صفحه 5 از 5 نخستنخست ... 2345
نمایش نتایج: از 41 به 42 از 42

موضوع: .:: شوالیه ها : چشم الهی به قلم رابرت ای کلر ::.

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    23
    نوشته ها
    658
    امتیاز
    5,681
    پسندیده
    1,278
    مورد پسند : 2,505 بار در 828 پست
    میزان امتیاز
    0

    .:: شوالیه ها : چشم الهی به قلم رابرت ای کلر ::.



    Knights The Eye Of Divinity





    عنوان مجموعه : شوالیه ها
    شماره جلد : جلد شماره 1
    عنوان جلد : چشم الهی
    نویسنده : رابرت ای کلر
    مترجم : کیارش شفیعیان
    ترجمه از : وبلاگ دیمون لی
    وضعیت ترجمه : در حال ترجمه
    زمان ارائه فصل بعد : هر چند روز یک فصل
    بخشی از فصل اول :
    به نظر میرسید پدر لنون سان شیلد امروز بدتر از همیشه بود، هاله ای از تیرگی و ناامیدی او را همچون مهی سمی در بر گرفته بود. لنون به خاطر این هاله تیره خودش را کنارکشید اما به نظر می رسید تیرگی پدرش همچون پنجه هایی که قلبش را می فشرد همراه او بود و او را به گریختن از خانه وا می داشت. به نظر نمی رسید مادر لنون متوجه شده باشد و طبق معمول هر عصر عصبانی بود ، مادر لنون به شوهرش غرید:
    "تو کاملاً بی مصرفی، من تمام روز رو تا جایی که حس میکنم به سختی می تونم تکون بخورم کار می کنم درحالی که تو ظرف هایآبجوی خالی شده ات رو دورت جمع میکنی، حداقل کاری که می تونی بکنی اینه که اطراف خودتو تمیز کنی"
    شوهرش غرید:
    "تو که می دونی من مریضم"
    برای لحظه ای تاریکی در چشمانش سوسو زد، نشانه از دیوانگی ای که در درونش جریان داشت، ادامه داد:
    "دیگه نمی تونم اون طور که قبل ها بودم کار کنم وگرنه حتی لازم نبود انگشتت رو بلند کنی، من درحالیکه لبخند میزدم همه اش رو برات انجام می دادم"
    مادرش سرش را عقب برد و با تمسخر خندید:
    "داری چیزای واقعاً خنده داری میگی شوهر، اما من خوب میشناسمت، تو قبل از اینکه مریض بشی هم تنبل بودی، نه ، سختی کارهای اینجا همش با منه"
    لنون تکانی خورد، از زمانی که والدینش طوری رفتار میکردند که گویی به درد نخور است متنفر بود، حتی با وجود اینکه کلمات مادر لنون به سمت او نشانه نرفته بود دلش میخواست از شرم به زمین فرو برود.
    بر خلاف پدرش لنون از تنبلی خودش شرمگین بود، ولی هیچ کاری برای اصلاحش انجام نمیداد. او گوشه ای می ایستاد و مادر نحیفش را نگاه میکرد که با تقلا هیزمها را جابجا میکرد و بعد خود را در مقابل شومینه گرم میکرد. او فکر میکرد که ظرف های کثیف یک طوری خودشان را تمیز میکنند و قبل از اینکه به خودش زحمت برداشتن چیزی که سر راهش بود بدهد آنرا با لگد دور میکرد. با این حال وقتی.....(با تشکر از H.A.M.I.D برای متن)




    ویرایش توسط wingknight : 09-18-2016 در ساعت 08:25


  2. Top | #41
    بوفچه
    نقل قول نوشته اصلی توسط رادمان نمایش پست ها
    این مجموعه چند جلده؟
    فکر کنم چهار جلد.

  3. 1 پسندیده توسط:


  4. Top | #42


    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    114
    نوشته ها
    43
    امتیاز
    1,904
    پسندیده
    485
    مورد پسند : 227 بار در 85 پست
    میزان امتیاز
    2
    کسی در مورد این کتاب خبری چیزی داره؟ قراره جلد بعد ترجمه بشه یا نه؟
    امضای ایشان
    انسانها زیبا می‌اندیشند .. زیبا سخن می گویند

    اما
    زیبا زندگی نمی کنند.

صفحه 5 از 5 نخستنخست ... 2345

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد