صفحه 5 از 5 نخستنخست ... 2345
نمایش نتایج: از 41 به 43 از 43

موضوع: تجربیات نویسندگی

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    10
    نوشته ها
    750
    امتیاز
    18,068
    پسندیده
    2,139
    مورد پسند : 3,217 بار در 964 پست
    میزان امتیاز
    2

    تجربیات نویسندگی

    در بین نویسندگان, بسیاری با داشتن استعداد زیاد بدلیل نبودن راهنمایی برای نشان دادن راه صحیح نتوانستند راه خود را در نویسندگی بیابند و آثار خوبی در نوشتن بجا بگذارند.
    نوشتن اصولی دارد، راه ها و روش هایی ک عمدتا پس از تجربه ی بسیار بدست می آید. حال از شما نویسندگان میخواهیم تا تجربیات خود را با ما ب اشتراک گذاشته و در آموزش نویسندگان جوان و کسانی ک به تازگی خواهان شروع نویسندگی میباشند نقشی داشته باشید.






    +امیدوارم دوستان مارو از تجربیات خوبشون محروم نکنن.
    ++هر نکته ی کوچیکی میتونه پر استفاده باشه و درس جدیدی به ما بده.
    +++ تجربیاتی شامل هر بعدی از نویسندگی رو میپذیریم.


    ویرایش توسط bahani : 10-28-2018 در ساعت 13:37
    امضای ایشان
    [CENTER][B]Melancholy - still my desire, O let my heart by thee inspire...
    O fill the air with thy sweet scent,
    Let thy light, thy star crescent.

    Wherever she dwells I will bid a farewell sigh
    For she dwells with beauty - beauty that must die
    And deep inside me I will wait for her return
    To her enchanting, awe-inspiring flame I'll yearn

    [/B][/CENTER]


  2. Top | #41


    تاریخ عضویت
    Aug 2017
    شماره عضویت
    1342
    نوشته ها
    48
    امتیاز
    304
    پسندیده
    2
    مورد پسند : 70 بار در 33 پست
    میزان امتیاز
    2
    خب منم در مسیر نویسندگیم و نصفه قورباغه قورت دادنم به یه سری تجربه رسیدم که بد نیست بگم «البته شاید به نظر مسخره باشن»
    1-سعی کنید با شخصیت هاتون ارتباط برقرار کنید.الان مثلا من با تمام شخصیت هام از انشاهای دبستان گرفته تا تمام شخصیت های داستان هام رفیق هستم.این رفاقت میتونه از طریق رول پلی ، تخیل یا حتی خواب دیدن باشه و تاثیر زیادی روی شخصیت پردازی و دیالوگ ها داره.
    2-اگر وسط داستانتون ایده یه داستان بهتر به ذهنتون رسید داستانتون رو فدای اون ایده نکنید چون هر دو به فنا میرن ؛ اینو خودم به عینه با نیمه گذاشتن داستان مکتوبم و نوشتن نواده اژدها تجربه کردم.
    3-اجازه بدید همه نقدتون کنن و بکوبنتون ، حتی اونی که از نظر شما قد بچه مهد کودکی هم از ادبیات نمیفهمه.البته این دلیل نیست که اصلا از داستانتون دفاع نکنید.
    خب همینا فعلا به ذهنم رسید.امیدوارم همه نویسنده ها موفق باشن

  3. 1 پسندیده توسط:


  4. Top | #42


    تاریخ عضویت
    Dec 2015
    شماره عضویت
    680
    نوشته ها
    654
    امتیاز
    15,561
    پسندیده
    1,592
    مورد پسند : 1,821 بار در 572 پست
    میزان امتیاز
    2
    هوم من هم یه چند خطی بنویسم البته اگر به خط خطی های من بشه گفت داستان.
    خب همیشه لازم نیست یه ایده شاخ داشته باشی که داستانت عالی بشه گاهی اوقات یه ایده ساده به کمک متن خوب میتونه بهترین داستان بشه.
    همیشه لازم نیست موقع شروع یک داستان بدونید ته داستان چی میشه داستان گاهی دوس داره خودش یورتمه بره گاهی نویسنده باید اجازه بده این اسب خودش بتازه و طبق سلیقه خودش جلو بره ولی وقتی به لبه پرتگاه رسید اسارشو بکشه که خراب نکنه!
    من موقع شروع کردن دورگه فقط به اندازه چند خط برنامه ریزی کرده بودم که اره هنری یه دورگه انسان و اجنس که قراره بره توی دنیای اجنه و اموزش ببینه بعد بره و با اصیل زاده ها درگیر بشه و مبارزه اخر داستان. همین!
    اصلا به این فکر نکرده بودم که اصلا خالش رو ببرم گور و گم کنم حتی وقتی خالش به شمال رفت برای ماموریت اونجا هم نمیدونستم میخوام باش چیکار کنم اما وقتی خواستم ازش بنویسم خودکار خودش اومد که اره مادر هنری ناپدید شده و اثری ازش نیست. باور بکنید یا نکنید موقع شروع اصلا موجوداتی به اسم ادمخوار ها به ذهنم نرسیده بود تا وقتی ریکا و ثونیا به شمال رفتن و جناب زاک رو پیدا کردن یا قطع شدن دست و پای هنری در انتهای داستان و اون قدرت های درمانی عجیبش نیروی بدنی فوق بشریش اینها هیچ کدوم موقع شروع داستان برنامه ریزی نشده بودن اما وقتی جاش بود یهو خودش اومد و نوشتمش و تنها کاری که بعدا کردم این بود که قطعات پازل رو به هم مربوط کردم اره مادر هنری به شمال رفته چون ادمخوار ها اومدن. اون قدرت درمان و بدنی هنری وقتی اومد که .... کلا سبک نوشتن ها با هم متفاوته یکی مثل من خورده خورده جلو مییره و به هم میچسبونه یکی میشینه از اول تا اخر داستان رو خلاصه میکنه دوردوم میاد بزرگترش میکنه یا روش های دیگه اما اگر تازه کار هستید خودتون رو سر اینکه اول داستان همش رو بدونید معطل نکنید برید جلو بزارید تخیلتون پرواز کنه بعد توی ادامه اون ماجرا ها رو به هم بچسبونید این مییشه یه داستان اینطوری دلزدگی هم پیش نمیاد هر چقدرم ایده خوب به ذهنتون رسید جا داره که توی ادامه بییارید اونطور نیست که داستان ماجراهاش رو شما بستید و دیگه نشه ایده واردش کرد توصیه میکنم بزارید تخیلتون پرواز کنه محدودش نکنید اما پرواز منطقی!
    دیدید پرواز مگس ها رو یهو میپرن اینور یه ثانیه بعد یه جهت دیگه بعد یه جهت دییگه بعد یه جای دیگه این پرواز نیست و ذهن نویسنده رو اشفته میکنه سعی کنید توی یه سطح پرواز کنید مثل یه عقاب سوار جریان هوا میشه و بالا پایین میشه خیلی شیک شما هم همینطور باشید ایده هاتون رو توی یه سطح وارد کنید.

    و در اخر هر چقدر هم بد بنویسید جرات داشته باشید که متنتون رو منتشر کنید اگر شروع نکنید هیچ وقت هم تموم نمیکنید.
    یا علی
    امضای ایشان

  5. 2 پسندیده توسط:


  6. Top | #43



    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    97
    نوشته ها
    366
    امتیاز
    7,058
    پسندیده
    229
    مورد پسند : 733 بار در 375 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط AmbrellA نمایش پست ها
    هوم من هم یه چند خطی بنویسم البته اگر به خط خطی های من بشه گفت داستان.
    خب همیشه لازم نیست یه ایده شاخ داشته باشی که داستانت عالی بشه گاهی اوقات یه ایده ساده به کمک متن خوب میتونه بهترین داستان بشه.
    همیشه لازم نیست موقع شروع یک داستان بدونید ته داستان چی میشه داستان گاهی دوس داره خودش یورتمه بره گاهی نویسنده باید اجازه بده این اسب خودش بتازه و طبق سلیقه خودش جلو بره ولی وقتی به لبه پرتگاه رسید اسارشو بکشه که خراب نکنه!
    من موقع شروع کردن دورگه فقط به اندازه چند خط برنامه ریزی کرده بودم که اره هنری یه دورگه انسان و اجنس که قراره بره توی دنیای اجنه و اموزش ببینه بعد بره و با اصیل زاده ها درگیر بشه و مبارزه اخر داستان. همین!
    اصلا به این فکر نکرده بودم که اصلا خالش رو ببرم گور و گم کنم حتی وقتی خالش به شمال رفت برای ماموریت اونجا هم نمیدونستم میخوام باش چیکار کنم اما وقتی خواستم ازش بنویسم خودکار خودش اومد که اره مادر هنری ناپدید شده و اثری ازش نیست. باور بکنید یا نکنید موقع شروع اصلا موجوداتی به اسم ادمخوار ها به ذهنم نرسیده بود تا وقتی ریکا و ثونیا به شمال رفتن و جناب زاک رو پیدا کردن یا قطع شدن دست و پای هنری در انتهای داستان و اون قدرت های درمانی عجیبش نیروی بدنی فوق بشریش اینها هیچ کدوم موقع شروع داستان برنامه ریزی نشده بودن اما وقتی جاش بود یهو خودش اومد و نوشتمش و تنها کاری که بعدا کردم این بود که قطعات پازل رو به هم مربوط کردم اره مادر هنری به شمال رفته چون ادمخوار ها اومدن. اون قدرت درمان و بدنی هنری وقتی اومد که .... کلا سبک نوشتن ها با هم متفاوته یکی مثل من خورده خورده جلو مییره و به هم میچسبونه یکی میشینه از اول تا اخر داستان رو خلاصه میکنه دوردوم میاد بزرگترش میکنه یا روش های دیگه اما اگر تازه کار هستید خودتون رو سر اینکه اول داستان همش رو بدونید معطل نکنید برید جلو بزارید تخیلتون پرواز کنه بعد توی ادامه اون ماجرا ها رو به هم بچسبونید این مییشه یه داستان اینطوری دلزدگی هم پیش نمیاد هر چقدرم ایده خوب به ذهنتون رسید جا داره که توی ادامه بییارید اونطور نیست که داستان ماجراهاش رو شما بستید و دیگه نشه ایده واردش کرد توصیه میکنم بزارید تخیلتون پرواز کنه محدودش نکنید اما پرواز منطقی!
    دیدید پرواز مگس ها رو یهو میپرن اینور یه ثانیه بعد یه جهت دیگه بعد یه جهت دییگه بعد یه جای دیگه این پرواز نیست و ذهن نویسنده رو اشفته میکنه سعی کنید توی یه سطح پرواز کنید مثل یه عقاب سوار جریان هوا میشه و بالا پایین میشه خیلی شیک شما هم همینطور باشید ایده هاتون رو توی یه سطح وارد کنید.

    و در اخر هر چقدر هم بد بنویسید جرات داشته باشید که متنتون رو منتشر کنید اگر شروع نکنید هیچ وقت هم تموم نمیکنید.
    یا علی
    همین که این گفت

    ممکنه ساده ترین و بی سر و ته ترین ایده ها در گذر زمان تبدیل بشه به یه داستان طولانی و جذاب.
    فقط کافیه نوشته بشن. هرچقدر هم کم ارزش به نظر بیاد، همین که نوشته بشن، پشت سر هم ایده های بهتر و شاخ و برگ بیشتر خود به خود همراهشون میاد.

  7. 1 پسندیده توسط:


صفحه 5 از 5 نخستنخست ... 2345

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد