نمایش نتایج: از 1 به 9 از 9

موضوع: وقتی جوان بودم...

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1297
    نوشته ها
    122
    امتیاز
    3,430
    پسندیده
    118
    مورد پسند : 306 بار در 99 پست
    میزان امتیاز
    2

    وقتی جوان بودم...

    وارد خیابان آسور می شوم، قدم زدن تنها تفریح من است. صدای موسیقی لوسیانی در گوش هایم طنین می اندازد. فارغ از همه دنیا، دار و ندارم در جیب هایم خلاصه شده است. همیشه فکر می کردم من خوشبخت نیستم، همیشه یک چیزی کم بود! حتی چند وقتی می شود که احساس مردگی میکنم...
    آن وقت بود که مادر گفت:« زنده بودن جنم میخواهد؛ تو نداری! مرده ات هم که به کارمان نمی آید... برو به جهنم!» تمام دنیایم در عرض چند دم و بازدم، به دست مادر، در مقابلم خراب شد! سرشکسته شده بود. بغض کردم؛ آرام کاپشنم را از جا رختی بر میدارم، چقدر هوا سرد شده بود! کلید های خانه را روی میز اتاق قبلی ام رها کردم و تنها اندک پول نقد و یک پلیر همه دارایی ام محسوب می شد. در مقابل در ورودی سالن ایستاده بودم و نگاهم جز به زمین نمی رفت. پدر تکیه اش را به مبل داده بود و با موبایلش ور می رفت. مادر هم در آشپزخانه مدام غر می زد و اظهار ناراحتی می کرد. صدای موسیقی را بالا بردم تا هو هوی باد مزاحم من و افکارم نباشد؛ به بند کفش هایم خیره شده بودم و قدم هایم را شماره می کردم. گفتم:« شما مورد احترام من هستید پدر! اما من می خواهم زندگی کنم! دلم می خواهد احساس کنم که زنده هستم!» مادر لب گزید و پدر اخم کرد، هیچکدام به چهره ی مصمم من نگاه نمی کردند؛ انگار در دنیای من، من تنها می زیستم! حرکت گربه کوچکی از کنار پایم توجهم را جلب کرد، مانند هم بودیم، تنها و غریب بی آنکه جایی برای ماندن داشته باشیم، از تمام خیابان های شهر گذر می کردیم. سکوت اتاق آرامش نداشته ام را بر هم می زد،. کاغذ های دیواری که دیگر کاملا کاغذ دیواری محسوب می شدند، به چشمانم خیره نگاه می کردند و با من حرف ها می زدند!!! یک روز باور کرده بودم تمام کائنات منتظر اراده من نشسته اند؛ آن وقت تمام آرزوهایم به دیوار های اتاق میخکوب شدند! اما امروز، من به این نتیجه رسیدم که پایان خوش تمام آرزوها، خیابانست! البته شاید بد شانسی من است که خیابان آسور هم به پایان خودش رسیده و مجبورم انتخاب کنم که به چپ بروم یا راست! چشم های پدر هزار معنا دارد و بی محلی مادر می گفت"از جلوی چشمم دور شو!" باز به حرف آمدم:« مگر زندان است!؟ یا زندانی گرفته اید!؟» پدر با عصبانیت موبایلش را روی میز کوبید. به خودم لرزیدم، هنوز بعد از عمری زندگی با پدر و مادرم ، نمی توانستم حرف هایم را به راحتی بگویم! سکوت مانند همیشهدر میانمان سخن می گفت و انگار ما بهترین شنونده های دنیا بودیم. نفهمیدم که چپ است یا راست اما انگار خلوت تر آسور هم پیدا می شود. آهنگ های بی کلام مرا به حرف می آورند، تمام عمر سکوت کرده بودم و زندگی ام درست همانند این آهنگ ها بی کلام می نواخت! اتاقم را از نظر می گذرانم، تمام گذشته هارا لابلای لباس هایم رها می کنم و بالاخره برای به ابد رسیدن اولین قدم را به سالن می گذارم. همه چیز با حالت غمزده ای با من خداحافظی می کنند و من در کسری از ثانیه در سالن را به مقصد ابدیت می بندم! گفت:« تا به حال هر غلطی دلت خواسته بود انجام دادی... انگار ما هیچ نقشی در زندگی تو نداریم!» مادر هم عصبانی بود اما داد نمی زد:« جای خواب نداری؟ که داری! آب و غذا نداری؟ که داری! درس نخوانده ای؟ که خوانده ای!!! آخر تو را چه مرضی گرفته !؟» هوا کم کم رو به کبودی می زند و سستی قدم های من بیشتر می شود. در امتداد خیابان پارک خلوتی مرا به مهمانی دعوت می کند. با آرام ترین لحنی که از خودم سراغ داشتم گفتم:« من اینجا خوشبخت نیستم، همیشه یک چیزی کم دارم انگار! احساس مردگی می کنم.» پدر به حرف هایم نیشخند می زند و مادر از آشپزخانه می گوید:« اصلا می دانی!؟ زنده بودن جنم میخواهد، تو نداری! مرده ات هم به کار ما نمی آید... برو به درک!» حرف هایش همچو برف بر شانه هایم سنگین شد. من گفتم، پدر اخم کرده بود، من گفتم، مادر بغض کرده بود، من رفتم، و حالا چقدر هوا سرد است. به سوی اتاقم می روم، تمام حرف های دنیا را جمع کرده بودم که به زبان بیاورم؛ اما باز هیچ! دلم می خواست در اتاق را هم بکوبم؛ اما باز هیچ! پارک سوت و کور به نظر می رسید، از کنار تابلویش گذشتم، روی آن نوشته شده بود "بوستان خیال" همان جا تصمیم گرفتم تمام خیال ها را کنار تابلوی خیال رها کنم و برای ابدیت بجنگم. من برای قوی جنگیدن به خواب هم نیاز داشتم! به کنار دیواری می خزم و روی زمین مچاله می شوم، چقدر هوا سرد است. در تمام سال های عمرم، عروسک بازی شهوت نشده بودم که حالا این تازه شروع یک داستان کثیف بود... تیتر روزنامه ها هم حتما جالب خواهد شد اگر بنویسند "در بوستان خیال به خواب رفته بود، به خیال خودش به ابدیت سفر کرده..."
    #Hana_Sha
    امضای ایشان

    ای مرگ مرا زهره خود کشتن نیست
    یک مرتبه هم به سوی من سرگردان


  2. Top | #2


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1307
    نوشته ها
    59
    امتیاز
    461
    پسندیده
    29
    مورد پسند : 141 بار در 45 پست
    میزان امتیاز
    2
    تلخ.تاریک.قشنگ
    امضای ایشان
    سنگ چون بر خود گمان شیشه کرد
    شیشه گردید و شکستن پیشه کرد

  3. 2 پسندیده توسط:


  4. Top | #3


    تاریخ عضویت
    Jul 2016
    شماره عضویت
    1010
    نوشته ها
    175
    امتیاز
    221
    پسندیده
    208
    مورد پسند : 169 بار در 101 پست
    میزان امتیاز
    2
    مرسی الان میرم بمیرم :|
    خیلی تاریک بود :)
    امضای ایشان
    مانده بودی اگر نازنینم زندگی رنگ و بوی دگر داشت
    این شب سرد و غمگین غربت با وجود تو رنگ سحر داشت
    با تو این مرغک پر شکسته مانده بودی اگر بال و پر داشت
    با تو بیمی نبودش زطوفان مانده بودی اگر همسفر داشت
    هستیم را به اتش کشیدی سوختم من ندیدی ندیدی
    مرگ دل ارزویت اگر بود مانده بودی اگر میشنیدی
    با تو دریا پر از دیدنی بود شب ستاره گلی چیدنی بود
    خاک تن شسته در موج باران در کنار تو بوسیدنی بود

  5. 2 پسندیده توسط:


  6. Top | #4


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1297
    نوشته ها
    122
    امتیاز
    3,430
    پسندیده
    118
    مورد پسند : 306 بار در 99 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط aliazadi نمایش پست ها
    مرسی الان میرم بمیرم :|
    خیلی تاریک بود :)
    من که نگفتم مرده پایانش رو خود مخاطب میسازه! از نظر شما مرده، خیلی ها اینطور فکر نمیکنند. میدونید که
    امضای ایشان

    ای مرگ مرا زهره خود کشتن نیست
    یک مرتبه هم به سوی من سرگردان

  7. 1 پسندیده توسط:


  8. Top | #5


    تاریخ عضویت
    Dec 2015
    شماره عضویت
    680
    نوشته ها
    620
    امتیاز
    14,480
    پسندیده
    1,504
    مورد پسند : 1,681 بار در 537 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط hana6872 نمایش پست ها
    من که نگفتم مرده������ پایانش رو خود مخاطب میسازه! از نظر شما مرده، خیلی ها اینطور فکر نمیکنند. میدونید که������
    به نظرم مردن بهترین گزینه برای این شخصیته هم خودش راحت میشه هم اینکه جامعه رو خراب نمیکنه.
    امضای ایشان

  9. 3 پسندیده توسط:


  10. Top | #6



    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    105
    نوشته ها
    242
    امتیاز
    1,204
    پسندیده
    1,526
    مورد پسند : 546 بار در 237 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط AmbrellA نمایش پست ها
    به نظرم مردن بهترین گزینه برای این شخصیته هم خودش راحت میشه هم اینکه جامعه رو خراب نمیکنه.
    بله واقعا ایده جالبیه درباره اش بحث کنید، و جایگاه چنین شخصیتی رو داخل جامعه و اینکه چنین شخصیتی داخل جامعه چه تاثیری داره و جامعه چه کارهایی میتونه براش کنه و آیا جامعه در رسیدن به چنین نقطه‌ای در این شخصیت نقش داشته یا نه؟ و اینکه نویسنده تا چه حد میتونه آینه جامعه اش باشه، چه قدر میتونه تاثیر گذار باشه و چه قدر میتونه در بیان کردن این احساسات نقش داشته باشه؟

  11. 2 پسندیده توسط:


  12. Top | #7


    تاریخ عضویت
    Jul 2016
    شماره عضویت
    1010
    نوشته ها
    175
    امتیاز
    221
    پسندیده
    208
    مورد پسند : 169 بار در 101 پست
    میزان امتیاز
    2
    بیخیال شید این بحث جامعه رو شبیه کانال روانشناسی شد :))
    ولی برای ختم کلام میگم:
    درسته که این شخص فایده ای برای جامعه نداشته و جامعه هم در این امر بی تقصیر نبوده (تقصیر جامعس این فرد جایی نداره) اما اگه یه فرد با تمام قدرت مبارزه کنه جامعه نمیتونه کاری از پیش ببره و موفق میشه زنده بمونه تنها چیزی که لازمه یکم انگیزه برای بقاس و خواستن اینکه زنده بمونه
    #that_winter_the_wind_blows
    مثال خوبیه برای دلیلی برای زندگی کردن :)
    امضای ایشان
    مانده بودی اگر نازنینم زندگی رنگ و بوی دگر داشت
    این شب سرد و غمگین غربت با وجود تو رنگ سحر داشت
    با تو این مرغک پر شکسته مانده بودی اگر بال و پر داشت
    با تو بیمی نبودش زطوفان مانده بودی اگر همسفر داشت
    هستیم را به اتش کشیدی سوختم من ندیدی ندیدی
    مرگ دل ارزویت اگر بود مانده بودی اگر میشنیدی
    با تو دریا پر از دیدنی بود شب ستاره گلی چیدنی بود
    خاک تن شسته در موج باران در کنار تو بوسیدنی بود

  13. 2 پسندیده توسط:


  14. Top | #8


    تاریخ عضویت
    Dec 2015
    شماره عضویت
    680
    نوشته ها
    620
    امتیاز
    14,480
    پسندیده
    1,504
    مورد پسند : 1,681 بار در 537 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط aliazadi نمایش پست ها
    بیخیال شید این بحث جامعه رو شبیه کانال روانشناسی شد :))
    ولی برای ختم کلام میگم:
    درسته که این شخص فایده ای برای جامعه نداشته و جامعه هم در این امر بی تقصیر نبوده (تقصیر جامعس این فرد جایی نداره) اما اگه یه فرد با تمام قدرت مبارزه کنه جامعه نمیتونه کاری از پیش ببره و موفق میشه زنده بمونه تنها چیزی که لازمه یکم انگیزه برای بقاس و خواستن اینکه زنده بمونه
    #that_winter_the_wind_blows
    مثال خوبیه برای دلیلی برای زندگی کردن :)
    گلم زندگی به هر بهایی ارزش نداره بعضی وقت ها مردن بهتر از زندگی میتونه باشه.
    امضای ایشان

  15. 1 پسندیده توسط:


  16. Top | #9


    تاریخ عضویت
    Apr 2018
    شماره عضویت
    1522
    نوشته ها
    73
    امتیاز
    238
    پسندیده
    47
    مورد پسند : 115 بار در 59 پست
    میزان امتیاز
    2
    آدم مذهبی نیستم ولی اینو تو زندگیم دیدم....ازمایش شده است...

    خداوند به داود (ع) وحی کرد هر بنده ای از بندگانم به جای پناه بردن به دیگری با نیّت خالص به من پناه آورد، از کارش چاره جویی می کنم، گرچه همه ی آسمان ها و زمین و هرچه در آن هاست، علیه او برخیزند
    امضای ایشان
    حماسه الیوندر کبیر
    از امنحت پرسيدم تو چه طور مردي؟
    او گفت:آنانکه گرم تر در آغوش گرفتم به من خنجر زدند,
    آنانکه جامه پوشانيدم مرا به چشم سايه ديدند
    و انانکه با عطريات خود خوشبويشان کردم پيکرم را الوده کردند و از موميايي کردنم سر باز زدند.
    من بر دسیسه ها و دشمنان خارجی پیروز گشتم ولی دربرابر خانواده خود شکست خوردم.



  17. 1 پسندیده توسط:


کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد