نمایش نتایج: از 1 به 2 از 2

موضوع: اقتباسی از شاهنامه

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1297
    نوشته ها
    132
    امتیاز
    3,382
    پسندیده
    130
    مورد پسند : 332 بار در 106 پست
    میزان امتیاز
    2

    اقتباسی از شاهنامه

    بهرام گور و لنبک آبکش

    روزی روزگاری بهرام گور با فرماندهان سپاهش به شکار رفت. در شکارگاه پیرمردی عصاکوبان نزد بهرام آمد و گفت: پادشاها، دو مرد در شهر ما زندگی می کنند که یکی بسیار و خوش گفتار و جوانمرد است اما روزگار فقیری را میگذراند نامش لنبک آبکش است. دیگری مردی است ثروتمند اما خسیس و بد ذات به نام آبراهام. بهرام گور چون کنجکاو شد از پیرمرد خواست تا توضیحات بیشتری راجع به ایشان بدهد. پیرمرد تعریف کرد: لنبک آبکش بسیار جوانمرد است و که نیمی از روز را مشغول سقایی است و در نیمه دیگر روز درآمد آب فروشی را خرج مهمانان از راه رسیده میکند و چیزی برای فردا پس انداز نمیکند. اما از آبراهام برایت بگویم که با آنهمه گنج و دینار فراوان در پستی و خساست شهره شهر است.
    روز بعد شاه دستور داد تا در شهر جار بزنند که کسی حق آب خریدن از لنبک آبکش را ندارد. هنگامی که شب روز بعد فرا رسید شاه سوار اسبش شد و همچون باد به سوی خانه لنبک شتافت. وقتی به منزل او رسید در را کوبید و گفت: من از سپاهیان ایران جا مانده ام و اکنون به خانه تو روی آورده ام، آیا میتوانم شب را در خانه تو سپری کنم ؟ از جوانمردی تو سخن بسیار شنیده ام.
    لنبک که از گفتار خوب و صدای دلنشین او خوشنود شده بود گفت: ای سوار داخل بیا که اگر با تو ده نفر دیگر همراه بودند هگمی بر سرم جای داشتید.
    اگر با تو ده تن بدی به بدی همه یک به یک بر سرم مه بدی
    بهرام داخل خانه رفت و اسبش را به لنبک سپرد تا اورا تیمار کند. لنبک هم به اسب آب و علوفه داد و سپس نزد بهرام برگشت و یک دست شطرنج برای بهرام آورد و خودش مشغول طبخ غذا شد. در نهایت وقتی همه چیز را مهیا کرد شاه را به سفره دعوت کرد و برای بعد از غذا جام می آورد. و شاه متعجب از این پذیرایی سخاوتمندانه ان شب را سپری کرد. صبح روز بعد که پادشاه عزم رفتن میکرد لنبک از او خواست تا روز دوم را در خانه اش مهمان بماند و شاه نیز این دعوت را پذیرفت. لنبک لبه چاه رفت ومشکی آب ازچاه کشید و راهی بازار شد. در بازار هر چه گشت خریداری نیافت، ناچار پیراهن خود را فروخت تا گوشت و نان و غذا بخرد و سپس به خانه اش بازگشت. آن روز هم بهرام و لنبک مهمانی برپا کرده، خوردند و نوشیدند. روز سوم باز لنبک نزد بهرام رفت و از او خواست آن روز را هم در خانه او سپری کند و مهمانش باشد؛ بهرام نیز پذیرفت و در خانه او ماندگار شد. لنبک باز به بازار رفت و اینبار چون خریداری ندید مشک خود را در ازای اندکی پول قرض نزد پیرمردی گرو گذاشت. سپس گوشت و نانی خرید و با شادمانی به خانه رفت. بساط غذا فراهم کرده و بهرام را به کمک فراخواند و آن روز هم به خوردن و استراحت کردن گذشت.
    روز چهارم که خورشید درآمد لنبک به بهرام گفت: اگر چه میدانم در خانه من آسایش نداری، ولی اگر از شاه ایران نمیترسی، دو هفته در خانه بی ارزش من مهمان باش.
    بهرام از مهمان نوازی او خشنود شد و بر او آفرین گفت: سه روز در این خانه شاد بودیم، این کار تو را در همه جا تعریف خواهم کرد تا دلت از آن روشن شود. این میزبانی نتیجه نیکوئی برایت به ارمغان خواهد آورد.
    بهرام پس از گفت و گویی نیک، با دلی شاد به شکارگاه بازگشت. تا شب آن روز مشغول شکار بود، وقتی هوا تاریک شد تصمیم گرفت پنهانی و با چهره ای ناشناس به سوی خانه آبراهام برود. به منزل آبراهام که رسید در را کوبید و گفت : من از سپاه ایران بازمانده ام و لشگرگاه را در تاریکی نمی یابم لطفا امشب به من اجازه بدهید تا در خانه شما بمانم.
    خدمتکار آبراهام رفت و هرآنچه که بهرام گفته بود را برای آبراهام بازگو کرد. آبراهام در پاسخ گفت: نمیتوانی اینجا بمانی.
    بهرام اصرار ورزید که: یک امشب را به من جا بدهید چیز دیگری نمیخواهم.
    آبراهام گفت: نه در خانه ی من برای تو جایی نیست از اینجا برو.
    بهرام گفت: به داخل نمی آیم تا ناراحت نشوی ولی اجازه بده دم در خانه تو بخوابم.
    آبراهام گفت: ای سوار اگر چیزی از تو بدزند من ناراحت میشوم.
    بهرام گفت: اتفاقی نخواهد افتاد و سپس همانجا خوابید.
    آبراهام گفت: کسی نیست اسب تو را نگه داری کند اگر این اسب آنجا را کثیف کند و به دیوار ها صدمه بزند، صبح زود تو باید آنجا را تمیز کنی و در عوض خرابی آجر بدهی.
    بهرام نیز پذیرفت که چنین باشد. سپس اسبش را بست و شمشیرش را از کمر باز کرد و روی زمین خوابید. مرد خسیس در خانه را بست و سفره غذا را پهن کرد و گفت: در دنیا هرکس که ثروتی دارد میخورد و هر کس ندارد فقط باید نگاه کند.
    بهرام گفت: این داستان را پیش از این شنیده ام و اکنون دارم به چشم خودم میبینم.
    مرد خسیس پس از غذا جام می آورد و خورد و گفت : کسی که پولدار نیست مانند تو گرسنه و تشنه میماند.
    بهرام گفت: این کار های عجیب تو را در خاطر نگاه خواهم داشت.
    هنگام صبح آبراهام پیش بهرام آمد و گفت: اکنون باید به عهدی که بستی پایبند باشی و سرگین های اسبت را جارو کنی.
    بهرام گفت: برو خدمتکاری بیاور تا این کار را انجام بدهد و من در ازایش به او سکه طلا میدهم.
    آبراهام از این کار سر باز زد و این رفتار او بهرام را به فکر تازه ای واداشت که دستمالی ابریشمین و عنبربوی را در آورد و سرگین هارا با آن به دور انداخت. آبراهام که چنین صحنه ای را دید شتابان دستمال را برداشت و به خانه اش برد. بهرام از رفتار او شگفت زده شد و راهی قصر خویش شد. او تمام شب را به رفتار آن دو مرد می اندیشید. صبح روز بعد تاج شاهی را بر سر نهاد و به مرد امینی دستور داد به خانه آبراهام برود و هر چه در آنجا میبیند با خود به قصر بیاورد؛ و مرد امین نیز چنین کرد و تمام ثروت آبراهام را اعم از نقره و طلا و جواهرات سوار هزار شتر کرد و به قصر پادشاه آورد.
    مرد امین به شاه گفت: ای پادشاه چنین ثروت فراوانی را در خزانه تو ندیده بودم. او دویست خروار نقره و طلا دارد.
    شاه متعجب شد و پس از اندیشه ای طولانی تصمیم گرفت صد شتر از طلا و نقره و چیزهای قیمتی را به لنبک ببخشد و آبراهام را فراخواند و گفت: آن سوار که مهمان تو بود همه چیز را برایم نقل کرد حالا نوبت توست که دست از خوردن بکشی و خوردن مرد آب فروش را تماشا کنی.
    سپس پادشاه اتفاقات پیرامون دستمال ابریشمی را هم تعریف کرد و دستور داد به آبراهام چهار درهم بدهند تا با آن برای خودش سرمایه ای بسازد. آبراهام نیز با شنیدن این حرف و دریافت مبلغ ناچیز، خروشان قصر پادشاه را ترک گفت.
    #Hana_Sha
    امضای ایشان

    ای مرگ مرا زهره خود کشتن نیست
    یک مرتبه هم به سوی من سرگردان

  2. 1 پسندیده توسط:


  3. Top | #2


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1297
    نوشته ها
    132
    امتیاز
    3,382
    پسندیده
    130
    مورد پسند : 332 بار در 106 پست
    میزان امتیاز
    2
    کرم هفتواد
    بازنویسی داستان شاهنامه
    پادشاهی اشکانیان بخش 15 تا 21
    در روزگاران قدیم، دهقانی ماجرایی در باره شهر کجاران نقل میکرد: شهر کجاران در میانه قلمرو پارس قرار داشت، مردم این شهر مردمی فقیر بودند که زندگی خود را با ریسیدن پنبه میگذراندند. در این شهر تعداد دختران بیشتر از پسران بود. هر روز صبح گروه دختران به سمت کوه میرفتند و در انجا پنبه های خود را می ریسیدند. انها هر روز در همان پای کوه اسباب غذا را اماده می کردند و غذایشان را نیز همانجا می خوردند. سپس تا عصر به ریسیدن پنبه مشغول میشدند و شبانگاه نیز به خانه باز میگشتند. در ان شهر فقیر مردی به نام هفتواد زندگی میکرد. این مرد هفت پسر و یک دختر داشت برای همین نامش نیز هفتواد بود. یکی از همین روز ها دختر هفتواد به همراه دیگر دختران راهی کوه میشوند تا کار روزانه خود را انجام دهند. قبل از اینکه بخواهند کارشان را آغاز کنند بساط غذا را پهن کرده و مشغول شدند. ناگهان سیبی از درخت کنده شد و مقابل دختر هفتواد افتاد. دختر سیب را برداشت و سوراخی روی ان دید، هنگامی که سیب را شکفت، کرمی درون ان بود. دختر کردم را برداشت و روی دوک نخریسی خود قرار داد و گفت: خدایا من امروز به نیت بخت این کرم ریسیدن را اغاز میکنم.
    دختران دیگر با شنیدن این حرف به او خندیدند و سپس هر کس مشغول ریسیدن سهم پنبه خود شد. در ان روز میزان پنبه هایی که دخترک ریسیده بود دوبرابر همیشه بود. هنگامی که دختر نخ هارا به خانه برد مادرش از تعداد بالای نخ ها بسیار خوشحال شد و او را افرین گفت. از ان روز به بعد دخترک هربار دو برابر روز های قبل نخ به خانه میبرد. روزی تصمیم گرفت ماجرای بخت کرم را به تمام دختر های انجا بگوید. او همچنین هر روز صبح اندکی سیب به عنوان غذا به کرم میداد. پس از اتمام حرف های ان روزش هنگامی که نخ ها را به خانه برد، پدرش مادرش با شگفتی از او پرسیدند: ایا تو با پریان کار میکنی که هر روز بیشتر از دیروز پنبه هارا میریسی؟
    دختر در پاسخ ایشان گفت: همه اینها از بخت کرم سیب است.
    سپس رفت و دوک را اورد کرم را به هر دویشان نشان داد. پدر و مادر دختر که از این قضیه خوشحال شده بودند، وجود کرم را به فال نیک گرفتند و از ان پس کارشان روز به روز رونق بیشتری گرفت. انها هر روز کرم را با میوه های مختلف تغذیه میکردند، انقدر که ان کرم بزرگ شده بود و در در دوک نخ ریسی جا نمیشد. برای همین صندوقی بزرگ اوردند و او را در صندوق گذاشتند. از بخت همان کردم، همه مردم شهر هفتواد را میشناختند و حتی هفت پسر او نیز دارا و توانمند شده بودند. هفتواد و پسرانش در شهر چنان معروف شده بودند که همه در نزد ایشان و به اعتبار ایشان سخنان مهم و معاملات مهم را انجام میدادند. در ان شهر پادشاهی با خدم و حشم فراوان زندگی میکرد. از انجا که خبر ثروتمند شدن هفتواد به او نیز رسیده بود، او به هر بهانه ای از هفتواد و پسرانش مالیات و پول فراوان طلب میکرد. پسران هفتواد از اینچنین رفتار پادشاه خشمگین شده بودند، برای همین در شهر دوره افتادند و با پول و وعده های مختلف لشکری ساختتند تا بر علیه پادشاه شورش کنند. از انجا که هفتواد و پسرانش اعتبار زیادی نزد مردم داشتند، مردم نیز خواسته ایشان را پذیرفته و همراهی شان میکردند. سپاه هفتواد که متشکل از نیزه داران، کمانداران و شمشیر زنان بود، از کجاران به سوی کاخ پادشاه ظالم راهی شدند. سپاه هفتواد با پادشاه درگیر شدند و در نهایت اورا به قتل رساندند و گنج و خزانه او را به غارت بردند. از ان به بعد مردم نیز هفتواد را امیر خود خواندند و امر او را بنده شدند. هفتواد تصمیم گرفت قصر و جایگاه خود را در کوهستان همان نزدیکی بنا کند. سپس دور قصر بزرگ خود دیوار بلندی کشید و دروازه ای آهنین برای ورود و خروج انجا نصب کرد. قصر و جایگاهی که هفتواد برای خود و خانواده اش بنا کرده بود انقدر بزرگ بود که چشمه و کوهسار و باغات فراوانی را در خود جای میداد. بعد از گذشت مدتی، کرم چنان رشد کرده بود که دیگر در ان صندوق سیاهرنگ جا نمیگرفت، بنابراین در دل ان کوه حوضچه ای را مخصوص کرم ساختند و او را در ان قرار دادند. هفتواد مامورانی را برای تغذیه کرم تعیین کرده بود تا هر روز صبح بیایند و او را از انواع غذا ها و میوه ها تغذیه کنند. روزگار همین طور میگذشت و کرم هر روز بزرگ تر و گنده تر میشد. این جریان تا پنج سال ادامه یافت، کرم سیب چانقدر بزرگ شده بود که هیبتش با ان شاخ و یال، به فیلی بزرگ می مانست. هفتواد از همین رو نام شهر خود کجاران را به کرمان تغییر داد و به همان دخترش که این کرم را یافته بود جایگاهی بس والا بخشیده بود. هفتواد برای نگهبانی از دژش هم سپاهی از سربازان قرار داده بود. خلاصه زندگی ایشان به گونه ای شاهانه ادامه میافت. مردم نیز هفتواد را پادشاه خود دانسته و هر انچه او اراده میکرد، خدمتش فراهم میکردند. از همین رو روزی هفتواد و مشاورانش تصمیم بر کشور گشایی و گسترده کردن قلمرو گرفتند. هفت پسر هفتواد با ده هزار شمشیر زن به راه افتاده و با هر لشکری که برخورد میکردند از بخت کرم ایشان را شکست میدادند. انها تمام سرزمین های میان چین و کرمان را تحت تصرف خود درآوردند. پس از این چنین پیروزی هایی، اوازه لشکر هفت واد در دنیا پیچیده بود. چنان که هیچ لشکری جرئت نمیکرد با ایشان درگیر شود. هفتواد از این پیروزی های خود ثروت فراوانی بدست و مردم سرزمینش در اسایش می زیستند. خبر هفتواد شهریار به اردشیر فرمانروای ایران رسیده بود و او از وجود چنین تهدیدی در قلمرو خویش خشمگین بود. برای همین سپاهی جنگجو و قدرتمند روانه کجاران کرد تا با هفتواد جنگیده و سرزمین را از او بازپس بگیرند. همین که خبر حمله اردشیر به هفتواد رسید، او نیز اماده کمین شد. سپاهش را در دل کوه جای داد تا هنگام عبور سپاه اردشیر به ایشان حمله کنند. ماجرا بر مراد هفتواد پیش رفت، سپاه اردشیر در هنگام عبور غافلگیر شده و از بین رفتند. عده کمی موفق به فرار شدند و انها به دربار اردشیر بازگشتند. اردشیر که اوضاع را چنین دید غمگین شد و عصبانیتش نیز دو چندان شد. سپاهی دیگر اماده رزم کرد و خود نیز به سپه سالاری با ایشان رفت. پسر هفتواد که در سرزمینی از متصرفات خود حکومت میکرد از این ماجرا اگاه شد و برای یاری به کرمان شتافت. نام این پسر شاهوی بود. او لشکریانش را سوار بر کشتی کرد و از سرزمین خود به سمت پدرش امد. عفتواد بادیدن پسر و یارانش بسیار خرسند شد و انان را جایگاه والا عطا کرد. هر دو لشکر اماده رزم شدند. شاه اردشیر که پیوستن پسر به پدر را دیده بود اواز جنگ سر داد. درگیری عظیمی میان سه سپاه بالا گرفت. همه سرباز ها سخت در جنگ بودند و صدای چکاچک شمشیر ها و کلاه خودها بلند شده بود. پشت سپاهیان اردشیر ابگیر بزرگی قرار داشت که نیمی از سپاه شاهوی در ان کمین کرده بودند و اردشیر و لشکرش از دو سوی محاصره شده بودند.
    در انسوی سرزمین پادشاهی اردشیر در جهرم، مردی به نام مهرک نوش زاد می زیست. او که از حمله شاه اردشیر به هفتواد شنیده بود، سپاهی گرد اورد و به ایوان شاه حمله کرد و انجا را تصرف کرد. تمام ثروت پادشاه را به غنیمت گرفت و سپاهیانش را از در و گوهر و طلا خشنود کرد.
    همین که خبر تصرف قلمرو به اردشیر رسید، او عصبانی و متفکر اندیشید:
    همی گفت ناساخته خانه را چرا ساختم رزم بیگانه را
    او جلسه با بزرگان دربارش برگذار کرد و درباره مهرک نوش زاد به ایشان گفت که میبینید وزیران من که چه بر سر پادشاهی مان امد؟ انقدر اینجا درگیر جنگ بودیم که من متوجه قلمرو ام و مهرک نبودم.
    یکی از مشاوران شاه گفت: پادشاها غمکین نباشید. مهرک دشمنی پنهان بود و ما نیز از او خبر نداشتیم. اما شما فرمانروای ما هستید. هرانچه فرمان دهید بجا اوریم.
    اردشیر فرمان داد مهمانی برپا کنند و غذاها و حوراک فراوان تهیه کنند و اوازه خوان و می فروش به انجا بیاورند. انان نیز چنین کردند. سفره ای آراستند و چند بره کباب شده مقابل اردشیر گذاشتند. اردشیر شاه پس از چیده شدن سفره، اجازه خوردن و نوشیدن را صادر کرد. همین که همه شروع به خوردن کردند ناگهان تیری وارد چادر شد و بر بره مقابل پادشاه نشست. همه سپاهیان و یاران اردشیر از تعجب از خوردن باز ماندند. نوشته ای بر ساقه تیر دیدند و تصمیم گرفتند تیر را در اورده و بهدند دبیر اعظم نوشته را بهر پادشاه بخواند.
    یک نفر تیر را از بره بیرون کشید و نوشته ان را برای شاه خواندند: ای اردشیر شاه، این تیر را از بالای دژ سوی تو روان کردم. اگر به دست تو رسید، بدان که همه این فرمانروایی و پیروزی از بخت کرم است. تو میدانی که پادشاه این این دنیا نباید چنین کرم پست و نالایقی باشد. پس من به تو جای ان کرم را میگویم تا ان را از بین ببری. از در دژ تا دل کوه که محل زندگی کرم است دو فرسنگ راه است.
    همه درباریان از شنیدن این پیام شگفتزده شدند و بخت پادشاه را بلند شمردند. اردشیر شاه تا صبح روز بعد در فکر کرم بیدار ماند و هنگامی که خورشید طلوع کرد ، با سپاهیانش از ابگیر گذشته و به سمت پارس رفتند. در راه به هرکسی که از بخت کرم سخن میگفت رحم نکرده و او را میکشتند. انها پس از گذر از چند پستی و بلندی به جایی بزرگ به نام شارستان رسیدند.
    در میانه دشت شارستان خانه ای دیده میشد که دو جوان مقابل ان ایستاده بودند.
    انها از سپاهیان پرسیدند: از کجا امده و به کجا میروید که اینقدر اشفته هستید؟
    یکی از سرداران در پاسخ گفت: ما لشکر اردشیر شاه هستیم. و در جنگ با کرم هفتواد شکست خورده ایم. دیدیم که پادشاه از این سو میرود ما هم دنبال او امدیم.
    دو جوان از ماجرا تعجب کردند و آنها را به استراحت دعوت کردند. سفره ای برایشان اماده کردند و برایانها نیز جایگاهی آراستند. اردشیر نیز دعوت انان را پذیرفت و به منزلشان رفت. جوان ها برای سپاهیان اواز سردادند :
    غم و شادمانی همیشگی نیست. ندیدی که چه بر سر ضحاک بیدادگر امد؟ یا افراسیاب ان مرد بدگمان، که مردم نیز از شر او در ارامش نبودند. اسکندر که به ایران امد و پادشاه ایران را کشت؟ همه رفتند و از ایشان نامی، جز بدنامی باقی نماند. انها سعادتمند نشدند و به بهشت نخواهند رسید. این روزگار بر مراد هفتواد نیز باقی نخواهد ماند، روزگار در نهایت او را به زیر خواهد کشید.
    اردشیر از سخنان این دو جوان خشنود شد و خوشحالی اش را به ایشان بروز داد و سخن اغاز کرد: من اردشیر هستم فرزند ساسان. ایا شما پندی برای من دارید که چطور کرم هفتواد را از بین ببریم؟
    ان دو جوان تا متوجه شدند که او پادشاه اردشیر است، احترام او را بجا اوردند و خوشحال شدند. گفتند: ما برای سوال تو چاره داریم. تمام این مدت که تو با کرم هفتواد میجنگیدی و عده ای نگهبان در دل کوه از کرم و گنج هفتواد مراقبت میکردند. در مقابل تو شهر و در پشت سرت دریا بود، در حالی که کرم اهریمنی در دل کوه داخل دژ است.
    اردشیر سخنان جوانان را تایید و انها را سپاس گفت. و اماده راه شد. ان دو جوان نیز ایشان را همراهی کردند. اردشیر به سمت سرزمین خود در حالی مهرک نوشزاد ان را تصرف کرده بود شتافت. هنگامی که سپاه اردشیر به جهرم رسید، مهرک از این لشکرکشی او باخبر شد، تصمیم گرفت فرار کند. اما که اردشیر به دنبال او بود به شهر حمله کرد و او را یافت و در نهایت با شمشیر هندی اش سر او را از تن جدا کرده و تنش را در اتش انداخت. سپس با خیالی اسوده به سوی جنگ کرم هفتواد رفت. تعداد لشکریان اردشیر به دوازده هزار نفر میرسید. شاه لشکریان را به سمت کرمان هدایت کرد و انها را میان دو کوه سکونت داد. مشاور پادشاه که نامش شهرگیر بود، گفت: پاسبان و دیده بان برای سپاه تعیین کنیم تا شما در کوه به جنگ کرم بروید و با کیمیا او را از پای در اورید. اگر دیده بان ها در روز دود اتش را ببینند، بفهمند که کرم کشته شده و ما پیروز گشته ایم. پادشاه هفت مرد جنگی و باهوش را از میان سپاهش انتخاب کرد. تصمیم گرفت به عنوان تاجر به دل دژ هفتواد نفوذ کرده و کرم را از پای در اورد. او بساطی پر از گنج و گوهر و هر چیز که نیاز مردمان باشد فراهم میکند و در میان انها دو صندوق پر از سرب و قلع با خود همراه میکند. همچنان دیگ بزرگی نیز به بار خود می افزاید. و تمام این بار را سوار بر ده خر میکند و به راه می افتد. همزمان با او لشکریان نیز به دژ حمله میکنند تا ایشان را سرگرم کنند. اردشیر دو جوان پاک رای را نیز با خود همراه میکند و به سوی شهر کرمان میروند. در هنگام ورود به دژ، نگهبانان از او پرسیدند که در بار خود چه همراه داری؟
    اردشیر در پاسخ گفت: همه چیزی دارم، طلا و لباس و پارچه و در و گوهر و... من از بازرگانان خراسان هستم، از بخت کرم به اینجا امده ام تا حاجت روا شوم.
    نگهبانان در دژ را به روی او باز کردند و به قصر وارد شد. اردشیر فورا سفره ای اراست و تمام نگهبانان را به خوردن و نوشیدن دعوت کرد. اردشیر انها را به روز میهمانی و می خوری دعوت کرد و گفت روز چهارم من به حاجتم خواهم رسید. سپس همگی شروع به نوشیدن کردند. نوشیدن همانا و خواب رفتن نگهبانان همانا. اردشیر نیز فورا اتشی افروخت و دیگ را بر ان قرار داد، سرب و قلع را روی اتش گذاشت تا به جوش ایند. سپس در هنگام غذای کرم، سرب و قلع جوشان را به حلق او ریختند، کرم لرزان شد و بدنش از هم پاشید. سپس اردشیر و دو جوانان تمام نگهبانان را به قتل رساندند. سپس اتش را بزرگتر و دود ان را زیاد کردند. دیده بان که دود را از دور دید، فورا شهرگیر را از پیروزی اردشیر شاه اگاه نمود. شهرگیر نیز با سپاه خود به کمک اردشیر و دیگر لشکریان شتافت. انها دژ را سرنگون کرده و وارد قصر هفتواد شدند. هفتواد که از مرگ کرم اگاه، شد انده فراوانی بر او وارد شد، سعی کرد با لشکر اردشیر مقابله کند اما از ایشان شکست خورد. هفتواد که عزم فرار کرده بود به دستور اردشیر دستگیر شد و به همراه پسرش در مقابل همه بر دار اویخته شد. اردشیر تمام شهر را تصرف کرد و در ان شهر اتشکده ای بنا کرد. سپس به سمت پارس بازگشت و به کشورگشایی به سمت شهر گور ادامه داد. سپاه و حاکمی نیز برای کرمان تعیین کرد و سپس تیسفون را به تصرف خود دراورد.
    رسم روزگار چنین است، اگر او به ساز تو نسازد، تو باید با او بسازی. بدان که روزی فراز است و روزی نشیب، داستان کرم هفتواد و اردشیر شاه اینچنین بود.
    امضای ایشان

    ای مرگ مرا زهره خود کشتن نیست
    یک مرتبه هم به سوی من سرگردان

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد