نمایش نتایج: از 1 به 5 از 5

موضوع: دیوانه

  1. Top | #1



    تاریخ عضویت
    Jul 2015
    شماره عضویت
    413
    نوشته ها
    328
    امتیاز
    2,520
    پسندیده
    446
    مورد پسند : 935 بار در 356 پست
    میزان امتیاز
    2

    دیوانه

    امید وارم با نظرات خوب و نقد هاتون من رو در بهتر نوشتن کمک کنید.
    ممنون


    دیوانه
    دقیقا نمیدانم چند بار این مسیر را رفته ام. ولی در میدانستم که در حرکت بودن به من نوعی احساس رهایی می دهد. برای چندمین باری که نمیدانستم، طول و عرض اتاق را پیمودم. اتاق وسایل بسیار کمی داشت. تنها اجزای اتاق را تخت خوابی ساده به رنگ سفید و میز و صندلی در گوشه اتاق تشکیل می داد. گلدانی با گیاهی که اسمش را نمیدانستم روی میز خود نمایی می کرد. زیر میز هم آبپاشی وجود داشت که نصفه پر از آب بود. کمی گیج بودم. نمیدانستم کجا هستم. و اصلا چرا اینجام. هیچ چیز را به خاطر نداشتم. به سمت تنها در اتاق رفتم. خواستم آن را باز کنم ولی به نظر می رسید که در را از بیرون قفل کرده اند. به سمت گلدان رفتم. خاک پای گیاه خشک به نظر می رسید. خم شدم و آب پاش را برداشتم و کمی آب برای گیاه ریختم. نمیدانم چرا ولی حس و علاقه زیادی به گیاه داشتم. به نحوی که احساس می کردم. این گیاه دوست داشتنی ترین چیز دنیاست. ناخوداگاه به نرمی دستی روی گیاه کشیدم و برگ های سبز ان را نوازش کردم. و گفتم:
    خیلی دوست دارم. من دیوونتم.
    دیوانه؟ نمیدانم چرا این حرف را زده ام. به نظر می رسید این جمله را بار ها شنیده باشم. ولی کجا؟ کی؟ نمیدانستم. دوباره با گلدان و گیاه زیبایی که درون آن قرار داشت خیره شدم. همانطور که نمیدانستم چطور به این اتاق آمده ام. از زمان رفتنم هم خبری نداشتم. ولی قصد داشتم که تا هر وقت که می توانم و یا حتی برای همیشه از این گیاه زیبا مواظبت کنم.
    تصاویری را برای لحظه ای به یاد آوردم. چهره کسی. یا چیزی. نمیدانم. فقط احساس می کردم که به او علاقه زیادی دارم، و صدا. صدایی که مدام درن ذهنم تکرار می شد: "من دیوونتم "
    احساس کردم صداهایی را از بیرون می توانم بشنوم. گوش هایم را تیز کردم. به نظر می رسید که دو نفر در حال صحبت کردن باشند. از آنجایی که صدا ها هر لحظه واضح تر می شدند. بهتر می توانستم بفهمم که در باره چه چیزی صحبت می کنند.
    - خوب باب تقریبا کارمون تموم شده. بزار نگاه کنم...آره این آخرین نفره
    - این همون جدیدست؟ چیزایی که می گن واقعیت داره؟ که اون...
    - آره این یکی جدیده و نمیدونم. راستشو هم بخوای نمیخوام بدونم. چطوره فقط کارمونو انجام بدیم و به این چیزا فکر نکنیم؟
    - درست میگی. فقط مواظب باشه ممکنه دیوونه بازی در بیاره.
    دوباره چیز هایی را به یاد آوردم. دوباره آن چیز...نه... آن کس، به آرامی زیر لب زمزمه کردم: "آن زن " نمیدانم او که بود. فقط میدانستم که او عزیز ترین چیز من بود. عزیز تر از هر چیز دیگری. با تمام وجود احساس می کردم که میخوام تا ابد با او باشم و از او مواظبت کنم. با صدای افراد بیرون اتاق رشته افکارم هم پاره شد.
    - حواسم هست. اها همینجاست.
    صدای چرخیدن کلید را درون قفل در شنیدم و بعد از آن یک مرد و زن با لباس های سفید وارد شدند. مرد جثه بزرگی داشت. حداقل یک سر و گردن از من بزرگتر بود. زن هم قد بلندی داشت ولی وقتی در کنار آن مرد بود. ریز نقش به نظر می رسید. زن سینی کوچکی را حمل می کرد که روی آن یک کاسه و یک لیوان آب وجود داشت. نمیدانستم چه واکنشی نشان دهم. نمیداستم که آن ها دوست هستند یا نه و یا چه قصدی دارند. ترجیح دادم صبر کنم و ببینم که چه کاری می خواهند انجام دهند.
    مرد به سمت من آمد و با بی حوصلگی گفت : "دهنتو باز کن "
    با سردرگمی آن هارا نگاه کردم. منظور مرد را متوجه نمی شدم. چرا باید دهنم را باز می کردم؟ مرد قدمی برداشت و به نزدیکی من رسید. کمی ترسیدم و قدمی به عقب برداشتم. ناخودآگاه دهنم را باز کردم. شاید توانسته بودم که به آن ها اعتماد کنم و شاید هم فقط ترسیده بودم. زن جلو آمد و چیزی را درون دهانم گذاشت و لیوان را جلوی من گرفت و گفت: "بخور "
    لیوان را برداشتم و نصف آب درون آن را سر کشیدم. مرد جلو آمد و دوباره از من خواست تا دهانم را باز کنم. با بی حوصلگی نگاهی گذرا به درون دهانم کرد و گفت :"خوبه.بلاخره امشب هم تموم شد. شب طولانی ای بود"
    سپس بدون حرف اضافه دیگری آن دو از در بیرون رفتند. صدای قفل شدن در را شنیدم. دوباره تنها شده بودم. با رفتن آن ها اضطراب زیادی گرفتم. آن ها چه کسی بودند؟ چه چیزی را به خورد من دادند؟ شاید...شاید من را مسموم کرده باشند. فکر مسموم شدن اضطراب من را دو چندان کرده بود. باید جلوی آن را می گرفتم. به روی زمین زانو زدم. کمی به جلو خم شدم. دستم را درون دهانم بردم. انگشت هایم به ته حلقم برخورد می کردند. احساس تهوع می کردم و با تکان دادن دستم این احساس لحظه به لحظه بیشتر هم می شد. تا جایی که احساس تهوع امانم را برید و هرچه را که خورده بودم بالا آوردم. نگاهی گذرا به زمین کردم. به نظر می رسید که قبل از آب و آن ماده مسموم کننده که به من داده بودند. چیز های دیگری هم خورده بودم. به هرحال یادم نمی آمد و دست از فکر کردن به آن برداشتم. نمیتوانستم تشخصی دهم که چه چیزی را به من خورانده اند. سعی کردم به زمین نگاه نکنم. و دوباره شروع به راه رفتن در اتاق کردم. ذهنم آرام شده بود. نه ترسی و نه نگرانی ایی نداشتم. کم کم احساس خواب آلودی من را در بر گرفت. به سمت تختم رفتم. و روی آن دراز کشیدم. چند لحظه بعد پلک هایم سنگین شدند و تاریکی من را به درون خود کشید.
    چشم هایم را باز کردم. باز هم درون آن اتاق بودم. گوشه تخت به حالت نشسته در آمدم و پاهایم را از تخت آیزان کردم. هنوز خواب آلود بودم. به کندی چشم هایم را کمی مالیدم. به بدنم کش و قوسی دادم. بلند شدم. دوباره و بدون هدف خاصی، شروع به قدم زدن کردم. بعد از مدتی به یاد گیاه نازنینم افتادم. به سمت میز و گلدان نگاه کردم، ولی از چیزی که می دیدم در جا خشکم زد. نه این امکان نداشت. کی و چه طوری این اتفاق افتاده بود؟ گیاه زیبای من...گلدان خوشکلم...
    گلدان خورد شده بود و گیاه دروا ان از ریشه بیرون آوره شده و تکه تکه شده بود. نههه...این ممکن نبود. آخه چرا؟ کی این کارو با من کرده بود؟ با عصبانیت دادی زدم که گلویم به سوزش افتاد. ناگهان دنیا برای تیره و تار شد. و آخرین چیزی که دیدم. زمین بود که به سمت من می آمد.
    پایان
    ویرایش توسط sina.m : 12-07-2016 در ساعت 18:22
    امضای ایشان
    am i a loser?? maybe...but i am still a live

  2. 6 پسندیده توسط:


  3. Top | #2


    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    شماره عضویت
    280
    نوشته ها
    40
    امتیاز
    19
    پسندیده
    13
    مورد پسند : 36 بار در 26 پست
    میزان امتیاز
    2
    داستان قشنگی بود ادامه بده

  4. 1 پسندیده توسط:


  5. Top | #3



    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    105
    نوشته ها
    197
    امتیاز
    1,570
    پسندیده
    1,293
    مورد پسند : 452 بار در 202 پست
    میزان امتیاز
    2
    جالب بود، شیوه جالبی بود برای نوشتن! نمیدونم درسته یا نه. احساس میکنم شما با اون بیان این که گلدان براتون خیلی عزیزه و همچنین دوباره با فرجام گلدان بگید چرا این شخص دیوانه و چی فرجامی با (آن زن) داشته، جالب شیوه جالبی بود! به نظرم اگه اون پیوند بین گلدان و آن زن رو بیشتر میکردید میتونست قوی تر و تاثیر گذار تر باشه. و یه چیزی دیگه، لازم نیست از همون اول اتاق رو توصیف کنید! اتاق داخل داستان بستر اتفاقاته درست و به نظرم باز میتونست اتاق رو در همین بستر اتفاقات ترسیم کنید و اینطور بگم اتفاقات بستری باشند برای توصیف اتاق، این طور به اتاق هم یک شخصیت جداگانه میدید که حتی میتونه یه نقش باشه داخل داستان. و یه نکته دیگه وقتی گلاب به روتون بالا می آرند، فقط اون چیزی که بالا آورده میشه یه جسم بی روح و بی هیچ چیزی نیست! به هر حال بویی چیزی لزجی بودنی... همم. و یه بار دیگه تاکید کنم اگر میتونستید این قفل بین گلدان گل و ( آن زن) رو قوی تر کنید میتونست بهتر و تاثیر گذار تر باشه، مثلا اگه گل رو در مقام مقایسه با آن زن میاوردید میتونست بیشتر تو ذهن خواننده جا بیوفته.
    و یه چیز دیگه واقعاً این شیوه نوشتن سخت و جدیده و تنها به قلم نویسنده هم متکی نیست و نیاز به تجربه خواننده هم داره تا بهتونه این تراژدی شگرفی که نویسنده پنهان کرده رو ببینه و کار نویسنده هم خیلی خلاقانه بوده. هر چند تمام این صحبت ها وقتی درسته که اون فرض اولیه من درست باشه. به هر حال خوندن این نوشته تجربه خوبی بود. امیدوارم نویسنده باز هم بنویسه. @sina.m
    ویرایش توسط bahani : 08-16-2017 در ساعت 15:34

  6. 1 پسندیده توسط:


  7. Top | #4


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1306
    نوشته ها
    148
    امتیاز
    1,029
    پسندیده
    131
    مورد پسند : 152 بار در 78 پست
    میزان امتیاز
    2
    خوب بود.
    من که از شیوه نوشتنت خوشم اومد و عیبی براش پیدا نکردم.
    هر چند میشه نکات ریزی رو گفت ولی عالی بود.
    امضای ایشان

  8. 1 پسندیده توسط:


  9. Top | #5

    تاریخ عضویت
    Aug 2017
    شماره عضویت
    1354
    نوشته ها
    24
    امتیاز
    407
    پسندیده
    41
    مورد پسند : 39 بار در 21 پست
    میزان امتیاز
    2
    متن جالبی بود،این چیزاییه که من تو متن تو به عنوان اشکال پیدا کردم:
    که نصفه پر از آب بود کمی خام به نظر میرسه با این عوض بشه به نظرم بهتره: تا نیمه پر از آب بود...
    نمیدانستم کجا هستم و اصلا چرا اینجام بخش اول جملت نوشتاری و بخش دومش محاوره ای شده (اینجام) شکل درستش میشه اینجا هستم...
    کمی آب برای گیاه ریختم این جمله هیچ ایرادی نداره اما یه جمله کاملا عامیانه است توی نوشتار بهتره اینجور بنویسی کمی آب به پای گل یا گیاه ریختم...
    این حرف را زده ام زمان حال رو نشون میده درحالی که تو متن منظور تو گذشته است نمیدانم چرا این حرف را زدم درسته...
    دوباره با گلدان باید عوض بشه با دوباره به گلدان و گیاه زیبایی....خیره شدم...
    خوب باب باید بشه خب باب...
    فقط مواظب باشه باید بشه فقط مواظب باش...
    با تمام وجود احساس می کردم که می خوام همون مشکل قرار دادن محاوره تو یه متن نوشتاری...
    با صدای افراد بیرون رشته افکارم هم پاره شد،به نظرم هم اینجا اضافه به کار برده شده.با صدای افراد بیرون رشته افکارم پاره شد...
    آنها چه کسی بودند شکل صحیحش میشه آنها چه کسانی بودند...
    نه ترسی و نه نگرانی ایی نداشتم این جمله کاملا غلطه! ساختار نگرانی ایی از لحاظ دستور زبان اشتباهه و زیبایی نگارشی هم نداره.آوردن نه پشت ترس و نگرانی برای منفی کردن جملت کفایت میکنه و نیازی نیست که فعلت رو هم منفی کنی.شکل صحیح این جمله به این صورته: نه نگرانی و نه ترسی داشتم.خودت قضاوت کن ببین کدوم جمله راحت تر و بهتره...
    شب طولانی ای بود مثل جمله بالا اشتباهه مثلا باید اینطور بنویسی:شب طولانی و سختی بود،دیگه قضاوت با خودت...
    این از لحاظ قلم و نثر ولی از لحاظ محتوا خیلی قشنگ و نو و جالب بود.
    ویرایش توسط Novelist_M : 09-05-2017 در ساعت 12:19
    امضای ایشان
    چرا آرزوی پرواز؟! آدمها هنوز راه رفتن را بلد نیستند...

  10. 1 پسندیده توسط:


کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد