صفحه 2 از 8 نخستنخست 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 11 به 20 از 80

موضوع: اشعار مورد علاقه

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    May 2015
    شماره عضویت
    333
    نوشته ها
    349
    امتیاز
    15,408
    پسندیده
    1,062
    مورد پسند : 1,852 بار در 464 پست
    میزان امتیاز
    0

    اشعار مورد علاقه

    سلام!
    اینجا تاپیکی برای گذاشتن بخشی یا تمام شعر مورد علاقه تونه. ممکنه از یه شعر کلاسیک و سنتی مثل اشعار حافظ بزارید، یا بخشی از ترانه. فرقی نمی کنه، به طرفدارهای انواع سبک های شعر در این جا خوش آمد گفته میشه.
    ترانه های پاپ، رپ، راک، متال و...
    شعر های سپید، غزل، قصیده و...
    ( شعر کودکان نه دیگه لطفا نزارین این نوع رو، چون باجنبه نیستیم بعد مدتی تاپیک به تاپیک مسخره بازی تبدیل میشه.)
    همونطور که گفتم، از همه نوع شعری بزارید تا وقتی که از چارچوب قوانین سایت خارج نشید. اگه بخشی از شعر مناسب اصول اخلاقی نبود( یا به عبارتی شیبدار بود) سانسورش کنید. هرکس بخواد بدونه چیه خودش میره چک می کنه.

    موفق باشید!








    +برای اینکه اسپم وار زیاد نشه تعداد اشعار لطفا حداقل یک هفته بین دو پست فاصله بزارین. ممنون
    ویرایش توسط Hermes : 05-18-2016 در ساعت 17:47
    امضای ایشان
    جدل ها تا به این اندازه دوام نمی آوردند، اگر که تنها یک طرف مقصر بود.

    _لاروش_



  2. Top | #11


    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    10
    نوشته ها
    750
    امتیاز
    18,114
    پسندیده
    2,138
    مورد پسند : 3,211 بار در 964 پست
    میزان امتیاز
    2
    شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش

    که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش




    سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش
    مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش


    بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن
    به لعب زهره چنگی و مریخ سلحشورش


    کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار
    که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش


    بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم
    به شرط آن که ننمایی به کج طبعان دل کورش


    نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست
    سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش


    کمان ابروی جانان نمی‌پیچد سر از حافظ
    ولیکن خنده می‌آید بدین بازوی بی زورش
    ویرایش توسط Hermes : 05-18-2016 در ساعت 08:50
    امضای ایشان
    [CENTER][B]Melancholy - still my desire, O let my heart by thee inspire...
    O fill the air with thy sweet scent,
    Let thy light, thy star crescent.

    Wherever she dwells I will bid a farewell sigh
    For she dwells with beauty - beauty that must die
    And deep inside me I will wait for her return
    To her enchanting, awe-inspiring flame I'll yearn

    [/B][/CENTER]

  3. 1 پسندیده توسط:


  4. Top | #12
    بوفچه
    ازان پس چنان بد که افراسياب
    همي بود هر جاي بي خورد و خواب

    نه ايمن بجان و نه تن سودمند
    هراسان هميشه ز بيم گزند

    همي از جهان جايگاهي بجست
    که باشد بجان ايمن و تن درست

    بنزديک بردع يکي غار بود
    سرکوه غار از جهان نابسود

    نديد ازبرش جاي پرواز باز
    نه زيرش پي شير و آن گراز

    خورش برد وز بيم جان جاي ساخت
    بغار اندرون جاي بالاي ساخت

    زهر شهر دور و بنزديک آب
    که خواني ورا هنگ افراسياب

    همي بود چندي بهنگ اندرون
    ز کرده پشيمان و دل پرزخون

    چو خونريز گردد سرافراز
    بتخت کيان برنماند دراز

    يکي مرد نيک اندران روزگار
    ز تخم فريدون آموزگار

    پرستار با فر و برزکيان
    بهر کار با شاه بسته ميان

    پرستشگهش کوه بودي همه
    ز شادي شده دور و دور از رمه

    کجا نام اين نامور هوم بود
    پرستنده دور از بروبوم بود

    يکي کاخ بود اندران برز کوه
    بدو سخت نزديک و دور از گروه

    پرستشگهي کرده پشمينه پوش
    زکافش يکي ناله آمد بگوش

    که شاها سرانامور مهترا
    بزرگان و برداوران داورا

    همه ترک و چين زير فرمان تو
    رسيده بهر جاي پيمان تو

    يکي غار داري ببهره بچنگ
    کجات آن سرتاج و مردان جنگ

    کجات آن همه زور ومردانگي
    دليري ونيروي و فرزانگي

    کجات آن بزرگي و تخت و کلاه
    کجات آن بروبوم و چندان سپاه

    که اکنون بدين تنگ غار اندري
    گريزان بسنگين حصار اندري

    بترکي چو اين ناله بشنيد هوم
    پرستش رهاکردو بگذاشت بوم

    چنين گفت کين ناله هنگام خواب
    نباشد مگر آن افراسياب

    چو انديشه شد بر دلش بر درست
    در غار تاريک چندي بجست

    زکوه اندر آمد بهنگام خواب
    بديد آن در هنگ افراسياب

    بيامد بکردار شير ژيان
    زپشمينه بگشاد گردي ميان

    کمندي که بر جاي زنار داشت
    کجا در پناه جهاندار داشت

    بهنگ اندرون شد گرفت آن بدست
    چو نزديک شد بازوي او ببست

    همي رفت واو را پس اندر کشان
    همي تاخت با رنج چون بيهشان

    شگفت ار بماني بدين در رواست
    هرآنکس که او بر جهان پادشاست

    جز از نيک نامي نبايد گزيد
    ببايد چميد و ببايد چريد

    زگيتي يک عار بگزيد راست
    چه دانست کان غار هنگ بلاست

    چو آن شاه راهوم بازو ببست
    همي بردش از جايگاه نشست

    بدو گفت کاي مرد باهوش و باک
    پرستار دارنده يزدان پاک

    چه خواهي زمن من کييم درجهان
    نشسته بدين غار بااندهان

    بدو گفت هوم اين نه آرام تست
    جهاني سراسر پراز نام تست

    زشاهان گيتي برادر که کشت
    که شد نيز با پاک يزدان درشت

    چو اغريرث و نوذر نامدار
    سياوش که بد در جهان يادگار

    تو خون سربيگناهان مريز
    نه اندر بن غار بي بن گريز

    بدو گفت کاندر جهان بيگناه
    کراداني اي مردبا دستگاه

    چنين راند برسر سپهر بلند
    که آيد زمن درد ورنج و گزند

    زفرمان يزدان کسي نگذرد
    وگرديده اژدها بسپرد

    ببخشاي بر من که بيچاره ام
    وگر چند بر خود ستمکاره ام

    نبيره فريدون فرخ منم
    زبند کمندت همي بگسلم

    کجابرد خواهي مرابسته خوار
    نترسي ز يزدان بروزشمار

    بدو گفت هوم اي بد بدگمان
    همانا فراوان نماندت زمان

    سخنهات چون گلستان نوست
    تراهوش بردست کيخروست

    بپيچد دل هوم را زان گزند
    برو سست کرد آن کياني کمند

    بدانست کان مرد پرهيزگار
    ببخشود بر ناله شهريار

    بپيچد وزو خويشتن درکشيد
    بدريا درون جست و شد ناپديد

    چنان بد که گودرز کشوادگان
    همي رفت باگيو و آزادگان

    گرازان و پويان بنزديک شاه
    بدريا درون کرد چندي نگاه

    بچشم آمدش هوم با آن کمند
    نوان برلب آب برمستمند

    همان گونه آب را تيره ديد
    پرستنده را ديدگان خيره ديد

    بدل گفت کين مرد پرهيزگار
    زدرياي چيچست گيرد شکار

    نهنگي مگر دم ماهي گرفت
    بديدار ازو مانده اندر شگفت

    بدو گفت کاي مرد پرهيزگار
    نهاني چه داري بکن آشکار

    ازين آب دريا چه جويي همي
    مگر تيره تن را بشويي همي

    بدو گفت هوم اي سرافراز مرد
    نگه کن يکي اندرين کارکرد

    يکي جاي دارم بدين تيغ کوه
    پرستشگه بنده دور از گروه

    شب تيره بر پيش يزدان بدم
    همه شب زيزدان پرستان بدم

    بدانگه که خيزد ز مرغان خروش
    يکي ناله زارم آمد بگوش

    همانگه گمان برد روشن دلم
    که من بيخ کين از جهان بگسلم

    بدين گونه آوازم هنگام خواب
    نشايد که باشد جز افراسياب

    بجستن گرفتم همه کوه و غار
    بديدم در هنگ آن سوگوار

    دو دستش بزنار بستم چو سنگ
    بدان سان که خونريز بودش دو چنگ

    ز کوه اندر آوردمش تازيان
    خروشان و نوحه زنان چون زنان

    ز بس ناله و بانگ و سوگند اوي
    يکي سست کردم همي بند اوي

    بدين جايگه در ز چنگم بجست
    دل و جانم از رستن او بخست

    بدين آب چيچست پنهان شدست
    بگفتم ترا راست چونانک هست

    چو گودرز بشنيد اين داستان
    بيادآمدش گفته راستان

    از آنجا بشد سوي آتشکده
    چنانچون بود مردم دلشده

    نخستين برآتش ستايش گرفت
    جهان آفرين را نيايش گرفت

    بپردخت و بگشاد راز از نهفت
    همان ديده برشهرياران بگفت

    همانگه نشستند شاهان براسب
    برفتند زايوان آذر گشسب

    پرانديشه شد زان سخن شهريار
    بيامد بنزديک پرهيزگار

    چوهوم آن سرو تاج شاهان بديد
    بريشان بداد آفرين گستريد

    همه شهرياران برو آفرين
    همي خواندند از جهان آفرين

    چنين گفت باهوم کاوس شاه
    به يزدان سپاس و بدويم پناه

    که ديدم رخ مردان يزدان پرست
    توانا و بادانش و زور دست

    چنين داد پاسخ پرستنده هوم
    به آباد بادا بداد تو بوم

    بدين شاه نوروز فرخنده باد
    دل بدسگالان او کنده باد

    پرستنده بودم بدين کوهسار
    که بگذشت برگنگ دژ شهريار

    همي خواستم تا جهان آفرين
    بدو دارد آباد روي زمين

    چو باز آمد او شاد و خندان شدم
    نيايش کنان پيش يزدان شدم

    سروش خجسته شبي ناگهان
    بکرد آشکارا بمن برنهان

    ازين غار بي بن برآمدخروش
    شنيدم نهادم بآواز گوش

    کسي زار بگريست برتخت عاج
    چه بر کشور و لشکر و تيغ وتاج

    ز تيغ آمدم سوي آن غار تنگ
    کمندي که زنار بودم بچنگ

    بديدم سر و گوش افراسياب
    درو ساخته جاي آرام و خواب

    ببند کمندش ببستم چو سنگ
    کشيدمش بيچاره زان جاي تنگ

    بخواهش بدو سست کردم کمند
    چو آمد برآب بگشاد بند

    بآب اندرست اين زمان ناپديد
    پي او ز گيتي ببايد بريد

    ورا گر ببرد باز گيرد سپهر
    بجنبد بگرسيوزش خون و مهر

    چو فرماند دهد شهريار بلند
    برادرش را پاي کرده ببند

    بيارند بر کتف او خام گاو
    بدوزند تاگم کند زور وتاو

    چو آواز او يابد افراسياب
    همانا برآيد ز درياي آب

    بفرمود تا روزبانان در
    برفتند باتيغ و گيلي سپر

    ببردند گرسيوز شوم را
    که آشوب ازو بد بر و بوم را

    بدژخيم فرمود تا برکشيد
    زرخ پرده شوم رابردريد

    همي دوخت برکتف او خام گاو
    چنين تانماندش بتن هيچ تاو

    برو پوست بدريد و زنهار خواست
    جهان آفرين را همي يار خواست

    چو بشنيد آوازش افراسياب
    پر از درد گريان برآمد ز آب

    بدريا همي کرد پاي آشناه
    بيامد بجايي که بد پايگاه

    ز خشکي چو بانگ برادر شنيد
    برو بتر آمد ز مرگ آنچ ديد

    چو گرسيوز او را بديد اندر آب
    دو ديده پر از خون و دل پر شتاب

    فغان کرد کاي شهريار جهان
    سر نامداران و تاج مهان

    کجات آن همه رسم و آيين و گاه
    کجات آن سر تاج و چندان سپاه

    کجات آن همه دانش و زور دست
    کجات آن بزرگان خسروپرست

    کجات آن برزم اندرون فر و نام
    کجات آن ببزم اندرون کام و جام

    که اکنون بدريا نياز آمدت
    چنين اختر ديرساز آمدت

    چو بشنيد بگريست افراسياب
    همي ريخت خونين سرشک اندر آب

    چنين داد پاسخ که گرد جهان
    بگشتم همي آشکار و نهان

    کزين بخشش بد مگر بگذرم
    ز بد بتر آمد کنون بر سرم

    مرا زندگاني کنون خوار گشت
    روانم پر از درد و تيمار گشت

    نبيره فريدون و پور پشنگ
    برآويخته سر بکام نهنگ

    همي پوست درند بر وي بچرم
    کسي را نبينم بچشم آب شرم

    زبان دو مهتر پر از گفت و گوي
    روان پرستنده پر جست و جوي

    چو يزدان پرستنده او را بديد
    چنان نوحه زار ايشان شنيد

    ز راه جزيره برآمد يکي
    چو ديدش مر او را ز دور اندکي

    گشاد آن کياني کمند از ميان
    دو تايي بيامد چو شير ژيان

    بينداخت آن گرد کرده کمند
    سر شهريار اندر آمد ببند

    بخشکي کشيدش ز درياي آب
    بشد توش و هوش از رد افراسياب

    گرفته ورا مرد دين دار دست
    بخواري ز دريا کشيد و ببست

    سپردش بديشان و خود بازگشت
    تو گفتي که با باد انباز گشت

    بيامد جهاندار با تيغ تيز
    سري پر ز کينه دلي پر ستيز

    چنين گفت بي دولت افراسياب
    که اين روز را ديده بودم بخواب

    سپهر بلند ار فراوان کشيد
    همان پرده رازها بردريد

    بآواز گفت اي بد کينه جوي
    چراکشت خواهي نيا را بگوي

    چنين داد پاسخ که اي بدکنش
    سزاوار پيغاره و سرزنش

    ز جان برادرت گويم نخست
    که هرگز بلاي مهان را نجست

    دگر نوذر آن نامور شهريار
    که از تخم ايرج بد او يادگار

    زدي گردنش را بشمشير تيز
    برانگيختي از جهان رستخيز

    سه ديگر سياوش که چون او سوار
    نبيند کسي از مهان يادگار

    بريدي سرش چون سر گوسفند
    همي برگذشتي ز چرخ بلند

    بکردار بد تيز بشتافتي
    مکافات آن بد کنون يافتي

    بدو گفت شاها ببود آنچ بود
    کنون داستانم ببايد شنود

    بمان تا مگر مادرت را بجان
    ببينم پس اين داستانها بخوان

    بدو گفت گر خواستي مادرم
    چرا آتش افروختي بر سرم

    پدر بيگنه بود و من در نهان
    چه رفت از گزند تو اندر جهان

    سر شهرياري ربودي که تاج
    بدو زار گريان شد و تخت عاج

    کنون روز بادا فره ايزديست
    مکافات بد را ز يزدان بديست

    بشمشير هندي بزد گردنش
    بخاک اندر افگند نازک تنش

    ز خون لعل شد ريش و موي سپيد
    برادرش گشت از جهان نااميد

    تهي ماند زو گاه شاهنشهي
    سرآمد برو روزگار مهي

    ز کردار بد بر تنش بد رسيد
    مجو اي پسر بند بد را کليد

    چو جويي بداني که از کار بد
    بفرجام بر بدکنش بد رسد

  5. 1 پسندیده توسط:


  6. Top | #13


    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    81
    نوشته ها
    315
    امتیاز
    2,646
    پسندیده
    1,669
    مورد پسند : 1,387 بار در 437 پست
    میزان امتیاز
    2
    دلگیرم از خودم که چه دلگیرم از شما
    از جان خویش سیرم اگر سیرم از شما
    من بی نهایت آبی و تو بی دریغ ابر
    گاهی گرفته ام که نمیگیرم از شما

  7. 2 پسندیده توسط:


  8. Top | #14


    تاریخ عضویت
    Jan 2016
    شماره عضویت
    696
    نوشته ها
    43
    امتیاز
    2,762
    پسندیده
    418
    مورد پسند : 76 بار در 43 پست
    میزان امتیاز
    2
    آنان که محیط فضل و آداب شدند
    در جمع کمال شمع اصحاب شدند
    ره زین شب تاریک نبردند به روز
    گفتند فسانه ای و در خواب شدند

    جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
    چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
    امضای ایشان
    .When you play the game of thrones, you win or you die. There is no middle ground

  9. 1 پسندیده توسط:


  10. Top | #15


    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    10
    نوشته ها
    750
    امتیاز
    18,114
    پسندیده
    2,138
    مورد پسند : 3,211 بار در 964 پست
    میزان امتیاز
    2
    مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
    هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم



    صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جویم
    فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم



    به کام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل
    چه فکر از خبث بدگویان میان انجمن دارم



    مرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش
    فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم



    گرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمین سازند
    بحمد الله و المنه بتی لشکرشکن دارم


    سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانی
    چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم


    الا ای پیر فرزانه مکن عیبم ز میخانه
    که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم


    خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نه
    که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم



    چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله
    نه میل لاله و نسرین نه برگ نسترن دارم


    به رندی شهره شد حافظ میان همدمان لیکن
    چه غم دارم که در عالم قوام الدین حسن دارم

    امضای ایشان
    [CENTER][B]Melancholy - still my desire, O let my heart by thee inspire...
    O fill the air with thy sweet scent,
    Let thy light, thy star crescent.

    Wherever she dwells I will bid a farewell sigh
    For she dwells with beauty - beauty that must die
    And deep inside me I will wait for her return
    To her enchanting, awe-inspiring flame I'll yearn

    [/B][/CENTER]

  11. 3 پسندیده توسط:


  12. Top | #16


    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    81
    نوشته ها
    315
    امتیاز
    2,646
    پسندیده
    1,669
    مورد پسند : 1,387 بار در 437 پست
    میزان امتیاز
    2
    ساعت حدودا پنج پاییز است اینجا
    از شهر های دور لبریز است اینجا
    تهران بروجن آستارا بندر عباس
    شیراز کرمان رشت تبریز است اینجا

  13. 2 پسندیده توسط:


  14. Top | #17


    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    10
    نوشته ها
    750
    امتیاز
    18,114
    پسندیده
    2,138
    مورد پسند : 3,211 بار در 964 پست
    میزان امتیاز
    2
    +برای اینکه اسپم وار زیاد نشه تعداد اشعار لطفا حداقل یک هفته بین دو پست فاصله بزارین. ممنون
    امضای ایشان
    [CENTER][B]Melancholy - still my desire, O let my heart by thee inspire...
    O fill the air with thy sweet scent,
    Let thy light, thy star crescent.

    Wherever she dwells I will bid a farewell sigh
    For she dwells with beauty - beauty that must die
    And deep inside me I will wait for her return
    To her enchanting, awe-inspiring flame I'll yearn

    [/B][/CENTER]

  15. 2 پسندیده توسط:


  16. Top | #18


    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    شماره عضویت
    231
    نوشته ها
    405
    امتیاز
    6,258
    پسندیده
    1,062
    مورد پسند : 1,080 بار در 460 پست
    میزان امتیاز
    2
    من مست و تو دیوانه، ما را که برد خانه
    صد بار ترا گفتم کم خور دو سه پیمانه

    در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم
    هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

    جانا به خرابات آ، تا لذت جان بینی
    جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه

    هر گوشه یکی مستی، دستی زده بر دستی
    وان ساقی هر هستی با ساغر شاهانه

    تو وقف خراباتی ،دخلت می و خرجت می
    زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه

    ای لولی بربط زن، تو مست تری یا من
    ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه

    از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد
    در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

    چون کشتی بی لنگر کژ می شد و مژ می شد
    و زحسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

    گفتم ز کجایی تو ،تسخر زد و گفت ای جان
    نیمیم ز ترکستان، نیمیم ز فرغانه

    نیمیم ز آب و گل، نیمیم ز جان و دل
    نیمیم لب دریا، نیمی همه دردانه

    گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت
    گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

    من بی دل و دستارم در خانه خمارم
    یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه

    در حلقه لنگانی می باید لنگیدن
    این پند ننوشیدی از خواجه علیانه

    سر مست چنان خوبی کی کم بود از چوبی
    برخاست فغان آخر از استن حنانه

    شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی
    اکنون که در افکندی صد فتنه فتانه
    امضای ایشان
    براي سه چيز كسي را مسخره نكن
    1- زيبايي
    2- پدر و مادر
    3- زادگاه
    زيرا در انتخاب آنها نقش نداشته است


  17. 2 پسندیده توسط:


  18. Top | #19


    تاریخ عضویت
    Apr 2016
    شماره عضویت
    878
    نوشته ها
    370
    امتیاز
    2,922
    پسندیده
    452
    مورد پسند : 803 بار در 396 پست
    میزان امتیاز
    2
    I’m so tired being here

    من از بودن در اينجا بسيار خسته‌ام
    suppressed by all of my childish fears
    سرکوب شده بوسيله تمامي ترس‌های کودکانه‌ام
    and if you have to leave
    و اگر مجبور به ترک من هستي
    I wish that you would just leave
    من آرزو می‌کنم که تو هم اکنون ترکم کني
    because your presence still lingers here
    زيرا وجود تو هنوز اينجا پرسه می‌زند
    and it won’t leave me alone
    و مرا تنها نخواهد گذاشت
    these wounds won’t seem to heal
    به نظر می‌رسد که اين زخم‌ها التيام نخواهند يافت
    this pain is just too real
    اين درد بيش از حد واقعي است
    there’s just too much that time cannot erase
    و آن قدر زياد است كه زمان نمی‌تواند آن را محو كند
    when you cried I’d wipe away all of your tears
    وقتي كه گريه می‌کردی، تمام اشک‌هایت را پاك می‌کردم
    when you’d scream I’d fight away all of your fears
    وقتي كه فرياد می‌زدی من با تمام ترس‌هایت مبارزه می‌کردم
    and I’ve held your hand through all of these years
    و من در تمامي اين سال‌ها، دست تورا در دست داشتم
    but you still have all of me
    اما تو هنوز، تمام وجودم را در اختيار داري
    you used to captivate me by your resonating light
    تو هميشه با نور جادويي و طنين اندازت، مرا شيفته خود می‌ساختی
    but now I’m bound by the life you left behind
    اما اکنون در زندگي اي كه تو برايم به جا گذاشتي گير افتاده‌ام
    your face it haunts my once pleasant dreams
    تنها روياي دلپذير من چهره‌ی توست که همواره در مقابل من است
    your voice it chased away all the sanity in me
    اين صداي تو بود كه مرا مدهوش ساخت
    these wounds won’t seem to heal
    به نظر می‌رسد که اين زخم‌ها التيام نخواهند يافت
    this pain is just too real
    اين درد بيش از حد واقعي است
    there’s just too much that time cannot erase
    و آن قدر زياد است كه زمان نمی‌تواند آن را محو كند
    when you cried I’d wipe away all of your tears
    وقتي كه گريه می‌کردی، تمام اشک‌هایت را پاك می‌کردم
    when you’d scream I’d fight away all of your fears
    وقتي كه فرياد می‌زدی من با تمام ترس‌هایت مبارزه می‌کردم و آن‌ها را از تو دور می‌کردم
    and I’ve held your hand through all of these years
    و من در تمامي اين سال‌ها، دست تورا در دست داشتم
    but you still have all of me
    اما تو هنوز، تمام وجودم را در اختيار داري
    I’ve tried so hard to tell myself that you’re gone
    به سختي تلاش کردم تا به خود بگويم {بقبولانم} که تو رفته اي
    and though you’re still with me
    اگر چه تو هنوز با مني
    I’ve been alone all along
    من در تمام اين مدت تنها بود ه ام

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -


    I’m so tired being here

    من از بودن در اينجا بسيار خسته‌ام
    suppressed by all of my childish fears
    سرکوب شده بوسيله تمامي ترس‌های کودکانه‌ام
    and if you have to leave
    و اگر مجبور به ترک من هستي
    I wish that you would just leave
    من آرزو می‌کنم که تو هم اکنون ترکم کني
    because your presence still lingers here
    زيرا وجود تو هنوز اينجا پرسه می‌زند
    and it won’t leave me alone
    و مرا تنها نخواهد گذاشت
    these wounds won’t seem to heal
    به نظر می‌رسد که اين زخم‌ها التيام نخواهند يافت
    this pain is just too real
    اين درد بيش از حد واقعي است
    there’s just too much that time cannot erase
    و آن قدر زياد است كه زمان نمی‌تواند آن را محو كند
    when you cried I’d wipe away all of your tears
    وقتي كه گريه می‌کردی، تمام اشک‌هایت را پاك می‌کردم
    when you’d scream I’d fight away all of your fears
    وقتي كه فرياد می‌زدی من با تمام ترس‌هایت مبارزه می‌کردم
    and I’ve held your hand through all of these years
    و من در تمامي اين سال‌ها، دست تورا در دست داشتم
    but you still have all of me
    اما تو هنوز، تمام وجودم را در اختيار داري
    you used to captivate me by your resonating light
    تو هميشه با نور جادويي و طنين اندازت، مرا شيفته خود می‌ساختی
    but now I’m bound by the life you left behind
    اما اکنون در زندگي اي كه تو برايم به جا گذاشتي گير افتاده‌ام
    your face it haunts my once pleasant dreams
    تنها روياي دلپذير من چهره‌ی توست که همواره در مقابل من است
    your voice it chased away all the sanity in me
    اين صداي تو بود كه مرا مدهوش ساخت
    these wounds won’t seem to heal
    به نظر می‌رسد که اين زخم‌ها التيام نخواهند يافت
    this pain is just too real
    اين درد بيش از حد واقعي است
    there’s just too much that time cannot erase
    و آن قدر زياد است كه زمان نمی‌تواند آن را محو كند
    when you cried I’d wipe away all of your tears
    وقتي كه گريه می‌کردی، تمام اشک‌هایت را پاك می‌کردم
    when you’d scream I’d fight away all of your fears
    وقتي كه فرياد می‌زدی من با تمام ترس‌هایت مبارزه می‌کردم و آن‌ها را از تو دور می‌کردم
    and I’ve held your hand through all of these years
    و من در تمامي اين سال‌ها، دست تورا در دست داشتم
    but you still have all of me
    اما تو هنوز، تمام وجودم را در اختيار داري
    I’ve tried so hard to tell myself that you’re gone
    به سختي تلاش کردم تا به خود بگويم {بقبولانم} که تو رفته اي
    and though you’re still with me
    اگر چه تو هنوز با مني
    I’ve been alone all along
    من در تمام اين مدت تنها بود ه ام
    امضای ایشان
    من یه گوگول مگولم!
    تو یه گوگول مگولی!
    ما یه گوگول مگولیم!
    گولی گولی گوووووو :دی

  19. 2 پسندیده توسط:


  20. Top | #20



    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    16
    نوشته ها
    494
    امتیاز
    19,180
    پسندیده
    3,304
    مورد پسند : 2,394 بار در 610 پست
    میزان امتیاز
    2
    دلم گرفته ، ای دوست! هوای گریه با من
    گر از قفس گریزم کجا روم ، کجا من؟

    کجا روم که راهی به گلشنی ندارم
    که دیده بر گشودم به کنج تنگنا من

    نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل
    چو تخته پاره بر موج رها رها رها من

    ز من هر آن که او دور چو دل به سینه نزدیک
    به من هر ان که نزدیک از او جدا جدا من

    نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی
    که تر کنم گلویی به یاد آشنا من

    زبودنم چه افزود ؟ نبودنم چه کاهد؟
    که گوید به پاسخ که زنده ام چرا من

    ستاره ها نهفتم در آسمان ابری
    دلم گرفته ، ای دوست هوای گریه با من
    ویرایش توسط R-MAMmad : 05-21-2016 در ساعت 01:29
    امضای ایشان
    http://bayanbox.ir/view/5930941821106425395/IMG-20151229-123900.jpg

صفحه 2 از 8 نخستنخست 12345 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد