صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از 11 به 14 از 14

موضوع: تصور خاموش

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Jan 2015
    شماره عضویت
    185
    نوشته ها
    53
    امتیاز
    -102
    پسندیده
    311
    مورد پسند : 199 بار در 63 پست
    میزان امتیاز
    2

    تصور خاموش

    تصور خاموش


    تصور اینکه پشت در چه چیزی وجود دارد همیشه برایش جالب بود . تصور میکرد شاید پشت آن چیز با ارزشی باشد ، یک کتاب خانه ی مخفی یا شاید هم یک گنج ! گاهی هم تصور میکرد شاید فقط اتاقی خالی باشد ! اما ... دوست داشت در ذهنش
    آن را اتاقی پر از راز های سر به مهر یا گنجینه های حیرت انگیز تصور کند .
    .دری که از زمان ورود به این خانه همیشه به روی اعضای خانواده جونز قفل بود
    از بچگی در مورد آن کنجکاو بود و نام آن را در اسرار گذاشته بود. سالها از روزی که برای اولین بار سعی کرد در را بازکند گذشته بود ، زمانی که 6 سال بیشتر نداشت .در انتهای راهروی طبقه دوم ، دری از جنس چوب بلوط قرار داشت که درست وسط آن نقشی از یک چشم تراشیده شده بود و در جایی که باید مردمک چشم قرار میداشت جواهری زیبا خود نمایی میکرد . هیچکس از اعضای خانواده 6 نفره شان تا به حال موفق به بازکردن در یا جدا کردن جواهر نشده بود . سالها گذشته بود و در جذابیت و اهمیت خودش را از دست داده بود . همه از تصور آنچه که پشت در بود دست برداشته بودند .حالا او 18 سال داشت و هنوز هم کنجکاو بود . باز هم میخواست پشت در را تصور کند . اما ... همه ی این شور و اشتیاق برای پی بردن به راز در تا همین چند روز پیش بیشتر دوام نداشت . زمانی که در خانه تنها بود . زمانی که بازهم تصور اسرار در او را مجذوب خود کرده بود و باعث شد ناخودآگاه به سمت در کشیده شود . به طبقه دوم رفت ، درست مثل همیشه در ، انتهای راهرو انتظارش را میکشید . اما اینبار احساسش متفاوت بود . تصوراتش از همیشه خاص تر بود و باعث میشد هر لحظه میل به بازکردن در ، درونش افزایش یابد . دستش را به سمت دستیگره طلایی رنگ در دراز کرد . سرد بود مثل همیشه . دستیگره را چرخاند ، اما هیچ اتفاقی رخ نداد . کاملا ناامید خواست به اتاقش برگردد اما ، دستش به دستگیره چسبیده بود ! از حیرت سر جای خود خشک شده بود و زمانی که چشمانش به نقش روی در افتاد از حیرت و ترس فریادی کشید . فریادی خاموش ! جواهر سرخ رنگ روی در ، درست همانند مردمک چشمی واقعی به او خیره شده بود . از ترس سر جای خود میخکوب شده و توانایی حرکت نداشت که همزمان با داغ شدن دستگیره صدایی در ذهنش طنین انداز شد ، صدایی به سردی یخ و سنگینی کوه .
    ...-تو مال منی ... تو جزئی از من خواهی بود ... جزئی از تاریکی
    ناگهان در اتاق بازشد و متعاقب آن روی زمین افتاد . درست داخل اتاق! اتاقی که همیشه در آرزوی کشف راز آن بود . وحشت کرده بود . ذهنش قفل شده بود و توانایی انجام هر گونه حرکتی را از دست داده بود .
    جواهر در ، آن صدا ، ... آن صدا! با یادآوری صدا و موقعیتش گویی شوکی به او وارد کرده بودند . ناگهان به خودش آمد و با تمام توانی که داشت از زمین برخاست ، تلوتلو خوران عقب رفت و از در فاصله گرفت . در تاریکی اتاق دو چشم سرخ میدرخشیدند.
    آرام آرام عقب میرفت . چیزی که میدید برایش قابل باور نبود . پسر جوانی با موهایی بلند و درهم ، پوستی سفید همچون ارواح و چشمانی به سرخی خون در آستانه در ایستاده بود . پوزخندی شوم بر لب داشت و برق شیئی فلزی در دستانش جلب توجه میکرد .از شدت ترس نه توانایی حرف زدن داشت و نه قادر بود کاری انجام دهد. با قدم گذاشتن آن فرد به راهرو گویی ناگهان انرژی در پاهایش جریان پیدا کرد . با بیشترین سرعتی که میتوانست به سمت پله ها دوید . هیچ فکری در ذهن نداشت و فقط میخواست از آن در و آن فرد ، تا جایی که میتوانست فاصله بگیرد . به انتهای پله ها رسیده بود که ناگهان زیر پایش خالی شد ... صدای افتادن ، درد و ... تاریکی وجودش را در بر گرفت.
    با صدای ساعت ناگهان چشمانش را باز کرد . اوکجا بود؟ به اطراف نگاه کرد.
    کنار پله ها بر روی زمین دراز کشیده بود . سرش به شدت درد میکرد . چه اتفاقی افتاده بود؟ ناگهان به یاد آورد . در ، آن صدا و پسری که در آستانه در ایستاده بود .
    از یادآوری آن بر خود لرزید . چه خواب وحشتناکی ، بازهم در خواب راه رفته بود . هرچند به ندرت پیش می آمد اما زمانی که کابوس میدید دچار خوابگردی میشد .
    دوباره به پله ها نگاه کرد . عجیب بود ! در هنگام خواب تا روی پله ها آمده بود .چنین چیزی هیچگاه سابقه نداشته . شانس آورده بود که تنها از چند پله اخر افتاده بود . در غیر این صورت ممکن بود صدمه ببیند . دوباره به یاد چشمان سرخ و چهره وحشتناک درون خوابش افتاد . این کابوس سبب شده بود تا تمام شور و اشتیاقش را که سالها برای کشف راز در داشت از دست بدهد . او فرزند آخر و تنها دختر خانواده ، از کودکی کنجکاو بود تا اسرار در را فاش کند اما هم اکنون حس ماجراجویی و کنجکاوی اش به یکباره توسط شیطان کابوسش بلعیده شده بود .
    مدت 2 روز از آن کابوس ترسناک میگذشت . او در این مدت در خانه ی بهترین دوستش بود . امروز ظهر بالاخره از کتی ، دوست قدیمی اش خداحافظی کرد.
    _مواظب خودت باش سوزان
    _حتما
    دستی برایش تکان داد و به سمت خانه راه افتاد . هنوز هم به خطر کابوسی که دیده بود میترسید . اما باید به خانه برمیگشت . امشب بالاخره از سفر برمیگشتند و او باید خانه میبود .
    بعد از 2 روز وارد خانه شد . محیط خانه به طرز عجیبی سرد شده بود . شومینه را روشن کرد و به طبقه بالا رفت . یک دوش آب گرم میتوانست ذهنش را از افکار مزاحم دور کند و مدتی او را مشغول نگه دارد.
    با دیدن در اسرارآمیز نفسش در سینه حبس شد ... بازهم به یاد آن چشمان سرخ افتاد .
    مگر یک کابوس چقدر میتوانست طبیعی باشد؟ ترس باری دیگر مانند خوره به جانش افتاده بود . نه ، فقط یک رویا بود ! بارها این جمله را برای تسلی خاطرش تکرار میکرد . احساس عجیبی داشت . حسی گنگ و ناشناخته.
    آب گرم باعث شد تا حدود زیادی اعصابش آرام شود و افکار مزاحم از ذهنش فاصله بگیرند . به سمت اتاقش رفت ، دومین اتاق در سمت راست راهرو با دری چوبی که روی آن نقوشی از گل های مختلف تراشیده شده بود . جلوی آینه نشست تا موهایش را به طور کامل خشک کند . در آینه خودش را میدید با موهایی روشن ، صورتی به شدت رنگ پریده و چشمانی سبز که در اعماقشان ترس و اضطراب موج میزد . اضطراب ! با یاد آوری آن صدا بازهم تنش به لرزه افتاد . ترسی نابهنگام وجودش را در بر گرفت .
    صدای چکه چکه آب او را از افکارش بیرون کشید . با دقت بیشتری گوش کرد. به راحتی میتوانست صدای آب حمام را بشنود ! او اطمینان داشت که آب را بسته است ! اما صدای چکه چکه آب چیز دیگری میگفت . به سمت حمام رفت تا شیر آب را که گویا باز مانده بود ببندد . پشت در حمام لحظه ای تردید کرد .
    ؟!_ چطور ممکنه شیر آب رو نبسته باشم
    در حمام را باز کرد و قدم به داخل گذارشت . چند قدمی به سرعت برداشت که ناگهان کف پایش خیس شد . نگاهی به زیر پایش انداخت . اوه خدای من ...
    نفسش در سینه حبس شد . با دیدن کف حمام از شدت وحشت دستانش را مقابل دهانش گرفت و فریاد در گلویش خفه شد . به پاهایش خیره شد که چگونه به خون آغشته شده اند . حتی توانایی پلک زدن را هم نداشت . خون تمامی کف حمام را پوشانده و به دیوار ها پاشیده شده بود . به جای آب ، وان پر از خون بود و دستی سفید رنگ که حلقه ای در انگشت آن دیده میشد ، از کنار آن آویزان بود .
    تمام بدنش شروع به لرزیدن کرده بود . صدای به هم خوردن دندان هایش به گوش میرسید . قلبش با سرعت سرسام آوری میتپید ، گویی قصد داشت خود را رها کند . آنچه را که میدید باور نمیکرد . عقب عقب به سمت در حرکت کرد .
    باید سریعا از آنجا خارج میشد . شاید هم باید به پلیس زنگ میزد . ذهنش از کار ایستاده بود.
    برادرش قرار بود تا دو ساعت دیگر برسد ... اما ... حلقه ... نه این امکان نداشت ...
    حضوری شوم را در اطرافش حس میکرد . عقلش به او هشدار میداد تا سریعا از آنجا خارج شود .ناگهان از پشت سر با جسمی سرد برخورد کرد . گویی تمام وجودش یخ زد ... جسمی سرد یا ... دستانی از دو طرف محکم بازوهای او را گرفتند . دستانی به سفیدی ارواح با ناخن هایی بلند و سیاه! برخورد نفس های سردش را با پوست گردنش احساس میکرد . اینبار فریادش در خانه پیچید . سعی کرد خود را از دستان چنگال مانندی که او را اسیر کرده بودند ، رها کند اما تقلاهای او فایده ای نداشت . در یک لحظه فشار دستانی که او را گرفته بودند کم شد و او با شدت بر روی زمین افتاد . نفس نفس میزد و از شدت ترس میلرزید . میدانست که او در آستانه در ایستاده ، راه خروجی نداشت . نا گاه چشمش به در دوم افتاد . حمام دو در داشت که در دیگر آن در راهروی کناری باز میشد . هنگامی که افتاده بود متوجه از بین رفتن خون های کف زمین نشده بود . اما این اهمیت نداشت . باید سریعا فرار میکرد . بدون معطلی از زمین برخاست و بدون اینکه پشت سرش را نگاه کند به سمت در دوید . هنگامی که به پله ها رسید برای لحظه ای هم درنگ نکرد.
    بازهم روی پله ها بود ، برای دومین بار ! ناگاه به یاد خوابش افتاد . شاید بازهم خواب میدید . نشگونی از بازویش گرفت تا از این خواب وحشتناک بیدار شود که همین کار باعث شد تا دو پله ی آخر را نبیند و با شدت بر زمین بخورد.
    درد در تمام بدنش پیچید . دیگر توان بلند شدن نداشت . از شدت سردردچشمانش را بست . بازهم زمین خورده بود با این تفاوت که دفعه ی پیش از هوش رفته بود ولی اینبار از شدت درد به خود میپیچید . چیزی که فک میکرد تنها یک کابوس بوده اکنون به حقیقتی تلخ تبدیل شده بود . علاوه بر درد ، نا امیدی هم به ترس و وحشتش افزوده شده بود . حضوری شوم را بالای سرش حس میکرد که ناگهان دوباره آن دستان چنگال مانند او را گرفتند و از زمین بلند کردند ، نه چشمانش را گشود و نه حتی تلاشی برای رهایی انجام داد . هیچ . فقط منتظر ماند . میدانست که راه گریزی ندارد . حداقل الان نه . هم اکنون دیگر مطمئن بود کسی که در حال کشیدن او و بردنش به مکانی نا معلوم است ، همانیست که برای بار اول ، با باز شدن در او را دیده بود . ناگهان احساس کرد دست ها او را رها کردند ! ناخودآگاه چشمانش را باز کرد و دستانش را جلوی صورتش گرفت تا از سقوط خود جلوگیری کند که با سطحی نرم برخورد کرد !
    او روی مبل چرمی سفید رنگی که در اتاق نشیمن قرار داشت افتاده بود . دوباره همان صدای سرد و بیروح را در ذهنش شنید .
    _ تو مال من خواهی بود ... جزئی از تاریکی ...
    با وحشت برگشت وبه پشت سرش نگاه کرد . زبانش بند آمده بود . او درست رو به رویش ایستاده بود با همان لبخندی که شرارت در آن موج میزد . از ترس به پشتی مبل چسبیده بود و مثل بید میلرزید . عرق سردی بر پیشانی اش نشسته بود و زبانش بند آمده بود . قادر به هیچ گونه حرکتی نبود . گویی با طناب هایی نامرئی او را به مبل بسته بودند . به فرد رو به رویش خیره شده بود . چیزی نسبت به قبل در ظاهرش تغییر کرده بود . همان موهای بلند و نا مرتب پر کلاغی ، صورتی به سفیدی گچ با لباس هایی یکدست سیاه ! چشمانش ... چشمانش دیگر مانند خون سرخ نبود . چشمانش آبی روشن بود ، سرد و بیروح همچون یخ ! شاید با کمی دقت میشد گفت فردی که روبه رویش بود فردی خوش قیافه بود ! البته اگر برق سرخ چشمانش ، لبخند شومی که بر لب داشت و ناخن های بلند و سیاه رنگش را میشد نادیده گرفت . شیئی نقره ای رنگ در دست داشت ، یک خنجر ! فرد سیاهپوش هم متقابلا به او خیره شده بود . سکوت سنگینی بر فضای اتاق سایه افکنده بود و سرمای اتاق بیش از حد غیر عادی بود .
    _ ت ... ت ... تو ... ک ...ک ...کی ... هس ... هستی؟
    لبخند روی صورتش وسیع تر شد .با صدایی بیروح گفت :
    _من؟!
    چشمش به توده ی سیاهی که پشت سرش بود افتاد . یک جفت بال سیاه ! این دیگر چه موجودی بود؟
    همان موقع تلفن خانه به صدا درآمد . به لحظه ای نکشید که تلفن زرد رنگ ، در مقابل چشمان حیرت زده اش به توده ای مذاب تبدیل شد . بوی سوختگی مشامش را پر کرده بود. از فرت ترس صدایش میلرزید .
    _ از جون من چی میخوای؟
    سیاه پوش جلوتر آمد و دست آزادش را روی پشتی صندلی گذاشت . مستقیم به چشمانش خیره شده بود . نفس های سردش پوستش را مورمور میکرد . سرما به آرامی در وجودش رخنه کرده بود . برخورد فلزی سرد را بر روی گردنش حس کرد اما قادر به هیچ گونه واکنشی نبود .
    _ تو یه امیتر رو از خواب بیدار کردی . آخرین امیتر از نسل سیزدهم ...
    لغزش نوک فلزی خنجر را حس میکرد که به سمت قلبش میرفت . خالکوبی عجیبی بر روی گردن امیتر توجهش را جلب کرد . نقشی از یک چشم با مردمکی سرخ رنگ .
    _ همون موقع که برای اولین بار دسته در رو لمس کردی ... 12 سال پیش ... تصورات و رویاهات با هر بار لمس کردن در ، به من نیرو میداد ... منو آزاد کرد ... و حالا من اینجام ...
    پس یعنی تمام این مدت ... حتی قادر به فکر کردن هم نبود .
    _ تو متعلق به منی ... متعلق به تاریکی ... قلبت در اختیار من خواهد بود و ذهنت به فرمان من ...
    فرو رفتن شیئی نوک تیز را درون قلبش احساس کرد اما دردی نداشت . چشمانش کم کم سنگین میشد و تصوراتش به خاموشی میگرایید . حرکت چیزی را بر روی شانه هایش حس میکرد ، چیزی سعی داشت پوستش را بشکافد و آزاد شود . ناخون هایش به سرعت رشد میکردند ، چیزی بر روی قلبش سنگینی میکرد و در حال تغییر بود ...
    *****
    خانواده جونز پس از گذشت 3 روز از سفر تفریحی برگشتند . همه چیز عالی بود . یک خانواده 5 نفره ی کاملا خوشبخت . پسر بزرگ خانواده که حلقه ای در دستش به چشم میخورد ، به طبقه ی بالا رفت تا از انباری انتهای راهرو وسایلی را بردارد . دری ساده از جنس چوب بلوط . جاروی بلندی برداشت و به سمت پله ها رهسپار شد . مثل همیشه از جلوی اتاق دوم سمت راست راهرو گذشت ، بر روی در اتاق نقوشی از گل های مختلف کنده کاری شده بود . دری که مثل همیشه ، از 12 سال پیش ، از همان ابتدای ورود به خانه قفل بود ...

    پایان
    13947
    نویسنده :
    athena



    *******************************


    لطفا نقد کنین ببینم چطوره ...
    اگه خیلی بد بود هم بگین ناراحت نمیشم...


  2. Top | #11


    تاریخ عضویت
    Nov 2014
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    1,312
    امتیاز
    20,674
    پسندیده
    931
    مورد پسند : 4,328 بار در 1,392 پست
    میزان امتیاز
    2
    سلام مجدد
    ضمن تشکر از داستان خوبت یه چند تا نکته رو اضافه برگفته های دوستان بگم
    اول اینکه اسم داستان تصور خاموشه
    دقیقه جمله اول و دوم داستان با همین کلمه آغاز میشه و توی جمله سوم هم این کلمه رو داریم.

    دیگه اینکه خوب نوشته شده بود جز اینکه من خودم اگه بچه ی کوچیکی داشته باشم نمیذارمش تو خونه میبرمش سفر
    و اینکه خانواده سوزان یهو اون رو فراموش کردن هم جالب بود برام
    به هرحال خسته نباشی
    امضای ایشان

    قابل توجه کاربران گرامی:
    1- پست های تک خطی و بی محتوا پست ارزشی و اسپم حساب می شه و پاک میشه
    2- کاربران تازه وارد برای دانلود داستان از انجمن میتونن تا سقف صد امتیاز از مدیران سایت دریافت کنن بعد از اون دیگه امتیاز مورد نیازتون رو باید با فعالیت مفید به دست بیارید
    3- منظور از فعالیت مفید پست پشت سر هم توی تاپیک ها نیست لطفا قوانین رو مطالعه کنید و از اسپم بارون کردن سایت بپرهیزید.



    برای بهتر بودن کافی است از آنچه هستید بیشتر تلاش کنید...
    زمانی که هر روز از روز قبل بهتر باشید بیاد داشته باشید که شما بهترینید

  3. 2 پسندیده توسط:


  4. Top | #12


    تاریخ عضویت
    May 2015
    شماره عضویت
    333
    نوشته ها
    349
    امتیاز
    15,409
    پسندیده
    1,062
    مورد پسند : 1,852 بار در 464 پست
    میزان امتیاز
    0
    با عذر خواهی بابت تاخیر،نقد داستان تصور خاموش اثر آتنا عزیز گذاشته میشه.

    __________________________________________________ ____________
    Harir-Silk
    از ژانر انتخابیت خیلی خوشم اومد آتنا،ژانر وحشت ژانر پر انعطافیه و برای یک نویسنده بسیار عالیه.داستان خوبی بود،ولی به نظرم یک سری ایراد داشت که الان میگم.
    شخصیت پردازی.این دختر که داری از زبونش قصه رو روایت می کنی،نه میدونیم چه شکلیه نه میدونیم چه روحیاتی داره.شاید بدونیم که تا حدی کنجکاو...همین.روش باید بیشتر کار می کردی.
    توصیفاتت خوب بود،خوب فضاسازی کردی.تا حدی خوب حس ترس رو به خواننده القا کردی آفرین.هم احساسات فرد در لحظه رو خوب بیان کردی هم فضایی که توش بودی رو توصیف کردی و توضیح دادی.
    لحن داستانت خوب بود،اون شیوه ای که انتخاب کردی رو می پسندم.تغییر لحن نداشتی،متنت روان بود و گیر نداشت.از لحاظ نگارشی هم خیلی عالی بود من متوجه غلطی نشدم،ممکنه از چشم من در رفته باشه ولی خوب بود.
    درباره اون موجود نقش اول ترس...خیلی مبهم بود.این که تو یه موجود خلق کردی خوبه ولی نباید به حال خودش رها کنیش.باید خیلی بهش بیشتر پر و بال میدادی.
    اسم داستانت...من دوست نداشتم.کاش یه اسم بهتر انتخاب می کردی که با متن ارتباط بیشتری داشته باشه،اینو میگم چون این توانایی رو در تو میبینم.
    شروع داستان،خوب بود،و پایان داستان عالی بود!حداقل اون برداشتی که من از داستانت داشتم!انگار که این دختر هرگز وجود نداشته...آفرین به تو.
    بزرگترین مشکلم لا این داستان،یه مقدار کمبود خلاقیت بود که البته تاثیر زیادی رو داستان نمی گذاشت ولی خب،بهتر بود بیشتر تلاش می کردی.خونه قدیمی با موجود مرموز و ترسناک آدم کش؟بار ها دیده شده...
    ولی تو به بهترین نحو داستانتو نوشتی و دوست داشتم.آفرین آتنا جان!


    Haniyeh
    من ایده ی داستان رو دوست داشتم. موضوع جالبی داشت. من رو واقعا جذب کرد.

    اگرچه یه خورده بعضی جاها کلیشه دیده می شد. مثلا این که :
    با کمی دقت میشد گفت فردی که روبه رویش بود فردی خوش قیافه بود !
    آیا لازمه که همچین توصیفی به کار بره؟ توصیف هایی از قبیل خوشگل، خوش قیافه و ... همه داستان رو کلیشه می کنن. می شه توصیف کرد شخصیت رو. "موهای نرم قهوه ایش با حرکت آهسته باد به هوا می رفت." این توصیف رو مثلا می شه برای خوش حالت بودن موهاش به کار برد. البته به نظرم اینجا اگه شخصیت مقابل خوش قیافه نباشه بهتره. خوش قیافه باشه که چی مثلا؟ الان نه اطلاعی داریم از اون طرف و نه قراره به این شخصیت علاقه مند بشیم.

    تصوراتش از همیشه خاص تر بود
    این الان چه معنی ای داره؟ تصوراتش از همه خاص تر بود؟ ما وقتی از یه نفر دیگه تعریف می کنیم می گیم واوو ایده ت چقدر خاص بود مثلا. ولی قرار نیست که از شخصیت تعریف کنیم یا اون رو خاص جلوه بدیم. شخصیت به هر حال انسانه. هر چی بیشتر ازش تعریف و تمجید کنی خواننده بیشتر ازش بدش میاد.

    اشکالات نگارشی دیگه ای که داشت یکی استفاده زیاد از "بود" و "کرد" بود. سعی کن از فعل های دیگه ای استفاده کنی.
    بین "می" و بن فعل باید یه نیم فاصله داده بشه. حالا چون تو سایت نمی شه نیم فاصله رو نمایش داد فاصله.
    قبل از نقطه نباید فاصله ای وجود داشته باشه.
    استفاده ی زیاد از سه نقطه کار غلطیه. سه نقطه چند جا کاربرد داره. مثلا:
    می شه یکی دو جا استفاده کرد اما بهتره که اینجوری نباشه، مگه این که تو گفتگو باشه موقع مکث، یا لکنت یا کش دار شدن یه صدا. مثل «وا...ی... علی... علی... تو چه کردی؟ آق... آقا جان... جواب آقا جان را چه بدهم؟»
    یا مثلا خود اول شخص یه فکری می کنه بعد خود به خود فکرشو قطع می کنه. شاید هم او... نه، نه، امکان ندارد او چنین کاری بکند. امکان ندارد او سعید را بکشد!
    یا جمله هایی از این قبیل.
    کاربرد ویرگول هم فقط موقعی که دو جمله به هم وابسته باشن اما هر کدوم یه جمله ی کامل باشن بین اون دو جمله استفاده می شه.
    یه نکته ی دیگه این که داستان هدف زیاد خاصی نداشت. یعنی تنها هدفی که من برداشت کردم اینه که جلوی غلبه کردن وسوسه بهت رو بگیری :| خلاصه.
    ایده ت خوب بود. اما هدف خاصی نداشتی. سعی کن داستان هات هدفمند باشن. کتاب بخون. کتاب بخون. کتاب بخون. بنویس بنویس. هر چقدر بیشتر بنویسی بازی با کلمات برات راحت تر می شه و روون تر و قشنگ تر می نویسی. خلاقیت به خرج بده توی جمله بندی هات. قشنگ بودن یه داستان فقط به ایده ش نیست.
    موفق باشی و موید.

    Anobis
    اسمي كه انتخاب كردي متناسب با داستان بود.
    متنت يه جاهايي از روان بودن ميوفتاد و سخت ميشد فهميدنش براي خواننده مخصوصا قسمت هاي آخرش
    فضا سازي و صحنه پردازيت خوب بود و طوري بود كه بتونم تصور كنم كه خودم جاي شخصيت اصلي هستم اما من با ايده پردازيت مشكل داشتم .......انگار يكي از داستان هاي آقاي استاين رو كه اسمشو يادم نمياد با فيلم 5 كودك و شني قاطي كرده بودي اما با آوردن اون موجود كه اگه اشتباه نكنم اسمش اميتر بود تونسته بودي اينو جبران كني و يه چيزه جديدش كني داستانت رو.....
    ميتونستي داستان رو بيشتر كش بدي و جذابترش كني(مخصوصا از اين كه فرستاديش خونه دوستش همون اول خيلي خوشم نيومد بايد كنجكاو نشونش ميدادي و بعد از يه اتفاق ميفرستاديش خونه دوستش اون شخصيت اصلي رو)........
    بعضي قسمت ها متنت انسجامش رو از دست ميداد و آدم دلش ميخواست كه وسط خوندن ولش كنه(يه پوينت خيلي منفي محسوب ميشه)
    ايده حمام خون هم خيلي دوست دارم(با اينكه تكراريه اما هميشه آدم روميترسونه)
    توصيفات خوبي استفاده كرده بودي اما آرايه هاي ادبي رو نتونسته بودي استفاده كني.....
    راستي پايان داستانت و نتيچه گيريت هم خيلي تكراي بود(يه كلي داستان خوندم كه همين طوري تموم ميشه)اما شايد يه پايان اين مدلي به داستانت ميومد......
    در كل من خيلي خوشم اومد از داستانت.......اگه ادامه بدي ميتوني يه فانتزي نويس خيلي خوبي بشي و بايد هميشه به فكر ايده هاي ناب باشي.......منتظر كار هاي بعديت هستم.....


    Disturbed Lord
    شروع قشنگ و پایان بسیار زیبایی داشت.
    قسمتی که درمورد دو دره بودن حمام گفتی یکم احساس کردم جاده خاکی زدی! یعنی همینجوری که مینوشتی فکر میکردی! طرف رو وارد حموم کردی و بجای اینکه قبلسو دست بزنی که از همون راحی که اومد برگرده یه در دیگه آوردی که کارت راحت بشه :/
    " با وحشت برگشت وبه پشت سرش نگاه کرد . زبانش بند آمده بود . او درست رو به رویش ایستاده بود با همان لبخندی که شرارت در آن موج میزد . از ترس به پشتی مبل چسبیده بود و مثل بید میلرزید . عرق سردی بر پیشانی اش نشسته بود و زبانش بند آمده بود . قادر به هیچ گونه حرکتی نبود . گویی با طناب هایی نامرئی او را به مبل بسته بودند . به فرد رو به رویش خیره شده بود . چیزی نسبت به قبل در ظاهرش تغییر کرده بود ."
    خودت بشمار چند تا بود آوردی توی متن! البته غلط نگارشیه ولی متن خراب میشه! یه دور ویرایش کن! این کلمات بهم میریزه.
    درجایی که از انگشتر اسم بردی که دست اون هیولا بود روش تاکید نکردی ، یعنی من دوبار خوندم تا فهمیدم واین نکته ی منفیه !
    دیالوگات مشکل داشت ! قبل یا بعد دیالوگا سعی کن یکم حالات رو توصیف کنی. چجوری اون حرفو زد یا اون کارو کرد.
    تو داستان های کوتاه شخصیت زیادی پردازی نمیکنن ولی تو اصلا شخصیت پردازی نکردی
    اگر دیالوگا رو بیشتر میکردی و در این حین درمورد شخصیتا میگفتی، یکم داستانتو طولانی تر میکردی و وقت بیشتری روش میذاشتی خیلی بهتر از آب در میومد.
    بعد درمورد اینکه چرا این دختر کوچیک خانواده به همراه بقیه نباید بره ? در حد یه خط اینو توضیح میدادی خوب بود!


    Lady Rain

    فونتت خیلی خیلی خیلی بد بود. سعی کن B Mitra یا B Nazanin استفاده کنی و اندازه ش رو اینجا روی 4 و توی فایل ورد خودت 14 بزاری

    به طور کلی داستان خوب بود هر چند برای یک داستان کوتاه زیاد مناسب نبود. نتیجه گیری خاصی نداشت. شخصیت پردازی هم اصلاً نداشت. دایره ی لغات نویسنده کمی پایین بود برای همین بعضی عبارات خیلی تکرار شدن. و اینکه قسمتی که سوزان از خواب بیدار شد در میانه ی داستان خیلی مبهم نوشته شده بود و بهتره یه باز نگری بشه. به شدت به یک ویراستاری احتیاج داره این کار. چون از واژه هایی که برای توصیف استفاده کردی اصلن لذت نبردم، میشه گفت راحت نبود خیلی پستی بلندی داشت و ساده بیان نشده بود مطلب.

    صحنه ی وان خیلی هیجان انگیز بود یاد تریلر فیلم Crimson peak افتادم و همچنین یاد فیلم Pan's labyrinth اونجا هم حمام خونی شد

    ایده ی آخرش هم امیتر ؟ اصلن امیتر چی هست ؟ چطور خونده میشه ؟ چرا یه امیتر باید تو اون خونه باشه ؟ چرا باید دختر رو قربانی کنه ؟ چرا امیتر یه پسر خوش قیافه س ؟

    بعد مگه خانواده ی جونز 6 نفره نبودن ؟ اون حلقه که تو دست پسره بود همونی بود که تو دست اون جسده تو وان بود ؟ کسی نپرسید خواهره چی شد کجا رفت چه بلایی سرش اومد ؟ داستان های مبهم رو من خودم می پسندم ولی این امیتر آخر به نظرم اشتباه بود. چون ما به عنوان خواننده اصلن نمی دونم امیتر چیه. حالا می تونستی امیتر تو پاورقی توضیح بدی چون من دنبالش تو پاورقی می گشتم اما چیزی ننوشته بودی

    خیلی ممنون

    موفق باشی و بیشتر بنویس.


    HoSsEiN**
    خوب بود،
    داستان كوتاهي كه توش هدف ،‌شروع ،‌روند و پايان مشخصي داشت.
    ازش لذت بردم
    فقط چندتا نكته:
    1- زياد از كلمه "بود" استفاده كردي كه از زيبايي داستان كم ميكنه،‌به دنبال كلمات جايگزين باش.
    2-
    چشمانش ... چشمانش دیگر مانند خون سرخ نبود . چشمانش آبی روشن بود ،...البته اگر برق سرخ چشمانش ..
    اينو درست كن .

    البته درست هم نكردي چيزي از ازيبايي داستانت كم نميكنه،‌

    شخصيت سازي و صحنه پردازيت خوب بود فقط روي ديالوگ هات كمي كار كني بهتره،‌همچنين احساس ترسش و حرف زدن در زمان ترسيدنش.
    -...
    -...
    نوشتن ديالوگ مناسبي نيست.

    در اخر منتظر كارهاي بعديت هم هستيم.
    امضای ایشان
    جدل ها تا به این اندازه دوام نمی آوردند، اگر که تنها یک طرف مقصر بود.

    _لاروش_


  5. 6 پسندیده توسط:


  6. Top | #13


    تاریخ عضویت
    Jan 2015
    شماره عضویت
    200
    نوشته ها
    361
    امتیاز
    2,326
    پسندیده
    55
    مورد پسند : 805 بار در 351 پست
    میزان امتیاز
    2
    اتنا ، از تلگرام که رفتی ، نفهمیدم بالاخره خوابیدی یا نخوابیدی ؟
    داستان قشنگ نثر قشنگ
    واقعا لذت بردم
    خوب نوشته بودی ، داستان کوتاه رو ادامه بده
    من که خوشم اومد
    به نظرم توی سبک ترس و وحشت هم پتانسیل داری

  7. 1 پسندیده توسط:


  8. Top | #14

    تاریخ عضویت
    Sep 2018
    شماره عضویت
    1696
    نوشته ها
    1
    امتیاز
    -5
    پسندیده
    1
    مورد پسند : 0 بار در 0 پست
    میزان امتیاز
    2
    آجی جونم بعد از 3 سال تازه داستان قشنگت رو دیدم واقعا لذت بردم مطمئن باش که نویسنده ی خوبی میشی حموم خونین تن من رو به لرزه انداخت آخرش هم واقعا جذاب بود در کل از نظر من عالی بود عاشق آجیییییییییمم ❤

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد