نمایش نتایج: از 1 به 1 از 1

موضوع: گیج شده

  1. Top | #1



    تاریخ عضویت
    Jan 2015
    شماره عضویت
    171
    نوشته ها
    53
    امتیاز
    1,842
    پسندیده
    54
    مورد پسند : 61 بار در 30 پست
    میزان امتیاز
    2

    گیج شده

    نوری سفید
    صدای هوهوی جغد ها
    صدای شب و تاریکی
    صدای برگ های نالان درختان درمیان باد های بی رحم زمانه
    اینجا کجاست؟
    از جا برمی خیزم
    اطرافم پر درخت هست
    اما من اینجا چکار میکنم؟
    تپه ای از لابلای شاخه ها در فاصله نچندان دور نمایان است
    این تپه چقدر اشناست
    من انرا کجا دیدم؟
    چگونه میشود چیزی اشنا در مکانی که هرگز نبوده ام ببینم؟
    شاید بوده ام ولی اینک به یاد ندارم
    احساس سرما میکنم
    تازه متوجه میشم لباسی برتن ندارم
    اما چرا؟
    دستانم را بالا می اورم
    ناگهان شاخه های درختان به کنار میروند
    ایا این کار من است؟
    نور مهتاب به داخل درختاب حمله میکند
    دستانم!!!!!!
    دستانم خونیست
    اما این خون چه کسی است؟
    متوجه قطره های خون در اطرافم میشوم که درون بوته ها گم میشوند
    درون بوته ها چه چیزی هست؟
    به دنبال قطرات خون میروم
    از میان بوته ها خارج میشوم
    دریاچه ای نقره فام در برابر من است اندکی مست تماشایش میشوم که چگونه میدرخشد
    با عبور جغدی حواسم از دریاچه به جنازه فردی میفتد که در گوشه دریاچه افتاده است
    او کیست؟
    به طرفش میرم
    چهره ای جوان دارد
    ولی انگار بدنش از درون دریده شده
    مثل تکه پوستی که کنده شده باشد
    اما چه چیزی این بلا را بر سر او اورده؟
    باید دستانم و بدنم را بشویم واقعا کثیف و خونی هستند
    اما چرا من خونی هستم؟
    ایا من این فرد مرده را میشناسم؟
    به سمت دریاچه میروم
    امکان ندارد!!!!
    این تصویر.........
    شک شده و مسخ شده به درون دریاچه می نگرم
    صدای زوزه گرگ ها مرا از شک در می اورد
    باید فرار کنم
    اما به کجا؟
    به سمتی میدوم
    هر لحظه صدای گرگ ها نزدیک میشود
    خسته به فضای بازی میرسم
    ناگهان چشمانم به ماه کامل پیش رویم می افتد
    احساس میکنم چشمانم گرم میشوند
    بدنم انگار درحال نابودی و پاره پاره شدن از درون است
    این چه حسی هست که من دچار ان شدم؟
    احساس میکم گله گرگی اطراف مرا گرفته اما دیگرانها برایم مهم نیستند
    دیگر ترسی از انها ندارم
    اما چرا؟
    تمام حواسم به ماه روبروی من است
    ناگهان احساس میکنم چشمانم در حال اتش گرفتن هستن
    در تمام بدنم دردی بی رحم احساس میکنم
    انگار از درون مورد حمله حیوانی وحشی قرار گرفته ام
    بخش انسان مانند درونم درحال مبارزه با اوست
    درد به اوج خودش میرسد
    گرما تمام بدنم را فرا میگیرد
    احساس میکنم گرگ ها از ترس چند قدم به عقب میروند
    درد ......فریادی بلند.....وسپس تاریکی
    من در تاریکی غرق میشوم

    موفق و پیروز باشید
    سید صدرا محمدی

    پاییز 96


کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد