نمایش نتایج: از 1 به 6 از 6

موضوع: اسب های نیمه جان ... قسمت اول

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    95
    نوشته ها
    176
    امتیاز
    1,539
    پسندیده
    99
    مورد پسند : 572 بار در 192 پست
    میزان امتیاز
    2

    اسب های نیمه جان ... قسمت اول



    اسب های نیمه جان .... 1#


    دوان دوان به سمت دهکده می رفتم . زمانی که از خستگی اشک در چشمانم جمع شده بود ، پلک های ناتوانم کار را برایم سخت تر کردند .


    درست مثل سنگ اندازی مردم ، وقتی که در خانه ی فلزی ام که تبدیل به حفاظ نه چندان امنی برای در امان بودن از سنگ های غوطه ور در آسمان

    تبدیل شده بود ، اشک می ریختم .


    پشت سرم ، چندین محافظ بلند قامت ، برای گرفتن من تقلا میکردند ، اما وقتی پدرم را دیدم که با مشعلی کم فروغ در انتظارم است کارشان را بی فایده

    خواندم . حالا میفهمم کارشان بی فایده نبود . با دنبال کردن من ، ضربه ی محکمی به زندگیم زدند .



    - برو کنار پیر مرد ! ما باید در مقابل اموال آن مردم بیگناه صادق باشیم .


    لرزش پاهایم را حس کردم ، خیلی ترسیده بودم .


    پدرم ، با صدای بی رمغش جواب داد : « این بچه گناهی ندارد »


    - که گناهی ندارد ... میخواهی تو را به جایش مجازات کنیم ؟؟؟


    سرم ، با ضربه ای که با چوب به سر پدرم اصابت کرد ، به پرواز در آمد .


    - نزنیدش ! ن ... زنیدش !


    وحشت زده ، به عقب رفتم . ناله های پدرم مرا تحت تاثیر قرار داد .


    - برو شارلوت ! اینجا نمان !


    اما گام های کوتاهم ، چشمان وحشت زده و دستان لرزانم حرف پدرم را رد کرد . این ذهنم بود ، که پاهایم را به حرکت در آورد . به تدریج ، سرعتم

    آن قدر زیاد شده بود که شکستن باد ، موجب خشک شدن اشک هایم شد .


    با خودم گفتم : « تو کار بدی نکردی شارلوت ! توباید سرنوشتت را میساختی »

    جنگل ، سرد و مه آلود شده بود .


    با هدف گرم شدن شروع به دویدن کردم . باد تندی وزید ، انگار ، باد با من همگام بود ، اما سایه های تیره و تار ، حرف دیگری میزدند .


    نکند آن ها دنبال من آمده باشند ؟


    نکند پدرم را کشته باشند ؟


    هزاران سوال ذهنم را آشفته کرده بود ، کاش زمان به عقب بر میگشت و من هیچوقت با گرت آشنا نمیشدم . همان پسر مو بور و بی رحمی که پا به پای

    مردم به من سنگ میزد .

    درحالی که ، توی قفس سرد و خالی نشسته بودم و به امید این که سنگ ها به من برخورد نکنند ، میپریدم .


    در حالی که دزدی از مردم کار خودش بود .


    سر انجام ، با صدای عجیبی ، از فکر کردن دست کشیدم .


    کالسکه ی اشرافی ، از میان مه پدیدار شد .


    چند نفر از کالسکه بیرون آمدند و به طرفم آمدند .


    یعنی آن ها که بودند ؟


    از من چه میخواستند ؟


    ادامه دارد ...
    امضای ایشان
    آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند !!؟


  2. Top | #2


    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    121
    نوشته ها
    111
    امتیاز
    -391
    پسندیده
    394
    مورد پسند : 452 بار در 146 پست
    میزان امتیاز
    2
    قشنگ بود.
    کمی جملاتت بلند بود،و ويرايشم لازم داشت.
    منتظر قسمت بعدی هستم.

  3. 2 پسندیده توسط:


  4. Top | #3


    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    95
    نوشته ها
    176
    امتیاز
    1,539
    پسندیده
    99
    مورد پسند : 572 بار در 192 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط ali7r نمایش پست ها
    قشنگ بود.
    کمی جملاتت بلند بود،و ويرايشم لازم داشت.
    منتظر قسمت بعدی هستم.
    نظر لطفته علی آقا .
    بزودی ارائه میدم . ممنون که وقتت ر در اختیار من گذاشتی .
    موفق باشی .
    امضای ایشان
    آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند !!؟

  5. 2 پسندیده توسط:


  6. Top | #4

    تاریخ عضویت
    Jan 2017
    شماره عضویت
    1268
    نوشته ها
    20
    امتیاز
    230
    پسندیده
    4
    مورد پسند : 7 بار در 6 پست
    میزان امتیاز
    2
    قشنگ بود نمی خواید ادامه اش بدید؟

  7. Top | #5


    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    شماره عضویت
    280
    نوشته ها
    42
    امتیاز
    -23
    پسندیده
    13
    مورد پسند : 38 بار در 28 پست
    میزان امتیاز
    2
    خوب بود ادامه بده

  8. Top | #6


    تاریخ عضویت
    Mar 2016
    شماره عضویت
    799
    نوشته ها
    38
    امتیاز
    989
    پسندیده
    133
    مورد پسند : 90 بار در 35 پست
    میزان امتیاز
    2
    خوب بود ولی خیلی کوتاه . توصیفات رو میشه بیشتر کرد.
    منتظر ادامه اش هستم !
    امضای ایشان
    تا توانی رفع غم از چهره ی غمناک کن

    در جهان گریاندن آسان است اشکی پاک کن . . .

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد