نمایش نتایج: از 1 به 7 از 7

موضوع: اعتراف در کلیسای سرخ

  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    1241
    نوشته ها
    27
    امتیاز
    -95
    پسندیده
    15
    مورد پسند : 85 بار در 19 پست
    میزان امتیاز
    2

    اعتراف در کلیسای سرخ

    اولین داستان کوتاه من :)
    امیدوارم لذت ببرید



    اعتراف در کلیسای سرخ



    صدای نسبتا بلند ناقوس ها و زنگ ان کلیسای کوچک تقریبا گوش هر شنونده ایی که از آن حوالی رد می شد را کر میکرد.البته اگر رهگذری از آنجا بگذرد. دیگر در آن حوالی خانه ای به چشم نمیخورد ، سالها قبل این بخش از شهر به متروکه ای تبدیل شده بود.




    مرد سیاه پوش پس از تمیز کردن دست هایش ، به سنگینی بر صندلی چوبی قهوه ایی رنگ و قدیمی اما تمیز نشست و با لبخندی توئم با رضایت دست در پالتوی بلندی که به تن کرده بود کرد و جعبه ی چوبی نسبتا کوچکی را بیرون اورد ، سیگاری بر لب خود گذاشت و پس از روشن کردنش با فندک فلزی که همراه داشت ، پک سنگینی به آن زد . پس از چند ثانیه به پنجره ی بزرگ کلیسا خیره شد. اتاقک چوبی زیبایی بود با در های که با آب طلا طرح شده شده بودند . فرش ایرانی قرمز رنگی که بر کف آن انداخت شده بود با نور طلایی که از پنجره ی کوچک میآمد سمفونی زیبای و آرامش بخشی را مینواختند. سیاهپوش مقداری از مشروب مقدس کنار خود نوشید و گذرا به اتاق کنارش نگاه کرد ، جایی که پیرمردی در حال حرف زدن بود.آن مرد پیر را پدر روحانی مینامیدند و او مراجعین را فرزند خطاب میکرد.مرد سیاه پوش با لبخنده ملیحی که بر لب داشت بلاخره تصمیم به حرف زدن گرفت:



    -پدر حقیقتا از تو میپرسم ، جاودانگی چیست؟




    پیرمرد در شگقتی فرو رفت. افکار زیادی برای اندیشیدن داشت اما مهم ترین آنها هدایت این مرد جوان بود ، تا شاید خود نیز رستگار شود.
    پس از لحظه ای تامل لبانش را گشود:




    -معانی متفاوتی از آن وجود دارد فرزندم اما من آن را به آرامش رسیدن تعبیر میکنم. خلاص شدن از درد و رنج دنیا.




    -پدر ، هیچ لذتی در رستگاری هست؟




    - هرچه خوشی تا بحال داشته ای تصور کن، همگی به تو سپرده خواهند شد . تا ابدیت فرزندم.




    اکنون نوبت مرد سیاه پوش بود تا غرق حیرت شود :




    -پس تو میگویی تا ابدیت جان ها را خواهم گرفت؟




    پیرمرد زمزه کرد :




    -تو از گرفتن جان ها لذت میبری؟




    -چه کسی نمیبرد؟




    پدر روحانی با اطمینان از دیده نشدنش طلیبی بر سینه ی خود حک کرد. نمیدانست به این پسر ناخلف خدا چه بگوید تا بیش تر در خون
    قربانیان خود غرق نشود.




    -تا به حال فکر کرده ای که آیا خالق نیز از کار های تو لذت میبرد؟



    سیاه پوش کمی غرق تفکر شد. نگاهی به انگشتان پینه بسته ی دستانش کرد ، پکی محکم به سیگارش زد و با تامل پاسخ داد:



    -خالق خودش مرا به این راه سوق داد ، شکی نیست پدر.




    - چرا فکر میکنی پدر همگان تو را به این روز انداخته است؟




    سیاه پوش راحت تر بر صندلی اش تکیه زد:




    -میدانی گاهی لازم میشود تا داستان هایی را برای مردم تعریف کنم. این داستان عواقبی دارد پدر. آن ها را میپذیری؟




    پدر با آرامش و مهربانی پاسخ داد:




    -با جان و دل فرزندم. گوش هایم با تو است.




    -اولین بار در 4 سالگی ام بود که دیدم پدرم آن کار را انجام میدهد. تاثیرات بدی بر من داشت ، مهم ترین چیز سوالی بود که مغزم را بسیار مشغول کرده بود. چرا آن کار را انجام میدهد؟




    وقتی کمی بزرگ تر شدم روزی دیر به خانه برگشتم و دوباره شاهد بودم که پدرم در حال آزار دادن مادرم است. مردک ابله هیچ گاه نمیفهمید من هم آنجا هستم. پدر بسیار عصبانی گشتم ، به دنبال چیزی بودم تا خشمم را بر آن خالی کنم. بدون این که بدانم به کجا میروم فقط راه رفتم تا شاید اتاقم را دریابم.


    و آنگاه بود که پدرم مرا دید و به سمتم آمد....


    سیاهپوش بسیار افسرده به نظر میرسید . پدر حتی از میان اتاق چوبی هم میتوانست صورتش را تصور کند.




    فردای آن روز پدرم مانند همیشه شد ، مهربان و جذاب. و موضوع آزار دهنده این بود که حتی مادرم هم عادی رفتار میکرد انگار نه انگار که تمام بندش کبود و زخمی است. این ماجرا گذشت تا چند سال دیگر مرتب این چرخه تکرار میشد. کار همیشگی پدرم شده بود آزار دادن من و مادرم . وقتی در 14 سالگی به خانه برگشتم با صحنه ای مواجه شدم که در تمام زندگی ام فکر نمیکردم مانند اش را ببینم. پدر با سیخ های سرخ و داغ مشغول جزغاله کردن زنده زنده ی مادرم بود.




    اه سردی از لبانش بیرون آمد:




    -قصدم کشتنش نبود پدر، به هیچ وجه نبود. تنها میخواستم درس ادبی به آند مرد بدهم . میخواستم بداند که من میتوانم از خود و خانواده ام محافظت کنم . اما وقتی سیخ در دستانم قرار گرفت انگار همه چیز به طرز درستی کنار هم قرار داده شد.



    پس از پدرم مادرم بود که کشتنش بیش ترین لذت را به من داد. مادری که یکبار هم در میان کتک خوردن هایم از من پشتیبانی نکرده بود.



    -بعد از آن پدر دیگر مسیر خود را یافته بودم. پاک کردن گناهکاران تا به سرنوشت من دچار نشوند.



    پدر باری دیگر صلیبی کشید و به درگاه پسر خدا هرچه دعا بلد بود زمزمه کرد. پس از تامل فراوان پدر متوجه شد که تمام فضای اتاق را دود فرا گرفت است. پدر با ناراحتی زمزمه کرد:



    -اگر گناهکاران را میکشی ، اینجا چه میکنی فرزندم؟




    سیاهپوش پوزخند تلخی زد و سیگار دیگری روشن کرد:




    -خوب پدر این تنها اغاز داستان بود ، اکنون دیگر به نوعی لذتش به جنونم میکشاند ، وقتی انسان ها در جلوی صورتت به خون خود در میغلتندند. چه لذتی بالاتر از آن هست که صدای جیغ هایشان در گوشت کمانه کند؟ که دست هایش برای لحظه ای زندگی بیش تر به پاهایت التماس کنند؟ که هرچه دارند برای زنده ماندن به تو پیشنهاد دهند؟




    نه پدر دیگر نمیتوانم نکنم. اگر نکشم زندگی ام بی معنی خاهد بود. اکنون پس از سالها حس میکنم که بلاخره پدرم را درک میکنم. حتی از او ممنونم که بهترین زندگی ممکن را به من هدیه داد.




    پدر تنها به فکر مرخص کردن این پسر قاتل خدایش بود:




    -حالا سبک تر شدی فرزندم؟




    -البته پدر ، حالا حالم حتی بهتر است وقتی است که تازه اینجا آمده بودم. وقتی مهمانی گرفته بودیم.




    اشک در چشمان پیرمرد زبانه میکشید. دیگر نیمدانست چه بگوید چه کند. با بغض زمزمه کرد :




    -فرزندم گناهان تو قابل بخشش اند، حالا میتوانی بروی؟




    -تیر آخر خود را در تاریکی می اندازی ، نه پدر؟




    سیاهپوش از جایش برخواست. در اتاقک چوبی را گشود تا راه را به داخل کلیسا باز کند اما دل و روده ی زنی که چند ساعت پیش آنجا کشته بود مانع میشد. پس از تلاش های فراوان در آخر در را شکست و آب دهانش بر روی جسد زن انداخت.




    به کنار اتاقک پدر روحانی رفت:




    -پدر جای بسیار بدی برای یک کلیستاست. ساعت هاست کسی به اینجا نیامده است. این میشود نتیجه ی ساختن کلیسا در یک متروکه.




    -هدفت چیست شیطان؟




    سیاهپوش لبخندی زد:




    -شیطان؟ پس شیطان بودن اینگونه است.باید گپی هم با آن یکی فرزند خدایم بزنم. در هر صورت پدر تو همه چیز را شنیدی و البته دیدی. نمیتوانم بگذارم بروی.




    صدای شلیک تفنگ در کلیسای مخروبه را هیچ کس نشنید. و هیچ کس تا روزها بعد ندانست که سیه پوش در حالی از کلسیا بیرون میرفت که سعی میکرد راهی از میان اجساد برای خودش باز کند.



    ویرایش توسط mikaiel : 12-10-2017 در ساعت 00:56


  2. Top | #2


    تاریخ عضویت
    Mar 2016
    شماره عضویت
    791
    نوشته ها
    36
    امتیاز
    3,852
    پسندیده
    187
    مورد پسند : 84 بار در 31 پست
    میزان امتیاز
    2
    داستان خوبی بود، کشش داشت. توصیفاتم خوب بود در کل این داستان دوست داشتم.

  3. Top | #3

    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1312
    نوشته ها
    19
    امتیاز
    380
    پسندیده
    0
    مورد پسند : 49 بار در 17 پست
    میزان امتیاز
    2
    قشنگ بود، نثر جالبی هم داشت. قابلیت یه داساان بلند شدنو داره. ادامه بده حتما به این طرز نوشتن. احسنت.

  4. 1 پسندیده توسط:


  5. Top | #4

    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    1241
    نوشته ها
    27
    امتیاز
    -95
    پسندیده
    15
    مورد پسند : 85 بار در 19 پست
    میزان امتیاز
    2
    ممنون از همگی دوستان :)

  6. Top | #5


    تاریخ عضویت
    Jul 2016
    شماره عضویت
    1012
    نوشته ها
    49
    امتیاز
    303
    پسندیده
    3
    مورد پسند : 79 بار در 39 پست
    میزان امتیاز
    2
    اول کلی، داستا ن به طور کلی خوبه. کشش داره، نثر هم نسبتا روونه.
    حالا ایده‌ی داستان، در مورد این هم نظرم مثبته، جالبه، ذهن رو درگیر می‌کنه، اما هدفش چیه؟ میخواد خواننده چی تو ذهنش بیاد؟ این مهمه. به نظرم زیاد به محتوای داستان فکر نکردی. توی فانتزی بلند، محتوا زیاد مطرح نیست ولی داستان به این کوتاهی، محتوا مهم ترین بخشه. شاید هم من نفهمیدم که دوست دارم بهم بگی.
    حالا بریم سر ریزه کاری. زنگ و ناقوص نقریباً یه معنی دارن، یکی رو مفرد نوشتی، یکی رو جمع.
    ناقوص کلیسا الکی به صدا در نمیاد. پس احتمال این که توی اون لحظه ناقوص کلیسا به صدا در اومده باشه کمه.
    ای نکره برای متروکه ای، زیاد جالب نیست توی اون جمله
    صندلی چوبی قهوه ایی رنگ و قدیمی اما تمیز نشست: اینجا، بار اوله که اسم صندلی مورد نظر میاد و به حالت نکره هم صندلی توصیف شده(مفهومش) پس بهتره از لفظ نکره هم استفاده بشه. به نظرم بهترین نقطه، لغت تمیز باشه که یه "ی" تهش بذاری
    پالتوی بلندی که به تن کرده بود کرد: دو تا کرد به فاصله‌ی یک کلمه. اصلا خوب نیست. پالتوی بلندش بنویسی هم طول جمله کم میشه هم اون تکرار از بین میره.
    جایی که پیرمردی در حال حرف زدن بود.آن مرد پیر را پدر روحانی مینامیدند و او مراجعین را فرزند خطاب میکرد.مرد سیاه پوش با لبخنده ملیحی که بر لب داشت بلاخره تصمیم به حرف زدن گرفت
    خب پدر مقدس داره با یکی حرف میزنه، اصلا معلوم نیست اون نفر چی شد و کجا رفت و شخصیت یه دفعه شروع میکنه حرف زدن. این یکم تداخل داره.
    و دیگه این که این که توضیح دادی پدر مقدس به بقیه میگه فرزند و بقیه بهش میگن پدر، توضیح اضافه است. اگه به نظرت لازمه، سعی کن غیر مستقیم تر بیانش کنی
    پدر حقیقتا از تو میپرسم ، جاودانگی چیست؟: اول، جای لغت حقیقتا اشتباهه. دوم جاودانگی اینجا بی معنیه. انگار یه مترجم ناشی متنی رو ترجمه کرده و یک لغت نا درست رو معادل گذاشته. رستگاری یا لغات مترادف رستگاری باید بذاری.
    جمله‌ی درست از نظر من اینجوری میشه: پدر از تو می‌پرسم، حقیقتاً رستگاری چیست.
    رفتار پدر مرده غیرممکن نیست، ولی توی داستان غیر طبعی جلوه میکنه. انگار هیچ دلیلی برای این کار نداره و فقط جبر نویسنده است. به این داستان مربوط به کودکی شخیت باید عمق بیشتری بدی.

    به هر حال در نهایت داستان خوبیه ولی باید بیشتر پردازش بشه. نمیدونم چرا واقعا حی میکنم شبیه یه متن ترجمه شده است. شاید چون زیاد ترجمه خوندی یکم کارت متمایل شده به اون سمت. ترجمه های با کیفیت تر باید بخونی.
    در نهایت: هدف داستان نویسی نوشتن داستان بلند نیست. این که یک داستان رو بگیم پتانسیل داستان بلند شدن رو داره به شدت اشتباهه. داستان بلند سر جای خودشه، داستان کوتاه هم سر جای خودش. هیچ کدوم به اون یکی ارجعیت نداره. داستانت خوبه، ایده‌اش خوبه و قلم هم میتونه خوب باشه اما نیازه که متن رو چند بار بخونی و ویرایش کنی و اشکالاتش رو در بیاری. در ضمن، دیالوگ ها رو سعی کن تا جای ممکن به محاوره نزدیک کنی.
    یه چیز دیگه. بهتره داستان رو توی pdf بذاری و حتماً قوانین نگارش رو رعایت کن.
    امیدوارم موفق باشی.
    ویرایش توسط chief : 12-26-2017 در ساعت 18:29
    امضای ایشان
    توی دنیا فقط یک چیز از مطالعه لذت بخش تره.
    و اون نوشتن یک کتاب و خلق دنیایی جدیده.

  7. Top | #6


    تاریخ عضویت
    Nov 2014
    شماره عضویت
    4
    نوشته ها
    801
    امتیاز
    15,845
    پسندیده
    2,860
    مورد پسند : 2,633 بار در 876 پست
    میزان امتیاز
    2
    داستان جالبی بود .
    یه داستان عناصر خودشو داره، شروع ، روند و پایان، یه ساختار و چهارچوب مثل یه ساختمان که اسکلت داره ، اگه اسکلتی نباشه تمام این ساختار فرو میریزه، بقیه چیزها مثل محیز سازی، شخصیت سازی، توصیف میشه اون مصالح مورد نیاز ولی هیچ ساختمانی فقط روی مصالح باقی نمیمونه .
    داستانی هم که ساختار نداشته باشه میشه همون ساختمان، البته داستان کوتاه خیلی متفاوت تر از داستان بلنده، اینو نباید فراموش کرد در این داستان هم یه شروع خب و یه گفتگو و یه پایان داشتیم، ممکنه عده ای بگن قوی بود یا بگن ضعیف بود این دیگه به تفکر خواننده مربوط میشه و من نظرم نمیگم در این مورد.
    براتون ارزوی بهترین ها را دارم موفق باشید
    امضای ایشان
    زندگی زندان سرد کینه هاست، من گریزانم ازاین زندان که نامش زندگیست.


  8. Top | #7


    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    شماره عضویت
    231
    نوشته ها
    403
    امتیاز
    6,285
    پسندیده
    1,061
    مورد پسند : 1,073 بار در 457 پست
    میزان امتیاز
    2
    داستان جالبی بود نثر خوبی بود و کشش ادامه ی داستان بود شروع خوبی داشت و ادامه و پایانش هم خوب بود.
    ولی به عنوان یه داستان کوتاه مستقل معنی نداشت روایت داستانی نداشت . بیشتر شبیه این بود که بخشی از یک داستان بلند باشه .
    امضای ایشان
    براي سه چيز كسي را مسخره نكن
    1- زيبايي
    2- پدر و مادر
    3- زادگاه
    زيرا در انتخاب آنها نقش نداشته است


  9. 2 پسندیده توسط:


کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد