صفحه 4 از 4 نخستنخست 1234
نمایش نتایج: از 31 به 40 از 40

موضوع: نوشتن با کلمه های درخواستی

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    May 2015
    شماره عضویت
    333
    نوشته ها
    349
    امتیاز
    15,144
    پسندیده
    1,062
    مورد پسند : 1,867 بار در 464 پست
    میزان امتیاز
    0

    نوشتن با کلمه های درخواستی

    سلام! تصمیم گرفتم به عنوان یه تمرین ساده، تاپیکی بزنم که به نوشتنمون کمک کنه. ایده این کار رو از سایت دیگه ای گرفتم و به نظرم فکر خیلی خوبی بود.
    روش کار اینطوریه که من پنج تا کلمه می دم، و نفر بعدی باید یه پاراگراف بنویسه که توی اون از هر پنج کلمه استفاده شده باشه. دقت کنید که اون پاراگراف درباره هر موضوعی می تونه باشه اما بی مفهوم و ... نباشه. می شه داستان باشه یا دل نوشته یا حتی یه جور مقاله. فقط مهارت نوشتنتون رو تقویت کنید.
    هرکس که پاراگرافش رو گذاشت باید پنج کلمه نفر بعد رو مشخص کنه. و اینطور نیست که همه با این پنج کلمه نوشته خودشون رو بدن، هرکس پنج کلمه خودشو از نفر قبل می گیره.
    موفق باشید!

    پنج کلمه اول: بندانگشتی، سایه، اداره،قورباغه، جاده
    .
    پ.ن: کلمات مورد نظر را مشخص کنید.
    پ.ن2: پست غیر مرتبط نزنید. بلافاصله حذف می کنم تا شلوغ نشه.


    ( نمی دونم همچین تاپیکی قبلا زده شده یا نه، چک کردم و نبود. اگه شما دیدید منو مطلع کنید.)
    #نویسنده #کارگاه_داستان_نویسی #فانتزی #معرفی_داستان_فانتزی #داستان نویسی
    ویرایش توسط proti : 02-06-2019 در ساعت 20:27
    امضای ایشان
    جدل ها تا به این اندازه دوام نمی آوردند، اگر که تنها یک طرف مقصر بود.

    _لاروش_



  2. Top | #31


    تاریخ عضویت
    May 2015
    شماره عضویت
    333
    نوشته ها
    349
    امتیاز
    15,144
    پسندیده
    1,062
    مورد پسند : 1,867 بار در 464 پست
    میزان امتیاز
    0


    تاریکی در حال ناپدید شدن بود و شمشیر صبح، همان اشعه های باریک نور خورشید در حال شکافتن تاریکی باقی مانده بودند. چشم های ما سرخ از بی خوابی و تنمان از شدت خستگی بی حس بود. نمی توانستیم بخوابیم،نمی توانستم بخوابم. علاوه بر خسنگی، تمام بدنم درد می کرد و نفس هایم بالا نمی آمد. این شب آخری بود که با هم بودیم و نمی خواستم به این زودی چشمانم را به رویش ببندم. تمام شب خیره به همدیگر بودیم، یک لحظه چشممان به سمت دیگری منحرف نشده بود. حتی شب پرستاره دیشب توجهمان را از همدیگر نگرفت. شب زیبا، ولی تلخ. شب آخر بود.
    خاطرات این چندسال ذهنمان را پوشانده بود. به یاد زمانی افتادیم که کتاب آخر هری پاتر را می خواندیم، وقتی لرد ولدمورت طلسم آخر را فریاد زد نفسمان در سینه حبس شد و وقتی که شخصیت مورد علاقه مان،دابی کشته شد با هم گریستیم. از این خاطرات زیاد داشتیم، زمان فوتبال دیدنمان، وقتی که لحظه های آخر فرهاد مجیدی گل می زد و تیم محبوبمان می برد فریادمان تمام محل را در بر می گرفت!!!! یا زمانی که موسیقی گوش می دادیم، با کنجکاوی به هم نگاه می کردیم و نمی فهمیدیم چرا و چطور مردم می توانند به امیر تتلو علاقه داشته باشند؟ و بعد به تفاوت سلیقه ها ایمان می آوردیم، قانع می شدیم و می گذشتیم.
    خاطرات زیادی با هم داشتیم، اما دیگر مجالی برای خاطرات بیشتر ساختن نبود. در این اتاق کوچک بیمارستان، نفس های من بریده بریده شده بود و خودم هم می دانستم زمان زیادی ندارم. تنها چند دقیقه کوتاه مانده بود، و من از خداحافظی بیزار بودم.
    برای اولین بار در آن شب رویم را از او برگرداندم. می دانم نمی خواهد گریستنش را ببینم، و من هم نمی خواستم گریستنش، ناراحتیش را ببینم. دستانش را در دستم فشردم، محکم. با تمام وجود سعی کردم عشقم را به درون دستش بریزم، و تا آخرین لحظه تلاش کردم. ولی دیگر نیرویی نداشتم، حس می کردم که رمق از بدنم بیرون می رود. دستم شل شد.سیاهی به سمتم هجوم آورد و نفس کشیدن دیگر به اندازه قبل دشوار نمی آمد...

    +پنج کلمه بعد: شوکران، نارنج، دلتنگی، آتش، راه آهن

    امضای ایشان
    جدل ها تا به این اندازه دوام نمی آوردند، اگر که تنها یک طرف مقصر بود.

    _لاروش_


  3. Top | #32


    تاریخ عضویت
    Apr 2016
    شماره عضویت
    878
    نوشته ها
    480
    امتیاز
    3,195
    پسندیده
    614
    مورد پسند : 1,073 بار در 516 پست
    میزان امتیاز
    2
    اتش در حال بلعیدن راه اهن بود.سری نپذیر و غیر قابل کنترل به همه چیز و همه کس تنه میزد و بیشتر و بیشتر هستی را در خود فرو میبرد.شب با سپیده در حال دیدار بود.چهره ی مهر افروز سپیده گویی از دیدار با یار دیرینش برافروخته گشته بود و لبخند های پی در پی میزد.
    در گوشه ایی میجنبید .دستانش ارام نداشتند و پاهای بی قرارش ارام بر صفحه مسی زیر پایش میکوفتند.صدای جیغ ناگه اورا از خود بیرون اورد و گوش هایش به سمت صدا پر کشیدند.ذهنش مغشوش بود.دیگر نمیتوانست.او یک قهرمان بود . قهرامانی که از ابنتدای جوانه زدن در اغوش مادر ،میخواست باشد.اینک زمانش بود.زمانی ک شاید در اینده ترانه ها برایش میسراییدند.به هیچ چیز دل نسپارد و دوان دوان به سوی واگن های قطار شتافت لباس مندس و روغنی اش گشاد تر از ان بود که تنفس را برایش سخت کند.اما این دیگر چه بود ک راه را بر نفس هایش میبست؟سوال در ذهن ش تداعی شد و پاسخ زود تر از انچه تصورش را کند در قلبش خانه کرد.دلتنگی.اما او که کسی را نداشت... تنها چیزی ک دنیا برایش به ارث گذاشته بود رویاهای شبانه و قاب عکس دوران بچه گی اش بود.قابی با حاشیه هی فیروزه ایی ستاره دار و با عکسی در بطنش که تداعی روزهای باهم بودن را میکرد.دستان ظریف مادر مهربانش بر روی شانه اش و لبخند پر مهرو غرور پدر در چشمانش نقش بست...هنگاهمی که به یاد اندو افتاد دیگر جایی برای تامل نبود...اوحتی الان متمعن بود که شوکران نخورده است...پس دوید و قدم هایش را میهان خاک اتش زده کرد.برای لحظات اخر طعم ترش نارنج را حس کرد...این نشانه بدی نبوداو نارنج را بسیار دوست داشت...اتش اورا تمامی تنش را تمامی احساسش را میخاست و او رفت.رفت تا فقط خود نباشد که زندگی کرده باشد...دستانش تن در واگن را حس کردندو او را رفت تا نجات دهد .تا ناجی شبها باشد.تا قهرامان باشد...
    کلمات بعدی:اشک.کوهستان.ابر.چاله.س وت
    امضای ایشان
    الله الله فریاد از جور زمان
    الله الله فریاد از اهرمنان
    در گمراهی سرگردان مانده بشر
    بی رونق شد ایمان از فتنه و شر
    وای از روزگار تنهایی
    یا رب کو دم مسیحایی
    بزن ای دل آه دعا
    مگر آید روح بقا ناجی عالم کو

    واسه لبخند امام زمان یه صلوات محمدی!


  4. Top | #33


    تاریخ عضویت
    May 2015
    شماره عضویت
    333
    نوشته ها
    349
    امتیاز
    15,144
    پسندیده
    1,062
    مورد پسند : 1,867 بار در 464 پست
    میزان امتیاز
    0

    درست سه شبانه روز بود که در
    سکوت مطلق در حال بالا رفتن از کوهستان بودیم. پاهایمان رمق نداشت و بدن هایمان از سرما می لرزید. ابرها گاهی می آمدند، رگباری از اشک هایشان بر سرمان می ریختند و ما را خیس، خسته و گرسنه رها می کردند. یک روز کامل بود که آذوقه های ما تمام شده بود، و هنوز برای رسیدن به آنچه در قله بود بی توقف پیش می رفتیم. درست بود که گشنه بودیم و خسته، اما چیزی در ذهن تک تک ما بود که حتی مرگ را به یک شوخی بی نمک تبدیل می کرد!! تمام ما به دنبال چشمه بودیم. همان چشمه افسانه ها، که مرده از آن بنوشد زنده می شود و زنده بنوشد رویین تن می شود.
    من نمی خواستم رویین تن بشوم. نمی خواستم قدرتمند بشوم و از آن آبی که در چشمه درون
    چاله جاری بود حتی ذره ای برای خودم نمی خواستم. کودکم مرده بود! و من به فکر جاودانگی باشم؟
    خودم را به سختی از صخره روبرویم بالا کشیدم. تنها چند گام دیگر و بعد، به قله می رسیدم. به آن چاله به ظاهر معمولی و چشمه درونش می رسیدم. فقط چند گام دیگر و...
    صخره خیلی لغزنده بود، دستان من هم درون دستکش یخ زده بود و نتوانست به جایی بند شود. درت لحظه آخر، که مرگ به من هجوم می آورد، تصویر کودکم به ذهنم آمد. من او را ناامید کرده بودم...

    +سیب- دشمن_دلهره_خنده_شکر
    امضای ایشان
    جدل ها تا به این اندازه دوام نمی آوردند، اگر که تنها یک طرف مقصر بود.

    _لاروش_


  5. 2 پسندیده توسط:


  6. Top | #34


    تاریخ عضویت
    Apr 2016
    شماره عضویت
    878
    نوشته ها
    480
    امتیاز
    3,195
    پسندیده
    614
    مورد پسند : 1,073 بار در 516 پست
    میزان امتیاز
    2
    هوا سرد بود.مثل بستنی یخی های دوران کوکی اش.اسمان در را به رو افتاب قفل کرده بود و نمیگذاشت برای شیفتگانش دلرابایانه چشمک بزند.صدای فشنگ ها و جیغ هواپیماهایfw 190 المانی نشاط دهنده ی روحیهی زمین سوخته ی اطافشان بود.کلاهش را برداشت و سیب را از درونش در اورد.سیب بوی لبخند مادرش را میداد.یاد روزی افتاد ک بر دوش دخت سیب گلی نوجوانشان نشسته بودو یواشکی سیب های کال میچید.طبق معمول نگاه مادرش سفیرکشان اورا یافت و خنده ی لبهای او را محو کرد.با سروصدا و دلهره او را تهدید کرد ک اگر پایین نیاید قید شکر اضافه کیک های کشمشی را بزند...او پایین امد ولی مادر مثل همیشه او را بوسید و گفت مگر میشود که به گربه ی کوچکم از اون کیک ها ندهم؟؟ سپس خندید ودر دستش جادوی خوشمزه ی شکری ظاهرشد.
    و اکنون چرا انجا نبود؟چرا درمیان اغوش شاخه های درختان گم نمیشد؟و چرا نباید یواشکی شبها پتو را روی مادرش بکشد؟
    اه بله.زمانی را به خود یاداوری کرد که برای شنیدن حرف های هیتلر کبیر عطش داشت.به هر نهوی بود از میله های امنیتی فرار میکرد و به پای سخن رانی های ان مرد ژرمن مینشست.روزی ک کوله ی سفر را بست تا به بزرگمردان بپیوندد مادرش سیبی سبز و کال در دستان او گذاشت.اشک های شوق پسرش را پاک کرد و اورا بوسید.هنگامی که سوار ون شد دست برایش تکان داد و هق هقش سکوت خوشایند ارزوهای پسر را شکست.
    حل او اینجا بود.در میان ابر های که بمب میگریند و زندگی های که با خون میرویدند.
    با اهی سرد ولی پر امید سیب را _که حال رسیده بود_گاز زد و به دشمن هایش در دوردست ها خیره شد...
    کلمات بعدی:اوار.بغض.جاده.عشق.خیال
    امضای ایشان
    الله الله فریاد از جور زمان
    الله الله فریاد از اهرمنان
    در گمراهی سرگردان مانده بشر
    بی رونق شد ایمان از فتنه و شر
    وای از روزگار تنهایی
    یا رب کو دم مسیحایی
    بزن ای دل آه دعا
    مگر آید روح بقا ناجی عالم کو

    واسه لبخند امام زمان یه صلوات محمدی!


  7. 2 پسندیده توسط:


  8. Top | #35



    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    42
    نوشته ها
    797
    امتیاز
    3,687
    پسندیده
    423
    مورد پسند : 2,791 بار در 985 پست
    میزان امتیاز
    2
    پزندگی عجب نامردیه! هرچی بدبختی توشه رو هر روز آوار میکنه رو سر من بیچاره. نامرد هیچ رحمیم نداره، تق، توق، تلق میاد بهت بدبختی تزریق میکنه، اهمیتیم نمیده که طرف چقدر توان داره. میاد زندگیتو به گند میکشه میره. اینقدر پشت سر هم بدبختی میریزه سرت که یه روزی مثل من، یه تف میندازی رو قبر زندگی و میزنی به دل جاده.
    بیخیال پیش میری. هیچ چیزی دیگه برات مهم نیست، فقط میخوای یه روزو تنها باشی و با ماشینت هرجا که میخوای بری بری. براتم مهم نیست چه هزینه ای داره.
    در جاده پیش میری، جاد قسمتی از واقعیته، قسمت اصلی این کار خیالتوست.
    جاده تنها یک بهانست، تو خود را در جاده نمیبین، تو در یک آکواریوم بزرگ میرانی، در آسمان شناورند، پادشاهان غول پیکر بر پهنه کوه ها تکیه زده اند و در آسمان... .
    و در آسمان
    عشقتو قرار دارد، کسی که تمام زندگی ات را به پایش گذاشتی.
    بغضی ته دلت را میگیرد.
    بدبختی ها حتی توی خیالت هم تنها نمیگذارند.
    زیر لب میگویی، لعنتی، فرمان را میپیچانی و از دره خود را به پایین پرت میکنی.
    و از رویای پشت فرمانت بیرون می آیی.
    کلمات بعدی:
    خنده، زیرکی، خدا، ابلیس، مرگ

    امضای ایشان
    نه آدم درست و حسابیی هستم و نه در حدی هستم که بخوام بگم مصداق سخنان این مردم، ولی خب، رویا پرداختن درباره خوب بودن که اشکالی نداره.

    من به همه سفارش میکنم به هر شکل ممکن وسایل ارتقای اخلاقی و اعتقادی و علمی و هنری جوانان را فراهم سازید؛ و آنان را تا مرز رسیدن به بهترین ارزش ها و نوآوری ها همراهی کنید؛ و روح استقلال و خودکفایی را در آنان زنده نگه دارید. مبادا ... جوانان ما را، تحقیر و سرزنش نمایند و خدای ناکرده از پیشرفت و استعداد خارجی ها بت بتراشند و روحیه پیروی و تقلید و گداصفتی را در ضمیر جوانان تزریق نمایند. به جای اینکه گفته شود که دیگران کجا رفتند و ما کجا هستیم به هویت انسانی خود توجه کنند و روح توانایی و راه و رسم استقلال را زنده نگه دارند.
    #امام
    #خمینی
    #امام_خمینی

  9. Top | #36


    تاریخ عضویت
    May 2015
    شماره عضویت
    333
    نوشته ها
    349
    امتیاز
    15,144
    پسندیده
    1,062
    مورد پسند : 1,867 بار در 464 پست
    میزان امتیاز
    0


    وقتی که با قدم های بلند، و آن لبخند کج گوشه لبش به من نزدیک می شد دست هایم را مشت کردم و دندان هایم را به هم فشردم. با بیش از سی سانت بلند تر از من بودن و داشتن آن خنجر بلند و تیز، کاملا بر من برتری داشت. نمی توانستم ضربه ای به او بزنم، مشتش که بر صورتم فرود آمده بود نشان می داد که از نظر قدرت بدنی نیز از من سرتر است. اگر می خواستم، می توانستم فرار کنم. پشت سرم جنگل بود و می دانستم با چابکی من، امکان ندارد بتواند به من برسد. اما خدا می داند که چقدر از فرار متنفر بودم. فرار و فرار و فرار. مرگ بهتر از این فرار بی پایان بود.
    درست بود که ترسیده بودم. در حقیقت ترس از مرگ مثل ابلیسی با چهره هولناک کنار من نشسته بود و پنجه هایش را بر گلویم می فشرد.

    و می دانستم که دیگر همه چیز تمام شده است. بارها و بارها با زیرکی از دست او گریخته بودم. مشخص بود هنوز هم انتظار دارد که فرار کنم. می دانست موقعیتش را دارم، و همزمان با آن لبخندش نگران این بود که این بار هم عطشش به خون من برطرف نشود. و درست همان لحظه بود که یک قدم جلو رفتم.
    لحظه ای از شدت تعجب لبخندش ناپدید شد و دستش به دور خنجر شل شد. اما بعد، بدون این که زمان را از دست بدهد و بیشتر از آن تعلل کند جلوتر آمد و آن قدر نزدیکم شد که برخورد نفس هایم با قفسه سینه اش را حس می کردم. نمی دانم، فرار نکردنم به خاطر خستگی از فرار بود یا...عذاب وجدانم؟
    در گوشم زمزمه کرد که مرا می بخشد. این را زمزمه کرد و سپس گفت که دوستم دارد.
    در آغوشم کشید و آنگاه، خنجر را تا عمق سینه ام فرو کرد.
    مرگ، با زمزمه آهنگ آرامش به من رسید.


    +خیلی بد شد ببخشید.
    + گُل-التهاب- سگ- شمع- موسیقی
    امضای ایشان
    جدل ها تا به این اندازه دوام نمی آوردند، اگر که تنها یک طرف مقصر بود.

    _لاروش_


  10. 2 پسندیده توسط:


  11. Top | #37



    تاریخ عضویت
    Dec 2015
    شماره عضویت
    680
    نوشته ها
    925
    امتیاز
    42,614
    پسندیده
    2,677
    مورد پسند : 3,294 بار در 873 پست
    میزان امتیاز
    2
    گل من ، موسیقی لحظه های التهابت را همچو نسیم بر دیوار دلم بنواز شمع سنگی اب شد و تو .... نیامدی.
    ااااا اون سگ بود ببخشید من اولش سنگ دیدم!
    بیخیال این قبول نیست همینطوری اومد به ذهنمو نوشتمش
    ----------------
    پ.ن:
    داستانکی در دوران بچگی برایم تعریف میشد شاید شنیدنش بد نباشد ، جوانی بود زیرک و قوی ، همگان او را پهلوان امید می نامیدند ،(نخندید ) پهلوان قصه ما شیفته دختر پادشاه شده بود ،ولی این عشق سر انجامی نداشت ، زیرا امید قصه ما از خانواده بسیار تهی دستی بود ، پدر امید پهلوان برزوی ارجمند از سپه سالاران سپاه ایران زمین بود که سالها در میادین نبرد از خاک وطن دفاع کرده بود ولی در اخرین نبردش زخمی کاری برداشته بود و خانه نشین شده بود، پهلوان ارجمند شاید از اسب به زیر افتاده بود ولی از اصل نه! سالها از تنهایی و در تاریکی زندگی کردن این پهلوان زخم خورده میگذشت تا اینکه شد انچه نبایست میشد ، دشمنان از دیار دیو تینتان به سرزمین پارسی حمله ور شدند ، پدر گرز خیش به کمر بست و به سوی میدان ره سپار شد ، پسر چو از وضع پدر با خبر بود گفت :ای پدر تو دیگر دینی به این خاک نداری بگذار دیگران بروند تو در کنار خانه و خانواده بمان،پدر با شنیدن این حرف دستی به سر امید جوان کشید و گفت: ای فرزند ، تو میندیش که این زخم توان از پای انداختن یک ایرانی را دارد ، ما ایرانیان تا زمانی که قلبمان می تپد برای این ابو خاک است که میتپد ، و سپس شعر معروف را زمزمه کرد :چو ایران مباشد تن من مباد بدین بوم بر یک تن چو زنده مباد، و به میدان رزم شتافت ، پهلوان امید در ان زمان تازه به جوانی پا گذاشت بود و تا ان روزگار به جنگی نرفته بود ، پدر چو راهی میدان نبرد شد امید با خیش گفت: مبادا دشمنان زخم پدر را ببینند و بر این بندیشند که جوانان این خاک خفته اند و پیران به میدان می ایند، همین شد که او نیز قصد میدان کرد ، ولی این جوان خوش غیرت سلاحی در دست نداشت جز داس و تیشه اش، ولی با همان عزم و غیرت داس را به کمر بست و تیشه را در دست گرفت ، و به میدان شتافت ، میادین زیادی را فتح کرد ، زخم های زیادی برداشت ولی هیچ وقت گامی به عقب نگذاشت ، در ان زمان بود که نام پهلوان جوان قصه ما بر تن دشمنان لرزه میانداخت و احساس امیدی در دل همرزمان شده بود ، روزی از روزهای خونین نبرد ، پسر در دشت های سوزان شرق ایران زمین اخرین سرباز لشکر دیو سفتان را با داس خود سر برید و اطرافیان به پاسداشت این پیروزی به شادی پرداختند ، که یکباره صدای فریادی از دور به گوش رسید ارابه ای با سرعت فراوان به سوی دیگر مرز در حال فرار بود ، پهلوان امید در همان لحظه نشان فرمانروایی ایران را بر ان دید ، ولی کاری از دست هیچ کس ساخته نبود ، ارابه با چهار اسب بسیار غول پیکر به پیش میرفت ، به ناگه صدای زنانه ای از دور به گوش رسید که گفت:پهلوان امید به فریادمان برس بانوی مان ، بانوی ایران زمین را به اسارت میبرند او را در یاب.....
    و این ابتدای ماجرای پهلوان امید بود در سرزمین دیوان!

    اهم اهم نظرتون رو لطفا برام بگید !
    کلمات اها !
    سوزش - قلب شکسته- مرگ- دیدار مجدد-روئیا
    ویرایش توسط AmbrellA : 07-26-2016 در ساعت 19:00
    امضای ایشان

  12. 2 پسندیده توسط:


  13. Top | #38



    تاریخ عضویت
    Dec 2015
    شماره عضویت
    680
    نوشته ها
    925
    امتیاز
    42,614
    پسندیده
    2,677
    مورد پسند : 3,294 بار در 873 پست
    میزان امتیاز
    2
    خب خودم ادامه میدم
    در ان زمان که پهلوان امید به دنبال سربازان فراری رهسپار شد نمیدانست که این کار رفتن به استقبال مرگ است، اما جوان مردی و وظیفه حکم میکرد تا برای نجات جان شاه دخت شتاب کند، ساعت ها در صحرای شرق به پیش تاخت اما اسب او خسته جنگ و اسب های دزدان قوی و پر انرژی ، این بسان شد که ارابه شاه دخت از دید او خارج گشت ولی نا امیدی در دل پهلوان امید راهی نداشت، ساعت ها به دنبال رد چرخ ها به سمت شرق میرفت و میرفت تا اینکه اسبش به یکباره لرزید و او را از زین به زمین کشید ،اسب کهر او اخرین زره های انرژی درونش را نیز صرف ادامه مسیر کرده بود ولی دیگر ادامه با سوارش را ممکن نمیدید، حتی قبل از انکه پهلوان از روی زمین برخیزد او مرگ را برگزیده بود،و اینک پهلوان امید بر سر یک دوراهی مانده بود ، برای بازگشت راهی بس طولانی و سخت را میبایست طی کند و ادامه راه نیز مشخص نبود به کجا بینجامد او با خود می اندیشید که ایا از این جهنم سوزان جان سالم به در خواهد برد یا خیز ایا دیدار مجددی از پدر و خانواده اش خواهد داشت یا خیر، اما بازگشت برای پهلوان امید معنی نداشت بازگشت یعنی قبول شکست ، و این ممکن نبود. ساعت ها از زمانی که او پیاده به طی مسیر میپرداخت میگذشت ، و اینک سوزشی در گلوش احساس میکرد ،مشک ابش بسیار کوچک بود ، او برای یک مسافت طولانی ابی نداشت ، پس نیاز دنیوی را عقب راند و به طی مسیر پرداخت، در هنگام شام گاه بود که یکباره خورشید در پس ابرهایی تیره فرو رفت زمانی که پهلوان سر از گریبان بلند کرد و به اسمان چشم دوخت دیواره ای از شن های روان را میدید که با تمام قوا بر او حجوم میاوردند ، اما پهلوان قصه ما کسی نبود که به یکباره تسلیم شود ، روئیا های شیرین برای مردان نیستند برای کسانی نیستند که میماند ، روئیا برای دخترکان ایست که در دربار شاه زندگانی میکنند و روزگار میگذرانند نه برای جنگاوران، مرد جنگ پولاد سخت است که تسلیم طوفان های سرنوشت نخواهد شد، به لحظه ای سرپنهاهی از چادر برای خیش ساخت و در پناه ان تا به پایان طوفان منتظر نشست ، سوزش در گلویش دیگر خارج از تحمل بود پس جرعه کوچکی از اب را بر بیابان جانش جاری ساخت و روحی تازه درونش بیدار شد، زمانی که طوفان فرو نشست پهلوان امید به دنبال نشان خود میگشت ، نشانی که مسیر حرکت ارابه را نشان میداد ولی اثری از نشان نبود و صحرا دیگر هیچ شباهتی به قبل نداشت ، اگر نمیتوانست به خانه بازگردد و در بیابان جان میسپرد بی شک قلب پدرش میشکست اما امید به واقع امید داشت ، سرنوشت به دست مردان نوشته میشود ، تسلیم شدن در دنیای امید جایی نداشت و او ادامه داد....

    کلمه: عشق - شجاعت - خشم- گوسفند- بز
    امضای ایشان

  14. Top | #39


    تاریخ عضویت
    Nov 2018
    شماره عضویت
    1743
    نوشته ها
    211
    امتیاز
    2,222
    پسندیده
    122
    مورد پسند : 353 بار در 170 پست
    میزان امتیاز
    2
    عشق - شجاعت - خشم- گوسفند- بز

    زندگی خیلی ها بر عشق استوار است. آنها فقط برای این زندگی می کنند تا بتوانند عشقی که انتظارشان را می کشد، پیدا کنند یا به چنگ آورند. مثل همین داریک، دوست عاشق پیشه من. کسیکه از مال دنیا، فقط یک گوسفند دارد. اما دل به دختر دهیار بسته است. اصلا هم گوش و چشمش بدهکار نیست که دخترک به او توجهی نمی کند. پدر دختر هم، که همه او را بز پیر صدا می کنند، فقط وقتی به او توجه می کند که می خواهد شیر گوسفندش را از او بخرد.
    لقب بز، واقعا برانده اوست. ریش سفید و کوتاهی دارد، فکش جلو آمده و به قول بروبچ روستا، مثل بز گاز می گیرد. هر کسی شجاعت در افتادن با او را ندارد. اما من بدبخت درست شده ام خدمتکار او.
    از بحث خارج شدم. بله. زندگی هرکسی بر یک چیزی استوار است. زندگی داریک هم بر عشق بی نتیجه. اما زندگی من هدفمند تر است زندگی من برخشم استوار است.
    خشم به کسی که مرا در این روستا زندانی کرده. همان کسی که به خاطر یک دلیل کم اهمیت، اشتباه آرایش کردن صورتش، مرا تا ابد به روستایی دور افتاده مثل کندولس برای کار اجباری، کاری که از آ متنفرم فرستاده. نوکری؟ نوکری بز پیر؟ آن هم برای کسی که ملکه ها را می آراسته و پادشاهان را به لباس های پر شکوه زینت می داده؟
    فقط برای این زنده ام که 10 سال اسارتم تمام شود و به پایتحت برگردم. جایی که لو زندگی می کند و می توانم رنجی ک به من ارزانی داشته، نشانش بدهم.
    خیلی چرت شد، ولی عیب ندازه :) :)
    کلمه ها: بدبخت. عمیق - رویا - زیبا - سلام
    امضای ایشان
    من دیوانه ام!
    اگر جانتان، چیپسهایتان، کتابهایتان و فلش های پر از فیلمتان را دوست دارید، از من فاصله بگیرید :)
    با کمال احترام،
    نویسنده ای قلابی،
    دختر کاغذی
    هلن پراسپرو




  15. Top | #40


    تاریخ عضویت
    Dec 2018
    شماره عضویت
    1759
    نوشته ها
    45
    امتیاز
    671
    پسندیده
    45
    مورد پسند : 129 بار در 48 پست
    میزان امتیاز
    2
    سلام من بر این رویای بدبختیست که در این ذهن میگذرد...
    سلام من بر این عمیق رویای بدبختیست که در این ذهن میگذرد....
    عمیق چون ژرف ترین نقطه تاریک اقیانوس که بی هیچ نوری در زیبایی هایش میمیرد
    بدبخت چون زندانی اعدامی فردا صبح ،که میداند آزادی رویایست دور و نزدیک به او...
    سلام من بر این رویای بد بختیست که در این ذهن میگذرد...
    ذهن زندانی من که افکارش پر از دیوار نوشت های اعدامی هاست...
    ذهن تاریکی که خاموش میکند کورسوی نور افکار روشن را تا مبادا چشم های نابینای خلقت آسیب بیند...
    سلام من بر این عمین رویای بدبختی که از ذهن میگذرد.


    ببخشید شاید نشه بهش پاراگراف گفت:)
    نون سنگ دزد شب گدا

صفحه 4 از 4 نخستنخست 1234

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد