صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 11 به 20 از 22

موضوع: تحلیل رفتار شخصیت های شاهنامه - رستم و اسفندیار

  1. Top | #1
    بوفچه

    تحلیل رفتار شخصیت های شاهنامه - رستم و اسفندیار

    سلام
    با تشکر از سمیه بانو که این انجمن رو ایجاد کردن.
    شاهنامه فقط یه شاهکار ادبی و حماسی نیست و از جنبه های متعددی اهمیت داره. یکی از این جنبه ها روان شناسیه. هنر فردوسی اینه که تو شاهنامه حتی شخصیت های کم اهمیت هم به خوبی شخصیت پردازی شدن و هر کار یا حرف شخصیت ها دلیلی داره. ضمن اینکه خود فردوسی خیلی به ندرت در مورد شخصیت ها اظهار نظر می کنه و فقط رفتارشون رو روایت می کنه و برداشت رو به عهده خواننده می ذاره و به همین دلیل می شه از رفتار شخصیت ها چند برداشت متفاوت داشت.
    توی این تاپیک می خوام به عنوان نمونه رفتار شخصیت ها در رستم و اسفندیار رو از دید خودم تحلیل کنم.


  2. Top | #11
    بوفچه
    نقل قول نوشته اصلی توسط misare نمایش پست ها
    برای اینکه بدونیم کدومشون حق داشتن باید درست ایدئولوژی شون رو شناخت
    اسفندیار یک شاهزاده است که در ضمن حافظ دین هم هست از دین استفاده کرده تا قدرتمند تر بشه و این قدرتو برای اهدافش استفاده میکنه
    در مقابل رستمه که همه دقدقه اش حفظ بزرگی کشوره براش دین و آیین مهم نیست خوده کشوره که اهمیت داره
    یه چیز دیگه هم هست. اوضاع کشور در دوران قبل و بعد حکومت گشتاسب رو در نظر بگیرین. قبلش شاه همه کاره نبود. خاندان های قدرتمندی مثل خاندان زال بودن که با قدرت شاه در توازن بودن و در مواقعی شاه رو عزل و نصب می کردن ولی خودشون سلطنت رو نمی خواستن. نمونه اش رفتار رستم جلوی کیکاووس رو در نظر بگیرین که وقتی می گه چرا دیر کردی با پرخاش شدید جوابش رو می ده. ولی همین رستم وقتی پیشنهاد سلطنت بهش شد قبول نکرد. گشتاسب با حمایت از دین زرتشت قصدش این بود که بعد دینی رو به قدرت خودش اضافه کنه و تدریجا در حال حذف خاندان زال از کشور بود. نمونه اش اینه که رستم بعد از دوران کیخسرو در هیچ جنگی شرکت نکرد. حتی جنگ اولش با ارجاسب رو به علت مذهبی بودن توجیح کنیم، در حمله دوم ارجاسب مسئله ملی بود نه مذهبی و طبیعتا رستم باید تمایل به شرکت پیدا می کرد اما شرکت نکرد. پس در این مورد خواسته خودش مطرح نبوده به تنهایی. گشتاسب هم نمی خواست رستم رو به کار بگیره. در اخر هم وقتی درمونده شد به جای کمک خواستن از رستم اسفندیار رو از زندان آزاد کرد. و در فرستادن اسفندیار به سیستان قصدش در هم شکستن قدرت خاندان زال بود تا شاه قدرت اصلی سرزمین شه. حتی اگه اسفندیار موفق نمی شد ارزش امتحان کردن رو داشت و حداقلش نفرت عمومی از این خاندان ها بود و راه رو برای سرکوبشون در آینده باز می کرد که بهمن تونست این کار رو بکنه. در صورت پیروزی اسفندیار هم بازم می تونست دبه کنه و سلطنت رو بهش نده. در مدت دور بودن اسفندیار از پایتخت این فرصت برای حذفی بعضی از عوامل اسفندیار از حکومت براش ایجاد می شد و شاید اسفندیار بعد از بازگشت امکان شورش رو از دست می داد. و این رو هم در نظر بگیرین که شاید ناراحتیش از شنیدن حرفای جاماسب به خاطر این بوده باشه که نتیجه فرستادن اسفندیار به زابل شکست و مرگشه. اما به هر حال این کار رو کرد.
    از طرف دیگه اسفندیار همون طور که بعدا نشون می دم هم تو اهداف با گشتاسب یکی بود و می خواست خاندان زال رو سرکوب کنه تا قدرت شاه بیشتر شه. دلیلش اینه که اولین شاهزاده ای بود که جهان پهلوان شد. قبلش شاهزاده های دیگه هم مقام پهلوانی داشتن نظیر سیاوش و طوس، اما جهان پهلوان نبودن.
    نقل قول نوشته اصلی توسط almatra نمایش پست ها
    به نظر من در این قضیه باید جوری دیگر ناه کرد
    هر دونماینده دین بودند
    اسفندریا فکر کنم زردشت بود
    و رستم هم سیمرغ و اینا
    هردوشون به خدا اعتقاد داشتند
    ولی یکیشون مهاجم بود و اون یکی مدافع. به نظرم اسفندیار چون مهاجم بود گناهکار بود و حق با رستم بود
    پی نوشت: خودمونیما، رستم و اسفندیارم یه پا جنگ داخلین
    این رو قبول ندارم. دلایلی دارم که رستم زرتشتی شده بود مثل بقیه ایرانی ها.
    این دلیل اول:
    برآمد بسی روزگاری بدوی

    که خسرو سوی سیستان کرد روی

    که آنجا کند زنده و استا روا
    کند موبدان را بدانجا گوا

    جو آنجا رسید آن گرانمایه شاه
    پذیره شدش پهلوان سپاه

    شه نیمروز آنک رستمش نام
    سوار جهاندیده همتای سام

    ابا پیر دستان که بودش پدر
    ابا مهتران و گزینان در

    به شادی پذیره شدندش به راه
    ازو شادمان گشت فرخنده شاه

    به زاولش بردند مهمان خویش
    همه بنده‌وار ایستادند پیش

    وزو زند و کشتی بیاموختند
    ببستند و آذر برافروختند

    و این دلیل دوم:
    تهمتن ز خشک اندر آمد به رود

    پیاده شد و داد یل را درود


    پس از آفرین گفت کز یک خدای
    همی خواستم تا بود رهنمای


    که با نامداران بدین جایگاه
    چنین تندرست آید و با سپاه


    نشینیم یکجای و پاسخ دهیم
    همی در سخن رای فرخ نهیم


    چنان دان که یزدان گوای منست
    خرد زین سخن رهنمای منست


    که من زین سخنها نجویم فروغ
    نگردم به هر کار گرد دروغ


    که روی سیاوش گر دیدمی
    بدین تازه‌رویی نگردیدمی


    نمانی همی چز سیاوخش را
    مر آن تاج‌دار جهان بخش را


    خنک شاه کو چون تو دارد پسر
    به بالا و فرت بنازد پدر


    خنک شهر ایران که تخت ترا
    پرستند بیدار بخت ترا


    دژم گردد آنکس که با تو نبرد
    بجوید سرش اندر آید به گرد


    همه دشمنان از تو پر بیم باد
    دل بدسگالان به دو نیم باد


    همه ساله بخت تو پیروز باد
    شبان سیه بر تو نوروز باد

    و این دلیل سوم:
    چنین گفت رستم به اسفندیار

    که ای سیر ناگشته از کارزار


    بترس از جهاندار یزدان پاک
    خرد را مکن با دل اندر مغاک


    من امروز نز بهر جنگ آمدم
    پی پوزش و نام و ننگ آمدم


    تو با من به بیداد کوشی همی
    دو چشم خرد را بپوشی همی


    به خورشید و ماه و به استا و زند
    که دل را نرانی به راه گزند

  3. 2 پسندیده توسط:


  4. Top | #12



    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    42
    نوشته ها
    792
    امتیاز
    3,519
    پسندیده
    417
    مورد پسند : 2,754 بار در 978 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط تانوس نمایش پست ها
    یه چیز دیگه هم هست. اوضاع کشور در دوران قبل و بعد حکومت گشتاسب رو در نظر بگیرین. قبلش شاه همه کاره نبود. خاندان های قدرتمندی مثل خاندان زال بودن که با قدرت شاه در توازن بودن و در مواقعی شاه رو عزل و نصب می کردن ولی خودشون سلطنت رو نمی خواستن. نمونه اش رفتار رستم جلوی کیکاووس رو در نظر بگیرین که وقتی می گه چرا دیر کردی با پرخاش شدید جوابش رو می ده. ولی همین رستم وقتی پیشنهاد سلطنت بهش شد قبول نکرد. گشتاسب با حمایت از دین زرتشت قصدش این بود که بعد دینی رو به قدرت خودش اضافه کنه و تدریجا در حال حذف خاندان زال از کشور بود. نمونه اش اینه که رستم بعد از دوران کیخسرو در هیچ جنگی شرکت نکرد. حتی جنگ اولش با ارجاسب رو به علت مذهبی بودن توجیح کنیم، در حمله دوم ارجاسب مسئله ملی بود نه مذهبی و طبیعتا رستم باید تمایل به شرکت پیدا می کرد اما شرکت نکرد. پس در این مورد خواسته خودش مطرح نبوده به تنهایی. گشتاسب هم نمی خواست رستم رو به کار بگیره. در اخر هم وقتی درمونده شد به جای کمک خواستن از رستم اسفندیار رو از زندان آزاد کرد. و در فرستادن اسفندیار به سیستان قصدش در هم شکستن قدرت خاندان زال بود تا شاه قدرت اصلی سرزمین شه. حتی اگه اسفندیار موفق نمی شد ارزش امتحان کردن رو داشت و حداقلش نفرت عمومی از این خاندان ها بود و راه رو برای سرکوبشون در آینده باز می کرد که بهمن تونست این کار رو بکنه. در صورت پیروزی اسفندیار هم بازم می تونست دبه کنه و سلطنت رو بهش نده. در مدت دور بودن اسفندیار از پایتخت این فرصت برای حذفی بعضی از عوامل اسفندیار از حکومت براش ایجاد می شد و شاید اسفندیار بعد از بازگشت امکان شورش رو از دست می داد. و این رو هم در نظر بگیرین که شاید ناراحتیش از شنیدن حرفای جاماسب به خاطر این بوده باشه که نتیجه فرستادن اسفندیار به زابل شکست و مرگشه. اما به هر حال این کار رو کرد.
    از طرف دیگه اسفندیار همون طور که بعدا نشون می دم هم تو اهداف با گشتاسب یکی بود و می خواست خاندان زال رو سرکوب کنه تا قدرت شاه بیشتر شه. دلیلش اینه که اولین شاهزاده ای بود که جهان پهلوان شد. قبلش شاهزاده های دیگه هم مقام پهلوانی داشتن نظیر سیاوش و طوس، اما جهان پهلوان نبودن.

    این رو قبول ندارم. دلایلی دارم که رستم زرتشتی شده بود مثل بقیه ایرانی ها.
    این دلیل اول:
    برآمد بسی روزگاری بدوی

    که خسرو سوی سیستان کرد روی

    که آنجا کند زنده و استا روا
    کند موبدان را بدانجا گوا

    جو آنجا رسید آن گرانمایه شاه
    پذیره شدش پهلوان سپاه

    شه نیمروز آنک رستمش نام
    سوار جهاندیده همتای سام

    ابا پیر دستان که بودش پدر
    ابا مهتران و گزینان در

    به شادی پذیره شدندش به راه
    ازو شادمان گشت فرخنده شاه

    به زاولش بردند مهمان خویش
    همه بنده‌وار ایستادند پیش

    وزو زند و کشتی بیاموختند
    ببستند و آذر برافروختند

    و این دلیل دوم:
    تهمتن ز خشک اندر آمد به رود

    پیاده شد و داد یل را درود


    پس از آفرین گفت کز یک خدای
    همی خواستم تا بود رهنمای


    که با نامداران بدین جایگاه
    چنین تندرست آید و با سپاه


    نشینیم یکجای و پاسخ دهیم
    همی در سخن رای فرخ نهیم


    چنان دان که یزدان گوای منست
    خرد زین سخن رهنمای منست


    که من زین سخنها نجویم فروغ
    نگردم به هر کار گرد دروغ


    که روی سیاوش گر دیدمی
    بدین تازه‌رویی نگردیدمی


    نمانی همی چز سیاوخش را
    مر آن تاج‌دار جهان بخش را


    خنک شاه کو چون تو دارد پسر
    به بالا و فرت بنازد پدر


    خنک شهر ایران که تخت ترا
    پرستند بیدار بخت ترا


    دژم گردد آنکس که با تو نبرد
    بجوید سرش اندر آید به گرد


    همه دشمنان از تو پر بیم باد
    دل بدسگالان به دو نیم باد


    همه ساله بخت تو پیروز باد
    شبان سیه بر تو نوروز باد

    و این دلیل سوم:
    چنین گفت رستم به اسفندیار

    که ای سیر ناگشته از کارزار


    بترس از جهاندار یزدان پاک
    خرد را مکن با دل اندر مغاک


    من امروز نز بهر جنگ آمدم
    پی پوزش و نام و ننگ آمدم


    تو با من به بیداد کوشی همی
    دو چشم خرد را بپوشی همی


    به خورشید و ماه و به استا و زند
    که دل را نرانی به راه گزند
    علی به جز مدرک سومی دوتای اولی اشاره زیادی نداشتند.
    مخصوصا اولی که فقط یه سری اشاره به زردشتیا کردگ
    سومی هم که رستم به ماه و خورشید و استا و زند قسم میخوره
    به جز استا که کمی شبیه به اوستا هستش، بقیشون زیاد ربطی ندارد
    علی دو نفرشون یکتا پرست بودند
    ولی اسفندیار زردشتی بود و رستم نه
    البته شتید دلای دیگری هم داشته باشی
    امضای ایشان
    نه آدم درست و حسابیی هستم و نه در حدی هستم که بخوام بگم مصداق سخنان این مردم، ولی خب، رویا پرداختن درباره خوب بودن که اشکالی نداره.

    من به همه سفارش میکنم به هر شکل ممکن وسایل ارتقای اخلاقی و اعتقادی و علمی و هنری جوانان را فراهم سازید؛ و آنان را تا مرز رسیدن به بهترین ارزش ها و نوآوری ها همراهی کنید؛ و روح استقلال و خودکفایی را در آنان زنده نگه دارید. مبادا ... جوانان ما را، تحقیر و سرزنش نمایند و خدای ناکرده از پیشرفت و استعداد خارجی ها بت بتراشند و روحیه پیروی و تقلید و گداصفتی را در ضمیر جوانان تزریق نمایند. به جای اینکه گفته شود که دیگران کجا رفتند و ما کجا هستیم به هویت انسانی خود توجه کنند و روح توانایی و راه و رسم استقلال را زنده نگه دارند.
    #امام
    #خمینی
    #امام_خمینی

  5. 2 پسندیده توسط:


  6. Top | #13
    بوفچه
    نقل قول نوشته اصلی توسط almatra نمایش پست ها
    علی به جز مدرک سومی دوتای اولی اشاره زیادی نداشتند.
    مخصوصا اولی که فقط یه سری اشاره به زردشتیا کردگ
    سومی هم که رستم به ماه و خورشید و استا و زند قسم میخوره
    به جز استا که کمی شبیه به اوستا هستش، بقیشون زیاد ربطی ندارد
    علی دو نفرشون یکتا پرست بودند
    ولی اسفندیار زردشتی بود و رستم نه
    البته شتید دلای دیگری هم داشته باشی
    اتفاقا دلیل اصلیم مورد اوله. هدف گشتاسب از رفتن به سیستان اینه:
    که آنجا کند زنده و استا روا
    کند موبدان را بدانجا گوا
    و این دو بیت به یادگیری اوستا و انجام یه مراسم مذهبی توسط خاندان زال اشاره داره:
    وزو زند و کشتی بیاموختند
    ببستند و آذر برافروختند
    دلیل دومم رو قبول دارم یه کم ضعیف تره. رستم خطاب به اسفندیار می گه:
    دژم گردد آنکس که با تو نبرد
    بجوید سرش اندر آید به گرد
    همه دشمنان از تو پر بیم باد
    دل بدسگالان به دو نیم باد
    دشمنان اسفندیار کی بودن؟ مخالفان دین زرتشت. حالا اگه رستم دین زرتشت رو نپذیرفته باشه و دین قدیمی رو قبول داشته باشه چطور دعا می کنه که اسفندیار بر پیروان دین قدیم پیروز بشه؟
    و اینجا رستم داره از قسم های رایج در دین زرتشتی استفاده می کنه:
    به خورشید و ماه و به استا و زند
    که دل را نرانی به راه گزند

  7. 1 پسندیده توسط:


  8. Top | #14



    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    42
    نوشته ها
    792
    امتیاز
    3,519
    پسندیده
    417
    مورد پسند : 2,754 بار در 978 پست
    میزان امتیاز
    2
    ببین علی
    قبول رستم زردشتیه
    اما بازم این نبر نبرد ایدئولوژیکه
    اسفندیار کسی که به عنوان گسترش دین میاد و عقیده اش برای گسترش دین تهاجمیه
    در حلی که رستم اعتقاد زیاد مشابهی نداشته باشه
    اینو جواب بدی خیلی بحث جالب میشه
    امضای ایشان
    نه آدم درست و حسابیی هستم و نه در حدی هستم که بخوام بگم مصداق سخنان این مردم، ولی خب، رویا پرداختن درباره خوب بودن که اشکالی نداره.

    من به همه سفارش میکنم به هر شکل ممکن وسایل ارتقای اخلاقی و اعتقادی و علمی و هنری جوانان را فراهم سازید؛ و آنان را تا مرز رسیدن به بهترین ارزش ها و نوآوری ها همراهی کنید؛ و روح استقلال و خودکفایی را در آنان زنده نگه دارید. مبادا ... جوانان ما را، تحقیر و سرزنش نمایند و خدای ناکرده از پیشرفت و استعداد خارجی ها بت بتراشند و روحیه پیروی و تقلید و گداصفتی را در ضمیر جوانان تزریق نمایند. به جای اینکه گفته شود که دیگران کجا رفتند و ما کجا هستیم به هویت انسانی خود توجه کنند و روح توانایی و راه و رسم استقلال را زنده نگه دارند.
    #امام
    #خمینی
    #امام_خمینی

  9. 1 پسندیده توسط:


  10. Top | #15


    تاریخ عضویت
    Jun 2015
    شماره عضویت
    392
    نوشته ها
    865
    امتیاز
    6,907
    پسندیده
    2,025
    مورد پسند : 3,679 بار در 1,100 پست
    میزان امتیاز
    2
    موضوع:رستم و اسفنديار، داستان هاي مشابه و حقيقت شخصيت آن ها
    پژوهشگر: خودم

    خب از نظر من اسفنديار يه شخصيت بي طرف در اين داستان شاهنامه است و رستم هم همانند اسفنديار شخصيتي بي طرف دارد و در اصل هر دو قرباني نقشه پادشاه شدند و در اصل نقش منفي پدر اسفنديار يا پادشاه هست. داستان رستم و اسفنديار در تمام دنيا و به گونه هاي متفاوتي بيان شده مثلا در اساطير نورس ما تكرار همين ماجرا را عينا ميتوان ديد. داستان از اين قرار است كه بالدر(يكي از خدايان نورس و در اين داستان معادل اسفنديار) رویاهایی راجع به مرگ خودش می‌بیند و مادرش، فریگ، برای حفاظت از فرزندش در جهان دوره افتاده و از همه اشیا، موجودات و نیروهای طبیعت (از مارها، فلزات، بیماری‌ها، سموم و حتی آتش) سوگند گرفت که به پسرش آسیبی نرسانند. همه اینها سوگند یاد کردند که نوع آن‌ها هرگز به بالدر آسیب نرسانده و در آسیب زدن به او نقشی نیز نداشته باشند.
    با تصور رویین تن شدن بالدر، خدایان از آن پس با قرار دادن بالدر به عنوان هدف تیرها و سلاح‌های خود به تفریح می‌پرداختند.
    لوکی( در اين داستان معادل پدر اسفنديار) خبیث و حقه باز، به بالدر حسادت ورزید و در پی علت رویین تنی او ظاهر خود را تغییر داد و نزد فریگ رفت و علت را پرسید. هنگامی که فریگ پاسخ داد که تمام موجودات سوگند خورده‌اند که به بالدر آسیبی نرسانند، لوکی بداندیشانه پرسید:«همه چیز؟» و فریگ به او گفت که تنها یک بوته کوچک دارواش در غرب بود که به خاطر کوچکی، فریگ بی‌توجه از آن گذشته بود.
    لوکی با عجله به سراغ دارواش رفت و آنرا یافت و از آن تیری ساخت. سپس به محل ضیافت خدایان بازگشت و دید که هودر(در اين داستان معادل رستم) برادر دوقلوی بالدر که نابینا بود در گوشه‌ای از محفل نشسته است. به سراغ هودر رفت و از او پرسید که چرا در بازی شرکت نمی‌کند. هودر جواب داد که اولاً چون کور است و ثانیاً چیزی برای پرتاب به سمت بالدر ندارد. لوکی تیر را به هودر داد و از او خواست که با راهنمایی او در بازی شرکت کند. هودر دارت را با راهنمایی لوکی پرتاب کرد و دارت مستقیماً به قلب بالدر خورد و او بیجان بر زمین افتاد.
    اگر مايل به خواندن ادامه داستان هستيد بر روي نمايش متن مخفي كليك كنيد.

    در حالی که خدایان مشغول عزاداری برای بالدر بودند، اودین فرزند دیگرش، هرمود دلاور را سوار بر سلیپنیر به سوی هل، الهه دنیای مردگان فرستاد تا به التماس از او بخواهد که بالدر را به دنیای زندگان بازگرداند. هل تقاضای خدایان را تحت یک شرط پذیرفت: هرآنچه که در دنیا وجود دارد، زنده یا مرده باید برای بالدر عزاداری و شیون نمایند. با توجه به محبوبیت بالدر کار ساده به نظر می‌رسید و همه در جهان با کمال میل برای او گریستند. همه جز یک تن که گریه تمام جهان را بی اثر نمود: لوکی خود را به صورت ماده غولی درآورد و از گریه کردن برای بالدر سرباز زد و لذا بالدر در دنیای مردگان باقی‌ماند.
    خدایان جنازه خدای مرده را لباس سراسر قرمز پوشاندند و او را بر روی تل هیزم مرده سوزی بر عرشه کشتی خودش، رینگهورن قرار دادند. در کنار او همسرش، نانا آرمید که پس از مرگ بالدر از شدت اندوه قلبش شکست و او نیز در پس همسرش مرد. اسب بالدر و گنجینه‌هایش نیز در کنار او قرار گرفتند و پس از آتش زدن تل هیزم، کشتی توسط ماده غولی به نام هیروکین به دریا فرستاده شد.
    لوکی نتوانست از انتقام خدایان بگریزد و هودر نیز توسط والی، پسر اودین و ریند کشته شد.

    همان طور كه ميدانيد و در شاهنامه آمده اسفنديار نيز مانند بالدر رويين تن بود و هيچ چيزي نميتوانست به او آسيبي بزند و تنها نقطه ضعف او چشمانش بود و از اين را كشته شد و دقيقا معادل اين ماجرا را در اساطير يونان داريم اما با اندكي تفاوت و آن داستان مشهور پاشنه آشيل هست كه تنها نقطه ضعف او محسوب ميشد. بر اساس اين دو داستان كه تقريبا همتراز داستان رستم و اسفنديار مي باشد ميتوان نتيجه گرفت كه شخصيت اسفنديار نشان گر يك انسان قوي تن، مغرور و دلاور و ياري رسان مي باشد و تا حدودي تشنه قدرت و جاي كه بر اساس داستان هاي شاهنامه پدرش به بهانه واگذاري تاج و تخت از اسفنديار ميخواهد كه به زابلستان برود و اورا دست گير گند. و اما رستم كه با استناد به باقي داستان هاي شاهنامه ميتوان شخصيت او را نتيجه گيري كرد. او نمادي از افراد خود راي، شجاع و مغرور، متكبر، مهربان، خشن و حقه باز هست. اما در داستان رزم رستم با اسفنديار ميتوان نتيجه گيري كرد كه لجاجت و خود رايي هر دو شخصيت باعث مرگ اسفنديار شد و اگر بررسي دقيقتري انجام دهيم مي بينيم كه اگر اسفنديار تن به اين خواسته شاه يا همان پدرش نميداد و شايد اگر غرور رستم به او اجازه ميداد هرگز اين اتفاق نمي افتاد. بس دقيقا نمي توان نتيجه گيري از داستان داشت و نقش مثبت و منفي را به ذرستي تعيين كرد.
    امضای ایشان

  11. 2 پسندیده توسط:


  12. Top | #16
    بوفچه
    نقل قول نوشته اصلی توسط almatra نمایش پست ها
    ببین علی قبول رستم زردشتیه اما بازم این نبر نبرد ایدئولوژیکه اسفندیار کسی که به عنوان گسترش دین میاد و عقیده اش برای گسترش دین تهاجمیه در حلی که رستم اعتقاد زیاد مشابهی نداشته باشه اینو جواب بدی خیلی بحث جالب میشه
    قبول دارم ایدئولوژیک بودن نبرد رو. ولی این ایدئولوژی تمام دینی نیست. چون اگه رستم دین زرتشت رو پذیرفته باشه دلیلی برای حمله اسفندیار بهش نیست که دین گسترش پیدا کنه. ضمن اینکه بازم قبول دارم رستم اگرچه زرتشتی شد اما انگیزه ای برای گسترش دین نداشت. ولی دلیل حمله اسفندیار در هم شکستن آخرین قدرتی بود که می تونست شاه رو به چالش بکشه تا نظام قدیمی برداشته شه و نظام جدید حکومتی روی کار بیاد. گشتاسب و اسفندیار اگرچه بر سر قدرت دعوا داشتن اما در هدف در هم شکستن خاندان رستم مشترک بودن. حتی اگه اسفندیار با قیام سر کار می اومد احتمالا به سیستان حمله می کرد در هر حال.

  13. 2 پسندیده توسط:


  14. Top | #17
    بوفچه

    بخش سوم

    چو بگذشت شب گرد کرده عنان

    برآورد خورشید رخشان سنان

    نشست از بر تخت زر شهریار
    بشد پیش او فرخ اسفندیار

    همی بود پیشش پرستارفش
    پراندیشه و دست کرده به کش

    چو در پیش او انجمن شد سپاه
    ز ناموران وز گردان شاه

    همه موبدان پیش او بر رده
    ز اسپهبدان پیش او صف زده

    پس اسفندیار آن یل پیلتن
    برآورد از درد آنگه سخن

    بدو گفت شاها انوشه بدی
    توی بر زمین فره ایزدی

    سر داد و مهر از تو پیدا شدست
    همان تاج و تخت از تو زیبا شدست

    تو شاهی پدر من ترا بنده‌ام
    همیشه به رای تو پوینده‌ام

    تو دانی که ارجاسپ از بهر دین
    بیامد چنان با سواران چین

    بخوردم من آن سخت سوگندها
    بپذرفتم آن ایزدی پندها

    که هرکس که آرد به دین در شکست
    دلش تاب گیرد شود بت‌پرست

    میانش به خنجر کنم به دو نیم
    نباشد مرا از کسی ترس و بیم

    وزان پس که ارجاسپ آمد به جنگ
    نبر گشتم از جنگ دشتی پلنگ

    مرا خوار کردی به گفت گرزم
    که جام خورش خواستی روز بزم

    ببستی تن من به بند گران
    ستونها و مسمار آهنگران

    سوی گنبدان دژ فرستادیم
    ز خواری به بدکارگان دادیم

    به زاول شدی بلخ بگذاشتی
    همه رزم را بزم پنداشتی

    بدیدی همی تیغ ارجاسپ را
    فگندی به خون پیر لهراسپ را

    چو جاماسپ آمد مرا بسته دید
    وزان بستگیها تنم خسته دید

    مرا پادشاهی پذیرفت و تخت
    بران نیز چندی بکوشید سخت

    بدو گفتم این بندهای گران
    به زنجیر و مسمار آهنگران

    بمانم چنین هم به فرمان شاه
    نخواهم سپاه و نخواهم کلاه

    به یزدان نمایم به روز شمار
    بنالم ز بدگوی با کردگار

    مرا گفت گر پند من نشنوی
    بسازی ابر تخت بر بدخوی

    دگر گفت کز خون چندان سران
    سرافراز با گرزهای گران

    بران رزمگه خسته تنها به تیر
    همان خواهرانت ببرده اسیر

    دگر گرد آزاده فرشیدورد
    فگندست خسته به دشت نبرد

    ز ترکان گریزان شده شهریار
    همی پیچد از بند اسفندیار

    نسوزد دلت بر چنین کارها
    بدین درد و تیمار و آزارها

    سخنها جزین نیز بسیار گفت
    که گفتار با درد و غم بود جفت

    غل و بند بر هم شکستم همه
    دوان آمدم نزد شاه رمه

    ازیشان بکشتم فزون از شمار
    ز کردار من شاد شد شهریار

    گر از هفتخوان برشمارم سخن
    همانا که هرگز نیاید به بن

    ز تن باز کردم سر ارجاسپ را
    برافراختم نام گشتاسپ را

    زن و کودکانش بدین بارگاه
    بیاوردم آن گنج و تخت و کلاه

    همه نیکویها بکردی به گنج
    مرا مایه خون آمد و درد و رنج

    ز بس بند و سوگند و پیمان تو
    همی نگذرم من ز فرمان تو

    همی گفتی ار باز بینم ترا
    ز روشن روان برگزینم ترا

    سپارم ترا افسر و تخت عاج
    که هستی به مردی سزاوار تاج

    مرا از بزرگان برین شرم خاست
    که گویند گنج و سپاهت کجاست

    بهانه کنون چیست من بر چیم
    پس از رنج پویان ز بهر کیم
    چو بگذشت شب گرد کرده عنان

    برآورد خورشید رخشان سنان


    نشست از بر تخت زر شهریار

    بشد پیش او فرخ اسفندیار


    همی بود پیشش پرستارفش

    پراندیشه و دست کرده به کش


    چو در پیش او انجمن شد سپاه

    ز ناموران وز گردان شاه


    همه موبدان پیش او بر رده

    ز اسپهبدان پیش او صف زده


    پس اسفندیار آن یل پیلتن

    برآورد از درد آنگه سخن
    اسفندیار در سه روزی که با گشتاسب به خوشگذرونی پرداخته بود حرفی از گرفتن حکومت نزده بود و اگه به حرفایی که در زیر می زنه معتقده قاعدتا بهتر بود در خلوت از گشتاسب این درخواست رو می کرد. پس برای چی جلسه عمومی رو انتخاب می کنه؟ به نظر من در صدد تهیه مقدمات قیامه و یه قسمت کار اینه که سران کشوری حاضر به همکاری باهاش شن. اینجا مخاطب گشتاسب نیست، بلکه در واقع داره وزرا و فرماندهان رو متقاعد می کنه که سلطنت حقشه تا بعد از قیام کردن و گرفتن سلطنت ازش کنار نکشن.



    بدو گفت شاها انوشه بدی

    توی بر زمین فره ایزدی


    سر داد و مهر از تو پیدا شدست

    همان تاج و تخت از تو زیبا شدست


    تو شاهی پدر من ترا بنده‌ام

    همیشه به رای تو پوینده‌ام


    تو دانی که ارجاسپ از بهر دین

    بیامد چنان با سواران چین


    بخوردم من آن سخت سوگندها

    بپذرفتم آن ایزدی پندها


    که هرکس که آرد به دین در شکست

    دلش تاب گیرد شود بت‌پرست


    میانش به خنجر کنم به دو نیم

    نباشد مرا از کسی ترس و بیم


    وزان پس که ارجاسپ آمد به جنگ

    نبر گشتم از جنگ دشتی پلنگ


    مرا خوار کردی به گفت گرزم

    که جام خورش خواستی روز بزم


    ببستی تن من به بند گران

    ستونها و مسمار آهنگران


    سوی گنبدان دژ فرستادیم

    ز خواری به بدکارگان دادیم


    به زاول شدی بلخ بگذاشتی

    همه رزم را بزم پنداشتی


    بدیدی همی تیغ ارجاسپ را

    فگندی به خون پیر لهراسپ را
    در این دو بیت اسفندیار گشتاسب رو به لاابالی گری و بی اهمیتی به کشور متهم می کنه و درست می گه. گشتاسب دو سال همه چیز کشور رو ول کرد رفت زابل مهمون خاندان رستم شد.



    چو جاماسپ آمد مرا بسته دید

    وزان بستگیها تنم خسته دید


    مرا پادشاهی پذیرفت و تخت

    بران نیز چندی بکوشید سخت


    بدو گفتم این بندهای گران

    به زنجیر و مسمار آهنگران


    بمانم چنین هم به فرمان شاه

    نخواهم سپاه و نخواهم کلاه


    به یزدان نمایم به روز شمار

    بنالم ز بدگوی با کردگار


    مرا گفت گر پند من نشنوی

    بسازی ابر تخت بر بدخوی


    دگر گفت کز خون چندان سران

    سرافراز با گرزهای گران


    بران رزمگه خسته تنها به تیر

    همان خواهرانت ببرده اسیر


    دگر گرد آزاده فرشیدورد

    فگندست خسته به دشت نبرد


    ز ترکان گریزان شده شهریار

    همی پیچد از بند اسفندیار


    نسوزد دلت بر چنین کارها

    بدین درد و تیمار و آزارها


    سخنها جزین نیز بسیار گفت

    که گفتار با درد و غم بود جفت


    غل و بند بر هم شکستم همه

    دوان آمدم نزد شاه رمه


    ازیشان بکشتم فزون از شمار

    ز کردار من شاد شد شهریار


    گر از هفتخوان برشمارم سخن

    همانا که هرگز نیاید به بن


    ز تن باز کردم سر ارجاسپ را

    برافراختم نام گشتاسپ را


    زن و کودکانش بدین بارگاه

    بیاوردم آن گنج و تخت و کلاه


    همه نیکویها بکردی به گنج

    مرا مایه خون آمد و درد و رنج


    ز بس بند و سوگند و پیمان تو

    همی نگذرم من ز فرمان تو


    همی گفتی ار باز بینم ترا

    ز روشن روان برگزینم ترا


    سپارم ترا افسر و تخت عاج

    که هستی به مردی سزاوار تاج


    مرا از بزرگان برین شرم خاست

    که گویند گنج و سپاهت کجاست


    بهانه کنون چیست من بر چیم

    پس از رنج پویان ز بهر کیم





    اسفندیار از عمد لحن تلخ و طلبکارانه ای در برخورد با گشتاسب داره. که دو علت می تونه داشته باشه. یا تعمد داره گشتاسب رو تحریک کنه به پرخاش، یا اینکه ناخودآگاهه این لحنش و ناشی از تمایل شدیدش به کسب عنوان شاهیه.

  15. Top | #18
    بوفچه
    به فرزند پاسخ چنین داد شاه

    که از راستی بگذری نیست راه



    ازین بیش کردی که گفتی تو کار
    که یار تو بادا جهان کردگار


    نبینم همی دشمنی در جهان
    نه در آشکارا نه اندر نهان


    که نام تو یابد نه پیچان شود
    چه پیچان همانا که بیجان شود


    به گیتی نداری کسی را همال
    مگر بی‌خرد نامور پور زال


    که او راست تا هست زاولستان
    همان بست و غزنین و کاولستان


    به مردی همی ز آسمان بگذرد
    همی خویشتن کهتری نشمرد


    که بر پیش کاوس کی بنده بود
    ز کیخسرو اندر جهان زنده بود


    به شاهی ز گشتاسپ نارد سخن
    که او تاج نو دارد و ما کهن


    به گیتی مرا نیست کس هم نبرد
    ز رومی و توری و آزاد مرد


    سوی سیستان رفت باید کنون
    به کار آوری زور و بند و فسون


    برهنه کنی تیغ و گوپال را
    به بند آوری رستم زال را


    زواره فرامرز را همچنین
    نمانی که کس برنشیند به زین


    به دادار گیتی که او داد زور
    فروزندهٔ اختر و ماه و هور


    که چون این سخنها به جای آوری
    ز من نشنوی زین سپس داوری


    سپارم به تو تاج و تخت و کلاه
    نشانم بر تخت بر پیشگاه


    چنین پاسخ آوردش اسفندیار
    که ای پرهنر نامور شهریار


    همی دور مانی ز رستم کهن
    براندازه باید که رانی سخن


    تو با شاه چین جنگ جوی و نبرد
    ازان نامداران برانگیز گرد


    چه جویی نبرد یکی مرد پیر
    که کاوس خواندی ورا شیرگیر


    ز گاه منوچهر تا کیقباد
    دل شهریاران بدو بود شاد


    نکوکارتر زو به ایران کسی
    نبودست کاورد نیکی بسی


    همی خواندندش خداوند رخش
    جهانگیر و شیراوژن و تاج‌بخش


    نه اندر جهان نامداری نوست
    بزرگست و با عهد کیخسروست


    اگر عهد شاهان نباشد درست
    نباید ز گشتاسپ منشور جست


    چنین داد پاسخ به اسفندیار
    که ای شیر دل پرهنر نامدار


    هرانکس که از راه یزدان بگشت
    همان عهد او گشت چون باد دشت


    همانا شنیدی که کاوس شاه
    به فرمان ابلیس گم کرد راه


    همی باسمان شد به پر عقاب
    به زاری به ساری فتاد اندر آب


    ز هاماوران دیوزادی ببرد
    شبستان شاهی مر او را سپرد


    سیاوش به آزار او کشته شد
    همه دوده زیر و زبر گشته شد


    کسی کو ز عهد جهاندار گشت
    به گرد در او نشاید گذشت


    اگر تخت خواهی ز من با کلاه
    ره سیستان گیر و برکش سپاه


    چو آن‌جا رسی دست رستم ببند
    بیارش به بازو فگنده کمند


    زواره فرامرز و دستان سام
    نباید که سازند پیش تو دام


    پیاده دوانش بدین بارگاه
    بیاور کشان تا ببیند سپاه


    ازان پس نپیچد سر از ما کسی
    اگر کام اگر گنج یابد بسی


    سپهبد بروها پر از تاب کرد
    به شاه جهان گفت زین بازگرد


    ترا نیست دستان و رستم به کار
    همی راه جویی به اسفندیار


    دریغ آیدت جای شاهی همی
    مرا از جهان دور خواهی همی


    ترا باد این تخت و تاج کیان
    مرا گوشه‌ای بس بود زین جهان


    ولیکن ترا من یکی بنده‌ام
    به فرمان و رایت سرافگنده‌ام


    بدو گفت گشتاسپ تندی مکن
    بلندی بیابی نژندی مکن


    ز لشکر گزین کن فراوان سوار
    جهاندیدگان از در کارزار


    سلیح و سپاه و درم پیش تست
    نژندی به جان بداندیش تست


    چه باید مرا بی‌تو گنج و سپاه
    همان گنج و تخت و سپاه و کلاه


    چنین داد پاسخ یل اسفندیار
    که لشکر نیاید مرا خود به کار


    گر ایدونک آید زمانم فراز
    به لشکر ندارد جهاندار باز


    ز پیش پدر بازگشت او به تاب
    چه از پادشاهی چه از خشم باب


    به ایوان خویش اندر آمد دژم
    لبی پر ز باد و دلی پر ز غم
    به فرزند پاسخ چنین داد شاه


    که از راستی بگذری نیست راه



    ازین بیش کردی که گفتی تو کار


    که یار تو بادا جهان کردگار
    گشتاسب متوجه خشم و پرخاش اسفندیار می شه و متوجهه که خشونت تاثیر نداره. برای همین تمام حرفای اسفندیار رو تایید می کنه و می گه حتی بیشتر از این درسته. این کارش برای اینه که غرور اسفندیار رو تحریک کنه.



    نبینم همی دشمنی در جهان


    نه در آشکارا نه اندر نهان


    که نام تو یابد نه پیچان شود

    چه پیچان همانا که بیجان شود
    این دو بیت در راستای همین هدف تحریک غرورشه و بعد پیچش جالبی در حرفش داره.



    به گیتی نداری کسی را همال


    مگر بی‌خرد نامور پور زال


    که او راست تا هست زاولستان

    همان بست و غزنین و کاولستان



    به مردی همی ز آسمان بگذرد

    همی خویشتن کهتری نشمرد
    گشتاسب اینجا هدفش از حرفایی که زد رو نشون می ده. می خواست بعد از تحریک غرور اسفندیار روی نقطه ضعفش انگشت بذاره و بگه یه نفر دیگه هست که حریفته. گشتاسب به خوبی می دونه فرد مغروری مثل اسفندیار تحمل نمی کنه که کسی همتای خودش قلمداد شه.



    که بر پیش کاوس کی بنده بود


    ز کیخسرو اندر جهان زنده بود


    به شاهی ز گشتاسپ راند سخن


    که او تاج نو دارد و ما کهن


    به گیتی مرا نیست کس هم نبرد

    ز رومی و توری و آزاد مرد


    سوی سیستان رفت باید کنون

    به کار آوری زور و بند و فسون


    برهنه کنی تیغ و گوپال را

    به بند آوری رستم زال را


    زواره فرامرز را همچنین

    نمانی که کس برنشیند به زین


    به دادار گیتی که او داد زور

    فروزندهٔ اختر و ماه و هور


    که چون این سخنها به جای آوری

    ز من نشنوی زین سپس داوری


    سپارم به تو تاج و تخت و کلاه

    نشانم بر تخت بر پیشگاه


    چنین پاسخ آوردش اسفندیار

    که ای پرهنر نامور شهریار


    همی دور مانی ز رستم کهن

    براندازه باید که رانی سخن


    تو با شاه چین جنگ جوی و نبرد

    ازان نامداران برانگیز گرد


    چه جویی نبرد یکی مرد پیر

    که کاوس خواندی ورا شیرگیر


    ز گاه منوچهر تا کیقباد

    دل شهریاران بدو بود شاد


    نکوکارتر زو به ایران کسی

    نبودست کاورد نیکی بسی


    همی خواندندش خداوند رخش

    جهانگیر و شیراوژن و تاج‌بخش


    نه اندر جهان نامداری نوست

    بزرگست و با عهد کیخسروست


    اگر عهد شاهان نباشد درست

    نباید ز گشتاسپ منشور جست
    اسفندیار منظور گشتاسب رو به خوبی درک می کنه و قبول نمی کنه ولی در ادامه خواهیم دید که احساساتش بر عقلش غلبه می کنن.



    چنین داد پاسخ به اسفندیار

    که ای شیر دل پرهنر نامدار


    هرانکس که از راه یزدان بگشت

    همان عهد او گشت چون باد دشت


    همانا شنیدی که کاوس شاه

    به فرمان ابلیس گم کرد راه


    همی باسمان شد به پر عقاب

    به زاری به ساری فتاد اندر آب


    ز هاماوران دیوزادی ببرد

    شبستان شاهی مر او را سپرد


    سیاوش به آزار او کشته شد

    همه دوده زیر و زبر گشته شد


    کسی کو ز عهد جهاندار گشت

    به گرد در او نشاید گذشت


    اگر تخت خواهی ز من با کلاه

    ره سیستان گیر و برکش سپاه


    چو آن‌جا رسی دست رستم ببند

    بیارش به بازو فگنده کمند


    زواره فرامرز و دستان سام

    نباید که سازند پیش تو دام


    پیاده دوانش بدین بارگاه

    بیاور کشان تا ببیند سپاه


    ازان پس نپیچد سر از ما کسی

    اگر کام اگر گنج یابد بسی


    سپهبد بروها پر از تاب کرد

    به شاه جهان گفت زین بازگرد


    ترا نیست دستان و رستم به کار

    همی راه جویی به اسفندیار


    دریغ آیدت جای شاهی همی

    مرا از جهان دور خواهی همی


    ترا باد این تخت و تاج کیان

    مرا گوشه‌ای بس بود زین جهان



    ولیکن ترا من یکی بنده‌ام


    به فرمان و رایت سرافگنده‌ام
    اسفندیار بعد از تمام حرفایی که زد و نشون می داد که هرگز این این کار رو نمی کنه یه دفعه تسلیم احساسات خودش و حرف گشتاسب می شه و عقل رو می ذاره کنار.



    بدو گفت گشتاسپ تندی مکن

    بلندی بیابی نژندی مکن


    ز لشکر گزین کن فراوان سوار

    جهاندیدگان از در کارزار


    سلیح و سپاه و درم پیش تست

    نژندی به جان بداندیش تست


    چه باید مرا بی‌تو گنج و سپاه

    همان گنج و تخت و سپاه و کلاه


    چنین داد پاسخ یل اسفندیار

    که لشکر نیاید مرا خود به کار


    گر ایدونک آید زمانم فراز

    به لشکر ندارد جهاندار باز


    ز پیش پدر بازگشت او به تاب

    چه از پادشاهی چه از خشم باب


    به ایوان خویش اندر آمد دژم

    لبی پر ز باد و دلی پر ز غم

  16. Top | #19
    بوفچه
    ضمن عرض معذرت از اینکه چند روزه یاد این تاپیک نبودم. فردا حتما ادامه می دم.

  17. Top | #20



    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    42
    نوشته ها
    792
    امتیاز
    3,519
    پسندیده
    417
    مورد پسند : 2,754 بار در 978 پست
    میزان امتیاز
    2
    ولی من طبق چیز های ساده شده شاهنامه که خوندم(متاسفانه شاهنامه اصلی رو در حد صفر خوندم.)
    به نظرم اونطوری که باید این نبرد بزرگ نشد.
    چون خب اون موقع قالب داستان نویسی فرق میکرده، برای همین شخصیت پردازی مثل امروز دقیق تر در نیومده(البته شخصیت پردازی هست.)
    برای همین حس میکنم این نبرد اونی که باید نشد
    البته بازم میگم من شاهنامه خونیم در حد صفره
    در حد اطلاعات کمم میگم
    نوکریم
    یا علی مدد
    امضای ایشان
    نه آدم درست و حسابیی هستم و نه در حدی هستم که بخوام بگم مصداق سخنان این مردم، ولی خب، رویا پرداختن درباره خوب بودن که اشکالی نداره.

    من به همه سفارش میکنم به هر شکل ممکن وسایل ارتقای اخلاقی و اعتقادی و علمی و هنری جوانان را فراهم سازید؛ و آنان را تا مرز رسیدن به بهترین ارزش ها و نوآوری ها همراهی کنید؛ و روح استقلال و خودکفایی را در آنان زنده نگه دارید. مبادا ... جوانان ما را، تحقیر و سرزنش نمایند و خدای ناکرده از پیشرفت و استعداد خارجی ها بت بتراشند و روحیه پیروی و تقلید و گداصفتی را در ضمیر جوانان تزریق نمایند. به جای اینکه گفته شود که دیگران کجا رفتند و ما کجا هستیم به هویت انسانی خود توجه کنند و روح توانایی و راه و رسم استقلال را زنده نگه دارند.
    #امام
    #خمینی
    #امام_خمینی

  18. 1 پسندیده توسط:


صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد