صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از 11 به 11 از 11

موضوع: وقتی جوان بودم...

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1297
    نوشته ها
    138
    امتیاز
    3,252
    پسندیده
    135
    مورد پسند : 347 بار در 113 پست
    میزان امتیاز
    2

    وقتی جوان بودم...

    وارد خیابان آسور می شوم، قدم زدن تنها تفریح من است. صدای موسیقی لوسیانی در گوش هایم طنین می اندازد. فارغ از همه دنیا، دار و ندارم در جیب هایم خلاصه شده است. همیشه فکر می کردم من خوشبخت نیستم، همیشه یک چیزی کم بود! حتی چند وقتی می شود که احساس مردگی میکنم...
    آن وقت بود که مادر گفت:« زنده بودن جنم میخواهد؛ تو نداری! مرده ات هم که به کارمان نمی آید... برو به جهنم!» تمام دنیایم در عرض چند دم و بازدم، به دست مادر، در مقابلم خراب شد! سرشکسته شده بود. بغض کردم؛ آرام کاپشنم را از جا رختی بر میدارم، چقدر هوا سرد شده بود! کلید های خانه را روی میز اتاق قبلی ام رها کردم و تنها اندک پول نقد و یک پلیر همه دارایی ام محسوب می شد. در مقابل در ورودی سالن ایستاده بودم و نگاهم جز به زمین نمی رفت. پدر تکیه اش را به مبل داده بود و با موبایلش ور می رفت. مادر هم در آشپزخانه مدام غر می زد و اظهار ناراحتی می کرد. صدای موسیقی را بالا بردم تا هو هوی باد مزاحم من و افکارم نباشد؛ به بند کفش هایم خیره شده بودم و قدم هایم را شماره می کردم. گفتم:« شما مورد احترام من هستید پدر! اما من می خواهم زندگی کنم! دلم می خواهد احساس کنم که زنده هستم!» مادر لب گزید و پدر اخم کرد، هیچکدام به چهره ی مصمم من نگاه نمی کردند؛ انگار در دنیای من، من تنها می زیستم! حرکت گربه کوچکی از کنار پایم توجهم را جلب کرد، مانند هم بودیم، تنها و غریب بی آنکه جایی برای ماندن داشته باشیم، از تمام خیابان های شهر گذر می کردیم. سکوت اتاق آرامش نداشته ام را بر هم می زد،. کاغذ های دیواری که دیگر کاملا کاغذ دیواری محسوب می شدند، به چشمانم خیره نگاه می کردند و با من حرف ها می زدند!!! یک روز باور کرده بودم تمام کائنات منتظر اراده من نشسته اند؛ آن وقت تمام آرزوهایم به دیوار های اتاق میخکوب شدند! اما امروز، من به این نتیجه رسیدم که پایان خوش تمام آرزوها، خیابانست! البته شاید بد شانسی من است که خیابان آسور هم به پایان خودش رسیده و مجبورم انتخاب کنم که به چپ بروم یا راست! چشم های پدر هزار معنا دارد و بی محلی مادر می گفت"از جلوی چشمم دور شو!" باز به حرف آمدم:« مگر زندان است!؟ یا زندانی گرفته اید!؟» پدر با عصبانیت موبایلش را روی میز کوبید. به خودم لرزیدم، هنوز بعد از عمری زندگی با پدر و مادرم ، نمی توانستم حرف هایم را به راحتی بگویم! سکوت مانند همیشهدر میانمان سخن می گفت و انگار ما بهترین شنونده های دنیا بودیم. نفهمیدم که چپ است یا راست اما انگار خلوت تر آسور هم پیدا می شود. آهنگ های بی کلام مرا به حرف می آورند، تمام عمر سکوت کرده بودم و زندگی ام درست همانند این آهنگ ها بی کلام می نواخت! اتاقم را از نظر می گذرانم، تمام گذشته هارا لابلای لباس هایم رها می کنم و بالاخره برای به ابد رسیدن اولین قدم را به سالن می گذارم. همه چیز با حالت غمزده ای با من خداحافظی می کنند و من در کسری از ثانیه در سالن را به مقصد ابدیت می بندم! گفت:« تا به حال هر غلطی دلت خواسته بود انجام دادی... انگار ما هیچ نقشی در زندگی تو نداریم!» مادر هم عصبانی بود اما داد نمی زد:« جای خواب نداری؟ که داری! آب و غذا نداری؟ که داری! درس نخوانده ای؟ که خوانده ای!!! آخر تو را چه مرضی گرفته !؟» هوا کم کم رو به کبودی می زند و سستی قدم های من بیشتر می شود. در امتداد خیابان پارک خلوتی مرا به مهمانی دعوت می کند. با آرام ترین لحنی که از خودم سراغ داشتم گفتم:« من اینجا خوشبخت نیستم، همیشه یک چیزی کم دارم انگار! احساس مردگی می کنم.» پدر به حرف هایم نیشخند می زند و مادر از آشپزخانه می گوید:« اصلا می دانی!؟ زنده بودن جنم میخواهد، تو نداری! مرده ات هم به کار ما نمی آید... برو به درک!» حرف هایش همچو برف بر شانه هایم سنگین شد. من گفتم، پدر اخم کرده بود، من گفتم، مادر بغض کرده بود، من رفتم، و حالا چقدر هوا سرد است. به سوی اتاقم می روم، تمام حرف های دنیا را جمع کرده بودم که به زبان بیاورم؛ اما باز هیچ! دلم می خواست در اتاق را هم بکوبم؛ اما باز هیچ! پارک سوت و کور به نظر می رسید، از کنار تابلویش گذشتم، روی آن نوشته شده بود "بوستان خیال" همان جا تصمیم گرفتم تمام خیال ها را کنار تابلوی خیال رها کنم و برای ابدیت بجنگم. من برای قوی جنگیدن به خواب هم نیاز داشتم! به کنار دیواری می خزم و روی زمین مچاله می شوم، چقدر هوا سرد است. در تمام سال های عمرم، عروسک بازی شهوت نشده بودم که حالا این تازه شروع یک داستان کثیف بود... تیتر روزنامه ها هم حتما جالب خواهد شد اگر بنویسند "در بوستان خیال به خواب رفته بود، به خیال خودش به ابدیت سفر کرده..."
    #Hana_Sha
    امضای ایشان

    ای مرگ مرا زهره خود کشتن نیست
    یک مرتبه هم به سوی من سرگردان


  2. Top | #11


    تاریخ عضویت
    Jan 2019
    شماره عضویت
    1784
    نوشته ها
    248
    امتیاز
    864
    پسندیده
    466
    مورد پسند : 480 بار در 206 پست
    میزان امتیاز
    2
    زندگی دست‌نوشته‌ایست بر روی خط‌های نامرئی که خوش‌خطان در آن پادشاهی میکنند.
    فراتر از همه‌ی باورها پشت تمام مشکلات و شکست‌ها دلیلی وجود داره . نگرش منطقی . به قول یکی از دوستان که میگفت تو که داری شب و روز تلاشتو میکنی خب این جذبت چیه ،خودتو خنگ کردی موفق شدی بخاطر تلاش‌هاته چرا مخت رو چرب میکنی.
    به قول دوستمون جواد خیابانی که میگفت
    یکی گفت، یکی مرد ، من موندم ، من میگم ، من اینم ، همینم که هستم

    خودتونو قبول داشته باشین واقعا چرا خواب ابدیت مثل جواد باشین...
    امضای ایشان
    هر چه در فهم تو آیدآن بود مفهوم تو ...

  3. Top | #12



    تاریخ عضویت
    Jan 2019
    شماره عضویت
    1807
    نوشته ها
    311
    امتیاز
    1,683
    پسندیده
    706
    مورد پسند : 738 بار در 301 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط hana6872 نمایش پست ها
    کاش این خیال ها پیش بینی امروز بود. نه فقط خیال، نه فقط داستان. کاش من در کنار او، در بوستان خیال به جای او به خواب ابدیت رفته بودم.
    زندگی تاریک تر از اون هست که ارزش ادامه دادن داشته باشد. بعضی روز ها آدم با تمام قوا چند قدم به جلو قدم بر می دارد و فکر میکند که عجب پیشرفتی، اما بعضی روزها با تندباد مشکلات صد ها قدم عقبگرد میکند و میفهمد درد توهم موفقیت از شکست بیشتر است.
    عمیقا درکش میکنم
    خیلی خوب بود
    مرسی
    امضای ایشان
    "سرنوشت یک موضوع اتفاقی نیست،
    بلکه یک چیزه انتخابیه.
    چیزی نیست که در انتظارش بشینی،
    باید بدستش بیاری"

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد