صفحه 1 از 24 123411 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 236

موضوع: داستان دورگه- فصل بیست ودوم(پایان جلد اول)

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Dec 2015
    شماره عضویت
    680
    نوشته ها
    619
    امتیاز
    14,477
    پسندیده
    1,501
    مورد پسند : 1,673 بار در 534 پست
    میزان امتیاز
    2

    داستان دورگه- فصل بیست ودوم(پایان جلد اول)

    با سلام
    این داستان رو زمانی که در سایت پایونیر عضو بودم شروع به نگارش کردم البته به کمک یکی از بچه های پایونیر ولی زمانی که میخواستیم شروع به نوشتن کنیم به خاطر مشکلات شخصی ایشون نتونستیم کار رو ادامه بدیم و ایشون از ادامه انصراف دادن چند وقتی این داستان در حال خاک خوردن بود ، روزی در حالی که داشتم دفتر چه ایده هام رو ورق میزدم به این داستان رسیدم و دیدم واقعا با اون همه وقتی که دو نفری روش گذاشتیم حیفه رها بشه و شروع کردم به نوشتن و خوشبختانه تونستم به سرعت به خاطر کارهای قبلی ایده پردازی داستان رو تموم کنم ولی دوباره داستان به زیر خروار ها خاک رفت و صدایی از خودش در نیاورد تا همین چند روز پیش که دیدمش و تصمیم گرفتم حد اقل به خاطر زحمت های اون دوست عزیز هم که شده بزارمش اینجا ،اما قلم من به خوبی نویسنده های بوک پیجی نیست و تنها امیدوارم بتونم زحمت های اون دوست عزیز رو بی نتیجه نزارم !
    انشاا... که خوشتون بیاد


    چند خطی در مورد این داستان:
    تا به حال در سایه ها حرکت کرده ای؟؟ در تاریکی شب چطور؟ ایا تا به حال تصور کردی که کسی یا کسانی در حال تماشای تو هستند ؟ اگر این احساس به شما دست داده بدون شک مانند من بدون وقفه بر می گردید و درون تاریکی را نگاه می کنید ،اما اغلب موارد چیزی آنجا نیست و شما این احساس را به حساب یک خیال ساده می گذارید، اما آیا حق با شماست یا کسانی در دنیایی نا دیدنی به نظاره شما و حرکات شما نشسته اند؟
    تمام عمر یک احساس داشتم ،چه زمانی که کودکی بودم و چه زمانی که یک نوجوان شدم و چه حالا، چه در خواب چه در بیداری چه در تاریکی چه در روشنایی، احساسم به من می گفت چشم هایی تمام مدت مرا نظاره می کنند ،حتی همین حالا که این مطلب را مینویسم شاید باور تان نشود اما احساس میکنم کسی در پشت سرم ایستاده و به جملاتی که من می نویسم چشم دوخته است، ترس بر من چیره شده میدانم اگر باز گردم چیزی را نخواهم دید اما آیا ندیدن دلیلی بر نبودن است؟ ایا ما انسانها تنها موجوداتی هستیم که در این جهان زندگی میکنیم؟


    **پایان کتاب اول**


    داستان دورگه
    نویسنده : امید مرادپور
    در حال باز نویسی از روی داستان اصلی
    دانلود 22 فصل به صورت یکجا
    توضیحات فصل ها به صورت فشرده در یک فایل rar قرار گرفته اند و ابتداباید از حالت فشردگی خارج شوند


    (11 مگابایت)



    شماره فصل: تاریخ اپلود
    لینک اپلود صفحات
    فصل اول(غریبه) جمعه 26/6/1395 دانلود 11
    فصل دوم (هدیه ای عجیب) شنبه 27/6/1395 دانلود 10
    فصل سوم (خشم) یک شنبه 28/6/1395 دانلود 11
    فصل چهارم(مردان سیاه پوش) دوشنبه 29/6/1395 دانلود 17
    فصل پنجم(بازجویی) جمعه 2/7/1395 دانلود 13
    فصل ششم(مادر) یکشنبه 14/9/1395 دانلود 12
    فصل هفتم(سقوط) یکشنبه 14/9/1395 دانلود 15
    فصل هشتم (سرزمین عجایب) جمعه 19/9/1395 دانلود 17
    فصل نهم (آب و آتش) شنبه 20/9/1395 دانلود 19
    فصل ده (فرمانده) چهارشنبه 1/10/1395 دانلود 14
    فصل یازده (آشنای غریب) یک شنبه 4/10/1395 دانلود 19
    فصل دوازده( اولین نبرد) جمعه 17/10/1395 دانلود 22
    فصل سیزده(اسرار پنهان) یکشنبه 26/10/1395 دانلود 14
    فصل چهارده(کابوس) چهارشنبه 13/11/1395 دانلود
    فصل پانزده (امید) شنبه 24/11/1395 دانلود
    فصل شانزده (سنگ سایه ها) چند ساعت قبل سال تحویل
    دوشنبه 30 /12/1395
    دانلود
    فصل هفدهم(ریشه ها) یکشنبه 13/1/1396 دانلود
    فصل هجدهم (شوگا) یکشنبه 7/3/1396 دانلود
    فصل نوزدهم دانلود
    فصل بیستم (آدمخوارها) چهارشنبه (28/4/96) دانلود 17
    فصل بیست و یک(بی نام)**جدید** سه شنبه 10/4/96 دانلود
    فصل بیست و دوم (شروع یک پایان) شنبه 28/5/96 دانلود

    **** دوستان نگران کمبود امتیاز نباشید هر کدام از دوستان که بخوان داستان رو بخونن و با کمبود امتیاز مواجه شدن با درخواست دادن امتیاز در همین تاپیک امتیاز براش ارسال میشه پس با خیال راحت بخونین!****


    لینک گروه در تلگرام: https://t.me/joinchat/Blb2kEqU7YxeurFbq1Kn8g
    ویرایش توسط AmbrellA : 09-20-2018 در ساعت 17:39 دلیل: لینک کلی
    امضای ایشان


  2. Top | #2


    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    شماره عضویت
    300
    نوشته ها
    182
    امتیاز
    6
    پسندیده
    110
    مورد پسند : 313 بار در 143 پست
    میزان امتیاز
    2
    چه عالی یه داستان تازه کی میتونیم منتظرش باشیم؟
    امضای ایشان
    ﺍﮔﺮ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﯼ ﺁﺏ ﺩﺭﻭﻥ ﺩﺭﯾﺎﭼﻪ ﺍﯼ ﺑﯿﻔﺘﺪ، ﻫﯿﭻ ﺍﺛﺮﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻧﻤﯽﻣﺎﻧﺪ ...
    ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﻫﻤﯿﻦ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺑﺮﮔﯽ ﺍﻓﺘﺪ، ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺭﺧﺸﯿﺪ ...
    ﭘﺲ، ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻣﮑﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻨﯿﺪ ﺗﺎ ﺑﺪﺭﺧﺸﻴﺪ ....
    ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺗﻮﺳﻂ ﮐﻔﺶ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﭘﻮﺷﯿﺪﻩ ﺍﯾﻢ، ﺭﻗﻢ ﻧﻤﻴﺨﻮﺭﺩ، ﺑﻠﮑﻪ ﺑﻪ ﻗﺪﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻭﺍﺑﺴﺘﻪ ﺍﺳﺖ ....


    زمانی که تنها قهرمانان برای نجات دنیا کافی نباشند، دنیا به شخصیت‌های افسانه‌ای نیاز دارد

  3. 3 پسندیده توسط:


  4. Top | #3


    تاریخ عضویت
    Jul 2015
    شماره عضویت
    409
    نوشته ها
    82
    امتیاز
    -17
    پسندیده
    232
    مورد پسند : 227 بار در 111 پست
    میزان امتیاز
    2
    داستان جالبی بود ولی ویرایش میخواد چون غلط املایی زیادی داره
    بازم ادامه بدبد

  5. 3 پسندیده توسط:


  6. Top | #4


    تاریخ عضویت
    Jun 2015
    شماره عضویت
    392
    نوشته ها
    862
    امتیاز
    7,038
    پسندیده
    2,010
    مورد پسند : 3,646 بار در 1,097 پست
    میزان امتیاز
    2
    اين افتخار رو داشتم كه اولين نفر دانلود كردم اما سومين نفر نظر دارم مي‌زارم
    چه خوب يه داستان جديد كه لياقت اينو بنظرم داره كه منتظر ادامش بشينم
    اما
    غلط املايي و نگارشي زياد داره كه اونم با يه دور ويرايش درست ميشه
    اما در مورد خود داستان:
    شخصيت سازي جالب و معرفي شخصيت به خوبي
    يكم فضا سازيت ناقص بود( مخصوصا اون سمت غرب خانه خيلي تو ذوق مي‌زد)
    انتقال حس عالي بود(ميتونستم كنجكاوي هنري رو به خوبي حس كنم)
    و البته هنوز زوده در مورد ايده داستان نظر بدم اما بنظر داستان پرداز خلاقي مياي. منتظر ادامه داستان و فصل بعد هستم. لطفا خوش قول باش و داستانتو تا ته ادامه بده :)
    امضای ایشان


  7. Top | #5


    تاریخ عضویت
    Dec 2015
    شماره عضویت
    680
    نوشته ها
    619
    امتیاز
    14,477
    پسندیده
    1,501
    مورد پسند : 1,673 بار در 534 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط arwen نمایش پست ها
    چه عالی یه داستان تازه کی میتونیم منتظرش باشیم؟
    تشکر از شما ، این داستان رو هر زمان فصلی نوشتم بلافاصله میزارم

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط sorosh نمایش پست ها
    داستان جالبی بود ولی ویرایش میخواد چون غلط املایی زیادی داره
    بازم ادامه بدبد
    مرسی از شما بابت وقتی که گذاشتید
    بله متاسفانه به هیچ وجه املای درستی نه در گذشته و نه در حال ندارم انشاا... وقتی داستان کامل شد میدیم یه نفر درستش کنه

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط Anobis نمایش پست ها
    اين افتخار رو داشتم كه اولين نفر دانلود كردم اما سومين نفر نظر دارم مي‌زارم
    چه خوب يه داستان جديد كه لياقت اينو بنظرم داره كه منتظر ادامش بشينم
    اما
    غلط املايي و نگارشي زياد داره كه اونم با يه دور ويرايش درست ميشه
    اما در مورد خود داستان:
    شخصيت سازي جالب و معرفي شخصيت به خوبي
    يكم فضا سازيت ناقص بود( مخصوصا اون سمت غرب خانه خيلي تو ذوق مي‌زد)
    انتقال حس عالي بود(ميتونستم كنجكاوي هنري رو به خوبي حس كنم)
    و البته هنوز زوده در مورد ايده داستان نظر بدم اما بنظر داستان پرداز خلاقي مياي. منتظر ادامه داستان و فصل بعد هستم. لطفا خوش قول باش و داستانتو تا ته ادامه بده :)
    با تشکر از لطف شما بابت تعریف از داستان ضعیف بنده
    درباره داستان همینطور که قبل از شروع داستان گفتم این داستان یه داستان کامل شده است که قبلا نوشته بودم ولی به دلایلی نشد بزارمش رویی سایت حالا هم بعد این همه مدت وقتی داشتم داستانام رو زیرو رو میکردم به این رسیدم دیدم حیفه بمونه ایده قسمت هایی از کار از خانم کیاناز هست و نباید زحمات ایشون هم بی نتیجه بمونه.
    در حال حاضر دارم فصل ها رو باز نویسی میکنم شخصیت های اضافی رو حذف میکنم دیالوگارو تنظیم میکنم و یه جاهایی هم شاخو برگ بیشتری میدم ولی روند داستان کامل شده و نوشته شده است و فقط در حال باز نویسیه
    درباره غلط های املایی هم شرمنده امید وارم تحمل کنید دوست دارم این داستان رو زودتر روی نت بزارم برای همین از ویراستار استفاده نکردم و قصد استفاده هم ندارم انشاا... زمانی که تمام فصول رو روی سایت گذاشتم ویراستارای سایت اگر قابل دونستن یه دستی به سرو گوشش بکشن
    بازم مرسی
    امضای ایشان

  8. 3 پسندیده توسط:


  9. Top | #6


    تاریخ عضویت
    Dec 2015
    شماره عضویت
    665
    نوشته ها
    136
    امتیاز
    299
    پسندیده
    240
    مورد پسند : 398 بار در 160 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط AmbrellA نمایش پست ها

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -



    مرسی از شما بابت وقتی که گذاشتید
    بله متاسفانه به هیچ وجه املای درستی نه در گذشته و نه در حال ندارم انشاا... وقتی داستان کامل شد میدیم یه نفر درستش کنه

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -


    با سلام
    هنوز داستان شما را نخواندم ولی برای ویرایش توصیه ای دارم.
    میتوانید از ویراستیار استفاده کرده و آخر یک ویرایش انجام دهید که خیلی راحت و سریع متن را میتوانید درست کنید.
    ویا با نصب ویرایشگر فارسی خود که ورد در صورت نوشتن غلط به شما اطلاع میدهد.
    ولی روش اول (استفاده از ویراستیار ) بهتر است.
    موفق باشی.

  10. 2 پسندیده توسط:


  11. Top | #7



    تاریخ عضویت
    Jun 2016
    شماره عضویت
    926
    نوشته ها
    50
    امتیاز
    608
    پسندیده
    87
    مورد پسند : 85 بار در 39 پست
    میزان امتیاز
    2
    خیلی خوب بود... واقعا خسته نباشید :)
    خیلی شروع خوبی داشت و همینجور که میخوندی فقط هی کنجکاو تر و کنجکاو تر میشدی..
    و خیلی خوب فصل رو تمومش کردی...
    حس ها رو خیلی عالی انتقال می دادی..
    تنها مشکلش این بود که یخورده از وقتی که تصمیم گرفت که از پنجره بره بیرون تا اونجایی که با سوزان ملاقات میکنه خیلی سریع و یخورده مبهم گذشتن. و اینکه کاش یکم بیشتر درباره خود خونه توضیح میدادی.
    در آخر هم بگم که مشتاقانه منتظر فصل بعدیم.. موفق باشی ؛)
    امضای ایشان
    The doctor tells me I'm crazy, but the voices tell me I'm not... and
    i just don't know which one to believe

  12. 3 پسندیده توسط:


  13. Top | #8



    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    42
    نوشته ها
    769
    امتیاز
    1,626
    پسندیده
    364
    مورد پسند : 2,650 بار در 954 پست
    میزان امتیاز
    2
    خب امید جان
    مثل همیشه قلمت حرف نداشت!
    ولی خدائیش غلط املائی ها رو درست کن، حیف این قلمته این قدر با غلط املایی خراب بشه.
    درباره داستام، با اینکه پیرنگ اصلیت خیلی سریعه، ولی خوب کندش کرده بودی، گرچه جا داره حالت های عادی زندگی اون شخصو برای کند کردن روایت داستان بگی.(این نظر شخصیه منه.)
    کلا همه چیزش خوب بود، صفحه ارایی هم، یه خط آبی بکش دورش، پس زمینش رو سفید کن، اینطوری بهتر بوده.
    امضای ایشان
    نه آدم درست و حسابیی هستم و نه در حدی هستم که بخوام بگم مصداق سخنان این مردم، ولی خب، رویا پرداختن درباره خوب بودن که اشکالی نداره.

    من به همه سفارش میکنم به هر شکل ممکن وسایل ارتقای اخلاقی و اعتقادی و علمی و هنری جوانان را فراهم سازید؛ و آنان را تا مرز رسیدن به بهترین ارزش ها و نوآوری ها همراهی کنید؛ و روح استقلال و خودکفایی را در آنان زنده نگه دارید. مبادا ... جوانان ما را، تحقیر و سرزنش نمایند و خدای ناکرده از پیشرفت و استعداد خارجی ها بت بتراشند و روحیه پیروی و تقلید و گداصفتی را در ضمیر جوانان تزریق نمایند. به جای اینکه گفته شود که دیگران کجا رفتند و ما کجا هستیم به هویت انسانی خود توجه کنند و روح توانایی و راه و رسم استقلال را زنده نگه دارند.
    #امام
    #خمینی
    #امام_خمینی

  14. 2 پسندیده توسط:


  15. Top | #9


    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    شماره عضویت
    272
    نوشته ها
    399
    امتیاز
    3,194
    پسندیده
    764
    مورد پسند : 1,139 بار در 443 پست
    میزان امتیاز
    2
    بعد از زمانی طولانی یه داستان عالی دیگه تنها ایرادش صفحه ارایش بود و غلط املائی(البته منم املائم تعریفی نداره) همون طور که دوستمون گفتند اگه صفحه ی سفید باشه بایه کادر دورش بهتر می شه
    امضای ایشان
    جسارت اجرايى كردن ايده هايت را داشته باش

    و گرنه هميشه جهان پر بوده از

    ترسو هاى خوش فكر

  16. 1 پسندیده توسط:


  17. Top | #10


    تاریخ عضویت
    Dec 2015
    شماره عضویت
    680
    نوشته ها
    619
    امتیاز
    14,477
    پسندیده
    1,501
    مورد پسند : 1,673 بار در 534 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط eragorn نمایش پست ها
    با سلام
    هنوز داستان شما را نخواندم ولی برای ویرایش توصیه ای دارم.
    میتوانید از ویراستیار استفاده کرده و آخر یک ویرایش انجام دهید که خیلی راحت و سریع متن را میتوانید درست کنید.
    ویا با نصب ویرایشگر فارسی خود که ورد در صورت نوشتن غلط به شما اطلاع میدهد.
    ولی روش اول (استفاده از ویراستیار ) بهتر است.
    موفق باشی.
    تشکر از پیشنهادت حتما همین کار رو میکنم
    نقل قول نوشته اصلی توسط Scarlet witch نمایش پست ها
    خیلی خوب بود... واقعا خسته نباشید :)
    خیلی شروع خوبی داشت و همینجور که میخوندی فقط هی کنجکاو تر و کنجکاو تر میشدی..
    و خیلی خوب فصل رو تمومش کردی...
    حس ها رو خیلی عالی انتقال می دادی..
    تنها مشکلش این بود که یخورده از وقتی که تصمیم گرفت که از پنجره بره بیرون تا اونجایی که با سوزان ملاقات میکنه خیلی سریع و یخورده مبهم گذشتن. و اینکه کاش یکم بیشتر درباره خود خونه توضیح میدادی.
    در آخر هم بگم که مشتاقانه منتظر فصل بعدیم.. موفق باشی ؛)
    مچکرم انشاا... در ادامه جالب ترم میشه

    نقل قول نوشته اصلی توسط almatra نمایش پست ها
    خب امید جان
    مثل همیشه قلمت حرف نداشت!
    ولی خدائیش غلط املائی ها رو درست کن، حیف این قلمته این قدر با غلط املایی خراب بشه.
    درباره داستام، با اینکه پیرنگ اصلیت خیلی سریعه، ولی خوب کندش کرده بودی، گرچه جا داره حالت های عادی زندگی اون شخصو برای کند کردن روایت داستان بگی.(این نظر شخصیه منه.)
    کلا همه چیزش خوب بود، صفحه ارایی هم، یه خط آبی بکش دورش، پس زمینش رو سفید کن، اینطوری بهتر بوده.
    نقل قول نوشته اصلی توسط نیمه شب نمایش پست ها
    بعد از زمانی طولانی یه داستان عالی دیگه تنها ایرادش صفحه ارایش بود و غلط املائی(البته منم املائم تعریفی نداره) همون طور که دوستمون گفتند اگه صفحه ی سفید باشه بایه کادر دورش بهتر می شه
    مرسی عزیز ایشاا... مشکل غلط املایی و صفحه ارایی رو درست میکنم توی فصل دوم که احتمالا امشب بزارمش

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط نیمه شب نمایش پست ها
    بعد از زمانی طولانی یه داستان عالی دیگه تنها ایرادش صفحه ارایش بود و غلط املائی(البته منم املائم تعریفی نداره) همون طور که دوستمون گفتند اگه صفحه ی سفید باشه بایه کادر دورش بهتر می شه
    تشکر از شما انشاا.. توی فصلای بعد اصلاح میشه
    امضای ایشان

  18. 2 پسندیده توسط:


صفحه 1 از 24 123411 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد