نمایش نتایج: از 1 به 6 از 6

موضوع: اقتباسی از شاهنامه

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1297
    نوشته ها
    134
    امتیاز
    3,380
    پسندیده
    130
    مورد پسند : 339 بار در 110 پست
    میزان امتیاز
    2

    اقتباسی از شاهنامه

    بهرام گور و لنبک آبکش

    روزی روزگاری بهرام گور با فرماندهان سپاهش به شکار رفت. در شکارگاه پیرمردی عصاکوبان نزد بهرام آمد و گفت: پادشاها، دو مرد در شهر ما زندگی می کنند که یکی بسیار و خوش گفتار و جوانمرد است اما روزگار فقیری را میگذراند نامش لنبک آبکش است. دیگری مردی است ثروتمند اما خسیس و بد ذات به نام آبراهام. بهرام گور چون کنجکاو شد از پیرمرد خواست تا توضیحات بیشتری راجع به ایشان بدهد. پیرمرد تعریف کرد: لنبک آبکش بسیار جوانمرد است و که نیمی از روز را مشغول سقایی است و در نیمه دیگر روز درآمد آب فروشی را خرج مهمانان از راه رسیده میکند و چیزی برای فردا پس انداز نمیکند. اما از آبراهام برایت بگویم که با آنهمه گنج و دینار فراوان در پستی و خساست شهره شهر است.
    روز بعد شاه دستور داد تا در شهر جار بزنند که کسی حق آب خریدن از لنبک آبکش را ندارد. هنگامی که شب روز بعد فرا رسید شاه سوار اسبش شد و همچون باد به سوی خانه لنبک شتافت. وقتی به منزل او رسید در را کوبید و گفت: من از سپاهیان ایران جا مانده ام و اکنون به خانه تو روی آورده ام، آیا میتوانم شب را در خانه تو سپری کنم ؟ از جوانمردی تو سخن بسیار شنیده ام.
    لنبک که از گفتار خوب و صدای دلنشین او خوشنود شده بود گفت: ای سوار داخل بیا که اگر با تو ده نفر دیگر همراه بودند هگمی بر سرم جای داشتید.
    اگر با تو ده تن بدی به بدی همه یک به یک بر سرم مه بدی
    بهرام داخل خانه رفت و اسبش را به لنبک سپرد تا اورا تیمار کند. لنبک هم به اسب آب و علوفه داد و سپس نزد بهرام برگشت و یک دست شطرنج برای بهرام آورد و خودش مشغول طبخ غذا شد. در نهایت وقتی همه چیز را مهیا کرد شاه را به سفره دعوت کرد و برای بعد از غذا جام می آورد. و شاه متعجب از این پذیرایی سخاوتمندانه ان شب را سپری کرد. صبح روز بعد که پادشاه عزم رفتن میکرد لنبک از او خواست تا روز دوم را در خانه اش مهمان بماند و شاه نیز این دعوت را پذیرفت. لنبک لبه چاه رفت ومشکی آب ازچاه کشید و راهی بازار شد. در بازار هر چه گشت خریداری نیافت، ناچار پیراهن خود را فروخت تا گوشت و نان و غذا بخرد و سپس به خانه اش بازگشت. آن روز هم بهرام و لنبک مهمانی برپا کرده، خوردند و نوشیدند. روز سوم باز لنبک نزد بهرام رفت و از او خواست آن روز را هم در خانه او سپری کند و مهمانش باشد؛ بهرام نیز پذیرفت و در خانه او ماندگار شد. لنبک باز به بازار رفت و اینبار چون خریداری ندید مشک خود را در ازای اندکی پول قرض نزد پیرمردی گرو گذاشت. سپس گوشت و نانی خرید و با شادمانی به خانه رفت. بساط غذا فراهم کرده و بهرام را به کمک فراخواند و آن روز هم به خوردن و استراحت کردن گذشت.
    روز چهارم که خورشید درآمد لنبک به بهرام گفت: اگر چه میدانم در خانه من آسایش نداری، ولی اگر از شاه ایران نمیترسی، دو هفته در خانه بی ارزش من مهمان باش.
    بهرام از مهمان نوازی او خشنود شد و بر او آفرین گفت: سه روز در این خانه شاد بودیم، این کار تو را در همه جا تعریف خواهم کرد تا دلت از آن روشن شود. این میزبانی نتیجه نیکوئی برایت به ارمغان خواهد آورد.
    بهرام پس از گفت و گویی نیک، با دلی شاد به شکارگاه بازگشت. تا شب آن روز مشغول شکار بود، وقتی هوا تاریک شد تصمیم گرفت پنهانی و با چهره ای ناشناس به سوی خانه آبراهام برود. به منزل آبراهام که رسید در را کوبید و گفت : من از سپاه ایران بازمانده ام و لشگرگاه را در تاریکی نمی یابم لطفا امشب به من اجازه بدهید تا در خانه شما بمانم.
    خدمتکار آبراهام رفت و هرآنچه که بهرام گفته بود را برای آبراهام بازگو کرد. آبراهام در پاسخ گفت: نمیتوانی اینجا بمانی.
    بهرام اصرار ورزید که: یک امشب را به من جا بدهید چیز دیگری نمیخواهم.
    آبراهام گفت: نه در خانه ی من برای تو جایی نیست از اینجا برو.
    بهرام گفت: به داخل نمی آیم تا ناراحت نشوی ولی اجازه بده دم در خانه تو بخوابم.
    آبراهام گفت: ای سوار اگر چیزی از تو بدزند من ناراحت میشوم.
    بهرام گفت: اتفاقی نخواهد افتاد و سپس همانجا خوابید.
    آبراهام گفت: کسی نیست اسب تو را نگه داری کند اگر این اسب آنجا را کثیف کند و به دیوار ها صدمه بزند، صبح زود تو باید آنجا را تمیز کنی و در عوض خرابی آجر بدهی.
    بهرام نیز پذیرفت که چنین باشد. سپس اسبش را بست و شمشیرش را از کمر باز کرد و روی زمین خوابید. مرد خسیس در خانه را بست و سفره غذا را پهن کرد و گفت: در دنیا هرکس که ثروتی دارد میخورد و هر کس ندارد فقط باید نگاه کند.
    بهرام گفت: این داستان را پیش از این شنیده ام و اکنون دارم به چشم خودم میبینم.
    مرد خسیس پس از غذا جام می آورد و خورد و گفت : کسی که پولدار نیست مانند تو گرسنه و تشنه میماند.
    بهرام گفت: این کار های عجیب تو را در خاطر نگاه خواهم داشت.
    هنگام صبح آبراهام پیش بهرام آمد و گفت: اکنون باید به عهدی که بستی پایبند باشی و سرگین های اسبت را جارو کنی.
    بهرام گفت: برو خدمتکاری بیاور تا این کار را انجام بدهد و من در ازایش به او سکه طلا میدهم.
    آبراهام از این کار سر باز زد و این رفتار او بهرام را به فکر تازه ای واداشت که دستمالی ابریشمین و عنبربوی را در آورد و سرگین هارا با آن به دور انداخت. آبراهام که چنین صحنه ای را دید شتابان دستمال را برداشت و به خانه اش برد. بهرام از رفتار او شگفت زده شد و راهی قصر خویش شد. او تمام شب را به رفتار آن دو مرد می اندیشید. صبح روز بعد تاج شاهی را بر سر نهاد و به مرد امینی دستور داد به خانه آبراهام برود و هر چه در آنجا میبیند با خود به قصر بیاورد؛ و مرد امین نیز چنین کرد و تمام ثروت آبراهام را اعم از نقره و طلا و جواهرات سوار هزار شتر کرد و به قصر پادشاه آورد.
    مرد امین به شاه گفت: ای پادشاه چنین ثروت فراوانی را در خزانه تو ندیده بودم. او دویست خروار نقره و طلا دارد.
    شاه متعجب شد و پس از اندیشه ای طولانی تصمیم گرفت صد شتر از طلا و نقره و چیزهای قیمتی را به لنبک ببخشد و آبراهام را فراخواند و گفت: آن سوار که مهمان تو بود همه چیز را برایم نقل کرد حالا نوبت توست که دست از خوردن بکشی و خوردن مرد آب فروش را تماشا کنی.
    سپس پادشاه اتفاقات پیرامون دستمال ابریشمی را هم تعریف کرد و دستور داد به آبراهام چهار درهم بدهند تا با آن برای خودش سرمایه ای بسازد. آبراهام نیز با شنیدن این حرف و دریافت مبلغ ناچیز، خروشان قصر پادشاه را ترک گفت.
    #Hana_Sha
    امضای ایشان

    ای مرگ مرا زهره خود کشتن نیست
    یک مرتبه هم به سوی من سرگردان

  2. 3 پسندیده توسط:


  3. Top | #2


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1297
    نوشته ها
    134
    امتیاز
    3,380
    پسندیده
    130
    مورد پسند : 339 بار در 110 پست
    میزان امتیاز
    2
    کرم هفتواد
    بازنویسی داستان شاهنامه
    پادشاهی اشکانیان بخش 15 تا 21
    در روزگاران قدیم، دهقانی ماجرایی در باره شهر کجاران نقل میکرد: شهر کجاران در میانه قلمرو پارس قرار داشت، مردم این شهر مردمی فقیر بودند که زندگی خود را با ریسیدن پنبه میگذراندند. در این شهر تعداد دختران بیشتر از پسران بود. هر روز صبح گروه دختران به سمت کوه میرفتند و در انجا پنبه های خود را می ریسیدند. انها هر روز در همان پای کوه اسباب غذا را اماده می کردند و غذایشان را نیز همانجا می خوردند. سپس تا عصر به ریسیدن پنبه مشغول میشدند و شبانگاه نیز به خانه باز میگشتند. در ان شهر فقیر مردی به نام هفتواد زندگی میکرد. این مرد هفت پسر و یک دختر داشت برای همین نامش نیز هفتواد بود. یکی از همین روز ها دختر هفتواد به همراه دیگر دختران راهی کوه میشوند تا کار روزانه خود را انجام دهند. قبل از اینکه بخواهند کارشان را آغاز کنند بساط غذا را پهن کرده و مشغول شدند. ناگهان سیبی از درخت کنده شد و مقابل دختر هفتواد افتاد. دختر سیب را برداشت و سوراخی روی ان دید، هنگامی که سیب را شکفت، کرمی درون ان بود. دختر کردم را برداشت و روی دوک نخریسی خود قرار داد و گفت: خدایا من امروز به نیت بخت این کرم ریسیدن را اغاز میکنم.
    دختران دیگر با شنیدن این حرف به او خندیدند و سپس هر کس مشغول ریسیدن سهم پنبه خود شد. در ان روز میزان پنبه هایی که دخترک ریسیده بود دوبرابر همیشه بود. هنگامی که دختر نخ هارا به خانه برد مادرش از تعداد بالای نخ ها بسیار خوشحال شد و او را افرین گفت. از ان روز به بعد دخترک هربار دو برابر روز های قبل نخ به خانه میبرد. روزی تصمیم گرفت ماجرای بخت کرم را به تمام دختر های انجا بگوید. او همچنین هر روز صبح اندکی سیب به عنوان غذا به کرم میداد. پس از اتمام حرف های ان روزش هنگامی که نخ ها را به خانه برد، پدرش مادرش با شگفتی از او پرسیدند: ایا تو با پریان کار میکنی که هر روز بیشتر از دیروز پنبه هارا میریسی؟
    دختر در پاسخ ایشان گفت: همه اینها از بخت کرم سیب است.
    سپس رفت و دوک را اورد کرم را به هر دویشان نشان داد. پدر و مادر دختر که از این قضیه خوشحال شده بودند، وجود کرم را به فال نیک گرفتند و از ان پس کارشان روز به روز رونق بیشتری گرفت. انها هر روز کرم را با میوه های مختلف تغذیه میکردند، انقدر که ان کرم بزرگ شده بود و در در دوک نخ ریسی جا نمیشد. برای همین صندوقی بزرگ اوردند و او را در صندوق گذاشتند. از بخت همان کردم، همه مردم شهر هفتواد را میشناختند و حتی هفت پسر او نیز دارا و توانمند شده بودند. هفتواد و پسرانش در شهر چنان معروف شده بودند که همه در نزد ایشان و به اعتبار ایشان سخنان مهم و معاملات مهم را انجام میدادند. در ان شهر پادشاهی با خدم و حشم فراوان زندگی میکرد. از انجا که خبر ثروتمند شدن هفتواد به او نیز رسیده بود، او به هر بهانه ای از هفتواد و پسرانش مالیات و پول فراوان طلب میکرد. پسران هفتواد از اینچنین رفتار پادشاه خشمگین شده بودند، برای همین در شهر دوره افتادند و با پول و وعده های مختلف لشکری ساختتند تا بر علیه پادشاه شورش کنند. از انجا که هفتواد و پسرانش اعتبار زیادی نزد مردم داشتند، مردم نیز خواسته ایشان را پذیرفته و همراهی شان میکردند. سپاه هفتواد که متشکل از نیزه داران، کمانداران و شمشیر زنان بود، از کجاران به سوی کاخ پادشاه ظالم راهی شدند. سپاه هفتواد با پادشاه درگیر شدند و در نهایت اورا به قتل رساندند و گنج و خزانه او را به غارت بردند. از ان به بعد مردم نیز هفتواد را امیر خود خواندند و امر او را بنده شدند. هفتواد تصمیم گرفت قصر و جایگاه خود را در کوهستان همان نزدیکی بنا کند. سپس دور قصر بزرگ خود دیوار بلندی کشید و دروازه ای آهنین برای ورود و خروج انجا نصب کرد. قصر و جایگاهی که هفتواد برای خود و خانواده اش بنا کرده بود انقدر بزرگ بود که چشمه و کوهسار و باغات فراوانی را در خود جای میداد. بعد از گذشت مدتی، کرم چنان رشد کرده بود که دیگر در ان صندوق سیاهرنگ جا نمیگرفت، بنابراین در دل ان کوه حوضچه ای را مخصوص کرم ساختند و او را در ان قرار دادند. هفتواد مامورانی را برای تغذیه کرم تعیین کرده بود تا هر روز صبح بیایند و او را از انواع غذا ها و میوه ها تغذیه کنند. روزگار همین طور میگذشت و کرم هر روز بزرگ تر و گنده تر میشد. این جریان تا پنج سال ادامه یافت، کرم سیب چانقدر بزرگ شده بود که هیبتش با ان شاخ و یال، به فیلی بزرگ می مانست. هفتواد از همین رو نام شهر خود کجاران را به کرمان تغییر داد و به همان دخترش که این کرم را یافته بود جایگاهی بس والا بخشیده بود. هفتواد برای نگهبانی از دژش هم سپاهی از سربازان قرار داده بود. خلاصه زندگی ایشان به گونه ای شاهانه ادامه میافت. مردم نیز هفتواد را پادشاه خود دانسته و هر انچه او اراده میکرد، خدمتش فراهم میکردند. از همین رو روزی هفتواد و مشاورانش تصمیم بر کشور گشایی و گسترده کردن قلمرو گرفتند. هفت پسر هفتواد با ده هزار شمشیر زن به راه افتاده و با هر لشکری که برخورد میکردند از بخت کرم ایشان را شکست میدادند. انها تمام سرزمین های میان چین و کرمان را تحت تصرف خود درآوردند. پس از این چنین پیروزی هایی، اوازه لشکر هفت واد در دنیا پیچیده بود. چنان که هیچ لشکری جرئت نمیکرد با ایشان درگیر شود. هفتواد از این پیروزی های خود ثروت فراوانی بدست و مردم سرزمینش در اسایش می زیستند. خبر هفتواد شهریار به اردشیر فرمانروای ایران رسیده بود و او از وجود چنین تهدیدی در قلمرو خویش خشمگین بود. برای همین سپاهی جنگجو و قدرتمند روانه کجاران کرد تا با هفتواد جنگیده و سرزمین را از او بازپس بگیرند. همین که خبر حمله اردشیر به هفتواد رسید، او نیز اماده کمین شد. سپاهش را در دل کوه جای داد تا هنگام عبور سپاه اردشیر به ایشان حمله کنند. ماجرا بر مراد هفتواد پیش رفت، سپاه اردشیر در هنگام عبور غافلگیر شده و از بین رفتند. عده کمی موفق به فرار شدند و انها به دربار اردشیر بازگشتند. اردشیر که اوضاع را چنین دید غمگین شد و عصبانیتش نیز دو چندان شد. سپاهی دیگر اماده رزم کرد و خود نیز به سپه سالاری با ایشان رفت. پسر هفتواد که در سرزمینی از متصرفات خود حکومت میکرد از این ماجرا اگاه شد و برای یاری به کرمان شتافت. نام این پسر شاهوی بود. او لشکریانش را سوار بر کشتی کرد و از سرزمین خود به سمت پدرش امد. عفتواد بادیدن پسر و یارانش بسیار خرسند شد و انان را جایگاه والا عطا کرد. هر دو لشکر اماده رزم شدند. شاه اردشیر که پیوستن پسر به پدر را دیده بود اواز جنگ سر داد. درگیری عظیمی میان سه سپاه بالا گرفت. همه سرباز ها سخت در جنگ بودند و صدای چکاچک شمشیر ها و کلاه خودها بلند شده بود. پشت سپاهیان اردشیر ابگیر بزرگی قرار داشت که نیمی از سپاه شاهوی در ان کمین کرده بودند و اردشیر و لشکرش از دو سوی محاصره شده بودند.
    در انسوی سرزمین پادشاهی اردشیر در جهرم، مردی به نام مهرک نوش زاد می زیست. او که از حمله شاه اردشیر به هفتواد شنیده بود، سپاهی گرد اورد و به ایوان شاه حمله کرد و انجا را تصرف کرد. تمام ثروت پادشاه را به غنیمت گرفت و سپاهیانش را از در و گوهر و طلا خشنود کرد.
    همین که خبر تصرف قلمرو به اردشیر رسید، او عصبانی و متفکر اندیشید:
    همی گفت ناساخته خانه را چرا ساختم رزم بیگانه را
    او جلسه با بزرگان دربارش برگذار کرد و درباره مهرک نوش زاد به ایشان گفت که میبینید وزیران من که چه بر سر پادشاهی مان امد؟ انقدر اینجا درگیر جنگ بودیم که من متوجه قلمرو ام و مهرک نبودم.
    یکی از مشاوران شاه گفت: پادشاها غمکین نباشید. مهرک دشمنی پنهان بود و ما نیز از او خبر نداشتیم. اما شما فرمانروای ما هستید. هرانچه فرمان دهید بجا اوریم.
    اردشیر فرمان داد مهمانی برپا کنند و غذاها و حوراک فراوان تهیه کنند و اوازه خوان و می فروش به انجا بیاورند. انان نیز چنین کردند. سفره ای آراستند و چند بره کباب شده مقابل اردشیر گذاشتند. اردشیر شاه پس از چیده شدن سفره، اجازه خوردن و نوشیدن را صادر کرد. همین که همه شروع به خوردن کردند ناگهان تیری وارد چادر شد و بر بره مقابل پادشاه نشست. همه سپاهیان و یاران اردشیر از تعجب از خوردن باز ماندند. نوشته ای بر ساقه تیر دیدند و تصمیم گرفتند تیر را در اورده و بهدند دبیر اعظم نوشته را بهر پادشاه بخواند.
    یک نفر تیر را از بره بیرون کشید و نوشته ان را برای شاه خواندند: ای اردشیر شاه، این تیر را از بالای دژ سوی تو روان کردم. اگر به دست تو رسید، بدان که همه این فرمانروایی و پیروزی از بخت کرم است. تو میدانی که پادشاه این این دنیا نباید چنین کرم پست و نالایقی باشد. پس من به تو جای ان کرم را میگویم تا ان را از بین ببری. از در دژ تا دل کوه که محل زندگی کرم است دو فرسنگ راه است.
    همه درباریان از شنیدن این پیام شگفتزده شدند و بخت پادشاه را بلند شمردند. اردشیر شاه تا صبح روز بعد در فکر کرم بیدار ماند و هنگامی که خورشید طلوع کرد ، با سپاهیانش از ابگیر گذشته و به سمت پارس رفتند. در راه به هرکسی که از بخت کرم سخن میگفت رحم نکرده و او را میکشتند. انها پس از گذر از چند پستی و بلندی به جایی بزرگ به نام شارستان رسیدند.
    در میانه دشت شارستان خانه ای دیده میشد که دو جوان مقابل ان ایستاده بودند.
    انها از سپاهیان پرسیدند: از کجا امده و به کجا میروید که اینقدر اشفته هستید؟
    یکی از سرداران در پاسخ گفت: ما لشکر اردشیر شاه هستیم. و در جنگ با کرم هفتواد شکست خورده ایم. دیدیم که پادشاه از این سو میرود ما هم دنبال او امدیم.
    دو جوان از ماجرا تعجب کردند و آنها را به استراحت دعوت کردند. سفره ای برایشان اماده کردند و برایانها نیز جایگاهی آراستند. اردشیر نیز دعوت انان را پذیرفت و به منزلشان رفت. جوان ها برای سپاهیان اواز سردادند :
    غم و شادمانی همیشگی نیست. ندیدی که چه بر سر ضحاک بیدادگر امد؟ یا افراسیاب ان مرد بدگمان، که مردم نیز از شر او در ارامش نبودند. اسکندر که به ایران امد و پادشاه ایران را کشت؟ همه رفتند و از ایشان نامی، جز بدنامی باقی نماند. انها سعادتمند نشدند و به بهشت نخواهند رسید. این روزگار بر مراد هفتواد نیز باقی نخواهد ماند، روزگار در نهایت او را به زیر خواهد کشید.
    اردشیر از سخنان این دو جوان خشنود شد و خوشحالی اش را به ایشان بروز داد و سخن اغاز کرد: من اردشیر هستم فرزند ساسان. ایا شما پندی برای من دارید که چطور کرم هفتواد را از بین ببریم؟
    ان دو جوان تا متوجه شدند که او پادشاه اردشیر است، احترام او را بجا اوردند و خوشحال شدند. گفتند: ما برای سوال تو چاره داریم. تمام این مدت که تو با کرم هفتواد میجنگیدی و عده ای نگهبان در دل کوه از کرم و گنج هفتواد مراقبت میکردند. در مقابل تو شهر و در پشت سرت دریا بود، در حالی که کرم اهریمنی در دل کوه داخل دژ است.
    اردشیر سخنان جوانان را تایید و انها را سپاس گفت. و اماده راه شد. ان دو جوان نیز ایشان را همراهی کردند. اردشیر به سمت سرزمین خود در حالی مهرک نوشزاد ان را تصرف کرده بود شتافت. هنگامی که سپاه اردشیر به جهرم رسید، مهرک از این لشکرکشی او باخبر شد، تصمیم گرفت فرار کند. اما که اردشیر به دنبال او بود به شهر حمله کرد و او را یافت و در نهایت با شمشیر هندی اش سر او را از تن جدا کرده و تنش را در اتش انداخت. سپس با خیالی اسوده به سوی جنگ کرم هفتواد رفت. تعداد لشکریان اردشیر به دوازده هزار نفر میرسید. شاه لشکریان را به سمت کرمان هدایت کرد و انها را میان دو کوه سکونت داد. مشاور پادشاه که نامش شهرگیر بود، گفت: پاسبان و دیده بان برای سپاه تعیین کنیم تا شما در کوه به جنگ کرم بروید و با کیمیا او را از پای در اورید. اگر دیده بان ها در روز دود اتش را ببینند، بفهمند که کرم کشته شده و ما پیروز گشته ایم. پادشاه هفت مرد جنگی و باهوش را از میان سپاهش انتخاب کرد. تصمیم گرفت به عنوان تاجر به دل دژ هفتواد نفوذ کرده و کرم را از پای در اورد. او بساطی پر از گنج و گوهر و هر چیز که نیاز مردمان باشد فراهم میکند و در میان انها دو صندوق پر از سرب و قلع با خود همراه میکند. همچنان دیگ بزرگی نیز به بار خود می افزاید. و تمام این بار را سوار بر ده خر میکند و به راه می افتد. همزمان با او لشکریان نیز به دژ حمله میکنند تا ایشان را سرگرم کنند. اردشیر دو جوان پاک رای را نیز با خود همراه میکند و به سوی شهر کرمان میروند. در هنگام ورود به دژ، نگهبانان از او پرسیدند که در بار خود چه همراه داری؟
    اردشیر در پاسخ گفت: همه چیزی دارم، طلا و لباس و پارچه و در و گوهر و... من از بازرگانان خراسان هستم، از بخت کرم به اینجا امده ام تا حاجت روا شوم.
    نگهبانان در دژ را به روی او باز کردند و به قصر وارد شد. اردشیر فورا سفره ای اراست و تمام نگهبانان را به خوردن و نوشیدن دعوت کرد. اردشیر انها را به روز میهمانی و می خوری دعوت کرد و گفت روز چهارم من به حاجتم خواهم رسید. سپس همگی شروع به نوشیدن کردند. نوشیدن همانا و خواب رفتن نگهبانان همانا. اردشیر نیز فورا اتشی افروخت و دیگ را بر ان قرار داد، سرب و قلع را روی اتش گذاشت تا به جوش ایند. سپس در هنگام غذای کرم، سرب و قلع جوشان را به حلق او ریختند، کرم لرزان شد و بدنش از هم پاشید. سپس اردشیر و دو جوانان تمام نگهبانان را به قتل رساندند. سپس اتش را بزرگتر و دود ان را زیاد کردند. دیده بان که دود را از دور دید، فورا شهرگیر را از پیروزی اردشیر شاه اگاه نمود. شهرگیر نیز با سپاه خود به کمک اردشیر و دیگر لشکریان شتافت. انها دژ را سرنگون کرده و وارد قصر هفتواد شدند. هفتواد که از مرگ کرم اگاه، شد انده فراوانی بر او وارد شد، سعی کرد با لشکر اردشیر مقابله کند اما از ایشان شکست خورد. هفتواد که عزم فرار کرده بود به دستور اردشیر دستگیر شد و به همراه پسرش در مقابل همه بر دار اویخته شد. اردشیر تمام شهر را تصرف کرد و در ان شهر اتشکده ای بنا کرد. سپس به سمت پارس بازگشت و به کشورگشایی به سمت شهر گور ادامه داد. سپاه و حاکمی نیز برای کرمان تعیین کرد و سپس تیسفون را به تصرف خود دراورد.
    رسم روزگار چنین است، اگر او به ساز تو نسازد، تو باید با او بسازی. بدان که روزی فراز است و روزی نشیب، داستان کرم هفتواد و اردشیر شاه اینچنین بود.
    امضای ایشان

    ای مرگ مرا زهره خود کشتن نیست
    یک مرتبه هم به سوی من سرگردان

  4. 2 پسندیده توسط:


  5. Top | #3


    تاریخ عضویت
    Jan 2019
    شماره عضویت
    1784
    نوشته ها
    246
    امتیاز
    859
    پسندیده
    464
    مورد پسند : 475 بار در 204 پست
    میزان امتیاز
    2
    چه جالب این داستان رو نخونده بودم. ممنونم
    امضای ایشان
    هر چه در فهم تو آیدآن بود مفهوم تو ...

  6. 1 پسندیده توسط:


  7. Top | #4


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1297
    نوشته ها
    134
    امتیاز
    3,380
    پسندیده
    130
    مورد پسند : 339 بار در 110 پست
    میزان امتیاز
    2
    نبرد گرازان

    بازنویسی داستان های شاهنامه (داستان بیژن و منیژه)

    ماجرا از انجا اغاز میشود که کیخسرودر جنگ با توران پیروز شد و برای پیروزی خودش جشن گرفت. دربار در حال جشن و پایکوبی بودند که مشاور به کیخسرو گفت: گروهی از ارمنیان به دیدار شاه آمده اند و خواستار دیدار با او هستند.کیخسرو آنها را به حضور خود پذیرفت. ارمنیان وحشت زده و نالان و با صورت های گریان به حضور کیخسرو رسیدند و گفتند : شهر ما در مرز ایران و توران قرار دارد و مورد حمله گرازهای وحشی قرار گرفته است، آنها با دندانهای تیز خود درختان را از بین میبرند و به چهارپایانمان اسیب های زیادی زده اند و خرابی های بسیاری به بار آوردند. ما به درگاه شما که شاه شاهانید و قدرت زیاد دارید پناه آورده ایم و از شما درخواست کمک داریم. پادشاه حرف ارمنیان را شنید و تحت تآثیر قرار گرفت. پادشاه از فرماندهان خود خواست تا یک نفر داوطلب شده و به ارمنیه(ارمنستان) برود و آنجا را از گراز ها پاک سازی کند.
    او دستور داد هدایایی از جمله اسب و طلا و جواهرات آماده کنند تا به داوطلب بدهند. در آن جمع کسی برای رفتن به این سفر خطر ناک داوطلب نشد مگر فردی بنام بیژن که با اعلام حضور خود، فرمان پادشاه را پذیرفت.
    گیو پدر بیژن سعی کرد بیژن را از رفتن منصرف کند، زیرا که از جوانی و خامی بیژن ترس داشت ممکن بود فرزندش را از دست بدهد اما بیژن برای رفتن اصرار می کرد.
    وقتی پادشاه دید که بیژن اصرار دارد که به این سفر برود از شجاعت وی خوشحال شد و به گرگین دستور داد: تو در این سفر بیژن را همراهی کن و بعنوان راهنما به او کمک کن.
    بیژن و گرگین پا به سفر گذاشته و در طی مسیر با خوشحالی بهشکار و تفریح مشغول بودند تا اینمه به بیشه ارمنیان رسیدند.
    بیژن با دیدن خرابی ها و خساراتی که گراز ها به بار آورده بودن خشمگین شد و خطاب به گرگین گفت: دیگر باید به خوشحالی و استراحت پایان بدهیم، ما آمده ایم به این مردم کمک کنیم و باید هر چه سریع تر به وظیفه خود عمل کنیم.
    بیژن به گرگین گفت: تو یک سوی مسیر را ببند تا اگر گراز ها از زیر تیر و تیغ من فرار کردند و خواستند از مسیر دریاچه بگذرند با گرز تو خود به هلاکت برسند.
    از آنجایی که قرار نبود از آن هدایا به گرگین چیزی برسد، او با بیژن مخالفت کرده و گفت: در این مسیر، من فقط همراهت بودم، تو میدانی که کسی که آن همه هدایا را دریافت میکند تو هستی، پس خودت به تنهایی باید از پس گرازها بر بیایی.
    از آنجا که بیژن و گرگین تازه از راه رسیده بودند، گرگین در کناری خوابید. بیژن با شنیدن حرف گرگین بسیار تعجب کرد زیرا که توقع شنیدن چنین حرفهایی را از وی نداشت. او ناگزیر با چهره ای ناراحت به جنگ گرازها رفت.
    بیژن در جنگ با گراز ها شجاعت و دلاوری خود را نشان داد و توانست یکی یکی گراز ها را از زیر تیغ شمشیر و کمان خود عبور داده و آنها را شکست بدهد، او در این جنگ با تنهایی با هزاران گراز روبرو شده بود. و این خستگی او شده بود حتی اسیب هایی بر او وارد شده بود و زره او تقریبا نابود شده بود.
    بیژن در اخر سرهای آن ها را برید و داندانهایشان را به عنوان مدرک برای شاه جدا کرد. او تا سحر روز بعد مشغول این کار بود و در نهایت توانست تمامی گرازها را نابود کرده و کمی استراحت کند. هنگامی که گرگین از خواب بیدار شد، بیژن را دید که مقدار زیادی سر و دندان با خود حمل میکند. او فورا بیژن را تشویق کرد و شادمان شد ولی تمام این خوشحالی گرگین ظاهری بود درحالی که به بیژن حسادت میکرد، میدانست با برگشت آنها به نزد شاه، بیژن مورد لطف شاه قرار میگیرد. او افکار شوم و اهریمی را به ذهن خود راه داد تا بتواند بیژن را از راه بدر کرده یا او را نابود کند.
    بیژن که از نیرنگ و فکر اهریمنی گرگین بی خبر بود با او به شادی و پای کوبی پرداخت. گرگین برای اینکه بتواند افکار اهریمنی خودش را عملی کند، چاپلوسی بیژن را می کرد و از
    دلاوری های او فراوان تعریف میکرد.
    گرگین به بیژن گفت: من بارها به مرز ایران و توران امده ام و این مرز را میشناسم، در این نزدیکی بیشه ای هست که دو روز از مرز ایران فاصله دارد و این دشت بسیار خرم و دلنشین است و گاهی جشن های زیبایی در آن برگذار میشود.
    این جشن ها بسیار شاد و مفره است، در این جشن ها پریچهره هایی مو بلند و خوش قامت حضور میابند و دشت را مانند بهشت می آرایند. تمام افرادی که در این جشن ها حضور میابند از هر سمت و سو به شادی می پردازند. در میان این زیبارویان، منیژه دختر افراسیاب که از همه زیبا تر است هم حضور دارد.
    گرگین به بیژن پیشنهاد میدهد: اگر تو میخواهی با هم به این دشت میرویم. هم ر پریجهرگان را ملاقات کرده و هم از میان ایشان برای کیخسرو پیشکشی میبریم.
    بیژن که از پیروزی خود خشنود بود، این تفریح را جایز دید و پیشنهاد گرگین را پذیرفت.
    آن دو با یکدیگر به سمت بیشه به راه افتادند در حالی که یکی فکر دلاوری و نام آوری در سر داشت و دیگری اندیشه بد خیانت.
    بیژن و گرگین راه بیشه را به سرعت طی کردند و یکروزه خود را به بیشه رساندند.
    از آن سو منیژه دختر زیباروی افراسیاب به همراه کنیزان خود، به بیشه آمدند و بساط جشن و سرور را بر پا کردند.
    در راه گرگین داستان عروس دشت منیژه را بارها برای بیژن تعریف کرده بود تا جایی بیژن بیقرار ملاقات با وی شده بود.
    هنگامی که آنها به بیشه رسیدند گرگین به بیژن گفت: برو ساعاتی خوش برای خود تفریح کن.
    بیژن از توشه خود، لباس های زیبا و شاهانه اش را بیرون اورد و جایگزین لباس های جنگی خود کرد. او زیورالات زیبا به خود آویخت و سوار بر اسب خرامان به سمت بیشه به راه افتاد.
    وقتی به محل جشن رسید نزدیک درخت سروی متوقف شد تا بتواند چادر منیژه را زیر نظر بگیرد. هنگامی که اول بار چهره منیژه را دید، به او دلباخت و بیشتر و بیشتر مشتاق همنشینی و ملاقات با او شد.
    از آن سو هنگامی که منیژه آماده شد تا به میان جشن برود، چشمش به سواری زیباروی با لباس های فاخر و شاهانه افتاد که در کناری سوار بر اسب ایستاده بود. احساسات منیژه به قلیان افتاده بود و مشتاق بود بداند ان جوان زیبارو کیست. در نتیجه دایه اش را نزد او فرستاد تا نام نشان آن جوان را بپرسد و بداند که چگونه به اینجا امده است.
    دایه فورا به سمت بیژن رفت و از او پرسید کیست و اینجا چه میکند.
    بیژن از این کنجکاوی منیژه خرسند شد و در پاسخ به دایه او گفت: من بیژن هستم پسر گیو از ایران. برای جنگ با گرازان به ارمنیه آمده بودم. حال نیز قصد دارم با غنائم خود نزد پادشاه برگردم. وقتی این دشت و جشن را دیدم، از رفتن باز ماندم تا بتوانم چهره دختر افراسیاب را از نزدیک ببینم.
    بیژن بخاطر احساسی که به منیژه پیدا کرده بود از دایه خواست تا دل او را با بیژن نرم کند و این دو را به ملاقات یکدیگر ببرد، و اگر چنین کند هدایای فراوانی در انتظارش خواهد بود.
    دایه با شنیدن وعده ی هدیه با خوشحالی نزد بانوی خود رفت و پیام بیژن را به منیژه رساند. منیژه نیز پاسخ مثبتش را برای دیدار با بیژن اظهار کرد.
    بیژن با شنیدن جواب مثبت منیژه، با سرعت و پای پیاده به سمت او رفت و در خیمه ی منیژه با او دیدار کرد. منیژه با میوه ها و سفره های رنگی از بیژن پذیرایی کرد. آنها سه شبانه روز جشن شادی برپا کردند. روز چهارم در زمان بازگشت بیژن فرا رسیده بود، منیژه که نمیتوانست او را رها کند، از او درخواست میکند تا با او به شهر بیاید. اما بیژن با درخواست او مخالفت کرده و گفت: این رفتار در رسم ایرانیان چنین نیست.
    و تصمیم به بازگشت گرفت. منیژه در حالی که نمیتوانست دوری بیژن را تاب اورد، دستور داد که در نوشیدنی بیژن داروی خواب اور بریزند. بیژن نیز بعد از خوردن نوشیدنی، از هوش رفت. منیژه دستور داد بیژن را به طور مخفیانه به دور از چشم سربازان نگهبان به کاخ بیاورند. هنگامی که بیژن به هوش امد، خود را در کاخ افراسیاب، در کنار منیژه دید. او از این ماجرا بسیار خشمگین شد و آنجا متوجه شد در فریب گرگین و افسون منیژه گرفتار شده است. ولی دیگر پشیمانی بی فایده بود و فرار از افسون منیژه و کاخ افراسیاب کار ساده ای نبود.
    منیژه سعی کرد با دلداری دادن بیژن خشم او را کاهش دهد و او را ارام کند. به او گفت: ناراحت نباش، این کاری است که من انجام داده ام، حالا سعی کن خوشحال باشی که ما در کنار هم هستیم و غم و غصه ای نداریم. اگر هم پدرم از این ماجرا با خبر شد، من خودم به او توضیح خواهم داد و مراقبت خواهم بود.
    سپس انها دوباره به جشن و پایکوبی مشغول شدند و چند روزی را به خوشی گذراندند تا اینکه درباریان از حضور بیگانه ای در مراسم اگاه شدند و نزد افراسیاب رفته و او را نیز باخبر کردند. انها به افراسیاب گفتند: دخترت منیژه برای خود جفتی ایرانی انتخاب کرده است!
    افراسیاب از این خبر بسیار عصبانی شد و به گرسیوز دستور داد لشکریان خود را به کاخ اورده و تمام در ها را ببندند. سپس در قصر به دنبال ان بیگانه بگردند.
    گرسیوز فرمان شاه را عملی کرد و به سربازانش دستور داد تا کاخ را محاصره کنند و تمام راه های خروجی بسته شوند.
    سپس خود به دنبال غریبه در قصر به راه افتاد، او در نهایت بیژن و منیژه را در حال رقص و پایکوبی، در سالنی بزرگ یافت. بسیار خشمگین شد و به روی بیژن شمشیر کشید.
    در میان گرسیوز و بیژن نزاعی در گرفت، گرسیوز به بیژن گفت: ای ناپاک، تو به تله افتاده ای و راهی برای فرار نداری. بگو اینجا چه میخواهی؟
    بیژن که خود را بدون سلاح دیده بود و هیچ چیزی برای دفاع از خود نداشت، خنجر پنهانی در پاپوش خود را بیرون اورده و خود را به گرسیوز معرفی میکند: من بیژن هستم، فرزند گیو. تو حتمن خپنیاکان و خاندان مرا میشناسی و میدانی که هر کس با ما بجنگد، حتمن شکست خواهد خورد.
    گرسیوز که بیژن را اماده جنگ دید، سعی کرد او را به گفت و گو دعوت کند و با پرت کردن حواسش خنجر را از او گرفت سپس او را محاصره کرده و به بند کشیدند و اورا نزد افراسیاب بردند.
    افراسیاب هنگامی که بیژن را دید بسیار خشمگین شد و به او گفت: در سرزمین من چه میکنی؟
    بیژن ماجرا را برای افراسیاب شرح داد و گفت برای رفتن به انجا قصدی نداشته و صرفا به جنگ گرازان رفته بوده است، سپس برای استراحت به بیشه رفته بوده است. اما او در حالی که در بیشه خواب بوده افسون و بیهوش شده بود و هنگامی که از خواب برمیخیزد خود را در کاخ افراسیاب در بالین منیژه میبیند.
    سپس میگوید: سربازان شما من را درحالی که در افسون اهریمن بودم میبینند و من را نجات میدهند و به کاخ می اورند. ان پری که من را افسون کرده بود، منیژه را نیز افسون کرد تا من را به درون عمارت بیاورد. هنگامی که من چشم باز کردم ما در کنار یکدیگر بودیم. منیژه نیز بی گناه است زیرا که ما هر دو در افسون پریان بوده ایم.
    افراسیاب ماجرایی که بیژن تعریف کرد را باور نکرد و به او گفت: اگر تو سلاحی داشتی، هرگز چنین حرف هایی نمیگفتی، ولی اکنون که دستت خالی است این داستان های دروغ را میبافی.
    بیژن در پاسخ به او گفت: شما نیکان من را میشناسید و میدانید که در جنگ و دلاوری حریفی ندارند، شما نیز اگر میخواهید مرا امتحان کنید، به من سلاحی بدهید تا من توانایی خود را به شما نشان بدهم.
    رجزخوانی های بیژن مورد خشم افراسیاب قرار گرفت و موجب شد او فورا دستور دهد بیژن را دسگیر کرده و او را در میدان شهر به دار اویزند تا درس عبرتی برای تمام ایرانیان باشد و جرعت نگریستن به توران را از کف بدهند.
    ماموران دستور شاه را عملی کردند و بیژن را با دلی شکسته پای چوبه دار بردند. بیژن در تمام راه به این فکر میکرد که حیف است با نامردی تمام در میان دشمنان خواهد مرد و اطرافیانش چگونه در مرگ او سوگواری خواهند کرد. او از اینکه مرگش موجب شادی دشمنانش بود بسیار غمگین بود. در میان همین افکار او به باد متوصل شده و از او خواست تا پیامش را به گودرز برساند و به گرگین نیز بگوید: تو مرا فریب دادی و در سرزمین بیگانگان گرفتار ساختی! ایا در اخرت میتوانی پاسخ این ظلمی که به من روا داشتی بدهی؟
    در حالی که بیژن با ناامیدی منتظر بود مرگش فرا برسد، اما رحمت خداوند بر او فرود امده و جوانیش بر او بخشیده شد.
    در همان لحظه پیران از میدان شهر عبور میکرد که جوانی غمگین را پای چوبه دار دید. نزدیک شد و پرسید: جرم این جوان چیست؟ نامش چیست؟
    گرزین به او پاسخ داد: نام این جوان بیژن است.
    پیران جلو تر رفت و از بیژن پرسید: چه اتفاقی برای تو افتاده است؟
    بیژن نیز تمام ماجرای سفر ارمینیان، و جنگ با گرازان و فریب گرگین و داروی بیهوشی منیژه را برای پیران تعریف کرد و در نهایت گفت سخنانش موجب خشم افراسیاب شده است.
    پیران که دلش به حال بیژن سوخته بود به گرزین دستور داد اجرای حکم را به تعویق انداخته تا او بتواند با افراسیاب سخن بگوید.
    سپس به سمت افراسیاب شتافت و از او تقاضا کرد جان بیژن را به او ببخشد. زیرا که با مرگ بیژن، انتقام خواهی کیخسرو موجب جنگ دیگری خواهد شد، در حالی که توران توان مقابله با جنگی دیگر را ندارد.
    سخنان پیران موجب شد افراسیاب به فکر فرو برود و همچنان کمی از خشمش کاسته شده بود، در نهایت گفت: اگر من بیژن را مجازات نکنم، مردم مرا به سخره خواهند گرفت و ابروی من در ایران و توران خواهد ریخت.
    پیران در پاسخ به او گفت: میتوانی او را به زندان بیافکنی تا دیگر هیچجا نامی از بیژن بر زبان کسی جاری نشود.
    افراسیاب حرف پیران را پذیرفت و بیژن به زندان افتاد.
    ادامه دارد...

    #HanaSha
    امضای ایشان

    ای مرگ مرا زهره خود کشتن نیست
    یک مرتبه هم به سوی من سرگردان

  8. 1 پسندیده توسط:


  9. Top | #5



    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1306
    نوشته ها
    369
    امتیاز
    5,919
    پسندیده
    314
    مورد پسند : 601 بار در 267 پست
    میزان امتیاز
    2
    عالی هانا
    دیده بودم قبلا که شاهنامه به نثر در اومده باشه اما همیشه انقدر سنگین و ناخوانا (و همچنان با نظم) بوده که باز هم سنین پایین‌تر اذیت می‌شدند سر خوندنش. ادامه بده
    امضای ایشان
    Dark cover holder

  10. 1 پسندیده توسط:


  11. Top | #6


    تاریخ عضویت
    Jan 2019
    شماره عضویت
    1781
    نوشته ها
    237
    امتیاز
    1,828
    پسندیده
    3,617
    مورد پسند : 644 بار در 230 پست
    میزان امتیاز
    2
    اولش چونکه خیلی طولانی بود تنبلیم شد بخوام بخونم ، ولی خیلی قشنگ بودن ؛ ممنون ، امیدوارم بازم از این داستان های قشنگ برامون بزارید .
    امضای ایشان
    اگر درد را احساس کردی ، زنده ای
    ولی اگر درد دیگران را احساس کردی ، انسانی .

  12. 1 پسندیده توسط:


کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد