میلیون سال مونده تا بفهمی.
    مرتضی گفت : میتونی الان کار رو کنار بزاری ؟
    ثاناتوس برگشت و رو به مرتضی گفت : پس برگشتی به زندانت ، میدونی که تورو ایندفعه راحت نمیزارمت !
    لبخندی زد که کمی مرتضی را ترساند.
    - گارد رستاخیز بیدار شدند.
    با این حرف جنگجو ثاناتوس به فردی که در کنارش بود گفت که بقیه ی کار را به زمان دیگری بیاندازد.
    - نظرم جلب شد بگو.
    - باید مرتضی رو با خودم ببرم.
    - اجازش رو نمیتونم بدم حتی اگه پای گارد رستاخیز وسط باشه. غیر از اون ارباب جهنم و ارباب بهشت نمیزارن.
    جنگجو گفت : من با ارباب بهشت صحبت کردم اجازش رو داد.
    مرتضی گوی سیاه رنگی که جنگجو بهش داده بود را ظاهر کرد و به ثاناتوس نشان داد.
    - ارباب جهنم ، اون نمیزاره.
    مرتضی گفت:
    - من خودم چندین سال پیش باهاش صحبت کردم. اون راضیه.
    جنگجو با تعجب به سمت مرتضی برگشت و گفت : معمولا این اطلاعات رو اول به هم دیگه میدن تا خیال هم رو راحت کنن ! میذنی چقدر ناراحت بودم که مجبورم ماشینم رو از سرزمین شیاطین عبور بدم تا توی اعماق جهنم پیش ارباب جهنم بریم !؟ کلی آسیب میدید!
    - کی گفته که من این کارو تایید میکنم ؟ سینا خودش با اینکه شیطانیه اما خوب بلده از فراسو محافظت بکنه. با اینکه گارد ضربات جبران ناپذیری به فراسو میزنن ، اما با اینحال سینا از زمین محافظت میکنه.
    جنگجو گفت : با اینحال فرستادن مرتضی به زمین کمک بزرگی به اون میتونه باشه ! تازه تو پیشگویی اومده سینا به دست انسیه میمیره...
    مرتضی زمزمه وار گفت :
    - ولی تو که به پیشگویی اعتقاد...
    - ساکت مرتضی ! دارم واسه زندگیتو میجنگم.
    - حتی فکرشم نکن جنگجو ! خودم اون کتاب پیشگویی رو نوشتم و خودم هم میدونم که اون پیشگو

    _____________ ادغام شد _____________

    - ساکت مرتضی ! دارم واسه زندگی تو میجنگم.
    - حتی فکرشم نکن جنگجو ! خودم اون کتاب پیشگویی رو نوشتم و خودم هم میدونم که اون پیشگویی سوخته هستش ، بدست افراد جاودانه پیشگویی ها خیلی تغییر کردن. مرتضی کمک بزرگیه اما نمیتونم چنین ریسکی بکنم. معلوم نیست کی از کنترل خارج بشه.
    - اما تحدید های بزرگتری هم هستن.
    توجه جنگجو و ثاناتوس به مرتضی جلب شد.
    - صندوق افسانه ها شکسته شده و تاچند ساعت دیگه جنگ شروع میشه. پس بهتر نیست هر چه زودتر بدن اصلیم رو بهم بدین ؟

    **************
    دارک واکر در حالی که شمشیری از جنس دود را در دست داشت گفت :
    -مرتضی باورم نمیشه تونستی اینو از ته جهنم احضار کنی !
    - تو وقتی شمشیر قدیمیتو تو شکمم فرو کردی فکر کردی واسه 3 روز مردم ، اما من برای 3 سال اونجا بودم. توی اعماق جهنم ، وقت واسه کار های زیادی داشتم.
    لبخندی به دارک واکر زد و او گفت : واقعا نمیدونم چطوری اینقدر آینده رو رو خوب حدس میزنی !؟ خیلی خوبه که دشمتنت نیستم !
    کمی سکوت کرد و ادامه داد.
    - پس قدرت بدن قدیمیت رو گفتی میخوای برگردونی ؟
    - آره اون صندوق یکی از راز های نهتن بود ، من اونو وقتی توی زندان برزخ بودم شنیدم. ثاناتوس هر سال امنیت اونجا رو چک میکنه. یکم فال گوش ایستادم. بعد از اینکه تونستم روحم رو نجات بدم و به زمین بیارم ، مجبور شدم بیام و این جایی که زءوس رو نگه داشته بودم رو پسدا کنم تا یه بدم واسه خودم دست و پا کنم ، اون دور بخاطر دفاع ذهنی پایینم شکست خوردم اما ایندفعه اینطور نمیشه.
    - اصلا واسه چی دستگیرت کردن ؟
    - چند صد تا نژاد باستانی از موجودات رو منقرض کردم و همچنین خیلی خدا کشتم ، اون زمانی بود که باغرورم رفتم تا با خود ثاناتوس مبارزه کنم و شکست خوردم.
    - الان فکر میکنی شکستش بدی ؟
    - نمیدونم ، فعلا این هیولاهایی که از صتدوق افسانه ها آزاد کردم مهم ترن.
    - یعنی اونها بخاطر اینکارت مجازاتت نمیکنن ؟
    - من میدونستم که ب زودی گارد بیدار میشه ، پس طوری صحنه سازی کردم که انگار کار اونها بود.
    *******
    مرتضی رو به روی فردی در انتهای دخمه ای تاریک ایستاده بود.
    آن فرد بسیار شبیهش بود. به زنجیر های طلسم شده ی فراوانی متصل بود. دستان و پاهاش به دیوار میخ شده بودند.
    مرتضی سه گوس سیاه ، سرخ و آبی را روی زمین انداخت ، سه گوی درخشیدند و زنجیر ها شروع به ناپدید شدن کردند. مرتضی دستش را روی سر بدن پیشین خودش گذاشت ، به ناگاه تبیل به ذرات نور شده و وارد دهان بدن قبلیش شد ، بدن قبلیش که تبدیل به بدن جدیدش شده بود چشمان تماما آبی رنگش را باز کرد و لبخندی زد. نفسی عمیق کشید گویی هزاران سال نفس نکشیده بود. ناپدید شد و در بیرون دخمه کنار جنگجو و ثاناتوس ظاهر گشت و رو به ثاناتوس گفت: حاظرم.
    ثاناتوس دستش را روی شانه ی او گذاشت و گفت : من ارباب برزخ ، ثاناتوس ، تو را جانشین خود مینامم. سپس نشانی شبیه به داس مرگ بر روی بازوی مرتضی نقش بست.
    با لبخند به جنگجو که تقریبا از خوشحالی و حل شدن تمام قضایا داشت قهقهه میزد گفت :
    - هنوزم سر حرفت راجع به دوءل هستی ؟
    جنگجو گفت : فعلا باید بریم به فراسو. اولین نشانه های مبارزه آماده شدن.
    و هردو ناپدید شدند.
    در همان زمان سه رشگر بزرگ فرشته ها، شیاطین و هنجار ها در دشتی پهناور به هم رسیده بودند.
    ممد به حسین که همراهش ایستاده بود و ارتش شیاطینی که از بالا ترین طبقه ی جهنم گریخته بودند را رهبری میکرد گفت آماده این ؟
    در همان زمان آسمان ترک های های بزرگی برداشت و چند نور از آسمان بر روی زمین برخورد کرد . ممد از چیزی که مید حیرت کرده بود. چند موجود سیاهرنگ بر زمین افتاده بودند. ممد ندید که آنها به لشگر های دیگرر چه کردند چون نوری در وسط لشگر خودش افتاد. زمانی نور ناپدید شد تنها چاله ای باقی ماند که فردی درون آن ایستاده بود. فردی با زره و کلاهخودی که با رنگ طلایی و چشمانی که با نور خیره کننده ی سفید میدرخشیدند. شمشیر سرخش نشانی از هدف اصلیش میداد. نابودی تاریکی.
    ممد با اینکه با صدای بلند به تمام ارتش دستور داد همه فرار کنند اما تا لحظه ای که ارتش متوجه شود چه اتفاقی افتاده تعداد زیادی از شیاطین کشته شده بودند.
    ممد برگشت و چرخید تمام ارتش ها حتی ارتش میکاءیل و مرتضی هم با موجودات مختلفی که از آسمان میباریدند درهم شکسته بودند. موجودات سیاه و سفید ، بعضی از آنها با هم میجنگیدند و طلسن هایشان با برخورد با زمین زلزه های خفیفی ایجاد میکرد.
    ممد چرخید و با تعجب به دور دست ههی خیره شد ، در آنجا هم نورهایی از آسمان بر زمین میبارید. چه اتفاقی برای جهان داشت میوفتاد ؟
    ویرایش توسط *HoSsEiN* : 01-07-2015 در ساعت 18:21 دلیل: ساعت 4:30


  11. Top | #20


    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    35
    نوشته ها
    70
    امتیاز
    1,328
    پسندیده
    458
    مورد پسند : 739 بار در 168 پست
    میزان امتیاز
    2
    بریم که رفتیم.
    .................................................. ...
    در حالی که لبخندی به لب داشتم از درون دروازه رعد برق با ماشین گذشتم. هنوز هم در فکرم چرا از این همه دروازه مرتضی با این دروازه و دور از دیگران میخواست وارد جنگ شود.احتمالا به سلیقه اش مربوط بود
    ماشین را به ارامی کنار یک تالاب پارک کردم.
    در حالی که به دوردست نگاه می کردم گفتم:«میخوای تو جنگ شرکت کنی.»
    - شاید.
    و در حالی که لبخندی میزد گفت:«شاید اون سیزده نفر رو با لشکرم از هم جدا کنم و بکشمشون. »
    نگاهی به او کردم و گفتم:«بهتره که اینکار رو نکنی.»
    نگاهش را به طرفم برگرداند و گفت:«چرا، فکر نکنم اون ها اونطوریام افسه ای باشن، نه حداقل برای من!»
    نگاهم را دوباره به دوردست دوختم و گفتم:«خودت می دوتی که من راز های زیادی از دنیا ها رو می دونم و سال هاست که در حال گردش بین اون ها هستم، مثل یک رهگذر. اما یک راز درباره ی این سیزده نفر هست که فقط من و سینا میدونیم. سینا اونو به هیچ کس نمی گه و تو تنها کسی هستی که بعد از ما اون رو خواهی دونست.»
    - حالت خوبه جنگجو، بگو ببینم چته؟
    لبخندی زدم که مطمئنا عصبانیش کرد و گفتم:«اون ها گارد رستاخیر هستند. اون ها وظیقه محافظت دارند. اما اگر کسی بر فرض بخواد هر سیطده نفر اون ها رو بکشته و موفق هم بشه. رستاخیز ازاد میشه. رستاخیز روی هرج و مرج نیست، روزی که موجودی که اون ها ازش محافظت می کنند ازاد میشه.«
    مرتضی به صورتم دقیق شد و گفت:«تو از کجا میدونی؟»
    نیمچه لبخندی زدم و گفتم:«دفعه قبل سینا اون 13 نفر رو کشت و من اون کسی بودم که با سبک خاصی از نفرین های محدود کننده اون موجود رو به بند کشیدم و اون رو به روح اون سیزده نفر اتصال دادم. اگر بر فرض اون سیزده نفر بمیرن طلسم ن از بین میره و رستاخیز ازاد میشه در اون زمان شک دارم که کسی بتونه زنده بمونه. چه تو و چه اون احمقی که اون سیزده نفر رو ازاد کرده و چه سینا. سینا خودش برای گیر نابودی رستاخیز چند تا لشکر فرستاد اما همه شکست خوردن و من هم تو اون دوره که یک جایزه بگیر بودم و دنبال راز با سینا معامله کردم.»
    مرتضی کمی ابرو هایش ا در هم برد اما بلاخره گفت:«خوب منم محدودش می کنم.»
    - سعیت رو بکن مرتضی اما من برای این کار دو سوم قدرتم رو و هزاران نوع نفرین رو از دست دادم و این تاوان دستگیری اون بود به علاوه به احتمال 99% دیگه اون شکست نمی خوره و هر کسی که توی جنگ رو خودش می کشه.به هر حال به هر دلیلی که اون 13 نفر مردن تو باید اونجا رو ترک کنی وگرنه اون موجود می کشتت و قدرتت رو می مکه.البته اگر تو اونو بکشی قدرتهایی که از دست دادم بر می گرده که به نفع منه.
    مرتضیدر حالی که پیاده میشد گفت:«راستی مگه تو نمی خوای بیا.»
    چشمکی زدم و گفتم:«شما بریم بازی می کنید من باید برم یک جایی کار دارم .» و به محض اینکه مرتضی در را بست با ماشین از همان راه رعد برقی که امده بودیم پیش ثاناتوس برگشتم.هنوز کارم با او تمام نشده بود.
    .........................
    بدون اینکه ثانیه مکس کنم که از ماشین پیاده شوم در های سالن که هنوز باز بود و ان موجود نیاز نبود ان ها را باز کند گذشتم و در کمتر از چند ثانیه روبروی ثاناتوس بودم که در سکوت منتظر من بود.
    ثاناتوس گفت:«اه.جنگجو. بلاخره اومدی. چیکارم داری؟»
    نگاهی به او انداختم، اگر میخواست با من بازی کند او را از بازی بیرون می کردم من هر کسی نبودم:«سنگ اشک رو بده به من. باید گندی که بالا اوردی رو دست کنم.»
    صدای خنده ی بلندش تمام اتاق را پر کند:«جنگجو خودت رو دست بالا گرفتی. شاید تو مادرت(لیلیث) رو به خاطر خیانت کشته باشی، شاید تو تنها کسی باشه که از پدر شیطان متولد شده باشه و رتبت با سینا برابری کنه اما تو هنوز هیچی نیستی و من هم دیلیلی نمیبینم که اون سنگ با ارزش رو بهت بدم.»
    لبخندی تمسخر امیز به او زدم وگفتم:«تو هم احمقی، تو فقط یک تماد نمایش قدرتمتد هستی که روح ها رو برای خودت اخضار می کنی و الکی اون ها رو به هر جهنمی که خواستی تبعید می کنی. مقل هیدز که همین کار رو در وسعت کوچک تری نسبت به تو انجام می داد"فقط توی یک دنیا" اما بلاخره به خاطرگوش نکردن به حرف من مشتمش به طوری که دیگه نتونه قدرتش رو به رخ کسی بکشه.»
    در دستان ثاناتوس سنگی از هیچ ضاهر شد :«حالا میخوای چیکار کنی، میخوای بمیری.» و لبخندی کریه تحویل من داد.
    یه سقف قصر ثاناتوس نگ کردم و با صدای نسبتا بلندی گفتم:«چرا همه فکر می کنن که قوی تر از حریفشون هستن.
    اون از محمد و مرتضی و حسین و میکائیل و این هم از این بز!»
    دست راستم را روی دست چپم قرار دادم و شروع کردم با زیان باستانی ترکیبی(ترکیبی از زبان شیطان ها و الف) که با اینکه کاربردی در هیچ جا مشد اما اینجا بسیار بدرد بخور بود.
    - ثاناتوس، پسر ساگراش، نواده خاندام سوراگ، از همین حالا تو به خاطر ضعف در انجام کارهایت و استفاده نابجا از قدرت هایت ازمقامت خلع می شوی و من به عنوان نماینده تام الاختیار هفت پادشاه مرگ قدرت هایت را مصادره می کنم.
    نوری سیاه تمام بدن ثاناتوس را در بر گرفت و هزاران رشته به سمت من پرواز کردند و من تنها دستم را بالا اوردم. رشته ها در دستانم فرو رفتند و بعد از حدود دو دقیقه دیگر چیزی از قدرت های داده شده در ثاناتوس نبود حالا قدرتش هایش مانند یک گوی در دستانم بود.
    البته حالا ثاناتوس زنده بود و حتی او بدون قدرت هایش یک دردسر بود.
    سرش بزیش را بلند کرد و با چشمان شیطانی اش به من زل زد و گفت:«تو چطوری نماینده اون ها شدی.اون ها خسلی ئقته که مردن.«
    لبخندی به او زدم:«بز احمق، اون ها خودشون خواستن که بمیرن و تا زمان مقرر نمی مردن.اون ها من رو جانشین خودشون کردن چون در اون زمان تمها کسی بودم که به بالاترین طبقات اسمان ها و پایین ترین طبقات جهنم رفته بود.اون ها مردن اما من رو به عنوان نمایندشون اینجا گذاشتن و قبل از اینکه سعی کنی از اون سنگ اشک روی من امتحان کنی این رو داشته باش.»
    دستانم را روی زمین کوبیدم و هفت دایره که هزاران شکل از مار با هفت رنگ متفاوت در اطراف ثاناتوس تا فاصله 100 متری از او ایجاد شد و سپس چند کلمه به گویش فرمانسازان-نژآدی از موجودات جادویی- فرا خوانم.دایره ها شروع به چرخیدن کردند و در کمتر از چند ثانیه مار ها وقدرت هایشان ثاناتوس را از بین بردند.صدای ثاناتوس در اخرین لحظات شنیده شد که گفت:«نــــــــــــــــه، نفرین ممنوعه.»
    به سمن جسد ان بز رفتم و سنگ را برداشتم مار ها او را نابود کرده بودند. نفرینی را زمزمه کردم و جسمش را به اتش کشیدم و به سرعت سوار ماشین شدم و از ان جا خارج شدم و به محض خروج من کل قصر نیز نابود شد.
    با حداکثر سرعت ماشین زمان را شکافتم و در کمتر از چند ثانیه من در جایی بودم که باید می بودم.جایی که حفره ای ایجاد شده بود.
    سنگ را به سمت اسمان انداختم و زمزمه هایی را شروع کردم. بادی ارام شروع بو ورسدن گرفت و با هر کلمه من قدرتمند تر می شد و سنگ به سرعت به دور خود و به دور من می چرخید، هزارن نقوش را با ذهنم در اطرافم رسم می کردم و هر کدام با رنگی اعجاب اور می درخشید و من بین این نقوش ایستاده بودم.
    هزاران ورد را یکچا اهزار کردم و بدون توجه به فشاری که باعص شده بود بدنم غرق در عرق شود ایستادم.دستانم را از هم دیگر باز کردم و رشته هایی که داستند از عمق سیاهی به بیرون می امدند را نادید گرفتم.
    سنگ حالا روبروی من به دور خود میچرخید و هزاران طلسم و نفش که تا کیلومتری ها در اطرافم وجود داشت داشت کوچکتر می شد تا فضای پنج متری اطراف سنگ را پر کند.
    زمانی که فضا با جادو اشباع شد و پر شد سنگ و طلسم ها به محل شکاف خوردند و اونجا شروع به درخشیدن کردند و درکمتر از ثانیه ای رشته ها سوختند.
    صدایی طنین انداخت، ما بلاخره می اییم.ما صبوریم.
    بی اختیار فریاد کشیدم:«سعیتون رو کنید تا 10000 سال دیگه هیچ کاری نمی تونید کنید.»
    صدای اینبار ارام تر شنیده شد:«ما صبوری.»
    برگشتم و بدن غرق در عرقم را سوار ماشین کردم و ماشین را در حالت خودکار گذاشتم تا جایی که مرتضی هست رانندگی کند و به خواب فرو رفتم و به این فکر کردم که ایا می توان قدرت ثاناتوس را به مرتضی بدهم!
    ویرایش توسط warrior : 01-08-2015 در ساعت 06:39
    امضای ایشان
    مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر، ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم.


صفحه 2 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. بحر المیت، دریایی که هیچکس در آن غرق نمی شود
    توسط اشوزُشت سپید در انجمن اطلاعات عمومی(هرآنچه مربوط به نویسندگی باشد)
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 06-05-2015, 03:18
  2. تمرینهایی برای خلق ایده 2
    توسط proti در انجمن تمرینات نویسندگی
    پاسخ: 9
    آخرين نوشته: 04-13-2015, 21:42
  3. تمرینهایی برای خلق ایده 3
    توسط proti در انجمن تمرینات نویسندگی
    پاسخ: 15
    آخرين نوشته: 04-13-2015, 09:27

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد