نمایش نتایج: از 1 به 3 از 3

موضوع: و سپس ماه آمد...

  1. Top | #1



    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    105
    نوشته ها
    222
    امتیاز
    1,456
    پسندیده
    1,431
    مورد پسند : 496 بار در 219 پست
    میزان امتیاز
    2

    و سپس ماه آمد...

    بیابان ساکت بود؛ ماه، بزرگ و درخشان، با سفیدی مرگ زایش خاک بیابان را نقره فام کرده بود. اما در دوردست در چهار گوشه بیابان که کوه ها استوار بودند، ابر ها مانع از عبور نور ماه می شدند، بیابان مرکز کوه هایی بود که او را از سرسبزی تبعید کرده بودند.
    بیابان خاموش اما پر تلاطم بود. گاهی بادی می وزید و خاک های نقره ای را در هوا به پرواز در می آورد، انگار میخواست جلوی نور مسخ کننده مهتاب را بگیرد. اما آن هم نمی توانست مهتاب را خاموش کند. مهتاب همچنان بی رقیب در بیابان می تازید.
    در دل بیابان، مردی نشسته، لباس هایش ژنده، موها و ریش هایش ژولیده و کوتاه نکرده، به اندازه خاک بیابان نقره ای بودند، پاهایش برهنه؛ سرش را پایین انداخته بود، گاهی چشمان نقره ایش را باز میکرد و گرد نقره ای رنگ در هوا را نگاه میکرد؛ اما گرد هر بار مقهور می‌ماند، با ناامیدی و اندکی ترس سرش را دوباره پایین می انداخت، انگار میترسید سرش ناگاه به بالا بچرخد. قول داده بود این بار دیگر نبازد.
    هر از گاهی صدای حرکت بادی به گوشش میرسید، سرش را با امیدواری و ترس بلند میکرد؛ امید از این که بالاخره شاید این باد بتواند پیروز شود، و یا حتی توانسته باشد، ابری از جانب کوه های ستمگر آورَد؛ و ترس از اینکه شاید این باد نتواند موفق شود و حتی شاید این باد آخرین امید امشبش باشد، شاید بعد از این باد دیگر امیدی نیاید.
    هر بار ترس بود که پیروز میشد، هر بار این باد بود که عقب نشینی میکرد، و هر بار این ترس بود که سهمگین تر از گذشته در گوش هایش فریاد میزد که این بار هم شکست خواهد خورد.
    اوایل که جوانتر بود و چیزی نمیدانست، در تمام زمین گشت میزد، در این بیابان که در آن روزگار به خرّمی بهشت بود و در ماوراء این کوه های ستمگر که در آن روزگار حتی به اندازه تپه‌ای، با هر باد سخن میگفت، با باران هایی که بر روی این سرزمین می باریدند، با درختان، با گیاهان، همه و همه سخن میگفت. او مالک این سرزمین بود، او پادشاه این سرزمین بود، او باغبان این سرزمین بود؛ سپس آن کوه های لعنت شده آمدند. اوایل خوب بودند ابرهای بیشتر آمدند و باغ ها سرسبزتر شدند اما بعد ...
    صدای بادی آمد، آرام سرش را بالا گرفت، چشمانش را باز کرد، و به گرد موّاج نقره ای شناور نگاه کرد، اما این بار با فرونشستن گردها نگاهش را ندزدید و پلک هایش را وحشیانه بر روی هم نگذاشت، نگاهش خیره به دوردست ها بود؛ و در آن نگاه تنفر موج میزد؛ اما تنفر هر چه قدر هم قوی باشد باز ترس بر آن چیره میشود. او هر بار مقهور شده بود این بار دیگر نمیتوانست، شجاعتش را نداشت بار دیگر قمار کند.
    چشمانش را بست، سرش را پایین انداخت، ریش و موی بلندش چون بید میلرزید، لرزشی که معجونی از ترس و خشم بود. این کوه های ظالم بودند که راه را بر ابرهای بارانی بسته بودند، این کوه های ظالم بودند که او را از سرزمین هایش راندند و در دل این سرزمین نفرین شده حبسش کردند، این کوه های ظالم بودند که همه چیزش را گرفتند، خردش را، شکوهش را، قدرت اش را، ابرهایش را، و این کوه های ظالم بودند که غیر از دیوانگی چیزی برایش نگذاشتند.
    و سپس ماه آمد، بزرگ و درخشان، بی همتا در پهنه آسمان، خیره کننده؛ و او خیره شد، خیره به ماه، به بی همتاییش، درخشانیش، بزرگیش؛ اما ماه بی رحم بود، او را مجنون کرد، ذهنش را اسیر کرد و تک تک پرتو های نقره ایش او را به بند کشیدند. چشمانش را محکم تر فشرد. نه، اینبار او تسلیم نمیشد، کسی نمیتوانست جلودار او شود، او هنوز صاحب زمین هایش بود، هنوز فرمانروای زمین هایش بود، هنوز خداوندگار زمین هایش بود؛ حتی کوه ها را می شکافت و به زمین هایش می رسید، کوه ها را میشکافت و راه را برای عبور ابر ها باز میکرد، او هنوز قدرتمند بود. چشمانش را آرام کرد. دیگر ریش و مویش نمیلرزید.
    ناگهان نقطه ای از تردید در درون قلبش ایجاد شد، نقطه ای به تیرگی نور ماه، اگر زمین دیگر او را فرمانروایش نمیدانست چه؟ اگر نمیتوانست کوه ها را بشکافد چه؟ اگر دیگر ابرها با آوازش نمی گریستند چه؟ دیگر چندان اطمینان نداشت؛ شاید در مکانی دیگر و در زمانی دیگر میتوانست کوه ها را به تلّی از خاک بدل کند؛ اما آن مکان دیگر وجود نداشت و زمان او را چون بیابانش پیر کرده بود؛ امیدش را با آخرین درخت خشک شده، خشکانده بود و ذهنش به اندازه خود ماه پیر کرده بود و بیشتر از آن خسته؛ شاید باید تسلیم میشد، او بارها تسلیم شده بود، بارها به دیوانگی پناه برده بود، جنون او را مأوا داده بود، جنون دردش را تسلی داده بود. آری دیوانگی تنها خانه اش بود، دیوانگی تنها جایی بود که قدرت گذشته اش را می یافت، که دیگر ظلمی نبود؛ آری جنون همان نقطه ی آرامش بخش بود که میتوانست در آن هنوز با زمین سخن بگوید، که میتوانست هنوز آواز بخواند و ابرها را به گریه واداراد، همانجا که درختان با سخنان حکیمانه اش بارور میشدند، همانجا که علاقه اش، عشقش زمین را در بر میگرفت. آری شاید باید برای همیشه تسلیم این نور آسمانی میشد؛ شاید این تنها راه بود.
    اما نه، او نمیتوانست، این همان نور آسمانی بود که روحش را مثل کرمی که سیبی میخورد، خورده بود و بعد مدفوعش را درونش باقی گذاشته بود، او تسلیم نمیشد، نه او نمیتوانست تسلیم شود، او فرمانروا بود؛ با خشمش کوه ها را فرومیریخت، با فریادش صاعقه ها بر زمین می کوفتند، با هر نگاهش ذرات از هم میشکافتند، با هر گامش نیستی تبدیل به هستی میشد، نه، این او بود که دنیا را شکل می داد، این او بود که کوه ها را شکل داد، حالا با دستان خودش تک تک ذرات آنها را از هم می شکافت، این او بود که توان هستی و نیستی را داشت، این او بود که در هر کلامش شکوه آفرینش موج میزد.
    اما باز آن تکه تاریک در دلش نجوا کرد، کدام توان، توانی که از پس کنار زدن چند کوه بر نمی آید، کدام شکوه، شکوهی که باران برای سرسبزی یک بیابان محصور نمی آورد. دیوانگی، آری تنها دیوانگی آن شکوه را باز میگرداند.
    پاهایش را جمع کرد و آن را به سینه اش فشرد، سرش را بین پاهاش گذاشت و چشمانش را محکم تر بر هم فشار داد، او نباید تسلیم میشد، این سرزمین او بود، دیوانگی روحش را مسموم کرده بود؛ نباید به ماه نگاه میکرد، نباید تسلیم هوسش میشد؛ باید ... باید ...
    باید چه میکرد؟ آن نقطه تاریک باز به حرف آمد، او چه میتوانست بکند؟ چه قدرتی برایش مانده بود؟ چه چیزی داشت؟ او اصلا که بود؟ چیزی دیگر او را به یاد نمی آورد، او که میتوانست باشد؟ فرمانروای نیستی، کسی که خود را دارای قدرت هستی و نیستی میدانست؟ اما حالا این نیستی بود که او را به بازی گرفته بود، این نیستی بود که به او پوزخند میزد. این نیستی بود که او را درون خود زندانی کرده بود.
    در بیابان در حالی که ماه چون خورشید میتابید، فریادی، سکوت کر کننده بیابان را شکست.
    در دل بیابان، مردی نشسته است، که سرش را میان پاهایش گرفته است، در بیابان مردی نشسته است با ریش ها و موهای بلند نقره‌ای، در بیابان مردی نشسته است که چشمانش را مرگ‌وار فشرده است، در بیابان مردی نشسته است در میان هستی و نیستی، تردید و یقین، مرگ و زندگی.
    در بیابان مردی نشسته است.

  2. 4 پسندیده توسط:


  3. Top | #2


    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    شماره عضویت
    231
    نوشته ها
    402
    امتیاز
    7,364
    پسندیده
    1,061
    مورد پسند : 1,068 بار در 457 پست
    میزان امتیاز
    2
    رضا واقعا زیبا بود
    امضای ایشان
    براي سه چيز كسي را مسخره نكن
    1- زيبايي
    2- پدر و مادر
    3- زادگاه
    زيرا در انتخاب آنها نقش نداشته است


  4. 1 پسندیده توسط:


  5. Top | #3



    تاریخ عضویت
    Jan 2015
    شماره عضویت
    171
    نوشته ها
    53
    امتیاز
    1,819
    پسندیده
    54
    مورد پسند : 63 بار در 31 پست
    میزان امتیاز
    2
    سلام
    رضا داداش نمیدونم چی بگم خیلی خوب بود
    توصیف عالی با گیج کنندگی فلسفی و پایانی فوق العاده
    عاشق بخش اخرم که بعد این همه باز میگی در بیابان مردی نشسته است این قسمت فوق العاده بود
    موفق و پیروز باشید

  6. 1 پسندیده توسط:


کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد