صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 12

موضوع: داستان گروهی جدید/ افسانه ماه‌پیشونی

  1. Top | #1



    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    81
    نوشته ها
    368
    امتیاز
    929
    پسندیده
    1,811
    مورد پسند : 1,541 بار در 484 پست
    میزان امتیاز
    2

    Cool داستان گروهی جدید/ افسانه ماه‌پیشونی

    سلام سلاااااام
    بنا به نظر و تصمیم گیری اعضادی فعال سایت قرار شد یدونه داستان گروهی طنز بنویسیم

    اوردن هر گونه شخصیت جدید به داستان مجاز است حتی شخصیت خودتون دوست عزیز
    ژانر داستان: آزاد ماورایی تخیلی،ترجیحاً طنز (لوس نشه)

    • به کار بردن هر گونه جادویی در هر سطح تخیل آزاده حتی جادوی سیاه

    قوانین:

    1. حداقل 5 خط باید بنویسید، وگرنه اسپم حساب می‌شه
    2. توی این تاپیک اگه پستی به جز ادامه داستان باشه پاک می‌شه
    3. لطفا لطفا هرگز از جوک‌هایی که قبلاً شنیدین استفاده نکنین (قبلاً توسط سایر افراد امتحان شده جالب نمی‌شه اصلا)
    4. بحث و دعوا ممنوعه

    اینا رو هم خودتون میدونین ولی خب بازم میگم:
    هر کی باید نوشته ی قبل از خودش رو ادامه بده سعی کنه یخورده داستان رو معمایی کنه و یه جای هیجان انگیز داستان رو نگه داره تا نفر بعدی ادامه رو بنویسه


    و این که اول داستان رو خودم شروع می‌کنم و لطفا شما ادامه بدین
    امیدوارم یه داستان خیلی خیلی قشنگ با هم بسازیم
    و البته امیدوارم داستانمون به سر انجام برسه و همه یهو وسطش غیب نشن

    قصه‌ی ما قصه ی ماه‌پیشونیه یه افسانه قدیمی ایرانی که مطمئنم همه خوندینش (اگرم نخونده بودین الان دیگه احتمالا رفتین بخونین ببینین چیه شاید هم نرفتین)
    در هر صورت قصه قبلی دیگه مهم نیست اول قصه همونه اما می‌خوایم با کمک هم یه داستان گروهی افسانه‌ای و قشنگ بسازیم که بعدا هم از خوندنش لذت ببریم
    ببینم چه می‌کنید دیگه

    اینم از اول قصه



    یکی بود و یکی نبود. دختری خیلی زیبا و باهوش در شهری زندگی می کرد. او یک خواهر داشت که خیلی زشت و **** بود ، اما خواهر ناتنی او بود و مادرش کس دیگری بود. مادر آن دختر زشت خیلی حسود بود و برای دختر زیبا نقشه می کشید که او را از سر راه بردارد.
    تا یک روز که فکر کرد که او را در چاهی که می گویند در ان دیوی زندگی می کند بیاندازد.که هر کس درون چاه بیافتد دیو او را از بین می برد.
    یک شب که دختر خیلی خسته بود و در خواب عمیقی فرو رفته بود او را بغل کرد و در چاه انداخت.
    چرا آن دختر این قدر خسته می شد زیرا همه کارهای خانه به عهده او بود و اگرکارها را انجام نمیداد به او غذا و جا نمی دادند
    او مجبور بود تا همه کارها را انجام دهد
    و اما همین که به پایین چاه رسید...
    ویرایش توسط yasss : 03-29-2020 در ساعت 15:21
    امضای ایشان
    به چشم های سیاهت سکوت یاد بده


  2. Top | #2


    تاریخ عضویت
    Jun 2015
    شماره عضویت
    392
    نوشته ها
    874
    امتیاز
    6,922
    پسندیده
    2,052
    مورد پسند : 3,721 بار در 1,110 پست
    میزان امتیاز
    2
    چه خوب ^_^
    دلم هوس داستان گروهی کرده بود
    .
    .
    .
    .
    .
    ....
    و اما همین که به پایین چاه رسید مسلما نباید اتفاق خاصی میافتاد. ترجیحا باید دست یا پایی از او می شکست اما اینچنین نشد، بر روی پشم نرمی فرود آمد و از آن جایی که سرش به زمین سفت چاه خشک اصابت کرد، از هوش رفت و تا وقتی که آفتاب از سوراخ چاه مستقیما بر او نتابید از خواب بیدار نشد.
    سرگیجه ای را در سرش احساس کرد. هنوز کاملا هوشیار نبود و دهانش خشک شده اش به او علامت میداد که باید آبی به سر و صورتش بزند و لبی تر کند. از روی زمین بلند شد و کمی پیچ و تاب به کمرش داد. چشمانش را مالید و بعد از خمیازه ای طولانی چشمانش را به طورکامل باز کرد. نا گهان از تاریکی اطرافش شگفت زده شد و به بالا نگاه کرد. نور ضعیفی از آفتاب بر فرق سرش میتابید. خودش را در انتهای چاهی یافت. در جلوی پایش لاشه دریده شده ی گوسفند و جمجمه شکسته شده آن را که به خودش خیره شده بود، دید.ترس وجودش را در بر گرفت. فریادی از ترس سر داد و به دنبال کمکی از هر جایی زبان خشکیده اش را در دهانش تکان داد، لغات مناسب را بر زبانش جاری ساخت: کمک کنید، من این پایینم، تو رو خدا کمک کنید، من میترسم....
    تا غروب آفتاب و آخرین نشانه های نور بر روی دیوار چاه این کار را ادامه داد اما خبری نشد. گرسنگی لرز شدیدی بر بدنش انداخته بود و بعد از آن همه فریاد کمک خواستن دیگر نمیتوانست دهانش را تکان دهد. زانو هایش سست شدند و بر روی زمین نشست. نمیدانست باید چه کار کند. بغض گلویش را فشار داد و قطره های اشک بر روی چهره خاک گرفته اش رد باریکی را به جا گذاشتند. بعد از گذشتن لحظاتی دختر حتی قدرت گریه کردن را در خود نیافت. از آن گریه ی شدید تنها هق هقی کوتاه ماند. چشمانش در آن ظلمات محض چیزی را نمیدید. سعی کرد در این سکوت و تاریکی، با اینکه خیلی از این دو میترسید، استفاده کافی را ببرد. حواسش را جمع کرد و مغزش را به کار انداخت.
    کم کم به خودش آمد و فهمید باید از گوشت باقی مانده بر روی استخوان های لاشه استفاده میکرد تا زنده بماند. زمین را دست کشید و دنبال استخوان های حیوان کشت. به اولین استخوان که رسید، آن را از زمین برداشت. کمی روی آن را دست کشید تا سنگ ریزه ها را بتکاند و سپس استخوان را به دندان کشید. ذره های ریز گوشت را استخوان با فشار دندان جدا کرد و به سختی با دندان جوید. اوایل مزه گوشت مشمئز کننده بود اما چاره ای نداشت. او ادامه داد به خوردن تا جایی که تقریبا سیر شد. دور دهانش را با آستینش پاک کرد و در همین حین یاد حرف های پدرش افتاد: دخترم، میدونی چاه ها از یه راه زیر زمینی به هم مرتبطن و راه دارن تا جایی که این راه ها به سطح زمین راه پیدا میکنن.
    او در آن سن کم از این حرف متعجب شده بود اما همان حرف جرقه ای در ذهنش راه انداخت. او نباید منتظر کمک می ایستاد، باید حرکت میکرد و خودش را به زمین میرساند. پس از جایش بلند شد و کرمال کورمال دستش را برای تکیه گاهی جلو گرفت. اینگونه بود که دستش به دیواره چاه خورد اما قبلش باید کاری میکرد. پوست گوسفند را برداشت و دور خودش انداخت. اینگونه از سرما نیز در امان میماند.
    باید حرکت میکرد و ادامه میداد. تمام اراده اش را جمع کرد و راه افتاد...
    .
    .
    .
    .
    .
    نفر بعدی عجله کن
    امضای ایشان


  3. Top | #3

    تاریخ عضویت
    Mar 2020
    شماره عضویت
    2803
    نوشته ها
    7
    امتیاز
    476
    پسندیده
    16
    مورد پسند : 19 بار در 6 پست
    میزان امتیاز
    2
    ...راه به شکل یک تونل بود. ماه پیشانی این را از لمس کردن سقف سنگی فهمیده بود. تونل برای کسی که قد بلندی نداشت، خوب بود. به خاطر همین، موقع راه رفتن نیازی به خم شدن نبود. ماه پیشانی رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و خلاصه آنقدر رفت که هم او و هم ما خوانندگان خسته شدیم! به خاطر خستگی تصمیم گرفت که بنشیند و کمی استراحت کند. با دستش از دیوار کمک گرفت و به سختی یک پیرمرد (شاید هم پیرزن!) روی زمین نشست. بعد از مدتی، بالاخره خواب بر او چیره شد و ماه پیشانی به خواب رفت. وقتی که بیدار شد، بلافاصله فهمید که صبح شده است. از کجا؟ از ستون نوری که مانند آبشار از دهانه ی چاه بالای سرش، به پایین می ریخت. ولی متاسفانه چاه آنقدر بلند بود که ماه پیشانی با دست خالی هیچ وقت به آنجا نمیرسید. با خود گفت:«باید به راهم ادامه دهم» و باز هم شروع کرد به راه رفتن. ولی تا کی میتوانست با این معده ی نیمه خالی، نیمه پرش ادامه دهد؟ سرش پایین بود و به صندل هایش نگاه میکرد و در افکارش غوطه ور بود که ناگهان نور را روی شصت پایش دید! فکر کرد نور باز هم از چاهی دگر است اما سرش را که بالا آورد، از شوق جیغی بنفش مایل به جگری زد. از خوشحالی نزدیک بود که کف و خون را قاطی کند که یادش آمد:«دختر باس سر سنگین باشه!». از همین رو، دهان تا بنا گوش باز شده اش را بست و مانند یک لیدی واقعی، رو به آسمان که نه-چون تونله مثلا!-رو به سقف تونل کرد و گفت:«الحمدلله!». بعد شروع به دویدن به سمت نور کرد. هرچه به دهانه نزدیک تر میشد، صدای آب هم بیشتر میشد. با توجه به تجربه ای که ماه پیشانی در زندگی اش داشت، این صدای رود نبود. تنها حدسی که باقی میماند، «دریا» بود. اما «دریا»؟ چگونه امکان داشت؟ ماه پیشانی در عمرش فقط اسم دریا را شنیده بود.
    .
    .
    .
    .
    .
    اگه خوشتون اومد، ادامه بدید.


  4. Top | #4



    تاریخ عضویت
    Apr 2019
    شماره عضویت
    1939
    نوشته ها
    148
    امتیاز
    1,696
    پسندیده
    145
    مورد پسند : 219 بار در 117 پست
    میزان امتیاز
    2
    دریا آنقدر هم که می گفتند جالب نبود. حالا که فکر می کرد، کمی هم از آن بدش آمده بود. وقتی به سوی نوری که گمان می کرد دریاست دویده بود یک آن چنان نور شدیدی دورش را گرفت که چشم هایش از درد تیر کشیدند و جلوی پایش را ندید و تالاپ.
    وقتی هم که آب سعی کرده بود خفه اش کند فریاد کشیده بود و بی هدف تقلا می کرد. هنگامی که بالاخره دستش به یک ریشه ای چیزی در آن امواج متلاتم رسید و موفق شد خودش را بالا بکشد، نصف آب دریا را خورده بود.
    چند ساعتی به لرزیدن و صبر برای خشک شدن زیر نور گذشت. محلی را که از آن به دریا افتاده بود مشخص نبود. یعنی هیچ چیز نبود. نه غاری، نه تونلی یا هیچ چیز دیگر.با غضب داشت به دریا نگاه می کرد که قصه های طاس به یادش آمد. طاس گفته بود دریا آنقدر بزرگ و وحشی است که رود ها را در خود می بلعد و شوری آبش چنان زیاد بود که لازم نبود ماهی های شکار شده آن را نمک سود کنند.آن موقع او با تعجب گفته بود که مگر می شود آب هم شور باشد ولی کاشکی دریا فقط شور می بود. الان ماه پیشونی فقط به طعم گل و لجن زیر دندان هایش اهمیت می داد. طاس یکبار برایشان از سرزمینی رویایی در زیر جهان تعریف کرده بود _مگه میشه شروع آدم با یه جای رویایی لجن و گل باشه؟_ نه.‌اینجا نمی توانست سرزمین رویا باشد. سرش را بلند کرد و با حیرت به آسمان نگاه گرد. خورشیدی در آسمان نبود ولی باز هم نور چشمش را می زد. انگار که همه آسمان یک خورشید بود.
    سرانجام وقتی توان حرکت را در پاهایش دید بلند شد و مسیر‌پیش رویش نگاه کرد. سر و صدای شکمش چندان رضایتبخش نبود. و مسیرش هم . فقط علف و سنگ. با غر غر شروع به راه رفتن کرد. شاید می توانست از دریا چیزی‌ برای خوردن پیدا کند! نه. نه بدون تور و یا قلاب . دریا از رود کم عمق تر بود . ماهی ها اگر کمی عقل داشتند اینقدر جلو نمی آمدند و اوهم با عقل کمی که داشت می دانست نباید جلو برود. پس سرش را پایین انداخت و دوباره راهپیمایی را شروع کرد
    امضای ایشان
    چون ما همه سرگردان بر گرد جهان ...

  5. 6 پسندیده توسط:


  6. Top | #5


    تاریخ عضویت
    Jan 2019
    شماره عضویت
    1784
    نوشته ها
    229
    امتیاز
    822
    پسندیده
    445
    مورد پسند : 448 بار در 191 پست
    میزان امتیاز
    2
    راهپیمایی در هوای آزاد تمام تفکراتش را تازگی میبخشید خون خشک شده بر لباس های کهنه اش اینبار او را همچون زنان آمازونی مینمود. حرکت درمسیر دریا برایش بسیار دل انگیز بود و دائم در تصوراتش بازگشت رویایش به خانه را تصور میکرد اما افسوس که نمیدانست نبودش اصلا حس نشده پس با دل خوش و زمزمه آهنگی مسیرش را گرفت گویی هیچ وقت بلایی بر سرش نیامده.
    کم کم صدای آوازش را بالاتر برد و همچون ستارگان راک در میان سبزه ها جولان میداد که ناگهان صدایی آشنا در پشت سرش اورا متشنج کرد. دیو چاه آنجا ایستاده بود و در حالی لب و لوچه اش در هم بود گفت من را به کل فراموش کردی ناقلا و همچون درنده ای گرسنه به او حمله کرد . که با صدای جیغ آمیخته به آهنگ ماه پیشونی متوقف شد stoooop دیو اینبار کمی سرش را چرخاند و گفت این مسخره بازیا چیه در میاری. ماه پیشونی در حالی که پشم گوسفند را زمین میگذاشت جواب داد اصلا نیازی به ترسیدن نیست ما دوستیم حالا که تا اینجا اومدی با من به خانه بیا من دو طعمه توپ واست جور میکنم. دیو اینبار کمی چشمانش را تیز کرد پیشنهاد وسوسه کننده ای بود ولی چگونه میتوانست به او اعتماد کند ..‌‌.
    امضای ایشان
    زندگی همچون آینه ای است که خواستت را بازتاب میدهد.
    زیاد بخواه . دقیق بخواه . قدر بدان

  7. 7 پسندیده توسط:


  8. Top | #6



    تاریخ عضویت
    Apr 2019
    شماره عضویت
    1939
    نوشته ها
    148
    امتیاز
    1,696
    پسندیده
    145
    مورد پسند : 219 بار در 117 پست
    میزان امتیاز
    2
    - کی می رسیم پس؟ این خونه ای که می گفتی کجاست؟
    دیو نگاهی از سر شک و بدگمانی‌به او انداخت.به او نمی خورد که بخواهد او را بفریبد، قیافه اش مظلوم تر از آن بود. ولی مگر همین مظلوم نبود که داشت با او معامله می‌کرد؟ اگر او قویتر از آنچه نشان می دادبود، یا بد تر‌از آن، اگر‌او یک نیمه پری بود که دیو هارا شکار می کردند چه؟ در زیبایی چیزی از پریان کم نداشت‌ولی گوش هایش‌شباهتی به هیچ پری که تا بحال دیده بود هم نداشت. با این حال باز هم وقتی او را دید و بوی خون و گوشت را از او استشمام کرد لرزه ای خفیف بر اندامش افتاد.
    ساعت ها بود که راه می‌رفتند. دختر از او جهتی را پرسیده بود و بعد از آن بدون هیچ سوالی پیوسته حرکت کرده بودند. برای این کار ها پیر شده بود ولی نباید جلوی انسان _‌ یا پری _ ضعف نشان می داد.
    -خب، این انسان هایی که می گی چه جورین؟ چرا ازشون بدت میاد؟
    واقعا نیاز و تمایلی به دانستن نداشت ولی حوصله اش سر‌رفته بود. دخترک اول نگاهی گیرا به او انداخت و سپس‌داستان زندگیش را شروع کرد.
    نفهمید کی از حرکت کردن ایستادند و کی آتش رو شن کردند و کی اشک از گونه های دخترک روان شد و کی‌ دلش به حال او سوخت. سعی کرد دختر را دلداری بدهد :
    -وقتی رسیدیم، قول می دم‌ جوری تیکه پارشون کنم که تلافی همه ی این سال هات باشه.
    لبخند ضعیفی روی لب های دخترک نشست. حالا نوبت او بود که از زندگی و شهرش بگوید. دهان دختر هی باز و باز تر می شد. از جادوگران و سایه هایی که در غار ها بودند برایش گفت. از قصر ها و کاخ هایی که پریان های ظالم و مهربان بر آنها حکومت داشتند _البته خودش باور نداشت که پری مهربانی وجود داشته باشد ولی نمی خواست این نکته را به دختری که احتمالا با داستان پریان بزرگ شده بود گوشزد کند _ و از درختان آوازه خوان و گلهای گوشت خوار و آب های جادویی. دختر شنونده خوبی بود. با چشم هایی که از شوق برمی زدند منتظر ادامه داستان بود.
    امضای ایشان
    چون ما همه سرگردان بر گرد جهان ...


  9. Top | #7


    تاریخ عضویت
    Jun 2015
    شماره عضویت
    392
    نوشته ها
    874
    امتیاز
    6,922
    پسندیده
    2,052
    مورد پسند : 3,721 بار در 1,110 پست
    میزان امتیاز
    2
    lets make love
    .
    .
    .
    .
    .
    آتش آخرین نفس هایش را کشید و باد سرد سحرگاهان جانش را ربود. لرزی بر تن دخترک افتاد، پوستینش را بیشتر دور بازو هایش پیچید تا اندکی حس گرم شدن را احساس کند اما سرمای مرطوب جنگل را دست کم گرفته بود. صدای سسک طلایی کم کم از دور دست به گوشش رسید، پرنده ای که نوید طلوع را میداد. هنوز خواب و بیدار بود. سعی کرد بنشیند، ابتدا آرنجش را به زمین تکیه داد و به حالت نیمه نشسته در آمد. تار مویی را که از زیر روسری از به بیرون جهیده بود و دماغش را قلقلک می داد، با فوتی کنار زد و بالاخره تعادلش را به دست گرفت تا بنشیند.
    کمی خودش را جنباند و در آخر موفق شد به تکه سنگ بزرگ پشت سرش تکیه بزند. بدنش رطوبت خاک جنگل را جذب کرده بود و تمام مفاصلش درد میکردند، حتی هنگام حرکت میتوانست صدا ترق و تروق استخوان هایش را بشنود. به دیو غافل از دنیا نگاهی انداخت. با خودش اندیشید: زیاد فرقی با ما آدما نداره، فقط اگه اون شاخ های سیاه و پوست خشن رو نداشت و کمی قدش و قواره اش کوتاه تر بود خیلی شبیه ما میشد. اون ته ریش قهوه ایش و مو های فرفریش خیلی جذاب و کیوتش میکنه حتی.
    ناگهان یاد درام های عاشقانه ترکی جم تی وی افتاد. لبخندی بر لبش نقش بست.
    دیو چرخی زد و ناگاه پشت دستش بر روی خاکستر های آتش تازه خاموش شده افتاد. بوی سوختن مو در هوا پیچید و دیو با نعره ای از خواب خوش برخاست.
    - سوختم، سوختم...
    از جا برخاست و دوان دوان به سمت نهری که در آن نزدیکی میگذشت، رفت. دستش را در آب خنک فرو کرد. همچنان دستش سوزش داشت ولی از شدت آن به قدر زیادی کاسته شد. به سمت دختر برگشت. دختر دستش را جلوی دهانش گرفته بود و دهان بسته میخندید. دیو آن را از لرزش شانه های دختر متوجه شد.
    - گیس بریده، منو مسخره میکنی؟
    دختر نتوانست جلوی خنده زیر زیرکی اش را بگیرد و خنده هایش به قهقه تبدیل شد. دیو از ریسه رفتن دخترک متعجب شد، مات و مبهوت به دختر نگاه کرد: یعنی دیوونه شده؟!
    - خنده دیگه بسه، باید راه بیوفتیم، هنوز نمیدونیم کجاییم، باید راه درست رو پیدا کنیم.
    دختر خودش را کنترل کرد: اما من ... صدای ناله شکم دختر به هوا خاست.
    دیو با حالتی پوکرفیس به دختر نگاه کرد. با خود فکر کرد که همین جا او را یک لقمه چپ کند، چرا باید خود را مچل یک میان وعده می نمود؟ چرا باید غذای آماده را به گوشت پخته نشده داخل یخچال ترجیح میداد؟ اما زنگوله ای در گوشه ی دلش به صدا در آمد. نمیتوانست او را همکنون بخورد: باشه، یه فکری تو راه میکنیم.
    آن دو به راه افتادند. از دل جنگل عبور کردند تا جایی که دیگر درختان آن تراکم قبلی را نداشتند. دختر که بشدت ضعف افتاده بود با دیدن بوته تمشک وحشی بشدت به وجد آمد و به سمت آن دوید. دیو فریاد زد: نهههه. اما دیگر دیر شده بود. پس خود سریع تر به سمت تله دوید و دختر را در قبل از در چاله افتادن به آغوش کشید. آن دو با هم در چاله افتادند.
    دیو به خود جنبید، دستانش را از دور دختر باز کرد و گشت سر دختر روی آرنجش قرار گیرد.او را مضطربانه نگاه کرد. دختر حسابی ترسیده و پلاک هایش را محکم به هم چسبانده بود. دیو شاهد منظره صورت ترسیده دختر شد. ترسیدن او را زیباتر میکرد و موهای مشکی و پریشان دختر که دیگر زیر روسری نبودند، روی شانه هایش لوندی میکرد.
    دختر نرم نرمک به خود اجازه نترسیدن داد. پلک هایش را آرام گشود و با دو چشم سیاه و نگران دیو مواجه شد در حالی که حرکات نفس کشیدن دیو صورتش را به آرامی قلقلک میداد...

    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    خب دیگه، اینجا باید یه آهنگ کره ای عاشقانه به اوجش برسه و یهو صحنه در میان لکه های ریز درخشان فریز بشه و به این نتیجه برسیم که باید منتظر قسمت بعدی باشیم :)
    حال ندارم ویرایش کنم :/
    نفر بعدی عجله کن، منتظرم ببینم این کراش احساسی به چی ختم میشه
    امضای ایشان

  10. 4 پسندیده توسط:


  11. Top | #8



    تاریخ عضویت
    Apr 2019
    شماره عضویت
    1939
    نوشته ها
    148
    امتیاز
    1,696
    پسندیده
    145
    مورد پسند : 219 بار در 117 پست
    میزان امتیاز
    2
    نور ماه برآن دو می تابید و ستارگان گویی هر لحظه پر نور تر می شدند. دختر می توانست گرما را هم حس کند. گونه هایش سرخ شده بود و به دنبال نشانه هایی از شرک در دیو می گشت. شاید اون هم می توانست مانند فیونا باشد . شاید دیو ها به آن بدی هم که می گفتند نبودند و می شد حتی با یک دیو هم خوشبخت بود. موسیقی که معلوم نبود از کجا بود در فضا می پیچید و عطری سنگین هوا را پر کرده بود.
    حالا دیو. شکمش پیچ می خورد و نها با حسرت به دختر زیبا نگاه می کرد. خب، اوهم در قیافه دخترک به دنبال نشانه هایی می گشت.از سالم ماندن دخترک از دست پشه های ساحلی معلوم بود که گوشت شیرینی نخواهد داشت. خیلی هم لاغر بود. نباید خودش را برای همچین موجود لاغری به خطر و به تله می انداخت. به چشمان درشت و درخشان دختر که در تاریکی هم می درخشیدند نگاه کرد. شاید می توانست او را به یکی از دهکده های ضعیف تر پریان ببرد و او را به پیرزنی کسی غالب کند. پریان پیر عاشق دختران مودب و زیبا و ساکتی بودند که به فرزند خوندگی یا یه همچین چیزی بگیرنشون. این جوری دختر هم یه خونه زندگی پیدا می کرد و دیگر نیازی برای رفتن به روستای دخترک نبود و او هم پول خوبی بدست می آورد. خطر کمتر، زندگی سالمتر. شاید می توانست دختر را راضی کند. ولی اول باید از این چاله ای که معلوم نبود کدام خیر ندیده ای کنده بود خود را خلاص می کردند.
    دیو آنقدر مشغول فکر کردن بود که اصلن متوجه نشد دخترک از کی او را بغل کرده و به خواب رفته است. دست خودش نبود وقتی بی اختیار یک "ایشش" گفت و خود را کنار کشید. زیر سر دختر خالی شد و دختر با جیغ خفیفی از خواب پرید.
    -چتهههه؟ دختر با خجالت و عصبانیت _دیو نمی توانست علت سرخی صورتش را تشخیص دهد _ از دیو فاصله گرفت و با قهر رویش را برگرداند. حتی قهر کردنش زیبا بود، اَه.
    - باید قبل صبح بریم بیرون.
    دیو به بالا و جایی که ستارگان آسمان را نورانی کرده بودند اشاره کرد.
    -می فرستمت بالا. بعد برو یه تیکه چوبی چیزی پیدا کن و _
    -با ی تیکه چوب بکشمت بالا لابد! تو حداقل صد کیلویی. من کلا چهل و پنج کیلوئم.
    دیو با اخم دختر را برانداز کرد و بعد سرش رو به علامت منفی تکون داد: امکان نداره زیر شصت کیلو باشی.
    -نه خیر هستم!
    -نچ
    -می گم هستم!
    -باشی یا نباشی، که مطمئنم نیستی الان میری بالا و یه تیکه چوب پیدا می کنی. بعدش هم چوب رو میدی به من، خودم بیرون میام.
    دختترک سرش را کج کرد و نگاه پرسشگرانه ای به او انداخت : فقط با یه تیکه چوب؟
    دیو سرش را به علامت مثبت تکان داد:حالا برو.
    دختر را بلند کرد و با شماره سه به سمت بالا پرتاب کرد. دختر بالاتنه خود را روی لبه چاله انداخت و خود را بیرون کشید.
    -خب حالا عجله کن‌.
    دخترک نگاهی به چاله انداخت و سپس نگاهی به جاده و دوباره نگاهی به چاله. یه ذره دیگه هی نگاه نگاه کرد تا آخر تصمیم خودش را گرفت.
    شاید او می توانست شرک زندگیش باشد.

    ...

    حالم از احساسی به هم می خوره
    ادامه بدید لطفا
    امضای ایشان
    چون ما همه سرگردان بر گرد جهان ...

  12. 3 پسندیده توسط:


  13. Top | #9



    تاریخ عضویت
    Jan 2019
    شماره عضویت
    1762
    نوشته ها
    185
    امتیاز
    1,843
    پسندیده
    560
    مورد پسند : 375 بار در 163 پست
    میزان امتیاز
    2
    دخترک به سمت یکی از درخت ها رفت و وقتی دید با قد نیم وجبیش به شاخه های درخت ها نمیرسه یه تیکه چوب از روی زمین برداشت و انداخت تو چاه:
    _ بیا
    دیو نگاهی به چوب فسقلی کرد و نگاه دیو اندر آدمی به او انداخت. بعد ناگهان شروع به بالا آمدن با همون چوب فسقلی کرد.
    به راه افتادند. در مسیر محو چهره ی دلربای دیو شده بود. محو آن همه دیوانگی(یه چی تو مایه های مردانگی). اینکه چطور اون چوبو تا ته توی گوشش فرو میکرد و با قدرت و لذت تمام اونو توی گوشش میپیچوند و صدایی از سر لذت از خودش در می آورد. یا اینکه سعی میکرد با همون چوب کمرشو بخارونه...
    دخترک محو این همه زیبایی بود(اواع). با خودش به این فکر میکرد که چرا دیو آن شاخه را هنوز نیانداخته بود. و دل دیوانه اش جوابش را داد:
    _ خو نعلتی عاشقته دیگه. ندیدی تو فیلمای کره ای همیشه اولین هدیه رو مردا نگه میدارن؟ اونم هدیه ای که سر یه اتفاق مسخره.
    دخترک سرش را تند تند بالا پایین کرد و با چشمان تنگ شده بخاطر نیش بازش حرف دلش را تاید کرد:
    _ آره آره.
    ناگهان دیو سر جایش خشکش زد. دخترک رد نگاه دیو را دنبال کرد و به دختر زشتی که با چندش به انها نگاه میکرد رسید.
    آن همان دختر نامادری اش بود.
    نگاهش را به دیو برگرداند و متوجه یک چیز در چشمان دیو شد...
    برق عشق...
    در آن لحظه دخترک دهانش قدرت تکلم نداشت اما قلبش که تحمل این صانحه ی ناگوار رو نداشت یک کلمه گفت:
    _ وات د خاک به سر شدممممممممم


    گند زدم به هرچی عشق و عاشقیه
    ویرایش توسط JL_D : 04-07-2020 در ساعت 18:53

  14. 6 پسندیده توسط:


  15. Top | #10



    تاریخ عضویت
    Mar 2018
    شماره عضویت
    1512
    نوشته ها
    207
    امتیاز
    2,874
    پسندیده
    570
    مورد پسند : 351 بار در 153 پست
    میزان امتیاز
    2
    دیو به سمت ماه پیشونی برگشت و بهش گفت:
    _ من عاشق اون دختره شدم.
    _ ماه پیشونی که نمیتونست این صحنه رو تحمل کنه بلند بلند گریه کرد و از اونجا دور شد.
    به سمت جنگل فرار کرد و تا جایی که توان داشت دوید. زیر درختی نشست و به بخت بدش زار زار گریه کرد و کم کم به خواب رفت که با صدای پیرزنی از خواب بیدار شد.
    به پیرزن نگاه کرد. پیرزن دماغ بزرگی داشت و یه ال سیاه بزرگ روی دماغش بود. پیرزن با نیش باز و زشتش از او پرسید:
    _ دخترک به خاطر دیوی که عاشقش شدی گریه کردی؟
    ماه پیشونی با تعجب گفت:
    _ تو از کجا میدونی؟
    پیرزن خنده ای هیس هیس مانند کرد وگفت:
    _ من همه چیو میدونم. میخوای بهت کمک کنم تا به عشقت برسی؟
    ماه پیشونی کمی تعلل کرد و بعد پرسید:
    _ چجوری؟
    _ دیوا از دخترای زشت خوششون میاد. من میتونم با جادو کاری کنم که تو رو زشت نشون بده و خواهر ناتنیت رو قشنگ بکنه. اون موقع تو میتونی با دیو ازدواج کنی.
    امضای ایشان
    نیما یوشیج در جشن یک سالگی فرزندش نوشت:
    پسرم!
    یک بهار، یک تابستان، یک پاییز و یک زمستان را دیدی!
    از این پس همه چیز جهان تکراری است...
    جز مهربانی...!

  16. 5 پسندیده توسط:


صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد