ما خیلی از رمان ها رو دوست داریم و برامون به یاذ موندنی میشن ،ما هری پاتر رو دوست داریم چون رابطه دوستانه عمیق و پر معنایی رو به تصویر میکشه ، سریال فرندز رو دوست داریم به خاطر اون ارتباط بین کارکترا ، همیشه گفتم الانم میگم یک کتاب خوب از نظر من کتابیه که باعث بشه بتونی با شخصیت هاش ارتباط خیلی نزدیکی برقرار کنی و خب
پشت کوه دقیقا چنین رمانیه
اگر این رمان بخونید بعد تموم شدنش احساس دلتنگی میکنید برای کارکترا و ارزو میکنید کاش واقعا وجود داشتند
بهم اعتماد کنید و این رمان رو بخونید
این رمان عاشقانه قوی نداره که از هیجان زیر پوستتون خون جمع بشه اما عشقی عمیق تر رو قطعا احساس خواهید کرد
این رمان آمیخته ای از طنز شدید که قطعااااا قهقه شمارا تا پایان کتاب به راه می اندازه و ژانر اجتماعی قوی و ژانر ترسناک قویه..
بعد از خوندن این رمان دنیارو زیباتر میبینید و مسائل خیلی ساده تر حل میشن و شماهم خجسته تر میشین مطمئن باشید


خلاصه رمان:


در رمان پشت کوه میخوانیم که یه خانم جوان برای تدریس به مدرسه ای می ره
که در یک روستای نسبتا دور افتاده ست،
اونجا با بچه ها و اتفاقات جالبی روبه رو می شه .
ما در این داستان علاوه بر خانم معلمی که سعی داره صبور و منطقی نشون بده،

با پسر نوجوون با نمکی هم آشنا می شیم که رو مخ این خانم معلمه
و تقریبا هیچیش به آدمیزاد نرفته ولی یه کمی که پیش بریم حتی می تونیم عاشقش بشیم.
توی این داستان با هم می خندیم،

می ترسیم و با ماجراهایی رو به رو می شیم که مرتبط با شهروندان نامرئی و غیرعادی پشت کوه،
یعنی اجنّه ست!


در یک روستای کم جمعیت و بسیار سرسبز و زیبا از طرف جهاد سازندگی
مدرسه ای بنا شد که تعداد انگشت شماری دانش آموز اعم از دختر و پسر
در آن مشغول تحصیل شدند.
البته برادران محترم جهاد آب و برق و تلفن روستا را هم رساندند و رقابت بین
اپراتورها تلفن همراه نیز به انجا رسید و به این ترتیب بسته های اینترنتی
نیز برای مشترکین تامین شد و خلاصه از نظر تکنولوژی دیگر آن روستا را نمی شد
محروم به حساب آورد


قسمتی از داستان
آقای مدیر که پیش بینی کرده بود دیر یا زود مرا ببیند که گوش کوهان را گرفته ام و به شیوه ی معلم های قبلی اورا به سوی دفتر می کشانم، زیرلب باخودش غرولندی کرد:
ـ” پس بالاخره تو هم صبرت تموم شد!”
معترضانه صدایم را بالا بردم:
ـ” آقای صادقی لطفا تکلیف منو با این کوهان پشت کوهی روشن کنید!”
مدیر بابی حوصلگی غرید:
ـ” شماره تلفن خونه تون روبده تا بگم بابات بیاد تعهد بده…”
با خشم دندان به هم ساییدم:
ـ” تعهد؟ کار این جونور از تعهد گذشته، دیوونه م کرده با این خل بازی هاش!”
بی تفاوتی مدیر روی اعصابم بود:
ـ” باشه، هرچی شما بگین… خیلی خب کوهان، شماره تلفن!”
این دیگر آخرش است! موقع ثبت نام بچه ها شماره از آنها نگرفته یعنی؟!
کوهان بی هیچ نگرانی و دلشوره ای پاسخ داد:
ـ” ما تلفن نداریم.”
مدیر هم اصلا دلشوره ای نداشت:





پشت کوه ازون رمانایی که نمیشه خلاصه براش گفت که طرف تو نگاه اول بگه عجب رمان محشری ،فقط باید خوندش ..
خوش بخندید با این رمان
نظری یا سوالی داشتید بگید حتما