صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 22

موضوع: تحلیل رفتار شخصیت های شاهنامه - رستم و اسفندیار

  1. Top | #1
    بوفچه

    تحلیل رفتار شخصیت های شاهنامه - رستم و اسفندیار

    سلام
    با تشکر از سمیه بانو که این انجمن رو ایجاد کردن.
    شاهنامه فقط یه شاهکار ادبی و حماسی نیست و از جنبه های متعددی اهمیت داره. یکی از این جنبه ها روان شناسیه. هنر فردوسی اینه که تو شاهنامه حتی شخصیت های کم اهمیت هم به خوبی شخصیت پردازی شدن و هر کار یا حرف شخصیت ها دلیلی داره. ضمن اینکه خود فردوسی خیلی به ندرت در مورد شخصیت ها اظهار نظر می کنه و فقط رفتارشون رو روایت می کنه و برداشت رو به عهده خواننده می ذاره و به همین دلیل می شه از رفتار شخصیت ها چند برداشت متفاوت داشت.
    توی این تاپیک می خوام به عنوان نمونه رفتار شخصیت ها در رستم و اسفندیار رو از دید خودم تحلیل کنم.


  2. Top | #2
    بوفچه

    بخش اول

    فردوسی معمولا داستان هاش رو با ابیاتی شروع می کنه که به نوعی دیباچه ان. وصف طبیعت یا پند و اندرز یا ستایش خدا و ... این قسمت ربطی به تاپیک نداره اما حیفم اومد این ابیات زیبا رو نیارم.
    کنون خورد باید می خوشگوار
    که می‌بوی مشک آید از جویبار
    هوا پر خروش و زمین پر ز جوش
    خنک آنک دل شاد دارد به نوش
    درم دارد و نقل و جام نبید
    سر گوسفندی تواند برید
    مرا نیست فرخ مر آن را که هست
    ببخشای بر مردم تنگدست
    همه بوستان زیر برگ گلست
    همه کوه پرلاله و سنبلست
    به پالیز بلبل بنالد همی
    گل از ناله او ببالد همی
    چو از ابر بینم همی باد و نم
    ندانم که نرگس چرا شد دژم
    شب تیره بلبل نخسپد همی
    گل از باد و باران بجنبد همی
    بخندد همی بلبل از هر دوان
    چو بر گل نشیند گشاید زبان
    ندانم که عاشق گل آمد گر ابر
    چو از ابر بینم خروش هژبر
    بدرد همی باد پیراهنش
    درفشان شود آتش اندر تنش
    به عشق هوا بر زمین شد گوا
    به نزدیک خورشید فرمانروا
    که داند که بلبل چه گوید همی
    به زیر گل اندر چه موید همی
    نگه کن سحرگاه تا بشنوی
    ز بلبل سخن گفتنی پهلوی
    همی نالد از مرگ اسفندیار
    ندارد به جز ناله زو یادگار
    چو آواز رستم شب تیره ابر
    بدرد دل و گوش غران هژبر
    کنون خورد باید می خوشگوار
    که می‌بوی مشک آید از جویبار
    هوا پر خروش و زمین پر ز جوش
    خنک آنک دل شاد دارد به نوش
    درم دارد و نقل و جام نبید
    سر گوسفندی تواند برید
    مرا نیست فرخ مر آن را که هست
    ببخشای بر مردم تنگدست
    فردوسی ثروت خودش رو در راه شاهنامه صرف کرد و در یازده سال آخر عمرش به فقر دچار بود. این شش بیت شکایت بلندنظرانه ایه از وضع خرابش و نشون می ده که رستم و اسفندیار اگه اخرین نباشه، جزو یکی از داستان های آخریه که سروده شده. هرچند از پختگی زیاد داستان هم می شه این رو فهمید که مربوط به اواخر عمر شاعره. در ابیات بعدی شاعر قصد داره فضای غم و اندوه رو در خواننده ایجاد کنه.
    همه بوستان زیر برگ گلست
    همه کوه پرلاله و سنبلست
    به پالیز بلبل بنالد همی
    گل از ناله او ببالد همی
    چو از ابر بینم همی باد و نم
    ندانم که نرگس چرا شد دژم
    شب تیره بلبل نخسپد همی
    گل از باد و باران بجنبد همی
    بخندد همی بلبل از هر دوان
    چو بر گل نشیند گشاید زبان
    ندانم که عاشق گل آمد گر ابر
    چو از ابر بینم خروش هژبر
    بدرد همی باد پیراهنش
    درفشان شود آتش اندر تنش
    به عشق هوا بر زمین شد گوا
    به نزدیک خورشید فرمانروا
    که داند که بلبل چه گوید همی
    به زیر گل اندر چه موید همی
    نگه کن سحرگاه تا بشنوی
    ز بلبل سخن گفتنی پهلوی
    همی نالد از مرگ اسفندیار
    ندارد به جز ناله زو یادگار
    چو آواز رستم شب تیره ابر
    بدرد دل و گوش غران هژبر


    فردوسی با دو بیت آخر ارجاع داره به داستان و پایان داستان رو به نوعی مشخص کرده. اسم اسفندیار در بیتی اومده که سوزناکه و اسم رستم در بیتی که حالت حماسی تر و رعب انگیزی داره. در پایان داستان هم همونطور که می دونین فاجعه اتفاق می افته. اسفندیار که به امید پادشاه شدن به زابل رفته بود جونش رو از دست می ده، اما شومی خونش دامن رستم و خانواده اش رو می گیره و چند دهه بعد نسل سام توسط بهمن پسر اسفندیار از سیستان منقرض می شن. اما بهمن هم به نفرین زال دچار می شه که می گه: مبیناد چشم کس این روزگار، زمین باد بی تخم اسفندیار. خاندان کیان که از نسل اسفندیارن بعد از اون به ندرت آب خوش از گلوشون پایین می ره و چند سال بعد منقرض می شن.

  3. 4 پسندیده توسط:


  4. Top | #3
    بوفچه

    بخش دوم

    ز بلبل شنیدم یکی داستان

    که برخواند از گفتهٔ باستان

    که چون مست باز آمد اسفندیار
    دژم گشته از خانهٔ شهریار

    کتایون قیصر که بد مادرش
    گرفته شب و روز اندر برش

    چو از خواب بیدار شد تیره شب
    یکی جام می خواست و بگشاد لب

    چنین گفت با مادر اسفندیار
    که با من همی بد کند شهریار

    مرا گفت چون کین لهراسپ شاه
    بخواهی به مردی ز ارجاسپ شاه

    همان خواهران را بیاری ز بند
    کنی نام ما را به گیتی بلند

    جهان از بدان پاک بی‌خو کنی
    بکوشی و آرایشی نو کنی

    همه پادشاهی و لشکر تراست
    همان گنج با تخت و افسر تراست

    کنون چون برآرد سپهر آفتاب
    سر شاه بیدار گردد ز خواب

    بگویم پدر را سخنها که گفت
    ندارد ز من راستیها نهفت

    وگر هیچ تاب اندر آرد به چهر
    به یزدان که بر پای دارد سپهر

    که بی‌کام او تاج بر سر نهم
    همه کشور ایرانیان را دهم

    ترا بانوی شهر ایران کنم
    به زور و به دل جنگ شیران کنم

    غمی شد ز گفتار او مادرش
    همه پرنیان خار شد بر برش

    بدانست کان تاج و تخت و کلاه
    نبخشد ورا نامبردار شاه

    بدو گفت کای رنج دیده پسر
    ز گیتی چه جوید دل تاجور

    مگر گنج و فرمان و رای و سپاه
    تو داری برین بر فزونی مخواه

    یکی تاج دارد پدر بر پسر
    تو داری دگر لشکر و بوم و بر

    چو او بگذرد تاج و تختش تراست
    بزرگی و شاهی و بختش تراست

    چه نیکوتر از نره شیر ژیان
    به پیش پدر بر کمر بر میان

    چنین گفت با مادر اسفندیار
    که نیکو زد این داستان هوشیار

    که پیش زنان راز هرگز مگوی
    چو گویی سخن بازیابی بکوی

    مکن هیچ کاری به فرمان زن
    که هرگز نبینی زنی رای زن

    پر از شرم و تشویر شد مادرش
    ز گفته پشیمانی آمد برش

    بشد پیش گشتاسپ اسفندیار
    همی بود به آرامش و میگسار

    دو روز و دو شب بادهٔ خام خورد
    بر ماهرویش دل آرام کرد

    سیم روز گشتاسپ آگاه شد
    که فرزند جویندهٔ گاه شد

    همی در دل اندیشه بفزایدش
    همی تاج و تخت آرزو آیدش

    بخواند آن زمان شاه جاماسپ را
    همان فال گویان لهراسپ را

    برفتند با زیجها برکنار
    بپرسید شاه از گو اسفندیار

    که او را بود زندگانی دراز
    نشیند به شادی و آرام و ناز

    به سر بر نهد تاج شاهنشهی
    برو پای دارد بهی و مهی

    چو بشنید دانای ایران سخن
    نگه کرد آن زیجهای کهن

    ز دانش بروها پر از تاب کرد
    ز تیمار مژگان پر از آب کرد

    همی گفت بد روز و بد اخترم
    ببارید آتش همی بر سرم

    مرا کاشکی پیش فرخ زریر
    زمانه فگندی به چنگال شیر

    وگر خود نکشتی پدر مر مرا
    نگشتی به جاماسپ بداخترا

    ورا هم ندیدی به خاک اندرون
    بران سان فگنده پیش پر ز خون

    چو اسفندیاری که از چنگ اوی
    بدرد دل شیر ز آهنگ اوی

    ز دشمن جهان سربسر پاک کرد
    به رزم اندرون نیستش هم نبرد

    جهان از بداندیش بی‌بیم کرد
    تن اژدها را به دو نیم کرد

    ازاین پس غم او بباید کشید
    بسی شور و تلخی بباید چشید

    بدو گفت شاه ای پسندیده مرد
    سخن گوی وز راه دانش مگرد

    هلا زود بشتاب و با من بگوی
    کزین پرسشم تلخی آمد به روی

    گر او چون زریر سپهبد بود
    مرا زیستن زین سپس بد بود

    ورا در جهان هوش بر دست کیست
    کزان درد ما را بباید گریست

    بدو گفت جاماسپ کای شهریار
    تواین روز را خوار مایه مدار

    ورا هوش در زاولستان بود
    به دست تهم پور دستان بود

    به جاماسپ گفت آنگهی شهریار
    به من بر بگردد بد روزگار؟

    که گر من سر تاج شاهنشهی
    سپارم بدو تاج و تخت مهی

    نبیند بر و بوم زاولستان
    نداند کس او را به کاولستان

    شود ایمن از گردش روزگار؟

    بود اختر نیکش آموزگار؟

    چنین داد پاسخ ستاره شمر
    که بر چرخ گردان نیابد گذر

    ازین بر شده تیز چنگ اژدها
    به مردی و دانش که آمد رها

    بباشد همه بودنی بی‌گمان
    نجستست ازو مرد دانا زمان

    دل شاه زان در پراندیشه شد
    سرش را غم و درد هم پیشه شد

    بد اندیشه و گردش روزگار
    همی بر بدی بودش آموزگار

    ز بلبل شنیدم یکی داستان

    که برخواند از گفته باستان
    یه نکته که اینجا مهمه نحوه بیان روایته. با توجه به ابیات قسمت اول، اینجا فردوسی راوی نیست، بلکه کل داستان رو از زبان بلبل که دانای کل هست روایت می کنه.



    که چون مست باز آمد اسفندیار

    دژم گشته از خانهٔ شهریار
    اینجا مستی اسفندیار نکته مهمیه. فرد مست هیچ رازی رو در دل خودش نگه نمی داره و هر چی بگه صادقانه است. بنابراین اینجا حرف های اسفندیار نشون دهنده افکار و عقاید حقیقیش هستن.



    کتایون قیصر که بد مادرش


    گرفته شب و روز اندر برش



    چو از خواب بیدار شد تیره شب

    یکی جام می خواست و بگشاد لب


    چنین گفت با مادر اسفندیار

    که با من همی بد کند شهریار
    اسفندیار برای کارهایی که انجام داده بود ار پدرش گشتاسب خواسته بود پادشاهی رو بهش بده و گشتاسب قبول کرده بودد ولی موقع عمل که رسید بهونه می آورد. واضحه که گشتاسب از اول قصد این کار رو نداشت و فقط حرف زده بود. اما اسفندیار هنوز با این همه بدقولی نفهمیده این مسئله رو. یا شاید نمی خواد بفمه.



    مرا گفت چون کین لهراسپ شاه

    بخواهی به مردی ز ارجاسپ شاه


    همان خواهران را بیاری ز بند

    کنی نام ما را به گیتی بلند


    جهان از بدان پاک بی‌خو کنی

    بکوشی و آرایشی نو کنی


    همه پادشاهی و لشکر تراست

    همان گنج با تخت و افسر تراست
    اسفندیار اینجا نشون می ده که تمام کارهایی که برای کشورش کرده بود فقط برای پادشاه شدن بوده و انگیزه ملی و دینی اگه نگیم نبوده، حداقل ضعیف تر از انگیزه فردی اسفندیار بوده.



    کنون چون برآرد سپهر آفتاب

    سر شاه بیدار گردد ز خواب


    بگویم پدر را سخنها که گفت

    ندارد ز من راستیها نهفت


    وگر هیچ تاب اندر آرد به چهر


    به یزدان که بر پای دارد سپهر


    که بی‌کام او تاج بر سر نهم

    همه کشور ایرانیان را دهم
    اسفندیار با این حرف نشون می ده که در صورت امتناع پدرش حاضره سلطنت رو به زور ازش بگیره. تابویی که فقط افراسیاب و گشتاسب مرتکبش شدن. و به نوعی دیگه ضحاک. مصراع دوم همچنین نشون می ده گشتاسب در ساختار حکومتیش از ایرانی ها استفاده نمی کرده، شاید به دلیل بی اعتمادی که می تونه به خاطر این باشه که سلطنت رو خلاف میل پدرش ازش گرفته و فکر می کرده ایرانی ها به پدرش وفادارن و برای همین عوضشون کرده و امور رو به دست رومی های هم وطن همسرش سپرده. اسفندیار هم دقیقا داره از روش پدرش تبعیت می کنه.



    ترا بانوی شهر ایران کنم

    به زور و به دل جنگ شیران کنم
    اینجا هم یه نکته هست. مگه کتایون ملکه گشتاسب نبوده؟ این چیزی که اسفندیار بهش وعده می ده رو از قبل داشته. شاید منظور اسفندیار باقی نگه داشتنش در مقام شاهبانویی هست، و این به معنی ازدواج با محارمه که در ایران باستان بعضا اتفاق افتاده. و با توجه به مصراع بعدی، مشخصه که اسفندیار فکر قیام مسلحانه علیه گشتاسب رو در سر داشته.



    غمی شد ز گفتار او مادرش

    همه پرنیان خار شد بر برش
    کتایون بین وظایفش به عنوان مادر و همسر گیر افتاده و نمی دونه کدوم طرف رو انتخاب کنه. سعی داره اسنفدیار رو با نصیحت آروم کنه و نشون بده که عملا همه امور دستشه و فقط عنون پادشاهی نداره. ولی بی فایده است.



    بدانست کان تاج و تخت و کلاه


    نبخشد ورا نامبردار شاه



    بدو گفت کای رنج دیده پسر

    ز گیتی چه جوید دل تاجور


    مگر گنج و فرمان و رای و سپاه

    تو داری برین بر فزونی مخواه


    یکی تاج دارد پدر بر پسر

    تو داری دگر لشکر و بوم و بر


    چو او بگذرد تاج و تختش تراست

    بزرگی و شاهی و بختش تراست


    چه نیکوتر از نره شیر ژیان

    به پیش پدر بر کمر بر میان


    چنین گفت با مادر اسفندیار


    که نیکو زد این داستان هوشیار


    که پیش زنان راز هرگز مگوی

    چو گویی سخن بازیابی بکوی


    مکن هیچ کاری به فرمان زن

    که هرگز نبینی زنی رای زن
    اسفندیار با شنیدن حرفای مادرش یه دفعه عصبانی می شه و تند باهاش حرف می زنه. بین صحبتاش اشاره به راز گفتن داره و این سوال پی شمی یاد که کدوم راز؟ این می تونه تاییدی باشه بر اینکه اسفندیار تو فکر قیامه. و اینجا سعی در تطمیع مادرش برای همکاری داشت.



    پر از شرم و تشویر شد مادرش

    ز گفته پشیمانی آمد برش


    بشد پیش گشتاسپ اسفندیار

    همی بود به آرامش و میگسار


    دو روز و دو شب بادهٔ خام خورد

    بر ماهرویش دل آرام کرد
    اسفندیار در ادامه پیش گشتاسب می ره. شاید به این دلیل که با بزم مشغولش کنه و مخفیانه مقدمات شورش رو آماده کنه.



    سیم روز گشتاسپ آگاه شد

    که فرزند جویندهٔ گاه شد



    همی در دل اندیشه بفزایدش

    همی تاج و تخت آرزو آیدش
    گشتاسب از کجا این رو فهمید؟ اسفندیار که حرفی نزده بود ظاهرا؟ تنها راه می تونه این باشه که جاسوس هاش خبر اقدامات مخفیانه اسفندیار رو بهش داده باشن.



    بخواند آن زمان شاه جاماسپ را

    همان فال گویان لهراسپ را
    جرا فال گوها رو احضار کرد؟ قبلا به خاطر حرفای گرزم که سند و مدرکش معلوم نبود بلافاصله اسفندیار رو احضار و زندانی کرده بود. اینجا که به خاطر حرف جاسوس هاش قطعا باید مطمئن شده باشه از مقاصد اسفندیار چرا دوباره زندانیش نکرد و به جاش دنبال فال گوها فرستاد؟ جواب رو کتایون کمی قبل گفته. اسفندیار همه چیز مملکت رو در اختیار داره و فقط تاج مونده برای گشتاسب که اسفندیار می خواد هر چه زودتر همین رو هم از پدرش بگیره. و گشتاسب می خواد این سلطنت ظاهری رو هر جور شده برای خودش حفظ کنه. و الان تنها راهش کمک گرفتن از ماوراالطبیعه است.



    برفتند با زیجها برکنار

    بپرسید شاه از گو اسفندیار


    که او را بود زندگانی دراز

    نشیند به شادی و آرام و ناز


    به سر بر نهد تاج شاهنشهی

    برو پای دارد بهی و مهی


    چو بشنید دانای ایران سخن

    نگه کرد آن زیجهای کهن


    ز دانش بروها پر از تاب کرد

    ز تیمار مژگان پر از آب کرد


    همی گفت بد روز و بد اخترم

    ببارید آتش همی بر سرم


    مرا کاشکی پیش فرخ زریر

    زمانه فگندی به چنگال شیر


    وگر خود نکشتی پدر مر مرا

    نگشتی به جاماسپ بداخترا


    ورا هم ندیدی به خاک اندرون

    بران سان فگنده پیش پر ز خون


    چو اسفندیاری که از چنگ اوی

    بدرد دل شیر ز آهنگ اوی


    ز دشمن جهان سربسر پاک کرد

    به رزم اندرون نیستش هم نبرد


    جهان از بداندیش بی‌بیم کرد

    تن اژدها را به دو نیم کرد


    ازاین پس غم او بباید کشید

    بسی شور و تلخی بباید چشید


    بدو گفت شاه ای پسندیده مرد

    سخن گوی وز راه دانش مگرد


    هلا زود بشتاب و با من بگوی

    کزین پرسشم تلخی آمد به روی


    گر او چون زریر سپهبد بود

    مرا زیستن زین سپس بد بود


    ورا در جهان هوش بر دست کیست

    کزان درد ما را بباید گریست


    بدو گفت جاماسپ کای شهریار

    تواین روز را خوار مایه مدار


    ورا هوش در زاولستان بود

    به دست تهم پور دستان بود


    به جاماسپ گفت آنگهی شهریار

    به من بر بگردد بد روزگار؟


    که گر من سر تاج شاهنشهی

    سپارم بدو تاج و تخت مهی


    نبیند بر و بوم زاولستان

    نداند کس او را به کاولستان


    شود ایمن از گردش روزگار؟

    بود اختر نیکش آموزگار؟


    چنین داد پاسخ ستاره شمر

    که بر چرخ گردان نیابد گذر


    ازین بر شده تیز چنگ اژدها

    به مردی و دانش که آمد رها


    بباشد همه بودنی بی‌گمان

    نجستست ازو مرد دانا زمان


    دل شاه زان در پراندیشه شد

    سرش را غم و درد هم پیشه شد


    بد اندیشه و گردش روزگار

    همی بر بدی بودش آموزگار




    گشتاسب اینجا بعد از فهمیدن اینکه تنها راه کشتن اسفندیار فرستادنش به جنگ رستمه نگران می شه. چی کار کنه و به چه بهانه ای اسفندیار رو به جنگ رستم بفرسته؟ کار دیگه ای هم از دستش بر نمی یاد چون دیگه قدرتی براش نمونده.

  5. 3 پسندیده توسط:


  6. Top | #4


    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    105
    نوشته ها
    270
    امتیاز
    3,810
    پسندیده
    1,653
    مورد پسند : 637 بار در 265 پست
    میزان امتیاز
    2
    به نظرم برای فهم این خواسته ی اسفندیار باید به رفتار پدرش گشتاسب با پدرش لهراسب هم نیم نگاهی داشته باشید.

  7. 1 پسندیده توسط:


  8. Top | #5



    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    42
    نوشته ها
    792
    امتیاز
    3,507
    پسندیده
    417
    مورد پسند : 2,772 بار در 981 پست
    میزان امتیاز
    2
    یکی از جالب ترین بحث های شاهنامه همین نبرد رستم و اسفندیار است. بر خلاف نبرد رستم و سهراب که بیشتر روی جنبه ی تراژیک قضیه تمرکز داشت. این نبرد بیشتر نبرد ایدئولوژی ها است.
    رستم یک ایدئولوژی و عقیده و است و اسفندیار یک عقیده و این دو به بهانه ای با هم بر خورد دارند.
    دو پهلوانی که جان فشانی هایشان خیلی شبیه بهم بوده و در سرزمین خودشان بی رقیب هایی هستند.
    ولی با عقیده های مخالف.
    و این عقیده ها به ناگاه در اینجا بیرون میریزند.
    اینکه کدامشان درست و است و کدامشان غلط. نمیدونم.
    علی تو پاسخی داری؟
    امضای ایشان
    نه آدم درست و حسابیی هستم و نه در حدی هستم که بخوام بگم مصداق سخنان این مردم، ولی خب، رویا پرداختن درباره خوب بودن که اشکالی نداره.

    من به همه سفارش میکنم به هر شکل ممکن وسایل ارتقای اخلاقی و اعتقادی و علمی و هنری جوانان را فراهم سازید؛ و آنان را تا مرز رسیدن به بهترین ارزش ها و نوآوری ها همراهی کنید؛ و روح استقلال و خودکفایی را در آنان زنده نگه دارید. مبادا ... جوانان ما را، تحقیر و سرزنش نمایند و خدای ناکرده از پیشرفت و استعداد خارجی ها بت بتراشند و روحیه پیروی و تقلید و گداصفتی را در ضمیر جوانان تزریق نمایند. به جای اینکه گفته شود که دیگران کجا رفتند و ما کجا هستیم به هویت انسانی خود توجه کنند و روح توانایی و راه و رسم استقلال را زنده نگه دارند.
    #امام
    #خمینی
    #امام_خمینی

  9. 2 پسندیده توسط:


  10. Top | #6
    بوفچه
    نقل قول نوشته اصلی توسط bahani نمایش پست ها
    به نظرم برای فهم این خواسته ی اسفندیار باید به رفتار پدرش گشتاسب با پدرش لهراسب هم نیم نگاهی داشته باشید.
    دقیقا. گشتاسب اصرار زیادی داشت پدرش قبل مرگش سلطنت رو بهش واگذار کنه و وقتی لهراسب امتناع کرد با قهر به روم رفت و اونجا داماد قیصر شد و با یه سپاه اومد به ایران و لهراسب برای جلوگیری از خونریزی سلطنت رو بهش واگذار کرد و خودش به یه آتشکده رفت و باقی عمرش رو به عبادت گذروند تا اینکه در حمله ارجاسب کشته شد.

  11. 1 پسندیده توسط:


  12. Top | #7


    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    105
    نوشته ها
    270
    امتیاز
    3,810
    پسندیده
    1,653
    مورد پسند : 637 بار در 265 پست
    میزان امتیاز
    2
    درسته، و این خواسته گشتاسب میرسه به عروج کی خسرو

  13. 2 پسندیده توسط:


  14. Top | #8
    بوفچه
    نقل قول نوشته اصلی توسط almatra نمایش پست ها
    یکی از جالب ترین بحث های شاهنامه همین نبرد رستم و اسفندیار است. بر خلاف نبرد رستم و سهراب که بیشتر روی جنبه ی تراژیک قضیه تمرکز داشت. این نبرد بیشتر نبرد ایدئولوژی ها است.
    رستم یک ایدئولوژی و عقیده و است و اسفندیار یک عقیده و این دو به بهانه ای با هم بر خورد دارند.
    دو پهلوانی که جان فشانی هایشان خیلی شبیه بهم بوده و در سرزمین خودشان بی رقیب هایی هستند.
    ولی با عقیده های مخالف.
    و این عقیده ها به ناگاه در اینجا بیرون میریزند.
    اینکه کدامشان درست و است و کدامشان غلط. نمیدونم.
    علی تو پاسخی داری؟
    به نظر من نمی شه حق رو کامل به یکی داد. حتی اسفندیار هم راجع به مسائلی درسته می گه. بستگی داره از چه دیدی به تقابلشون نگاه کنیم.

  15. 1 پسندیده توسط:


  16. Top | #9


    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    شماره عضویت
    280
    نوشته ها
    65
    امتیاز
    1,544
    پسندیده
    13
    مورد پسند : 49 بار در 36 پست
    میزان امتیاز
    0
    برای اینکه بدونیم کدومشون حق داشتن باید درست ایدئولوژی شون رو شناخت
    اسفندیار یک شاهزاده است که در ضمن حافظ دین هم هست از دین استفاده کرده تا قدرتمند تر بشه و این قدرتو برای اهدافش استفاده میکنه
    در مقابل رستمه که همه دقدقه اش حفظ بزرگی کشوره براش دین و آیین مهم نیست خوده کشوره که اهمیت داره

  17. 2 پسندیده توسط:


  18. Top | #10



    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    42
    نوشته ها
    792
    امتیاز
    3,507
    پسندیده
    417
    مورد پسند : 2,772 بار در 981 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط misare نمایش پست ها
    برای اینکه بدونیم کدومشون حق داشتن باید درست ایدئولوژی شون رو شناخت
    اسفندیار یک شاهزاده است که در ضمن حافظ دین هم هست از دین استفاده کرده تا قدرتمند تر بشه و این قدرتو برای اهدافش استفاده میکنه
    در مقابل رستمه که همه دقدقه اش حفظ بزرگی کشوره براش دین و آیین مهم نیست خوده کشوره که اهمیت داره
    به نظر من در این قضیه باید جوری دیگر ناه کرد
    هر دونماینده دین بودند
    اسفندریا فکر کنم زردشت بود
    و رستم هم سیمرغ و اینا
    هردوشون به خدا اعتقاد داشتند
    ولی یکیشون مهاجم بود و اون یکی مدافع. به نظرم اسفندیار چون مهاجم بود گناهکار بود و حق با رستم بود
    پی نوشت: خودمونیما، رستم و اسفندیارم یه پا جنگ داخلین
    امضای ایشان
    نه آدم درست و حسابیی هستم و نه در حدی هستم که بخوام بگم مصداق سخنان این مردم، ولی خب، رویا پرداختن درباره خوب بودن که اشکالی نداره.

    من به همه سفارش میکنم به هر شکل ممکن وسایل ارتقای اخلاقی و اعتقادی و علمی و هنری جوانان را فراهم سازید؛ و آنان را تا مرز رسیدن به بهترین ارزش ها و نوآوری ها همراهی کنید؛ و روح استقلال و خودکفایی را در آنان زنده نگه دارید. مبادا ... جوانان ما را، تحقیر و سرزنش نمایند و خدای ناکرده از پیشرفت و استعداد خارجی ها بت بتراشند و روحیه پیروی و تقلید و گداصفتی را در ضمیر جوانان تزریق نمایند. به جای اینکه گفته شود که دیگران کجا رفتند و ما کجا هستیم به هویت انسانی خود توجه کنند و روح توانایی و راه و رسم استقلال را زنده نگه دارند.
    #امام
    #خمینی
    #امام_خمینی

  19. 2 پسندیده توسط:


صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد